خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب ریگان

کاربر: مهمان (خالی)

 

علفهای‌ هرز نامردند

 


اشاره:


رفيق‌ من‌ سلام‌، خسته‌ نباشيد!
چرا چشمانت‌ اين‌گونه‌ شده‌؟!
مثل‌ آدمهايي‌ شده‌اي‌ كه‌ آسمان‌ به‌ دور سرشان‌ چرخيده‌. اگر احساس‌ سرگيجه‌ داري‌ كمي‌ بنشين‌ تا برايت‌ آب‌ قند بياورم‌؛ هر چند مي‌دانم‌ عجله‌ داري‌. از سفري‌ فروننشسته‌، براي‌ سفر بعدي‌ كمر بسته‌اي‌؛ چاره‌ چيست‌؟
من‌ و تو عهد بسته‌ايم‌ برويم‌ به‌ تماشاي‌ قهرمان‌. اين‌ ديگر تقصير قهرمان‌ است‌ كه‌ عجله‌ مي‌كند.
برخلاف‌ فيلمهاي‌ پليسي‌ كه‌ در يك‌ مكان‌ مشخص‌ تخته‌ گاز مي‌تازند، قهرمان‌ ما اصلاً اهل‌ تاخت‌ و تاز نيست‌. فقط‌ نمي‌دانم‌ چرا تند و تند مثل‌ ماهي‌ ليز از دست‌ مي‌پرد. تا مي‌آيي‌ در سيستان‌ و بلوچستان‌ به‌ دنبالش‌ بگردي‌، يكهو مي‌بيني‌ در سنندج‌ است‌. وقتي‌ به‌ سنندج‌ مي‌رسي‌، هيچ‌ اثري‌ از او نمي‌يابي‌، لذا مي‌افتي‌ به‌ جست‌وجو. اينجا را بگرد، آنجا را بگرد... آقا، خانم‌! شما قهرمان‌ ما را نديديد؟
ــ چرا، چرا. ما قهرمانهاي‌ زيادي‌ ديديم‌. نشاني‌ قهرمان‌ شما چه‌ بود؟
ــ قهرمان‌ ما اسمش‌ پيچك‌ بود.
ــ بله‌، بله‌. ما آنها را ديديم‌. وقتي‌ علفهاي‌ هرز به‌ باغ‌ زندگي‌ ما حمله‌ كردند، ما كمك‌ طلبيديم‌. هنوز چيزي‌ نگذشته‌ بود كه‌ ناگهان‌ پيچكهايي‌ روييدند. آنها به‌ دور علفهاي‌ هرز پيچيدند، آن‌گاه‌ همة‌ هرزه‌ها را از ريشه‌ چيدند...
ــ آقا، خانم‌! ببخشيد كه‌ حرفتان‌ را قطع‌ مي‌كنيم‌. بايد زودتر راه‌ بيفتيم‌، عجله‌ داريم‌. من‌ و دوستم‌ در جست‌وجوي‌ يكي‌ از همان‌ پيچكهايي‌ هستيم‌ كه‌ مي‌گويي‌. منتها پيچك‌ ما چشمان‌ سبزي‌ داشت‌.
ــ آن‌ لحظه‌ كه‌ سبزي‌ چشمانش‌ به‌ سرخي‌ گراييد، همة‌ وجود ما را آتش‌ زد.
ــ مگر شما او را مي‌شناسيد؟
ــ مگر مي‌شود كه‌ نشناسيم‌؟ وقتي‌ پا در سنندج‌ گذاشت‌، چشمان‌ مهربان‌ او بر سينه‌ همة‌ ما سنندجيها نقش‌ بست‌.
ــ پس‌ قصة‌ سرخي‌ چشمانش‌ چيست‌؟
ــ وقتي‌ شنيد در گنبد هم‌ علف‌ هرز روييده‌، اول‌ چشمان‌ سبزش‌ سرخ‌ شد، بعد به‌ يكباره‌ غيبش‌ زد!
رفيق‌ من‌! آب‌ قندت‌ حاضر است‌. بيا لاجرعه‌ سر بكش‌، بعد گازش‌ را بگير تا خودمان‌ را به‌ گنبد برسانيم‌.

