خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

شاعران‌دینی‌و انسی‌در برابر یونانزدگی‌

 

اشاره:


شاعران‌نیز هركدام‌بنابر تعهدی‌كه‌نسبت‌به‌اسلام‌حس‌می‌كردند از مقابله‌با فرهنگ‌یونانی‌بركنار نماندند. شاعران‌دینی‌به‌ذوق‌حضور دریافته‌بودند كه‌علوم‌اوایل‌و حكمت‌یونانی‌راهی‌به‌حقیقت‌ندارد و راه‌صلاح‌و فلاح‌را فقط‌در اعتصام‌به‌حبل‌الله‌و توسل‌به‌عروة‌الوثقای‌قرآن‌می‌دانسته‌اند و از اینكه‌گروهی‌از فلاسفة‌یونانی‌دین‌را مشوب‌به‌كفریات‌یونانی‌كرده‌اند سخت‌اندوهناك‌بوده‌اند.
یونانیان‌عصر ماقبل‌، وجود شاعر را مهبط‌ الهام‌قدسیان‌تلقی‌می‌كردند و این‌بر قدر شاعر می‌افزود. با پیدایی‌فلسفه‌و حضور فلسفی‌شأن‌شاعری‌از عالم‌بالا به‌عالم‌محسوس‌تنزل‌یافت‌. فیلسوفان‌عالم‌شاعری‌را عالم‌موهوم‌معدوم‌پنداشتند كه‌بهره‌ای‌از وجود ندارد؛ شاعر در میان‌اشباح‌سرگردان‌است‌.

جهان‌شرق‌نیز قبل‌از اسلام‌شعر را چون‌ الهام‌ربانی‌تلقی‌می‌كرد حتّی‌عرب‌جاهلی‌شاعران‌را مؤید به‌موجودی‌شیطانی‌یا روحانی‌می‌دانستند كه‌آنان‌را در اختیار خود می‌گیرد و معانی‌را در دلشان‌القاء می‌نماید. ظهور اسلام‌روح‌شیطانی‌و اساطیری‌ شعر را نابود ساخت‌. پس‌باید تحولی‌بنیادی‌در طرح‌ماهیت‌و غایت‌شعر در كار آید. این‌بار مبدأ و منبع‌شعر و شاعری‌روح‌القدس‌تلقی‌شد، چنانكه‌پیامبر 9 به‌دعبل‌خزاعی‌فرمود: «نفث‌بها روح‌القدس‌علی‌لسانك‌». پس‌با ظهور عالم‌اسلامی‌شاعران‌از مرتبة‌، «نفث‌الشّیطان‌علی‌اللسان‌» رهایی‌یافتند. امّا با بُعد از وحی‌و تفكر وَلایی‌و روح‌القدس‌، نفسانیات‌و طبع‌ابلیسی‌حجاب‌اشباح‌و صورتهای‌خیالی‌شعری‌گردید، خیل‌شاعران‌اموی‌در برابر اقلیت‌شیعه‌جولان‌دادند، و ساحت‌ماوراءالطبیعی‌شعر را محجوب‌ساختند. به‌هر حال‌پس‌از عصر ایمان‌شاعران‌اندكی‌مؤید به‌روح‌القدس‌راه‌خود را در پرتو نور ولایی‌امام‌معصوم‌طی‌كردند.
بسط‌فرهنگ‌شفاهی‌یونانی‌و غلبه‌اعتزال‌و سازش‌با وضع‌ظلمانی‌موجود در دورة‌فترت‌روح‌دینی‌، با غیاب‌حضور قدسی‌شاعرانه‌همراه‌بود. از اینجا فرهنگ‌عظیمی‌كه‌از یونان‌و شرق‌به‌عالم‌اسلامی‌انتقال‌می‌یافت‌برای‌كثرت‌زدگان‌حیرت‌آمیز بود. پیوندهای‌این‌فرهنگ‌با طبع‌نفسانی‌و این‌جهانی‌بشر و تبدیل‌هر دین‌شهودی‌به‌دستگاهی‌مابعدالطبیعی‌و هر حضور باطنی‌به‌یك‌دانش‌حصولی‌و رسمی‌می‌توانست‌كشش‌بسیاری‌برای‌عده‌ای‌ایجاد كند. آثار ارسطو عناصر یونانی‌را در تفكر شعری‌غالب‌می‌كرد. از اینجا متفكران‌اسلامی‌به‌جای‌تأمل‌در باطن‌شعر و حكمت‌آن‌در نظرگاه‌صرفاً زیبایی‌شناسانه‌ارسطویی‌توقف‌كردند. و برخی‌در قلمرو منطق‌به‌صرف‌این‌نظر ارسطویی‌اشاره‌كردند كه‌شعر كلام‌مخیل‌است‌و ماهیت‌شعر به‌محاكات‌عالم‌واقع‌و طبیعت‌محدود می‌شود پس‌به‌شعر شاعران‌از دیده‌خیال‌انگیزی‌نظر می‌شود.
هجو و مدح‌مهمترین‌ممیزة‌شعر كلامی‌این‌عصر است‌كه‌آن‌نیز از حكمت‌اغلب‌گریزان‌می‌شود. اما نوعی‌شعر حكمت‌نیز در عصر عباسی‌تكوین‌می‌یافت‌كه‌به‌شدت‌یونانزده‌بود. در حقیقت‌نخستین‌اشعار فلسفی‌در اسلام‌از سوی‌كسانی‌ابداع‌شد كه‌به‌زندقه‌و الحاد شهره‌بودند چون‌ابونواس‌و ابوالعتاهیه‌كه‌اولی‌در خمریات‌و دومی‌در زهدیات‌ذوق‌آزمایی‌كرده‌بودند. این‌نوع‌شعر در حكمت‌، گذر از ساحت‌موعظه‌شاعران‌حكیم‌كهن‌به‌ساحت‌فلسفة‌نیست‌انگارانه‌یونانزده‌بود، بی‌آنكه‌عمق‌نیست‌انگاری‌لوكرتیوس‌شاعر اپیكوری‌روم‌را تجربه‌كرده‌باشد. غلبه‌ساحت‌فلسفی‌بر شعر ابونواس‌و ابوالعتاهیه‌در یأس‌و بحران‌روحی‌آنها آشكار می‌شود و این‌در شعر عالم‌اسلامی‌بی‌سابقه‌بود. پس‌از این‌، حضور فلسفة‌یونانی‌در قلمرو شعر جدی‌تر می‌شود چنانكه‌به‌كندی‌، شهید بلخی‌، فارابی‌و ابن‌سینا برخی‌اشعار حكمی‌منسوب‌است‌. اما این‌اشعار یا منظومه‌فلسفی‌است‌یا شعر طبیعت‌متعارف‌. همین‌گروه‌در ذیل‌منطق‌به‌مباحث‌حكمی‌در باب‌ماهیت‌شعر پرداختند كه‌از حوزة‌اندیشه‌ارسطو اغلب‌فراتر نرفت‌.

