خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب ریگان

کاربر: مهمان (خالی)

 

مغزها گرسنه‌ چشم‌اند

 


اشاره:


چشمانت‌ را ببند، سفت‌ سفت‌!
احساس‌ كن‌ مي‌خواهي‌ با كاسة‌ چشمانت‌ چيزي‌ را قورت‌ بدهي‌!
چيزي‌ كه‌ منظورم‌ همان‌ چشمهاست‌! بگذار آن‌ كاسه‌ها مثل‌ دهاني‌ حريص‌ و گرسنه‌، آن‌ تيله‌هاي‌ بينايي‌ را ببلعند. مگر چه‌ مي‌شود؟
بگذار چشمها بروند توي‌ شكم‌ مغز.
هيچ‌ مي‌داني‌ مغزها گرسنة‌ چشم‌اند؟
نترس‌ اصلاً نگران‌ صورت‌ بي‌چشمت‌ نباش‌. بگذار هر كس‌ ظاهرت‌ را مي‌بيند، خيال‌ كند نابينايي‌. مگر بينايي‌ به‌ اين‌ چشمهاست‌؟
نمي‌خواهد جواب‌ سؤال‌ من‌ را بدهي‌. وقتي‌ آدم‌ نور خورشيد را مي‌بيند ديگر نيازي‌ به‌ شنيدن‌ اعترافش‌ ندارد. من‌ دارم‌ مي‌بينمت‌ كه‌ مي‌بيني‌. لذا با اطمينان‌ مي‌گويم‌ كه‌ برخيز و با تمام‌ سرعت‌ بدو.
من‌ اصلاً نگران‌ به‌ ديوار خوردن‌ تو نيستم‌. چرا كه‌ وقتي‌ چشم‌ سر داشتي‌، ديوار را مي‌ديدي‌ و هيچ‌گاه‌ با سر توي‌ ديوار فرو نمي‌رفتي‌. حالا كه‌ چشم‌ مغز داري‌، من‌ حتم‌ دارم‌ آن‌سوي‌ ديوار را هم‌ مي‌بيني‌.
اين‌ ديدن‌ تو نه‌ به‌خاطر چشماني‌ است‌ كه‌ همين‌ حالا پلكهايت‌ قورت‌ داد؛ نه‌. اين‌ تنها يك‌ يادآوري‌ بود.
به‌ مغزت‌ بگو نگاهي‌ به‌ گذشته‌اش‌ بيندازد و بگويد چه‌ مي‌بيند؟ مگر همين‌ مغز از تهران‌ تا سيستان‌ و بلوچستان‌ و از آنجا تا سنندج‌ را نديد؟
اگر مغزت‌ چشم‌ نداشت‌ پس‌ بانه‌ و بازي‌دراز را چگونه‌ ديد؟
حالا هم‌ چشم‌ دوخته‌ است‌ به‌ فرانسه‌؛ خياباني‌ پر رفت‌ و آمد در شهر پاريس‌!
