|
|
نقد رمان «لبخند مسيح»
عشقهاي آسماني در صفحه وب
6 اسفند 1384
حيدر ايمني
|

|
كنجكاوي آدمها در باورها و اعتقادات همديگر از روزگاران قديم يكي از دلمشغوليهايي بوده كه بشر همواره به آن عشق ورزيده و در راه رسيدن به اين مقصود از هيچگونه تلاشي دريغ نكرده است. با پيشروي بشر در خطوط تكاملي خود، ابزارهاي اين خواسته دروني آدمها هم رشد و تكامل داشته به نحوي كه امروزه اين نوع كنجكاويها ديگر جزء محالات انساني محسوب نميشود. گويا بشر در حال حاضر به اغلب خواستههاي خود در صورت تمايل دسترسي پيدا ميكند. رمان «لبخند مسيح» در چنين مسيري گام برميدارد. شخصيت اصلي رمان دختري جوان به نام «نگار» است كه در جامعه امروزي ايران اسلامي زندگي ميكند. او به كمك ابزاري به نام «ايميل» به مرزهاي ناآشناي جغرافيايي قدم ميگذارد. در اين سير و سلوك كه بيشتر جنبههاي عرفاني و معنوي دارد، نگار با شخصيتي ديگر به نام «نيكلاس» آشنا ميشود كه ساكن يكي از كشورهاي غربي است. آنها بدون اينكه به طور مستقيم همديگر را ببينند، از طريق ايميل با هم ارتباط مداوم و تنگاتنگي دارند. نيكلاس پيرو دين مسيحيت است و سارا فردي مسلمان. در ارتباطات نوشتاري بين آن دو جاذبههاي دين اسلام از طريق افكار و عقايد نگار به ذهن جستجوگر نيكلاس سرايت ميكند. روز به روز شيفتگي نيكلاس براي آشنايي بيشتر دستورات و ويژگيهاي دين اسلام افزوده ميشود. سرانجام نيكلاس با استقبال از يك پيشنهاد كاري به ايران سفر ميكند و از نزديك با نگار ملاقات ميكند و به او پيشنهاد ازدواج ميدهد. نگار ظاهراً با اين پيشنهاد مخالفت ميكند؛ چرا كه احساس ميكند اين پيوند باعث از بين رفتن قداست آن رابطه عرفاني و معنوي ميشود و خط داستاني در چنين وضعيت به پايان ميرسد. لبخند مسيح نويسندهاي را به جامعه ادبي ايران معرفي ميكند كه دغدغه نوشتن از باورهاي ديني اين سرزمين را دارد و ظاهراً اولين اثر جدي و داستاني سارا عرفاني محسوب ميشود. (متأسفانه ناشر هيچگونه اطلاعاتي پيرامون زندگي و آثار نويسنده در پشت جلد و يا مقدمه كتاب نياورده است)بنابراين فرض را بر اين ميگذاريم كه سارا عرفاني نويسنده جواني است كه «لبخند مسيح» اولين كتاب منتشره او محسوب ميشود. بر اين پايه ميتوان چند نكته را پيرامون كتاب حاضر مطرح كرد. اولين نكته قابل توجه در مورد رمان «لبخند مسيح» اولين كتاب منتشره او محسوب ميشود. بر اين پايه ميتوان چند نكته را پيرامون كتاب حاضر مطرح كرد. اولين نكته قابل توجه در مورد رمان «لبخند مسيح» تلاشهاي نويسنده آن براي خلق يك اثر داستاني برپايه و اساس باورهاي اصيل ديني است. آيا اينكه نويسنده تا چه اندازه در اين راه موفق بوده يا نه، خود سؤال ديگري است كه ميتوان در فرصتهاي ديگر به آن پرداخت. شكل كنوني داستان نشان ميدهد كه سارا عرفاني چارچوب ساختاري داستان را ميشناسد و براي اجراي جنبههاي ساختاري تلاشهاي متعددي را به كار گرفته و در مواردي چند هم موفق بوده است. آوردن شخصيتهاي فرعي و اغلب متناقض در روند شكلگيري قصه از جمله اين تلاشهاست. نويسنده براي ايجاد كشمكش در داستان شخصيتهايي را كه به صورت كامل پرداخت شخصيتي نشدهاند. خود شخصيت اصلي داستان (نگار) از جمله اين شخصيتهاست. نگار شخصيت پايداري در داستان ندارد. او ظاهراً دختر جواني است كه بر خلاف دوستانش به دغدغههاي دوران جواني علاقهاي ندارد و بيشتر با درون خويش درگير است. ارتباط