بيا اين‌ دفعه‌ نگذاريم‌ پرس‌وجو هر دو نفرمان‌ را مشغول‌ كند. يكي‌مان‌ پرس‌وجو كنيم‌، يكي‌مان‌ به‌ دنبال‌ چشمان‌ سبزي‌ كه‌ به‌ سرخي‌ گراييده‌ بگرديم‌. هركدام‌ زودتر او را يافتيم‌، با فرياد، ديگري‌ را خبر كنيم‌... نه‌، فرياد نه‌. آن‌ وقت‌، آن‌ ماهي‌ ليز، دوباره‌ از دستمان‌ خواهد پريد.
بيا يك‌ جوري‌ سرگرمش‌ كنيم‌. فقط‌ بايد مراقب‌ كمينگاهها باشيم‌ تا او را ناجوانمردانه‌ از ما نگيرند. علفهاي‌ هرز ــ مي‌بيني‌ كه‌ همه‌ ــ نامردند. ديروز كه‌ خان‌ بودند، در لباس‌ گرگ‌ مي‌كشتند. امروز كه‌ خار شده‌اند، در لباس‌ ميش‌ مي‌كشند.
ــ به‌ ما گفتن‌: «شما بايد خودمختار بشين‌. حق‌ شما رو انقلاب‌ خورده‌!»
گفتيم‌: «راستشو بخواين‌ از وقتي‌ انقلاب‌ شده‌ حق‌ بيشتري‌ به‌ ما رسيده‌!»
گفتن‌: «شما نمي‌فهمين‌!»
گفتيم‌: «شما كه‌ مي‌فهمين‌ پس‌ چرا وقتي‌ خان‌ اينجا بودين‌ نمي‌گفتين‌ خودمختاري‌؟!»
گفتن‌: «لال‌ شين‌! ما به‌ خاطر شما داريم‌ با انقلاب‌ مي‌جنگيم‌. پس‌ بايد پول‌ اسلحه‌ و فشنگ‌ و حق‌الزحمه‌ جنگيدن‌ و خرج‌ خورد و خوراك‌ ما رو بدين‌!»
گفتيم‌: «ما نمي‌خواهيم‌ به‌ خاطر ما بجنگين‌!»
اون‌وقت‌ زن‌ و بچه‌مونو جلو چشمامون‌ بستن‌ به‌ گلوله‌...
مي‌بيني‌ علفهاي‌ هرز چقدر شبيه‌ هم‌اند؟
نكند تخم‌ همة‌ آنها از دامن‌ ناپاك‌ يك‌ اجنبي‌ پاشيده‌ مي‌شود!
ــ بله‌، من‌ شك‌ ندارم‌. همين‌ بلايي‌ كه‌ سر گنبد اومد، حالا سر شهرستان‌ پاوه‌ اومده‌...
بيا رفيق‌! اينها با زبان‌ بي‌زباني‌ مي‌خواهند بگويند غلامعلي‌ پيچك‌ در گنبد نيست‌، در پاوه‌ است‌. نمي‌دانم‌ راست‌ مي‌گويند و يا ما را مي‌خواهند به‌ دنبال‌ نخود سياه‌ بفرستند. ما بايد به‌ عقل‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌. عقل‌ ما مي‌گويد هر كجا قطاري‌ در حال‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ كانون‌ خطر باشد، غلامعلي‌ آنجاست‌.
