خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب ریگان

کاربر: مهمان (خالی)

 

بمبی‌ به‌ بزرگی‌ تهران‌

 


اشاره:


تو مادر من‌ نيستي‌ اگر...
صبر كن‌. آرام‌ باش‌ غلامعلي‌. تو و اين‌همه‌ هيجان‌، اين‌همه‌ ناراحتي‌! بعيد است‌ غلامعلي‌. اين‌ چه‌ حرفي‌ بود كه‌ بر زبان‌ آوردي‌؟ يعني‌ چه‌؛ تو مادر من‌ نيستي‌ اگر...؟
مگر مادر بودن‌ شرطي‌ است‌؟
جنس‌ كه‌ نيست‌، تا بتوان‌ طبق‌ شرايطي‌ آن‌ را به‌ مالكيت‌ خود در آورده‌ و يا طبق‌ شرايطي‌ از خود سلب‌ مالكيت‌ نمود. مادر است‌. مي‌فهمي‌؟ مادر! يك‌ شخص‌ يا مادر كسي‌ هست‌ يا نيست‌. اينكه‌ ديگر تعارف‌ ندارد.
شايد بتوانيم‌ بگوييم‌ فلان‌ مادر، مادري‌ خوب‌ و يا مادري‌ بد است‌؛ اما هرگز نمي‌توانيم‌ بگوييم‌ فلان‌ مادر، مادر نيست‌.
پس‌ اين‌ حرف‌ چيست‌ كه‌ از زبان‌ غلامعلي‌ جاري‌ شده‌؟
حتم‌ دارم‌ اتفاقي‌ مهم‌ در پشت‌ اين‌ جمله‌ است‌. بايد آن‌ اتفاق‌ را پيدا كنيم‌. بايد به‌ پشت‌ جمله‌ برگرديم‌ و ببينيم‌ چه‌ خبر است‌.
رفيق‌ من‌! وقتي‌ با من‌ همراه‌ شدي‌ بايد با همه‌ جورم‌ بسازي‌. تا حالا علي‌ خواجه‌ بود، يك‌بار هم‌ بگذار بشود خواجه‌ علي‌. مي‌بيني‌ كه‌ هر دو جورش‌ يكي‌ است‌؛ كلمه‌ها جابه‌جا شده‌.
حالا لطفاً دنده‌عقب‌ بيا و خاطرجمع‌ باش‌ كه‌ دنده‌عقب‌ هم‌ پيشروي‌ است‌.
الان‌ يازدهمين‌ روز بهمن‌ پنجاه‌ و هفت‌ است‌. هنوز غلامعلي‌ به‌ خانه‌ نرفته‌ تا آن‌ حرف‌ تكان‌دهنده‌ را به‌ مادرش‌ بزند.
ما، در حوالي‌ مزار شهيدان‌ بهشت‌ زهرا هستيم‌. چه‌ چيزي‌ ما را به‌ اينجا كشانده‌؟ يك‌ صداي‌ آزاردهنده‌؛ گوش‌ كن‌؛
تيك‌، تاك‌، تيك‌، تاك‌...
ساعتها هميشه‌ آرامش‌بخش‌ نيستند. اگر آنها شمارش‌ معكوس‌ يك‌ بمب‌ باشند، آن‌وقت‌ مي‌شوند تهديدكننده‌!
درست‌ مثل‌ حالا!
جامعه‌ آبستن‌ يك‌ اتفاق‌ بزرگ‌ است‌. بزرگي‌ اتفاق‌ مثل‌ بزرگي‌ بمبي‌ است‌ به‌ اندازة‌ تهران‌. اين‌ بمب‌ اگر منفجر شود، نه‌ تهران‌، بلكه‌ همة‌ ايران‌ را خواهد تركاند.
پس‌ همه‌ به‌ فكر افتاده‌اند. در ميان‌ همه‌، بعضيها آستين‌ بالا زده‌اند تا به‌ سهم‌ خود گوشه‌اي‌ از بمب‌ را يافته‌ و آن‌ را خنثي‌ نمايند. در ميان‌ بعضيها غلامعلي‌ را مي‌بيني‌ كه‌ در بهشت‌ زهرا پرسه‌ مي‌زند؟ تنها يك‌ خبر او و دوستانش‌ را اين‌چنين‌ مضطرب‌ كرده‌ است‌.
ــ امام‌ خميني‌ فردا از پاريس‌ به‌ تهران‌ خواهد آمد. او براي‌ عرض‌ احترام‌ به‌ مقام‌ شهيدان‌، در بهشت‌ زهرا سخنراني‌ خواهد كرد.
«دشمنان‌ انقلاب‌، بهشت‌ زهرا را مين‌گذاري‌ كرده‌اند!»
حالا غلامعلي‌ و دوستانش‌ آمده‌اند تا مينها را يافته‌ و خنثي‌ كنند. امّا اين‌ موضوع‌ هم‌ ربطي‌ به‌ آن‌ جمله‌ دارد؟
رفيق‌! تو مي‌داني‌؟