اينترنتي او با نيكلاس كه يك فرد مسيحي است و نگار هرگز او را نديده است. او كاملاً از زندگي روزمره به حاشيه ميراند براي او ازدواج و تشكيل خانواده مفهوم خود را از دست ميدهد. «بهروز مدير آموزشگاهي كه «نگار» در آنجا كار ميكرده به خواستگاري نگار ميآيد. اما نگار او را با بياحترامي از خانه بيرون ميكند. در ديالوگهايي كه بعد از آن ماجرا با دوست صميمياش ليلا برقرار ميكند با نفرت و انزجار از بهروز ياد ميكند. به فاصله كوتاهي همان شخصيت نفرتانگيز (از منظر خودش) را به صميميترين دوستش (ليلا) جهت ازدواج معرفي ميكند. جالب اينكه ليلا از اين پيشنهاد استقبال ميكند و آن دو (بهروز و ليلا) با هم ازدواج ميكنند و به خير و خوشي تا پايان داستان با هم زندگي ميكنند. نگار با پشت پا زدن به رفتار آدمهاي پيرامون خود و دوري جستن از سليقههاي رايج در ميان اطرافيانش همچنان در انتظار نيكلاس است. گويي نگار در انتظار ظهور نماينده حضرت مسيح از سرزمينهاي غربي است و اين با جان مايه اصلي داستان كه تمايل فردي از دين مسيح به دين حضرت محمد (ص) است در تضاد است. آمدن نماينده دين مسيحيت به سرزمين روياهاي نگار هم درست متضاد با درونمايه مفهومي داستن است. نگار در انتظار كسي است كه با آمدن خود معنويت و عرفان را براي او به ارمغان بياورد اما نيكلاس درست برعكس اين خواسته را نمايان ميسازد. اولين خواسته نيكلاس بعد از ديدار نگار تقاضاي ازدواج است كه اين امر باعث فروپاشي ساختههاي ذهني نگار ميشود: «... كسي در پارك ديده نميشد. من بودم و نيكلاس, نيكلاس بلند شد, من هم بلند شدم. گفت: «فردا بچهها ميرن. اما من ...»نفس عميقي كشيد. موهايش را از جلوي چشمهايش كنار زد و آرام گفت: «نگار!» و منتظر جواب من ماند.گفتم: «بله!داشت به دانههاي برف كه در پايين ميآمدند نگاه ميكرد. گفت: «به نظرت يه دختر مسلمان كه سالها به اعتقاداتش عمل كرده حاضر ميشود با كسي كه تازه ... نگاهم كرد. كمي مكث كرد انگار براي كامل كردن حرفش دنبال كلمه ميگشت. وقتي چيزي پيدا نكرد دستش را تكان داد و گفت: ميفهمي كه؟!گفتم: خوب بستگي داره. ولي اگه اون دختره واقعگر نباشه. ميفهمه كه تو ... نگاهش كردم. نگاهم كرده حالا منتظر بودم تا او چيزي بگويد. صاف ايستاد . يقه پالتويش را مرتب كرد و آرام و جدي گفت: اگه آن دختر نگار باشه چي؟من؟!يك قدم عقب گذاشتم. به طرفم آمد و گفت: نگار! اين كه يه شركت ايراني ما رو دعوت كنه، شانس نيست، من خودم رو به خدا سپردم. او منو به اينجا كشاند.بايد چند لحظه فكر ميكردم تا جواب قانع كنندهاي برايش پيدا كنم. چشمهايم را بستم و دستم را روي پيشانيام گذاشتم. او در مورد من اشتباه كرده بود و اين درخواست به خاطر همان اشتباه بود ...(ص 149 و 150) سارا عرفاني در مقام نويسنده پايههاي يك داستان با بنمايههاي مذهبي و ديني را به خوبي پايهگذاري كرده است. اما در بهرهبرداري از آن، موفقيتهاي چنداني را به دست نياورده است. افتخار بزرگ اين نويسنده ورود به دنياي پر راز و رمز داستان با مايههاي نگاه شرقي و عرفاني است كه با زندگي روزمره انسان امروزي آميخته است و همواره براي آدمهايي كه با دنياي صنعتي و مادي درهم آميختهاند و پرتو نگاههاي ديني و اشراقي از آنها دور شده، همواره جذابيت و شيريني و كشش خاصي دارد. يك قدم در سنگ بناي چنين نگاهي براي سارا عرفاني غنيمت است.
» نسخه قابل چاپ
» ارسال خبر برای دوستان
|