ــ خدانشناسها شهرو محاصره‌ كردن‌ اونا، حتي‌ اگه‌ مخالفين‌ خودشونو روي‌ تخت‌ بيمارستان‌ پيدا مي‌كردن‌، هم‌ مي‌كشتن‌ و هم‌ مثله‌ مي‌كردن‌! يكي‌ از پاسدارها رو با موزاييك‌ سر بريدن‌. هر كي‌ مي‌شنيد چه‌ جنايتي‌ تو پاوه‌ به‌ پا شده‌ فرار مي‌كرد، اما دكتر و بچه‌هاش‌ اومدن‌ تو محاصره‌ و از درون‌ با اون‌ وطن‌فروشها جنگيدن‌.
ــ دكتر و بچه‌هاش‌؟
ــ بله‌. دكتر چمران‌! براي‌ سر اون‌ و بچه‌هاش‌ جايزه‌ تعيين‌ كرده‌ بودن‌.
ــ بچه‌هاش‌؟
ــ بله‌. اصغر وصالي‌، غلامعلي‌ پيچك‌... وقتي‌ غائلة‌ پاوه‌ رو خوابوندن‌، سريع‌ رفتن‌ سراغ‌ غائله‌هاي‌ ديگه‌!
رفيق‌ من‌! آيا مي‌تواني‌ يك‌ ليوان‌ آب‌ قند برايم‌ درست‌ كني‌؟ يا لااقل‌ يك‌ جوري‌ آسمان‌ را از چرخش‌ باز داري‌؟
رفيق‌ من‌! يادم‌ است‌ بچه‌ كه‌ بوديم‌ پروانة‌ پنكه‌ را با دست‌ مي‌چرخانديم‌ و مي‌گفتيم‌ چه‌ كسي‌ مي‌تواند پرهاي‌ اين‌ پروانه‌ را بشمارد؟
نه‌ اينكه‌ شمارش‌ پرهاي‌ پروانه‌ گيجمان‌ كند، نه‌. اصلاً پرها ديده‌ نمي‌شدند كه‌ شمرده‌ شوند.
حالا مي‌خواهم‌ بگويم‌، آيا مي‌تواني‌ سيم‌ پره‌هاي‌ چرخ‌ يك‌ دوچرخه‌ را ــ در حالي‌ كه‌ حركت‌ مي‌كند ــ بشماري‌؟
مي‌خواهم‌ بگويم‌ بيشتر قهرمانها تنها با يك‌ سيم‌ پره‌ به‌ محور قهرماني‌ وصل‌ مي‌شوند.
قصة‌ پتروس‌ را يادت‌ هست‌؟
انگشتش‌ را گذاشت‌ در شكاف‌ كوچك‌ سد و قهرمان‌ بين‌المللي‌ شد!
اصلاً چرا راه‌ دور مي‌رويم‌؟ ريزعلي‌ در سرماي‌ زمستان‌ از لباسهايش‌ مشعلي‌ ساخت‌ و جان‌ مسافران‌ قطار را نجات‌ داد.
و غلامعلي‌ پيچك‌...