رفيق‌ من‌! مي‌بيني‌ كه‌ نگاهت‌ دارد مي‌رود به‌ درون‌ يك‌ كلينيك‌ پزشكي‌. به‌ گمانم‌ پلكهايت‌ آن‌ تيله‌هاي‌ بينايي‌ را زيادي‌ قورت‌ دادند. آخر من‌ هم‌ سر در نمي‌آورم‌؛ تهران‌ كجا، بانه‌ و بازي‌دراز كجا و اينجا كجا؟
نكند چشمانت‌ اين‌ دم‌ آخري‌ قصة‌ آن‌ فرماندة‌ چشم‌سبز را فراموش‌ كرده‌ و در پي‌ يك‌ قصة‌ عشقي‌ سر از پاريس‌ درآورده‌اند؟
مي‌داني‌ چرا اين‌گونه‌ تصور مي‌كنم‌؟
يك‌ لحظه‌ بو بكش‌، تو هم‌ حرف‌ مرا تأييد مي‌كني‌.
از اين‌ كلينيك‌ بوي‌ عشق‌ به‌ مشام‌ مي‌رسد!
بوي‌ عشق‌ عجب‌ بوي‌ مطلوب‌ و چسبنده‌اي‌ دارد در اين‌ غربتستان‌!
حالا آن‌ عشق‌ كجاست‌؟ عاشق‌ كيست‌؟ عشق‌ به‌ چيست‌؟
اين‌ منشي‌ فرانسوي‌ چرا گوشش‌ را چسبانده‌ به‌ آن‌ دستگاه‌ صوتي‌؟
او عاشق‌ است‌ يا معشوق‌؟
نكند اصلاً او بهانة‌ رد گم‌ كني‌ است‌؟
رفيق‌ باوفاي‌ من‌! بيا مريضها را ورانداز كنيم‌. شايد يكي‌ از همينها كه‌ در نوبت‌ ويزيت‌ نشسته‌اند، عشقي‌ را از خانه‌ برداشته‌ و همراه‌ خود به‌ مطب‌ آورده‌ است‌؟!
يعني‌ تو مي‌گويي‌ نمي‌شود؟
باور كن‌ آدم‌ عاشق‌ هر كجا برود، بوي‌ عشق‌ را در آنجا مي‌پراكند. اگر خودش‌ را به‌ در و ديوار هم‌ بمالد، آجر و سيمان‌ بوي‌ عشق‌ مي‌گيرند. اگر وارد كلينيك‌ هم‌ بشود، به‌ جاي‌ بتادين‌ و ساولن‌ و الكل‌، بوي‌ عشق‌ مي‌پيچد. حالا خدا نكند كلينيكي‌ شلوغ‌ باشد، آن‌ وقت‌ استشمام‌ كننده‌ را حسابي‌ گيج‌ و سردرگم‌ مي‌كند.
درست‌ مثل‌ حالا كه‌ من‌ و تو گيج‌ و سردرگم‌ شده‌ايم‌. در اين‌ مملكت‌ غريب‌ نمي‌دانيم‌ سراغ‌ چه‌ كسي‌ را بگيريم‌. آخر بگوييم‌ در پي‌ كدام‌ آشنا به‌ اين‌ دخمه‌ سرك‌ كشيده‌ايم‌؟