سرانجام‌با ظهور اسماعیلیه‌نوعی‌شعر حكمت‌دینی‌كه‌مشوب‌به‌تأویلی‌فلسفی‌بود ظاهر شد، و در مقابل‌آن‌شعری‌نیز تكوین‌یافت‌كه‌موضعی‌سلبی‌و نفی‌كننده‌نسبت‌به‌یونانیت‌داشت‌. مسعودی‌در «مروج‌الذهب‌و معادن‌الجوهر» قصیده‌ای‌را از یكی‌از شاعران‌نقل‌كرده‌است‌كه‌در آن‌كِندی‌به‌تهمت‌انتساب‌به‌یونانیان‌و آمیختن‌آراء فلاسفه‌ملحد با اسلام‌متهم‌شده‌كه‌ترجمه‌آن‌چنین‌است‌: «ای‌ابویوسف‌من‌نگریستم‌و جستجو كردم‌و رأی‌و اعتقاد درستی‌از تو نیافتم‌. نزد مردمانی‌حكیم‌شمرده‌می‌شوی‌كه‌چون‌كسی‌آنان‌را بیازماید عقلی‌در ایشان‌نمی‌یابد. الحاد را با دین‌محمد پیوسته‌ای‌؟ ای‌مرد كِندی‌بدان‌كه‌كار بسیار زشتی‌كرده‌ای‌! و یونانیان‌را به‌قحطان‌درآمیخته‌ای‌، به‌جان‌خودم‌كه‌سخت‌آنها را از یكدیگر دور كرده‌ای‌.»
شعر حكمت‌اسماعیلی‌گرچه‌به‌دین‌تقرب‌می‌جست‌امّا چنانكه‌در بیان‌تأویل‌فلسفی‌آنان‌گفتیم‌ماهیتاً یونانزده‌بود، در مقابل‌این‌شعر، نوعی‌شعر حكیمانه‌به‌تدریج‌تكوین‌می‌یافت‌كه‌ضمن‌تحمیدیه‌های‌شعری‌ابداع‌می‌گردید كه‌شیعه‌بیش‌از دیگران‌در آن‌حضور داشت‌. فردوسی‌از این‌شاعران‌حكیم‌است‌كه‌وجهه‌نظر حكمی‌او در باب‌عجز آدمی‌از رؤیت‌خداوند با چشم‌حس‌موجب‌شد برخی‌او را به‌معتزله‌متهم‌كنند. او كه‌گهگاه‌از جهان‌بینی‌فلسفی‌عصر در باب‌خلق‌جهان‌و تكوین‌زمین‌و عناصر و افلاك‌سخن‌می‌گفت‌از فلاسفه‌به‌زشتی‌یاد می‌كند و آنان‌را بسیارگوی‌و غیرقابل‌تبعیت‌و تقلید شمرده‌و در آغاز داستان‌اكوان‌دیو می‌گوید:

ایا فلسفه‌دان‌بسیار گوی‌
نپویم‌به‌راهی‌كه‌گویی‌بپوی‌
سخن‌هیچ‌بهتر ز توحید نیست‌
به‌ناگفتن‌و گفتن‌، ایزد یكی‌است‌

شعر حكمت‌فردوسی‌می‌توانست‌به‌عالم‌اسم‌الله‌اكبر وارد شود اما هنوز معانی‌حكمی‌كه‌با ذوق‌عرفانی‌ابداع‌شده‌و از سنخ‌حكمت‌شهودی‌باشد نیازموده‌مانده‌بود كه‌این‌مهم‌نیز با همّت‌حكمای‌انسی‌حاصل‌شد. در این‌مرتبه‌میان‌شعر و مبانی‌الهی‌و ماوراءالطبیعی‌پیوندی‌به‌وجود می‌آید. طبع‌شاعرانه‌از مرز عقل‌و حس‌و خیال‌راجعه‌به‌عالم‌محسوس‌و حتّی‌عالم‌معقول‌فراتر می‌رود و به‌عشق‌می‌پیوندد و در بیان‌نوعی‌حكمت‌انسی‌و تجربه‌معنوی‌ظاهر می‌شود. سنایی‌نخستین‌شاعرِ انسی‌است‌كه‌تعارض‌باطنی‌خویش‌را نسبت‌به‌فلسفه‌آشكار می‌كند و پیروان‌افلاطون‌و ارسطو را به‌تركِ مقالاتِ هوس‌گویان‌یونانی‌دعوت‌می‌كند. سنایی‌عقل‌را در خواندن‌و فهم‌قرآن‌ناتوان‌می‌دانسته‌است‌. ابیات‌ذیل‌، مبین‌و معرف‌همین‌تأملات‌است‌.

شرط‌مردان‌نیست‌در دل‌عشق‌جانان‌داشتن‌
پس‌دل‌اندر بند وصل‌و بند هجران‌داشتن‌
تا كی‌از كاهل‌نمازی‌ای‌حكیم‌زشت‌خوی‌
همچو دونان‌اعتقاد اهل‌یونان‌داشتن‌
صدق‌بوبكری و حذق‌حیدری‌كردن‌رها
پس‌دل‌اندر زهره‌فرعون‌و هامان‌داشتن‌
عقل‌نبود فلسفه‌خواندن‌ز بهر كاملی‌
عقل‌چبود جان‌نبی‌خواه‌و نبی‌خوان‌داشتن‌
دین‌و ملت‌نی‌و بر جان‌نقش‌حكمت‌دوختن‌
نوح‌و كشتی‌نی‌و در دل‌عشق‌طوفان‌داشتن‌

سنائی‌در قصیدة‌:

اَیا از چنبر اسلام‌دایرم‌برده‌سر بیرون‌
ز سنت‌كرده‌دل‌خالی‌ز بدعت‌كرده‌سر مشحون‌

نیز به‌فلاسفه‌كه‌«تلقین‌شدگان‌افلاطونند» سخت‌تاخته‌و آنان‌را به‌باد سؤالات‌گرفته‌است‌. در قصیده‌دیگری‌می‌گوید:

