خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب ریگان

کاربر: مهمان (خالی)

 

چه‌ كسی‌ ماشه‌ را خواهد كشيد

 


اشاره:


اينجا خوابگاه‌ دانشجويان‌ دانشگاه‌ انرژي‌ اتمي‌ است‌.
ساعت‌ را نگاه‌ كن‌، حوالي‌ چهار بعد از ظهر است‌. چيزي‌ به‌ افطار نمانده‌.
اين‌ دانشجوهاي‌ بي‌رمق‌ را مي‌بيني‌ كه‌ دراز به‌ دراز افتاده‌اند؟ همه‌شان‌ روزه‌اند.
از ظاهر آن‌ لباسهاي‌ آويزان‌ پيداست‌ كه‌ چقدر شهرستاني‌اند، و چقدر مستضعف‌. بعضيها حتي‌ پول‌ خريد كتاب‌ را هم‌ ندارند.
اينها را كه‌ مي‌گويم‌، شايد چشمت‌ بيفتد به‌ قفسه‌هاي‌ پر از كتاب‌ ــ كه‌ هيچ‌كدام‌ ربطي‌ به‌ انرژي‌ اتمي‌ ندارند ــ آن‌وقت‌ بگويي‌؛ آنكه‌ نان‌ شب‌ ندارد، پس‌ چرا پياز مي‌خورد كه‌ اشتهايش‌ باز شود؟
جناب عالي‌ حق‌ داري‌ اين‌گونه‌ قضاوت‌ كني‌. امّا من‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ خيلي‌ تعجب‌ نكن‌. تعجبت‌ را نگه‌ دار براي‌ لحظه‌اي‌ كه‌ يكي‌ از اين‌ كتابها را بگشايم‌. آماده‌اي‌؟
پس‌ بيا جلو!
چند لحظه‌ صبر كن‌ ببينم‌ قفسة‌ چندم‌ بود... بله‌، پيداش‌ كردم‌ قفسة‌ چهارم‌ از رديف‌ سوم‌؛ و كتاب‌ قطور، با جلدي‌ سبز، درست‌ به‌ رنگ‌ چشمان‌ غلامعلي‌.
بسيار خوب‌. نترس‌، خوب‌ نگاه‌ كن‌. استخاره‌ نمي‌خواهم‌ بگيرم‌. چشم‌بندي‌ هم‌ در كار نيست‌. خودت‌ كه‌ مي‌بيني‌ تنها يك‌ كتاب‌ در دستم‌ است‌، امّا وقتي‌ لايش‌ گشوده‌ شود...
صبر كن‌. ابتدا بايد سروگوشي‌ آب‌ بدهيم‌. اوّل‌ از پنجره‌ نگاهي‌ به‌ بيرون‌ بينداز. نگران‌ اين‌ دانشجوهاي‌ روزه‌دار نباش‌. اينها همه‌ سربازان‌ انقلابند. وقتي‌ از بيرون‌ مطمئن‌ شدي‌، آن‌گاه‌ بيا و كلت‌ جاسازي‌ شده‌ در ميان‌ ورقهاي‌ كتاب‌ را ببين‌.