لطفاً تو سيم‌ پره‌هاي‌ چرخ‌ در حال‌ حركت‌ را بشمار، من‌ مي‌روم‌ به‌ جست‌وجوي‌ غلامعلي‌.
ــ آقا! همة‌ سنندج‌ تو دست‌ دشمن‌ بود، به‌جز پادگان‌ و باشگاه‌ افسران‌. تازه‌ تو پادگان‌ هم‌ نفوذ كرده‌ بودن‌ و از درون‌ داشتن‌ پادگانو ساقط‌ مي‌كردن‌. يك‌دفعه‌ سي‌ چهل‌ تا پاسدار وارد شهر شدن‌. ورود به‌ شهري‌ كه‌ همه‌جاش‌ دست‌ دشمنه‌، يعني‌ ورود به‌ دهان‌ اژدها. ولي‌ چاره‌ چي‌ بود؟ هيچ‌كس‌ به‌ فكر اين‌ مردم‌ نبود به‌ جز امام‌. بني‌صدر خائن‌ تازه‌ داشت‌ منت‌ اژدها رو مي‌كشيد كه‌: ترو خدا بيا صلح‌ كنيم‌...
ــ خوب‌ از پاسدارها مي‌گفتي‌.
ــ از اون‌ پاسدارها تنها پنج‌ شش‌تاشون‌ تونستن‌ به‌ باشگاه‌ افسران‌ برسن‌. بقيه‌...
ــ غلامعلي‌ پيچك‌ جزو بقيه‌ بود يا اون‌ پنج‌ شش‌ تا؟
ــ من‌ پيچك‌ ميچك‌ نمي‌شناسم‌.
ــ يه‌ جوون‌ بيست‌ و يك‌ ساله‌؛ با چشمهاي‌ سبز...
ــ اي‌ آقا! ما اصلاً جرئت‌ نمي‌كرديم‌ از ديوار خونه‌مون‌ سرك‌ بكشيم‌. اون‌ وقت‌ شما از رنگ‌ چشم‌ يكي‌ از اون‌ چهل‌ تا مي‌پرسي‌؟
ــ بگذريم‌. پاسدارهايي‌ كه‌ شهيد شدن‌...
ــ نامردا همه‌ شونو در يك‌ گور دسته‌جمعي‌ دفن‌ كردن‌. مي‌گن‌ بعضيهاشون‌ مجروح‌ بودن‌؛ زنده‌ به‌ گور شدن‌.
ــ پاسدارهايي‌ كه‌ وارد باشگاه‌ شدن‌...
ــ باشگاه‌ تا آخرين‌ نفس‌ مقاومت‌ كرد. بدون‌ آب‌ و آذوقه‌. مي‌گن‌ اين‌ روزهاي‌ آخر ريشة‌ درخت‌ مي‌خوردن‌، ولي‌ دست‌ از مقاومت‌ بر نمي‌داشتن‌. تا اينكه‌ نيروي‌ كمكي‌ رسيد و پيروز شدن‌.
ــ بعدش‌؟
ــ نمي‌دونم‌. اگر شما دنبال‌ جوون‌ چشم‌سبزي‌، من‌ يه‌ بار شنيدم‌ فرماندة‌ سپاه‌ بانه‌ چشماش‌ سبزه‌!
رفيق‌ اين‌ هم‌ سر نخ‌. ديگر چه‌ مي‌خواهي‌؟
ــ حالا صبر كن‌ بابا؛ مايه‌ چيزي‌ گفتيم‌. اين‌ موضوع‌ مال‌ قبله‌. راستش‌ من‌ شنيدم‌ فرماندة‌ منطقه‌ سر پل‌ ذهاب‌ هم‌ چشماش‌ سبزه‌! اما چند وقت‌ بعدش‌ گفتن‌: نه‌ بابا! فرمانده‌ عمليات‌ سپاه‌ غرب‌، چه‌ مي‌دونم‌؛ فرمانده‌ عمليات‌ بازي‌دراز... راستي‌ يكي‌ از آشناهاي‌ من‌ پرستاره‌. اونم‌ مي‌گفت‌ چند بار تا حالا جوون‌ رزمنده‌اي‌ رو آوردن‌ بيمارستان‌ كه‌ تنش‌ لت‌ و پار بوده‌ و چشماش‌ سبز... خلاصه‌ ما كه‌ حسابي‌ گيج‌ شديم‌. راستشو بگين‌؛ نكنه‌ جديداً طلق‌ سبز مد شده‌؟! يعني‌ همة‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ هم‌ آره‌!؟