من‌ كه‌ چيزي‌ سر در نياوردم‌. از قرار معلوم‌ تا غلامعلي‌ را به‌ خانه‌ نرسانيم‌ چيزي‌ دستگيرمان‌ نخواهد شد. چرا كه‌ ورود موفق‌ امام‌ نيز به‌ مفهوم‌ پايان‌ غائله‌ نبود. پادگانها هنوز تسليم‌ نشده‌اند. دولت‌ هنوز عقب‌ ننشسته‌. ماشين‌ انقلاب‌ درست‌ به‌ نوك‌ قلّه‌ رسيده‌. عبور يا سقوط‌ ماشين‌ تنها به‌ يك‌ هل‌ كوچك‌ بند است‌. اين‌ هل‌ اگر از روبه‌رو باشد، به‌ سقوط‌ منجر خواهد شد، و اگر از پشت‌ سر، به‌ عبور!
خواهش‌ مي‌كنم‌ يك‌بار ديگر پنبه‌ را از گوشهايت‌ بردار؛ رفيق‌.
تيك‌، تاك‌، تيك‌، تاك‌...
چه‌ شنيدي‌؟ لابد مي‌خواهي‌ بگويي‌؛ اي‌ بابا! اينكه‌ همان‌ صداي‌ قبلي‌ است‌. مگر مينها را خنثي‌ نكردند؟
چرا مينها را خنثي‌ كردند. اما چرا به‌ همين‌ زودي‌ يادت‌ رفت‌ كه‌ چه‌ گفتم‌. صحبت‌ از بمبي‌ بود به‌ اندازة‌ تهران‌، نه‌ چند تا مينِ سرگردان‌. پس‌ مي‌بيني‌ كه‌ لازم‌ است‌ سراسيمه‌ به‌دنبال‌ من‌ بيايي‌، من‌ هم‌ سراسيمه‌ در حال‌ تعقيب‌ غلامعلي‌ هستم‌.
طفلكي‌ چه‌ نفس‌نفسي‌ مي‌زند. آن‌ صورت‌ خيس‌ او در اين‌ هواي‌ سرد بهمن‌ماه‌، عرق‌ هيجان‌ است‌ نه‌ آب‌ باران‌. چقدر تند و با انگيزه‌ مي‌دود. اين‌ شدت‌ انگيزه‌ را آيا كسي‌ در قهرمانان‌ جام‌ جهاني‌ ديده‌ است‌؟ مگر قهرمانها به‌ چاه‌ و چاله‌ برسند، باز هم‌ مي‌دوند؟ به‌ خيابان‌ و اتوبان‌ برسند چه‌؟ اگر پاهايشان‌ تاول‌ بزند و زخم‌ بردارد؟
مگر جانشان‌ را از سر راه‌ گير آورده‌اند؟ آنها مي‌دوند كه‌ جانشان‌ را با شهرت‌ و جايزه‌ سيراب‌ كنند. اما جان‌ غلامعلي‌ با چه‌ سيراب‌ مي‌شود؟...
كوتاه‌ نيا رفيق‌ من‌! مي‌دانم‌ سينه‌ات‌ تنگ‌ آمده‌، از دهان‌ تا ريه‌هايت‌ همه‌ مي‌سوزد، پاهايت‌ ديگر رمق‌ دويدن‌ ندارد. امّا حالا كه‌ داريم‌ به‌ پايان‌ راه‌ نزديك‌ مي‌شويم‌، مرا تنها نگذار. اگر تو نيايي‌، من‌ نيز سست‌ شده‌ و قلم‌ را بر زمين‌ خواهم‌ گذاشت‌. آن‌ وقت‌ مي‌داني‌ چه‌ خواهد شد؟ غلامعلي‌ به‌ تنهايي‌ وارد خانه‌ شده‌ و راز آن‌ جملة‌ عجيب‌ و غريب‌ در پشت‌ ديوار خانه‌ مخفي‌ خواهد ماند. پس‌ كمي‌ ديگر طاقت‌ بياور. اينها را كه‌ به‌ تو گفتم‌، تو هم‌ به‌ انگيزه‌ات‌ بگو تا قوي‌تر شود. خيال‌ مي‌كني‌ غلامعلي‌ چرا اين‌گونه‌ مي‌دود؟ ديدي‌ كه‌ قهرمان‌ جام‌ جهاني‌ هم‌ نتوانست‌ پا به‌ پاي‌ او بيايد. آيا موتور حركت‌ او چيزي‌ جز انگيزه‌ بود؟ پس‌ اين‌ دم‌ آخري‌ هواي‌ انگيزه‌ات‌ را داشته‌ باش‌. من‌ و تو بايد همراه‌ غلامعلي‌ وارد خانه‌ شويم‌. اگر كمي‌ دير برسيم‌ كار از كار خواهد گذشت‌ و قصه‌ بي‌نتيجه‌ خواهد ماند.
خوشبختانه‌ كوچه‌ خلوت‌ است‌. كوچة‌ خلوت‌ جان‌ مي‌دهد براي‌ دويدن‌. امّا مگر الان‌ چه‌ ساعتي‌ از روز است‌؟اين‌ چه‌ سكوت‌ و خلوت‌ مرموزي‌ است‌؟ پس‌ مردم‌ كجا هستند؟ بچه‌ها كجا رفته‌اند؟
من‌ كه‌ از خلوت‌ كوچه‌ خوشحال‌ بودم‌. مي‌داني‌ چه‌ چيزي‌ مرا به‌ شك‌ واداشت‌؟ عصبانيت‌ غلامعلي‌. مگر صدايش‌ را نمي‌شنوي‌؟ او دارد فرياد مي‌زند.
ــ آهاي‌ مردم‌! بياين‌ بيرون‌...