انگار مار كبري‌ است‌ كه‌ چمباتمه‌ زده‌ در لاي‌ كتاب‌. اين‌ مار قرار است‌ همين‌ روزها بيدار شود و مأموريت‌ ويژة‌ خودش‌ را انجام‌ دهد. اما چه‌ كسي‌ او را بيدار خواهد كرد؟ چه‌ كسي‌ ماشه‌اش‌ را خواهد كشيد؟ به‌ سمت‌ كه‌؟ با هدف‌ چه‌؟...
صبر داشته‌ باش‌ رفيق‌ من‌. اجازه‌ بده‌ تا خطري‌ پيش‌ نيامده‌، كتاب‌ را بگذارم‌ سر جايش‌.
اين‌ كتابها همه‌ متعلق‌ به‌ غلامعلي‌ است‌. اين‌ كتابها و هر چه‌ در لاي‌ آنهاست‌.
يادت‌ است‌ در سفر قبلي‌ وقتي‌ سر از مدرسه‌ در آورديم‌، به‌ يك‌ غلامعلي‌ نوجوان‌ برخورديم‌ كه‌ خشونت‌ با لالايي‌ بيداري‌ مي‌خواباند، حالا اين‌ همان‌ غلامعلي‌ است‌؛ اما چطور شده‌ كه‌ كتابخانة‌ بيداري‌اش‌ بوي‌ خشونت‌ مي‌دهد؟ نكند مرام‌ نهضت‌ عوض‌ شده‌؟ آيا آيت‌الله‌ خميني‌ تكليف‌ جديدي‌ معين‌ كرده‌ است‌؟
اين‌ تناقض‌، مغز من‌ يكي‌ را دارد منفجر مي‌كند. هر چند به‌ همراهي‌ رفيقي‌ مثل‌ تو عادت‌ كرده‌ام‌. امّا در اين‌ سفر اگر تو نيز همراهي‌ام‌ نكني‌، خود به‌ تنهايي‌ خواهم‌ رفت‌ و پاسخ‌ اين‌ تناقض‌ را خواهم‌ يافت‌.
آن‌ دانشجوي‌ چشم‌سبز انرژي‌ اتمي‌ كجاست‌؟
در كلاس‌؟ در خانه‌؟ در پي‌ انجام‌ يك‌ عمليات‌ تروريستي‌؟... يا...
پيدايش‌ مي‌كنم‌! زندگي‌ غلامعلي‌ ارزش‌ اين‌ را دارد كه‌ آوارة‌ كوچه‌ها بشوم‌، دربه‌در به‌دنبالش‌ بگردم‌، پرسان‌پرسان‌ آدرسش‌ را پيدا كنم‌ و راز آن‌ كلت‌ و آن‌ همه‌ كتاب‌ و بي‌كتابي‌ را جويا شوم‌.
رفيق‌! مثل‌ اينكه‌ تو كارآگاه‌تر از مني‌! حالا كه‌ آمدي‌، قدمت‌ روي‌ چشم‌. با هم‌ مي‌رويم‌. منتها با احتياط‌.
لحظه‌اي‌ گوش‌ بسپار به‌ صداي‌ نخراشيده‌اي‌ كه‌ گوشهاي‌ مرا دارد مي‌خراشد!
چه‌ مي‌شنوي‌؟
آفرين‌! عربده‌!