مسلمانات‌مسلمانان‌مسلمانی‌مسلمانی‌
ازین‌آیین‌بیدینان‌پشیمانی‌پشیمانی‌
بمیرید از چنین‌جانی‌كزو كفر و هوا خیزد
ازیرا در چنان‌جانها فرونیاد مسلمانی‌
شراب‌حكمت‌شرعی‌خورید اندر حریم‌دین‌
كه‌محرومند از این‌عشرت‌هوس‌گویان‌یونانی‌
برون‌كن‌طوق‌عقلانی‌بسوی‌ذوق‌ایمان‌شو
چه‌باشد حكمت‌یونان‌به‌پیش‌ذوق‌ایمانی‌
و یا در جایی‌دیگر می‌گوید:
همه‌تشریف‌عقل‌ز الله‌است‌
ور نه‌بیچاره‌است‌و گمراه‌است‌
عقل‌در كوی‌عشق‌نابیناست‌
عاقلی‌كار بوعلی‌سیناست‌
در گذر زین‌كیاست‌اوباش‌
عقل‌دین‌جوی‌و پس‌رو او باش‌

در دورانی‌كه‌شاعران‌دینی‌بر طریقت‌حكمت‌انسی‌بودند، فیلسوفان‌سخت‌ترین‌دشمنان‌خود را در میان‌آنان‌می‌دیدند.

عقل‌دین‌مر ترا نكویاریست‌
گر بیابی‌نه‌سرسری‌كاریست‌
عقل‌دین‌مر ترا چو تیر كند
بر همة‌آفریده‌چیر كند

بعد از سنائی‌عطار كه‌همان‌طریقت‌سنایی‌را در شعر ادامه‌می‌دهد عقل‌ستیزی‌و عشق‌ستایی‌خود را دارد. امّا در میان‌شاعران‌حكمت‌باید از خاقانی‌نام‌برد كه‌تیغ‌زبان‌او نه‌تنها فلاسفه‌را می‌آزرد و آنان‌را بی‌دین‌و مهوس‌می‌دانست‌، بلكه‌اهل‌كلام‌و جدل‌را هم‌از آن‌جهت‌كه‌ریزه‌خواران‌خوان‌حكمت‌یونانی‌بوده‌اند، از این‌باب‌سرزنش‌می‌كرد و آنان‌را به‌آمیختن‌دین‌عرب‌با فلسفه‌یونان‌متهم‌می‌داشت‌.

چشم‌بر پرده‌امل‌منهید
جرم‌بر كرده‌ازل‌منهید
ای‌امامان‌و عالمان‌اجل‌
خال‌جهل‌از بر اجل‌منهید
علم‌تعطیل‌مشنوید از غیر
سرّ توحید را خلل‌منهید
فلسفه‌در سخن‌میامیزید
وآنگهی‌نام‌آن‌جدل‌منهید
وحل‌گمرهیست‌بر سر راه‌
ای‌سران‌پای‌در وحل‌منهید
رحل‌زندقه‌جهان‌بگرفت‌
گوش‌همت‌بر این‌رحل‌منهید
نقد هر فلسفی‌كم‌از فلسی‌است‌
فلس‌در كیسه‌عمل‌منهید
دین‌به‌تیغ‌حق‌از فشل‌رسته‌است‌
باز بنیادش‌از فشل‌منهید
حرم‌كعبه‌كز هبل‌شد پاك‌
باز هم‌در حرم‌«هبل‌» منهید
مشتی‌اطفال‌نو تعلّم‌را
لوح‌ادبار در بغل‌منهید
مركب‌دین‌كه‌زاده‌عربست‌
داغ‌یونانش‌بر كفل‌منهید
قفل‌«اسطورة‌ارسطو» را
بر در احسن‌الملل‌منهید
نقش‌فرسوده‌فلاطن‌را
بر طراز بهین‌حلل‌منهید
علم‌دین‌علم‌كفر مشمارید
هرمان‌همبر تلل‌منهید
چشم‌شرع‌از شماست‌ناخنه‌وار
بر سر ناخنه‌سبل‌منهید
فلسفی‌مرد دین‌مپندارید
حیزرا جفت‌سام‌یل‌منهید
فرض‌ورزید و سنت‌آموزید
عذر ناكردن‌از كسل‌منهید
از شما نحس‌می‌شوند این‌قوم‌
تهمت‌نحس‌بر زحل‌منهید
گل‌علم‌اعتقاد خاقانیست‌
خارش‌از «جهل‌مستدل‌» منهید
افضل‌ارزین‌فضولها راند
نام‌افضل‌بجز اضل‌منهید