اصلاً مگر ما زبان‌ هم‌ را مي‌فهميم‌، رفيق‌! نكند اين‌ راه‌ آخري‌ را به‌ اشتباه‌ آمده‌ايم‌؟
اين‌ آخرهاي‌ قصه‌، من‌ انتظار داشتم‌ يا در بازي‌دراز باشيم‌ يا در سر پل‌ ذهاب‌؛ يا در تهران‌، خيابان‌ شيخ‌ صدوق‌ و در باغچه‌اي‌ بدون‌ پيچك‌!
يا در گورستان‌ بهشت‌ زهرا.
اصلاً چرا در گورستان‌ بهشت‌ زهرا! بلكه‌ در بهشت‌ واقعي‌ حضرت‌ زهرا «س‌».
آن‌ گورستان‌ را ما آدمهايي‌ كه‌ دستمان‌ از بهشت‌ زهرا دور است‌، بهشت‌ زهرا ناميده‌ايم‌ تا دلهايمان‌ را خوش‌ كنيم‌ والاّ آنجا جايي‌ نيست‌ كه‌ بشود سراغ‌ پيچك‌ را گرفت‌.
جاي‌ پيچك‌ در باغ‌ است‌، در بهشت‌ است‌. نه‌ در گور و نه‌ در اين‌ شهر غريب‌ و دور.
پس‌ ما در اينجا چه‌ مي‌كنيم‌؟
قرار بود مغزهاي‌ بينا اشتباه‌ نكنند. پس‌ چرا ما اين‌ راه‌ را به‌ اشتباه‌ آمده‌ايم‌؟
آيا حالا حق‌ داريم‌ به‌ چشمهايمان‌ نيز شك‌ كنيم‌؟
دينگ‌ دينگ‌!
صداي‌ چه‌ بود؟
صداي‌ زنگ‌ پزشك‌!
خدا را شكر كه‌ گوشهايمان‌ لااقل‌ درست‌ مي‌شنود. در اين‌ غربتستان‌ گوش‌ سالم‌ هم‌ خود غنيمتي‌ است‌!
منشي‌ را مي‌بيني‌؟ به‌ جاي‌ اينكه‌ مريض‌ بعدي‌ را به‌ اتاق‌ پزشك‌ راهنمايي‌ كند، خود از جا برمي‌خيزد، راديو پخش‌ را هم‌ برمي‌دارد و... شتابزده‌ به‌ اتاق‌ پزشك‌ مي‌رود.
بيا تا در را نبسته‌، ما هم‌ داخل‌ شويم‌. هر چند با آن‌ چشماني‌ كه‌ ما به‌ خورد مغزهايمان‌ داده‌ايم‌، در و ديوار كوچك‌تر از آنند كه‌ حجابمان‌ شوند. منظورم‌ اين‌ است‌ كه‌ بيا عجله‌ كنيم‌. درست‌ مثل‌ اين‌ منشي‌. چرا كه‌ دارد اتفاقات‌ مشكوكي‌ مي‌افتد. منشيها هميشه‌ پشت‌ ميز منشيگري‌ مي‌نشينند و مريض‌ را به‌ اتاق‌ پزشك‌ مي‌فرستند.
از اين‌ هم‌ مشكوك‌تر؛ راديو پخش‌ است‌.
دكترها هنگام‌ طبابت‌ راديو پخش‌ گوش‌ نمي‌دهند! مگر آنكه‌ راز عشق‌ در درون‌ همين‌ دستگاه‌ الكترونيكي‌ باشد.
غلط‌ نكنم‌ قصه‌ دارد لاله‌زاري‌ مي‌شود! فقط‌ همين‌ مانده‌ كه‌ خانم‌ منشي‌ شاسي‌ پخش‌ را در برابر نگاه‌ حريص‌ دكتر بفشارد و جيغ‌ فسيل‌شده‌اي‌ را در دل‌ اين‌ دكتر پير زنده‌ كند!
نكند چشمان‌ مغز ما اين‌ يك‌ راه‌ را به‌ جاي‌ ديدن‌، آلبالو گيلاس‌ چيده‌؟ نكند طعم‌ عشق‌ زميني‌ مزاج‌ آسماني‌ چشمان‌ ما را كور كرده‌؟