اين‌ نعره‌هاي‌ افسارگسيخته‌، عربدة‌ مستانة‌ چند جوان‌ مخ‌تابيده‌اي‌ است‌ كه‌ تازه‌ از كافه‌ بيرون‌ آمده‌اند و راه‌ سينما را در پيش‌ دارند. حرف‌ و حديثشان‌؛ نَفَس‌ و نفله‌ و از اين‌جور كلمه‌هاست‌. نمي‌دانم‌ نفس‌كش‌ مي‌طلبند تا نفله‌ كنند يا خود از بي‌نفسي‌ دارند نفله‌ مي‌شوند. هر چه‌ هست‌، اين‌ يك‌ مشت‌ جوان‌ تلوخور، نمونه‌اي‌ از خروار است‌ كه‌ اين‌چنين‌ سر در آخور مشغله‌ فرو برده‌اند.
حالا آن‌ چند جوان‌ پاپيون‌زده‌ را مي‌بيني‌؟ بيچاره‌ها دانشجو هستند؛ روشنفكران‌ فرهيختة‌ جامعه‌! از وقتي‌ دست‌ چپ‌ و راستشان‌ را شناخته‌اند، سرشان‌ توي‌ كتاب‌ و آزمايشگاه‌ بوده‌ تا حالا. با اين‌ حال‌ وقتي‌ به‌ مستان‌ لايعقل‌ مي‌رسند، مي‌بيني‌ چقدر كم‌ مي‌آورند؟ از صدمتري‌، راهشان‌ را كج‌ مي‌كنند. خوب‌ حق‌ هم‌ دارند. چاقوي‌ آخته‌ در دست‌ زنگي‌ مست‌ كه‌ ديگر مدرك‌ تحصيلي‌ و ضريب‌ هوشي‌ نمي‌شناسد. اتفاقاً در شكم‌ نرم‌ اين‌ آفتاب‌نديده‌ها راحت‌تر فرو مي‌رود.
اين‌ است‌ وضع‌ امنيت‌ جامعه‌!
شرط‌ برخورداري‌ از آسودگي‌ و امنيت‌ اجتماعي‌، رذالت‌ است‌ نه‌ فرهيختگي‌!
نكند غلامعلي‌ هم‌ اين‌ چيزها را ديده‌ و مسلح‌ شده‌؟
بيا به‌ جست‌وجويمان‌ ادامه‌ دهيم‌ و غلامعلي‌ را بيابيم‌.
آهاي‌! مواظب‌ باش‌. كمي‌ اين‌سوتر بيا تا آن‌ كمپرسي‌ آجرهايش‌ را خالي‌ كند. مي‌بيني‌ كه‌ نزديك‌ افطار است‌ و اين‌ كارگران‌ جوان‌ ــ امّا خسته‌، تشنه‌ و گرسنه‌ ــ بايد آجرها را دسته‌دسته‌ به‌ آغوش‌ كشيده‌ و تا بالاي‌ اين‌ ساختمان‌ ببرند.
لابد مي‌گويي‌: كارگر كارش‌ همين‌ است‌، اينكه‌ تعجبي‌ ندارد.
درست‌ مي‌گويي‌، امّا دانشجوي‌ رشته‌ انرژي‌ اتمي‌ چه‌؟ آيا او هم‌ كارش‌ همين‌ است‌؟
منظورم‌ را كه‌ فهميدي‌! دست‌ گذاشته‌ايم‌ روي‌ نبض‌ قصه‌. حالا بايد منتظر بمانيم‌ تا غلامعلي‌ با چهره‌اي‌ خسته‌ و نزار و دستاني‌ زخم‌ و زار از بالاي‌ ساختمان‌ پايين‌ آمده‌، سنگيني‌ بار اين‌ كوچه‌ را پاره‌پاره‌ كرده‌ و با خود تا آن‌ بالا ببرد.
وقتي‌ غروب‌ شود، خواهي‌ ديد كه‌ دستان‌ زخمي‌ او توان‌ شمردن‌ دستمزد را ندارد. اما پاهايش‌ جاني‌ دوباره‌ گرفته‌ و تن‌ خستة‌ او را ابتدا به‌ كتاب‌فروشي‌ خواهد كشاند.