در جایی‌دیگر خاقانی‌در ذم‌فلاسفه‌چنین‌می‌آورد:

فلسفی‌گرچه‌نیست‌امیر النحل‌
همچو زنبور نامسلمانست‌
در زنبور كافر از چه‌زنی‌
كه‌چو دارالسلاح‌پیكانست‌
نحل‌را از نهال‌باغ‌خرد
ور مشبك‌نعیم‌الوانست‌
خان‌زنبور كلبة‌قصاب‌
كلبه‌نحل‌ضمن‌اكوانست‌
فلسفی‌دین‌مباش‌خاقانی‌
كه‌صلاح‌مجوس‌به‌ز آنست‌
این‌چو طوطی‌بود مهوس‌و آن‌
چون‌خروسی‌كه‌طبعش‌احسانست‌

و نیز:

جدلی‌فلسفی‌است‌خاقانی‌
تا بفلسی‌نگیری‌احكامش‌
فلسفه‌در جدل‌كند پنهان‌
وآنگهی‌فقه‌برنهد نامش‌
مس‌بدعت‌به‌زر بیالاید
پس‌فرو شد به‌نقرة‌خامش‌
علم‌دین‌پیشت‌آورد و آنگه‌
كفر باشد سخن‌بفرجامش‌

در عالم‌اسلامی‌شاعران‌عرب‌زبان‌نیز در مذمت‌فلسفه‌و رد فلاسفه‌سخن‌بسیار دارند ابوالحسین‌اندلسی‌رحالّه‌معروف‌در قرن‌ششم‌می‌گوید:

قد ظهرت‌فی‌عصر نافرقة‌
ظهورها شوم‌علی‌العصر
لا مقتدی‌فی‌الدین‌الابما
سن‌ابن‌سینا و ابو نصر

یا وحشة‌الاسلام‌من‌فرقة‌
شاغله‌انفسها بالسفه‌
قد نبذت‌دین‌الهدی‌خلفها
و ادعت‌الحكمة‌و الفلسفه‌

شاید كمتر صوفی‌شاعری‌چونان‌مولانا توانسته‌باشد ماهیت‌عقل‌و علم‌و حكمت‌و برهان‌و منطق‌یونانی‌را درك‌كند. مولانا در مقامات‌و منازل‌معنوی‌مختلف‌به‌طرح‌ماهیت‌حكمت‌و قیاس‌و برهان‌یونانی‌پرداخته‌و بدان‌تاخته‌است‌. از جمله‌قصصی‌كه‌در مثنوی‌در باب‌تفكر یونانی‌به‌نظم‌درآمد قصه‌بقال‌و طوطی‌و قصه‌بحث‌كردن‌سنی‌و فلسفی‌است‌. در قصه‌دوم‌پس‌از طرح‌مقدماتی‌به‌اینجا می‌رسد كه‌فلسفی‌برای‌اثبات‌حدوث‌عالم‌برهان‌می‌خواهد:

گفت‌بی‌برهان‌نخواهم‌من‌شنید
آنچه‌گویی‌آن‌به‌تقلیدی‌گزید
همین‌بیاور حجت‌و برهان‌كه‌من‌
نشنوم‌بی‌حجت‌این‌را در زمن‌
گفت‌حجت‌در درون‌جانم‌است‌
در درون‌جان‌نهان‌برهانم‌است‌

در ابیات‌فوق‌در حقیقت‌مولانا متعرض‌ماهیت‌برهان‌و مناط‌اعتبار و حجت‌قرآن‌شده‌و پاسخی‌كه‌داده‌، در حقیقت‌نقیض‌برهان‌و حجت‌یونانی‌است‌. در پایان‌قصه‌، سنی‌و فلسفی‌در آتش‌می‌روند و فلسفی‌می‌سوزد.