صداي‌ تيراندازيها از كجا مي‌آيد؟ نكند هنوز دارند مردم‌ را مي‌كشند؟ نكند مردم‌ از ترس‌ اين‌ گلوله‌ها به‌ خانه‌ رفته‌اند؟
آخ‌! آن‌ شي‌ء سياه‌ آهني‌ چه‌ بود كه‌ از كمر غلامعلي‌ بر روي‌ زمين‌ افتاد؟ چرا غلامعلي‌ هنگام‌ برداشتن‌ ــ محتاطانه‌ ــ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ كرد؟ چقدر آن‌ شي‌ء شبيه‌ همان‌ چيزي‌ بود كه‌ لاي‌ كتاب‌ سبز چمباتمه‌ زده‌ بود.
مگر امام‌ نفرموده‌ بود؛ من‌ اين‌گونه‌ مبارزات‌ رو در حال‌ حاضر صلاح‌ نمي‌دونم‌؟ پس‌ چرا غلامعلي‌ دست‌ بردار نيست‌.
رفيق‌ من‌! تو فكر مي‌كني‌ غلامعلي‌ حرف‌ امام‌ را بهتر درك‌ كرده‌ يا من‌ و تو؟ راستش‌ من‌ يك‌ لحظه‌ نگاهم‌ به‌ اصطلاح‌ «در حال‌ حاضر افتاد» و كمي‌ به‌ شك‌ افتادم‌.
در حال‌ حاضر يعني‌ آن‌ موقع‌. پس‌ تكليف‌ الان‌ چه‌ مي‌شود؟
بيا به‌ راهمان‌ ادامه‌ بدهيم‌ رفيق‌. من‌ حتم‌ دارم‌ غلامعلي‌ پا روي‌ پوست‌ خربزه‌ نخواهد گذاشت‌. بيا ما هم‌ پا در جاي‌ پاي‌ غلامعلي‌ بگذاريم‌.
او در خانه‌شان‌ را با يك‌ ضرب‌ گشود و پريد داخل‌ خانه‌. بيا من‌ و تو هم‌ به‌ داخل‌ خانه‌ بپريم‌.
او هيجان‌زده‌ مادرش‌ را صدا زد، بيا ما هم‌ كمكش‌ كنيم‌.
كبري‌ خانم‌ بيچاره‌ را ببين‌. نمي‌داند بخندد يا بترسد.
ــ كجايي‌ مادر؟ اين‌ چه‌ ريخت‌ و قيافه‌ است‌ براي‌ خودت‌ درست‌ كردي‌؟ اتفاقي‌ افتاده‌؟ چرا نفس‌نفس‌ مي‌زني‌؟ پس‌ چرا يه‌ كلوم‌ حرف‌ نمي‌زني‌. آخه‌ مادر مگه‌ تو نمي‌گفتي‌ دلم‌ مي‌ره‌ براي‌ يه‌ لحظه‌ ديدن‌ امام‌ خميني‌. همين‌ موقع‌ كه‌ بايد توي‌ خونه‌،پاي‌ تلويزيون‌ باشي‌، باز هم‌ رفتي‌ تو كوچه‌ها؟... حالا نمي‌خواد چيزي‌ بگي‌. تو رو خدا رسوند. زود بيا تو كه‌ تلويزيون‌ داره‌ امامو براي‌ اولين‌ مرتبه‌ نشون‌ مي‌ده‌...
چرا مادر اجازه‌ نمي‌دهد غلامعلي‌ حرفهايش‌ را بزند؟ آن‌ جملة‌ تأمل‌برانگيز تا چند لحظة‌ ديگر ادا خواهد شد. نكند غلامعلي‌ از روي‌ عصبانيت‌ آن‌ را خواهد گفت‌؟ اگر اين‌گونه‌ باشد كه‌ بهتر است‌ تا جمله‌ ادا نشده‌ ما راهمان‌ را بكشيم‌ و برگرديم‌.