اصلاً بيا و به‌ جاي‌ اين‌ قضاوتها به‌ چشمانمان‌ بگوييم‌ كمي‌ آرام‌ بگيرند تا ببينيم‌ خورشيد عشق‌ چگونه‌ طلوع‌ خواهد كرد.
ــ مادام‌! پس‌ چي‌ شد اين‌ موج‌؟ الان‌ اخبار تموم‌ مي‌شه‌، تو هنوز...
ــ دكتر! من‌ خيلي‌ ور رفتم‌. هوا خوب‌ نيست‌، امروز آنتن‌ نمي‌ده‌.
ــ امروز كه‌ من‌ از همه‌ روزهاي‌ ديگه‌ بيشتر احتياج‌ دارم‌، چرا آنتن‌ نمي‌ده‌؟
ــ آنتن‌ مي‌ده‌، ولي‌ صداش‌ خيلي‌ پارازيت‌ داره‌!
ــ مادام‌! راديو رو روشن‌ كن‌. با همون‌ كيفيت‌ هم‌ خوبه‌.
ــ ولي‌ آقاي‌ دكتر! بيمارها منتظرن‌!
ــ از قول‌ من‌ معذرت‌خواهي‌ كن‌ مادام‌. بگو امروز دكتر حالش‌ خوب‌ نيست‌. راستش‌ دلم‌ آروم‌ و قرار نداره‌.
ــ اينها همه‌ درست‌. ولي‌ چرا نسبت‌ به‌ اخبار راديو ايران‌ اين‌طوري‌ شدين‌؟ شما هر روز اخبار گوش‌ مي‌دين‌، ولي‌ نه‌ اين‌طوري‌. اتفاقي‌ افتاده‌؟
ــ نه‌ مادام‌، نه‌ چطوري‌ بگم‌؟ ديشب‌ خواب‌ ديدم‌.
ــ آهان‌! مثل‌ اينكه‌ موفق‌ شدم‌. اخبار تازه‌ شروع‌ شده‌.
ــ مرسي‌ مادام‌، حالا برو سراغ‌ بيمارها.
رفيق‌! منشي‌ مي‌خواهد بيمارها را جواب‌ كند. نكند عشق‌ در ميان‌ همينها باشد و بروند؟
ــ من‌ مي‌گويم‌ بيا تقسيم‌ كار كنيم‌. درست‌ مثل‌ آن‌ وقتها كه‌ در جست‌وجوي‌ غلامعلي‌ گيج‌ مي‌شديم‌ تو همراه‌ اين‌ بيمارها برو. اگر بوي‌ عشق‌ همچنان‌ به‌ مشام‌ رسيد، مرا خبر كن‌. من‌ هم‌ در اينجا مي‌مانم‌، اگر بوي‌ عشق‌ ماندگار شد تو را خبر مي‌كنم‌... اما لحظه‌اي‌ درنگ‌ كن‌ ببينم‌. اين‌ دكتر است‌ كه‌ سرش‌ را روي‌ ميز گذاشته‌ و شانه‌هايش‌ مي‌لرزد؟
يعني‌ چه‌؟ زود باش‌ منشي‌ را صدا كن‌.
ــ منشي‌! سراسيمه‌ به‌ بالينش‌ برو. ببين‌ چه‌ خبر شده‌.
ــ آقاي‌ دكتر شما حالتون‌ خوبه‌؟
دكتر سرش‌ را بلند مي‌كند. اين‌ اشك‌ است‌ كه‌ صورتش‌ را خيس‌ كرده‌ يا عرق‌؟
منشي‌ از ديدن‌ چهرة‌ او شگفت‌زده‌ مي‌شود.
رفيق‌! آهسته‌ مي‌گويم‌، پيش‌ خودمان‌ بماند. انگار راه‌ را درست‌ آمده‌ايم‌. باور نمي‌كني‌، يك‌بار ديگر بو بكش‌.
مي‌بيني‌ كه‌؟ بوي‌ عشق‌ غليظ‌تر از قبل‌ دارد مشام‌ جانمان‌ را لبريز مي‌كند.