همچنان‌كردند و در آتش‌شدند
هر دو خود را بر تف‌آتش‌زدند
فلسفی‌را سوخت‌خاكستر شد او
متقی‌را ساخت‌تازه‌تر شد او

در حكمت‌معنوی‌مولانا عقل‌مشوب‌به‌ظلمت‌و تاریكی‌است‌، و عقال‌و بندی‌بیش‌نیست‌:

نهایة‌اقدام‌العقول‌عقال‌
و اكثر سعی‌العالمین‌ضلال‌
زین‌قدم‌وین‌عقل‌رو بیزار شو
چشم‌غیبی‌جوی‌و برخوردار شو
زین‌نظر زین‌عقل‌ناید جز دوار
پس‌نظر بگذار و بگزین‌انتظار

این‌عقل‌با راز بیگانه‌است‌:

اندرین‌بحث‌ار خرد را ره‌بر بُدی‌
فخر رازی‌رازدار دین‌بدی‌
لیك‌چون‌«من‌لم‌یذق‌لم‌یدرِ» بود
عقل‌و تخییلات‌او حیرت‌فزود

قدر مسلم‌این‌است‌كه‌شاعران‌به‌جهت‌غلبه‌ساحت‌حضور در وجودشان‌زودتر از دیگران‌كفر و ایمان‌را احساس‌می‌كنند و تعلقشان‌نیز عمیق‌می‌شود. بی‌وجه‌نبود كه‌اسلام‌در میان‌قومی‌ظهور كرد كه‌ساحت‌حضور و معرفت‌انضمامی‌شعری‌بر ایشان‌غلبه‌داشت‌به‌نحوی‌كه‌به‌قول‌جرجی‌زیدان‌«عرب‌در یكی‌دو قرن‌قبل‌از ظهور اسلام‌به‌قدر تمامی‌اقوام‌شعر سروده‌» و قرنها در ساحت‌خیال‌به‌تفكر در باب‌عالم‌و آدم‌و مبدأ عالم‌و آدم‌پرداخته‌بود و همان‌طوری‌كه‌مشاهده‌می‌شد در عصر ایمان‌اغلب‌متفكران‌اسلام‌عرب‌بودند و مركزیت‌علمی‌اسلام‌نیز به‌جهت‌وجود صحابه‌و حافظان‌قرآن‌و روات‌از آنِ شهر مدینه‌بود. اما به‌تدریج‌با غلبه‌فرهنگ‌حصولی‌یونانی‌و عدم‌تطبیق‌تفكر شعری‌و انضمامی‌عرب‌با این‌فرهنگ‌از دیگران‌عقب‌ماندند، علی‌الخصوص‌كه‌در شریعت‌نیز حصولیات‌بر حضوریات‌غلبه‌پیدا می‌كرد و از باطن‌ذوقی‌خود تهی‌می‌شد. در این‌مرحله‌اقوامی‌نظیر ایرانیان‌كه‌واجد هر دو ساحت‌شعری‌و بحثی‌بوده‌اند جای‌عرب‌را می‌گیرند و پیشتاز معارف‌اسلامی‌می‌شوند، گرچه‌پس‌از ظهور ترك‌و بربر كه‌از وجوهی‌شبیه‌به‌عرب‌بودند و از اهل‌سنت‌و ظاهر حمایت‌می‌كردند، در قسمت‌اعظمی‌ از عالم‌اسلام‌علوم‌عقلی‌محدودیت‌یافت‌، اما ایرانیان‌بدان‌توجه‌بیشتری‌مبذول‌داشتند.
دورة‌دوم‌نیز علوم‌عقلی‌بیشتر در میان‌ایرانیان‌تكوین‌یافت‌. مقصود از ایرانیان‌در اینجا بیشتر دانشمندان‌ساكن‌نواحی‌مرزهای‌غربی‌ایران‌یعنی‌جندی‌شاپور و رها و پناهدگان‌بیزانسی‌ساكن‌ایران‌است‌. البته‌در دورة‌ساسانی‌(اواخر) مباحث‌و جدای‌بزرگی‌میان‌ادیان‌شرقی‌كه‌از چهارسوی‌به‌ایران‌هجوم‌آورده‌بودند رخ‌داد و زمینه‌را برای‌ایجاد ذهن‌فلسفی‌و كلامی‌آماده‌كرد. نكته‌دیگر این‌است‌كه‌علاوه‌بر ایرانیان‌سریانیان‌تأثیر اساسی‌در انتقال‌علوم‌یونانی‌داشتند اینان‌چون‌مسیحی‌بودند و هیچ‌گونه‌قدرت‌ سیاسی‌نداشتند از لحاظ‌سیاسی‌اهمیت‌كمتری‌یافتند در حالی‌كه‌وزرای‌دورة‌نهضت‌ترجمه‌اغلب‌ایرانی‌بودند.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

حكمت اُنسی و زیبایی شناسی‌عرفانی هنراسلامی

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 53591946