رفيق‌ من‌! حالا بيا سيم‌ پره‌هاي‌ چرخ‌ در حال‌ حركت‌ را با هم‌ بشماريم‌. بيا مدام‌ به‌ هم‌ آب‌ قند تعارف‌ كنيم‌. بگذار آسمان‌ هم‌ هي‌ براي‌ خودش‌ بچرخد و بچرخد.
اصلاً بيا سوار چرخ‌ و فلك‌ آسمان‌ شويم‌ و با هم‌ با آسمان‌ بچرخيم‌. آن‌وقت‌ چه‌ صحنة‌ خنده‌داري‌ مي‌شود!
تا حالا آسمانيها سردرگمي‌ ما را مي‌ديدند و مي‌خنديدند، از حالا ما سردرگمي‌ زمينيها را مي‌بينيم‌ و مي‌خنديم‌!
اصلاً اينها را هم‌ ول‌ كن‌. بيا بزنيم‌ بر طبل‌ بي‌عاري‌. من‌ يك‌ جوك‌ چشم‌سبز بلدم‌. آن‌ را مي‌گويم‌ تا كمي‌ با هم‌ بخنديم‌ و خوش‌ باشيم‌.
يكي‌ بود، يكي‌ نبود، در جبهه‌هاي‌ جنگ‌ يك‌ آدم‌ چشم‌سبز بود كه‌ موقع‌ فرماندهي‌ همه‌ از او حساب‌ مي‌بردند. موقع‌ استراحت‌ چه‌؟
همه‌ با او كشتي‌ مي‌گرفتند و شوخي‌ مي‌كردند. يك‌ روز يكي‌ از بسيجيها خيلي‌ پكر بود. چند ماهي‌ مي‌شد كه‌ پدرش‌ را از دست‌ داده‌ بود. به‌همين‌ خاطر از جمع‌ گريزان‌ بود و هميشه‌ غصه‌ مي‌خورد. فرماندة‌ چشم‌سبز گفت‌؛ دواي‌ درد او پيش‌ من‌ است‌. بايد روح‌ پدرش‌ را احضار كنم‌ تا چند كلامي‌ با او صحبت‌ كرده‌ و آرامش‌ بگيرد.
خلاصه‌، فرمانده‌ گفت‌ پتويي‌ بياورند و قيفي‌. آن‌گاه‌ از بسيجي‌ خواهش‌ كرد برود زير پتو و از سوراخ‌ كوچك‌ قيف‌ به‌ آسمان‌ خيره‌ شود و ورد بخواند. ناگهان‌ ديري‌ نخواهد پاييد كه‌؛ روح‌ پدرش‌ وارد قيف‌ شده‌ و به‌ زير پتو خواهد رفت‌.
بسيجي‌ ساده‌دل‌ در زير پتو مشغول‌ ورد خواندن‌ و ديد زدن‌ بود كه‌ در آن‌ سرماي‌ كردستان‌، با يك‌ اشارة‌ چشم‌سبز، يك‌ پارچ‌ آب‌ يخ‌ به‌ جاي‌ روح‌ پدر وارد قيف‌ شد و...
از آن‌ لحظه‌ به‌ بعد آن‌ بسيجي‌ و بسيجيهاي‌ ديگر غصه‌ نمي‌خوردند. وقتي‌ به‌ فرماندهي‌ چشم‌سبز مي‌رسيدند لبخند مي‌زدند.
گويند؛ فرماندة‌ چشم‌سبز چندي‌ بعد به‌ خانه‌ آمد تا براي‌ هميشه‌ با مادر و همسر تازه‌عروسش‌ خداحافظي‌ كند.
مادر و همسر در فراق‌ اين‌ فرمانده‌ مهربان‌ خيلي‌ غصه‌ مي‌خوردند. فرمانده‌ چشم‌ سبز دوتا قيف‌ آماده‌ كرد و آنها را از غصه‌ نجات‌ داد!
رفيق‌ من‌! مبادا غصه‌ بخوري‌. هرگاه‌ به‌ آن‌ فرماندهي‌ چشم‌سبز مي‌انديشي‌ با لبخند بينديش‌!

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

چه کسی ماشه را خواهد کشید

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681355