دكتر راديو را خاموش‌ مي‌كند. منشي‌ جعبة‌ دستمال‌ را مقابلش‌ مي‌گيرد. دكتر دستمالي‌ بيرون‌ كشيده‌، اشكهايش‌ را پاك‌ مي‌كند. اما بغض‌ عجب‌ گره‌اي‌ به‌ حلقش‌ انداخته‌!
ــ ديشب‌ خواب‌ عجيبي‌ ديدم‌. ديگه‌ تا صبح‌ نخوابيدم‌. وقتي‌ ايرون‌ بودم‌، يه‌ دوست‌ خوبي‌ داشتم‌... نوجوون‌ بود، ولي‌ روح‌ جووني‌ داشت‌. روحي‌ كه‌ من‌ پيرمرد رو تحت‌ تأثير خودش‌ قرار مي‌داد.
تو خيابون‌ شيخ‌ صدوق‌ تهران‌ مطبي‌ داشتم‌. اون‌ كه‌ از مدرسه‌ تعطيل‌ مي‌شد، مي‌اومد پيش‌ من‌ منشيگري‌ مي‌كرد.
من‌ طبيب‌ جسم‌ مردم‌ بودم‌، ولي‌ اون‌ طبيب‌ روح‌ من‌ انگار. با خودش‌ آرامش‌ و بركت‌ رو به‌ مطب‌ مي‌آورد.
اگر براش‌ كاري‌ پيش‌ مي‌اومد و مي‌رفت‌، منم‌ ديگه‌ حال‌ و حوصلة‌ كارو از دست‌ مي‌دادم‌ و مطبو تعطيل‌ مي‌كردم‌.
جوون‌تر كه‌ شد، مي‌خواست‌ اون‌ بركت‌ و آرامشو نه‌ به‌ يك‌ مطب‌، بلكه‌ به‌ محله‌ و شهر بده‌. لذا يكي‌ از مريدان‌ سرسخت‌ امام‌ خميني‌ شد.
بعدها شنيدم‌ رفته‌ به‌ جبهه‌هاي‌ جنگ‌ با عراق‌ و يكي‌ از فرماندهان‌ برجسته‌ شده‌.
ديشب‌ اومده‌ بود به‌ خوابم‌. مي‌گفت‌؛ دكتر! يادته‌ هر وقت‌ من‌ مطبو ترك‌ مي‌كردم‌، تو هم‌ تعطيل‌ مي‌كردي‌؟اما اين‌دفعه‌ ديگه‌ جا موندي‌، من‌ رفتم‌ دكتر!
الان‌ كه‌ اخبار گوش‌ دادم‌. ديدم‌ درسته‌. اون‌ فرمانده‌ بزرگ‌ دلها به‌ تنهايي‌ مطبو تعطيل‌ كرده‌.
رفيق‌ تمام‌ راه‌ من‌! آرايش‌ صورت‌ مادام‌ را مي‌بيني‌؟ مثل‌ نقاشي‌ آبرنگي‌ است‌ كه‌ زير باران‌ مانده‌!
تو مي‌گويي‌ عاطفة‌ كلام‌ دكتر اشك‌ او را سرازير كرد يا تأثير داستان‌؟
من‌ مي‌گويم‌ هيچ‌كدام‌.
اين‌ منشي‌ بيگانه‌ با فرهنگ‌ ما، قهرمان‌ را از كجا مي‌شناسد؟
تازه‌ اگر هم‌ بشناسد، مگر ارزشهاي‌ ما براي‌ او هم‌ ارزش‌ است‌؟
من‌ مي‌گويم‌ در نفس‌ بعضي‌ كلمات‌ نوري‌ مستقر است‌ مثل‌ عصاي‌ حضرت‌ موسي‌ «ع‌». اگر آن‌ را بر سنگ‌ بكوبي‌، چشمه‌ها جاري‌ مي‌شود؛ دل‌ كه‌ سهل‌ است‌.
بعضي‌ كلمه‌ها را اگر به‌ مغز برساني‌، بينا مي‌شود. آن‌ وقت‌ از تهران‌، فرانسه‌ را مي‌بيند و از فرانسه‌ بازي‌دراز را. درست‌ مثل‌ همين‌ دكتر.
ــ مادام‌! من‌ يك‌ نامه‌ مي‌نويسم‌، همين‌ حالا ببر پستش‌ كن‌ ايران‌، تا قلب‌ من‌ كمي‌ آروم‌ بگيره‌. بعد برو يك‌ بليت‌ هواپيما براي‌ هفتة‌ آينده‌ رزرو كن‌.