كتابدار پير كه‌ حالا دوست‌ صميمي‌ غلامعلي‌ شده‌ است‌، يك‌ بسته‌ كتاب‌ درسي‌ را به‌ او خواهد داد تا به‌ همكلاسيهاي‌ شهرستاني‌اش‌ اهدا كند. و يك‌ بسته‌ كتاب‌ بيداري‌ تا به‌ دل‌ شهرستاني‌ خود و همة‌ دلهاي‌ پاك‌ جوياي‌ حقيقت‌ تقديم‌ نمايد.
آن‌گاه‌ غلامعلي‌ مقداري‌ از دستمزد امروزش‌ را بابت‌ قسط‌ كتابها خواهد پرداخت‌ و تو را غرق‌ در لذت‌ اين‌ منش‌ جوانمردي‌ خود خواهد كرد.
تو همچنان‌ سرشار از لذتي‌ كه‌ ناگهان‌ او را در شلوغي‌ بازار گم‌ خواهي‌ كرد. اي‌ داد بي‌داد! همين‌ الان‌ اينجا بود؛ جلوي‌ چشمان‌ من‌ و تو، درون‌ مغازه‌ كتاب‌فروشي‌!
ــ ببخشيد؛ شما يك‌ جوان‌ دانشجو.... نه‌، راستش‌ يك‌ جوان‌ عمله‌ را نديدي‌ كه‌ دو بسته‌ كتاب‌ در دستش‌ بود؟
ــ عزيز من‌! بازار پر از باربر است‌. من‌ چه‌ بدانم‌ شما كدام‌ يكي‌ را مي‌گويي‌!
ـ آقا شما يك‌ عملة‌ چشم‌سبز...
حالا ديگر وقت‌ اذان‌ است‌. آستينهايت‌ را بالا بزن‌، وضويي‌ بساز و بيا برويم‌ مسجد. بيا دلهاي‌ بي‌رمقمان‌ را بر سر سفرة‌ نماز بنشانيم‌ و كمي‌ جان‌ بگيريم‌. خداي‌ غلامعلي‌ خداي‌ ما نيز هست‌. اگر غلامعلي‌ بخواهد خودش‌ را از من‌ و تو مخفي‌ كند، هيچ‌كدام‌ نخواهيم‌ توانست‌ پيدايش‌ كنيم‌. پس‌ بيا به‌ جاي‌ غلامعلي‌، كمي‌ هم‌ خودمان‌ را بيابيم‌. بيا به‌ دنبال‌ خودمان‌ بگرديم‌.
ــ الله‌ اكبر. بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌. الحمدالله‌ رب‌ العالمين‌...
حالا همة‌ اين‌ صاحبدلاني‌ كه‌ شانه‌ به‌ شانة‌ هم‌ نشسته‌اند، برادران‌ تو هستند. مي‌تواني‌ دستان‌ صميمي‌ آنها را در دستان‌ بي‌پناه‌ خود بفشاري‌ و پناه‌ بگيري‌.
نفر اول‌؛ يك‌ پناه‌. تقبل‌ الله‌ پدر.
نفر دوم‌؛ يك‌ پشتوانه‌. قبول‌ باشه‌ آقا پسر.
نفر سوم‌؛ غلامعلي‌
نفر چهارم‌...
كجا مي‌روي‌؟ مگر كارآگاهانه‌ نيفتاده‌ بودي‌ دنبال‌ غلامعلي‌؟
مگر نمي‌خواستي‌ راز كلت‌ لاي‌ كتاب‌ را بيابي‌؟ حالا اين‌ غلامعلي‌، اين‌ هم‌ پايگاه‌ غلامعلي‌!
تو هيچ‌ مي‌داني‌ پا در پايگاه‌ مبارزاتي‌ گذاشته‌ و با هم‌رزمان‌ غلامعلي‌ دست‌ داده‌اي‌؟