اما آيا غلامعلي‌ و اين‌گونه‌ رفتارها؟... جداً كه‌ بعيد است‌.
ــ مادر! به‌ خدا مادر من‌ نيستي‌ اگر...
تو هم‌ شنيدي‌؟ جمله‌ ادا شد. آن‌ هم‌ صريح‌ و بي‌مقدمه‌. اما خستگي‌ و هيجان‌، ادامة‌ حرف‌ او را قطع‌ كرد. حالا هم‌ مادر منتظر است‌، هم‌ جناب‌عالي‌ و هم‌ من‌.
ــ چي‌ شده‌ مادر؟ آروم‌ باش‌. راحت‌ حرفتو بزن‌. اجازه‌ بده‌ يه‌ ليوان‌ آب‌...
ــ نه‌ مادر...
غلامعلي‌ صداي‌ تيك‌ تاك‌ را چقدر تيز مي‌شنود! اين‌ تيك‌ تاك‌ انگار ضرباهنگ‌ ميخ‌ و چكشي‌ است‌ كه‌ بر قلب‌ او مي‌كوبد.
ــ مادرم‌ نشون‌ دادن‌ امام‌ تو تلويزيون‌ هم‌ يه‌ توطئه‌ است‌. مي‌خوان‌ مردمو از تو خيابونا بكشن‌ تو خونه‌ها. برو كوچه‌ رو ببين‌، پشه‌ پر نمي‌زنه‌. مي‌خوان‌ تا مردم‌ سرگرمن‌، امام‌ و رهبران‌ انقلابو بكشن‌ و تو يه‌ چشم‌ بر هم‌ زدن‌ قال‌ قضيه‌ رو بكنن‌.
رفيق‌! حالا بمب‌ را ديدي‌؟ چرا دست‌ روي‌ قلبت‌ گذاشته‌اي‌؟ تيزي‌ ميخ‌ و چكش‌ به‌ قلب‌ تو هم‌ رسيد؟ حالا حتم‌ دارم‌ من‌ ، تو، مادر و هر كس‌ ديگري‌ از ما كه‌ پيام‌ غلامعلي‌ را بشنويم‌، صداي‌ كوپ‌ كوپ‌ قلبمان‌ را تيك‌ تاك‌ خواهيم‌ شنيد.
ـ مادر! به‌ خدا مادر من‌ نيستي‌ اگر دست‌ داداش‌ مهدي‌ و عباس‌ و آبجي‌ معصومه‌ رو نگيري‌ و همين‌ حالا نري‌ تو خيابون‌.
به‌ خدا مادر من‌ نيستي‌ اگر همة‌ همسايه‌ها رو نريزي‌ تو خيابون‌؛ اگه‌ داد نزني‌، فرياد نكشي‌...بنداز دور اون‌ تلويزيونو... بندازين‌ دور تلويزيونها رو... آهاي‌ مردم‌!...همسايه‌ها... جوونمردا... بريزين‌ تو خيابونا. آمريكاييها توطئه‌ كردن‌ هنوز انقلاب‌ پيروز نشده‌. مي‌خوان‌ امامو بكشن‌، مي‌خوان‌ شاه‌ خائنو دوباره‌ برگردونن‌... آهاي‌...

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

چه کسی ماشه را خواهد کشید

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680888