«به‌ نام‌ خدا
خانوادة‌ محترم‌ پيچك‌!
خبر شهادت‌ مسلمان‌ راستين‌، انسان‌ شريف‌ و به‌ تمام‌ معني‌ انسان‌، دوست‌ و برادر بسيار عزيزم‌ غلامعلي‌ پيچك‌، روح‌ و جسم‌ مرا منقلب‌ كرد. گو اينكه‌ تأثر من‌ عميق‌تر از ديگران‌ است‌ و خودم‌ از فقدان‌ آن‌ انسان‌ باشرف‌، احتياج‌ مبرم‌ به‌ تسليت‌ دارم‌.
به‌ نوبة‌ خود شهادت‌ آن‌ پاكباز راه‌ انسانيت‌ و اسلام‌ را به‌ پدر، مادر، برادران‌، خواهر، دوستان‌ و يارانش‌ قلباً تسليت‌ عرض‌ مي‌نمايم‌. 19 دي‌ ماه‌ 60؛ دكتر طاهري‌.»
رفيقم‌! همراه‌ هميشگي‌ام‌. اين‌ دنيا دنياي‌ فراق‌ و جدايي‌ است‌. ديدي‌ كه‌ غلامعلي‌ هم‌ از ما جدا شد. من‌ و تو هم‌ بايد از هم‌ جدا شويم‌. اما پيش‌ از رفتن‌ دوست‌ دارم‌ چند كلامي‌ خصوصي‌ با تو صحبت‌ كنم‌ تا در ذهنت‌ يادگاري‌ بماند.
اولاً ببخشيد كه‌ اين‌همه‌ وقتت‌ را گرفتم‌.
ثانياً متشكرم‌ از اين‌همه‌ معرفت‌، وفاداري‌ و رفاقت‌ تمام‌ راهي‌ات‌. مي‌داني‌ كه‌، اين‌ روزها رفيق‌ تمام‌ راه‌ كم‌ پيدا مي‌شود!
ثالثاً حرف‌ خصوصي‌ام‌ اين‌ است‌ كه‌: ببين‌!... چه‌ جوري‌ بگويم‌؟ ما تا اينجاي‌ راه‌ توانستيم‌ به‌ تعقيب‌ غلامعلي‌ بپردازيم‌. تا چه‌ حد او را يافتيم‌، بماند. سؤالم‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا از اينجا به‌ بعد هم‌ خواهيم‌ توانست‌؟
منظورم‌ را كه‌ مي‌فهمي‌؟
آيا اينجا انتهاي‌ راه‌ است‌ كه‌ ما جدا مي‌شويم‌، يا ما از پيمودن‌ ادامة‌ راه‌ عاجزيم‌؟
اگر انتهاست‌، كه‌ هيچ‌. با خيالي‌ آسوده‌ برويم‌ دنبال‌ كارمان‌. اما اگر ما عاجزيم‌؛ چرا عاجزيم‌؟
مي‌خواهم‌ از حالا به‌ بعد به‌ اين‌ فكر كني‌؛ چرا عاجزيم‌؟
يادت‌ است‌ كه‌ در تعقيب‌ اين‌ دنيا هم‌ عاجز بوديم‌؟ منتها به‌ مغزهايمان‌ چشم‌ داديم‌ و قادر شديم‌.
حالا بايد چه‌كار كنيم‌؟
آيا به‌ دلهايمان‌ چشم‌ بدهيم‌؟
اگر نه‌؛ پس‌ به‌ چه‌؟
اگر آري‌؛ چگونه‌؟
رفيق‌ من‌! مي‌بيني‌ چشمانمان‌ را! ما تا به‌ حال‌ به‌ چه‌ چيزي‌ دل‌ خوش‌ كرده‌ بوديم‌؟ چه‌ پز و قمپزي‌ مي‌داديم‌ كه‌ مثلاً ما چشم‌ مغز داريم‌! با اين‌ چشمها كجا را مي‌شود ديد؟ خودمانيم‌؛ بايد برويم‌ كشكمان‌ را بسابيم‌.
حالا درست‌ شده‌ايم‌ مثل‌ آن‌ جنين‌. در تاريكي‌ قرنطينه‌ غوطه‌وريم‌. چشمانمان‌ به‌ جز سياهي‌ چيزي‌ نمي‌بيند. مگر آنكه‌ تنها حسي‌ از آن‌ سوي‌ ديوار به‌ ما القا شود.
رفيق‌ وفادار من‌! بيا برويم‌ چشمي‌ بيابيم‌ كه‌ آن‌سوي‌ ديوار را نشانمان‌ دهد. بيا باز هم‌ تقسيم‌ كار كنيم‌. هر يك‌ جداگانه‌ برويم‌ دنبال‌ چشم‌. هر كس‌ زودتر پيدا كرد، آن‌ ديگري‌ را خبر كند.
من‌ همچنان‌ گوش‌ به‌ زنگ‌ مي‌مانم‌ رفيق‌.
دوستدارت‌، رحيم‌

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

چه کسی ماشه را خواهد کشید

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680998