نگران‌ نباش‌. خاصيت‌ اين‌ پايگاه‌ همين‌ است‌. عضويت‌ به‌ همين‌ راحتي‌ و ارتباط‌ با اعضا و رئيس‌ اعضا؛ از اين‌ هم‌ راحت‌تر!
بيا برويم‌ سراغ‌ رئيس‌. غلامعلي‌ و جوانهاي‌ ديگر نيز همين‌ كار را كرده‌اند. آنها دارند از فعاليت‌ روزانة‌ خود گزارش‌ مي‌دهند.
ــ حاج‌آقا اعلاميه‌ها رو پخش‌ كرديم‌، نوار سخنراني‌ امام‌ خميني‌ هم‌ تكثير شده‌ حالا منتظر دستور بعدي‌ هستيم‌.
ــ خسته‌ نباشين‌. خدا قوت‌. بيا اين‌ ليست‌ و آدرس‌ افرادي‌ كه‌ بايد بهشون‌ نوار برسونيد.
ــ حاج‌آقا از پول‌ اسلحه‌ها يك‌ قسط‌ مونده‌...
ــ غلامعلي‌ كو؟ قرار بود امشب‌...
ــ بله‌ حاج‌آقا من‌ اينجا هستم‌. بفرما. اين‌ هم‌ پول‌ اسلحه‌. در ضمن‌ جواب‌ مأموريت‌ من‌ اومد يا نه‌؟
شنيدي‌ غلامعلي‌ چه‌ گفت‌؟ حرف‌ از مأموريت‌ زد. به‌ نظرم‌ اين‌ جمله‌ بوي‌ همان‌ رازي‌ را مي‌دهد كه‌ در لاي‌ كتاب‌ سبز چمباتمه‌ زده‌ بود. پس‌ معطلش‌ نكنيم‌، برگرديم‌ به‌ جلسه‌.
ــ حاج‌آقا! اون‌ افسر خائن‌ تا حالا خيلي‌ از جوونهاي‌ بي‌گناهو كشته‌. هر چي‌ بيشتر زنده‌ بمونه‌، بيشتر جنايت‌ مي‌كنه‌.
ــ خسرو داد رو مي‌گي‌ غلامعلي‌؟
ــ بله‌ حاج‌ آقا. قرار بود امشب‌ حكم‌ اعدامشو بدين‌. كلت‌ من‌ امشب‌ چشم‌ به‌ راه‌ منه‌.
ــ آفرين‌ غلامعلي‌. من‌ به‌ اخلاص‌ و شجاعت‌ تو افتخار مي‌كنم‌. راستش‌ امروز براي‌ گرفتن‌ حكم‌ با پاريس‌ تماس‌ گرفتم‌.
تو برو توي‌ بر چشمان‌ جوانها. من‌ به‌ پاسخ‌ امام‌ خميني‌ گوش‌ مي‌كنم‌.
تو بگو با ذكر كلمة‌ پاريس‌ و امام‌ در چشم‌ جوانها چه‌ مي‌بيني‌؟ اشك‌، نور، عطش‌، چه‌؟...
من‌ مي‌گويم‌ امام‌ خميني‌ چنين‌ حكمي‌ را صادر نخواهد كرد. حتي‌ اگر تعدادي‌ از جوانهاي‌ مظلوم‌ به‌ دست‌ خون‌آشامي‌ مثل‌ خسرو داد كشته‌ شوند. مگر قرار بر بيداري‌ ملت‌ نبود؟
بيداري‌ كه‌ همه‌اش‌ با حرف‌ و سخنراني‌ نيست‌.
گاه‌ بعضي‌ ملتهاي‌ خواب‌آلوده‌ را انفجار بمب‌ هم‌ نمي‌تواند بيدار كند. امّا خون‌ مظلوم‌، چنان‌ خواب‌ از سرشان‌ مي‌پراند كه‌ سالهاي‌ سال‌ و نسلي‌ بعد از نسل‌ ديگر، بي‌خواب‌ مي‌شوند.
ــ عزيز من‌! غلامعلي‌. من‌ اون‌ دستهاي‌ پينه‌بسته‌ و زخمي‌ تو رو مي‌بوسم‌ كه‌ هم‌ كتابهاي‌ دانشگاهي‌ رو ورق‌ مي‌زنه‌، هم‌ بيل‌ مي‌زند و هم‌ آمادة‌ چكوندن‌ ماشه‌ است‌. ولي‌ مي‌دوني‌ آقا چي‌ فرمود؟
عطش‌ هلاكمان‌ كرد حاج‌آقا. قطره‌اي‌ آب‌ زلال‌ بچشان‌ بر كامهاي‌ خشكيده‌ و داغمه‌ بستة‌ ما.
ــ آقا فرمودن‌؛ من‌ اين‌گونه‌ مبارزات‌ رو در حال‌ حاضر صلاح‌ نمي‌دونم‌.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

چه کسی ماشه را خواهد کشید

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681625