|
اشاره: علی معلم در ادبیات معاصر جایگاه ویژه ای دارد به طوری که در بسیاری عرصه های ادبیات و شعر امروز ایران نمی توان حضور و نقش وی را نادیده گرفت. مصاحبه با او برای بررسی بیشتر احوال این شاعر نامی ایران است.
............................................................
◊ عندليبى: آقاى معلم شما جوان هم كهبوديد طنين صدايتان همينطور آرام بود؟
● معلم: يك مثلى در شرق مىگويد: (شئيان عجيبان هما ابرد مِن يخ! شيخ يَتَصبّى و صَبىٌ يَتَشَيّخ)
اين شايد بيمارى تمام شرقىها باشد. درجوانى پيرى مىكنند و پيرى « سر بهرسوائى زند»....
◊ عندليبى: و شما هم زمانى مبتلا بوديد؟
● معلم: من شانس خوبى داشتم. پدر من ازحكمت عملى درستى برخوردار بود و درمورد بسيارى از موضوعاتى كه معمولاًپدرها از بيم غرق شدن بچههاشان احتياطمىكنند او ما را با يك نوع ديد كامل درمعرض اين خطرها قرار مىداد و بعد هم اگراشكالى پيش مىآمد، به كرامت خودشغرامتش را مىپرداخت. به همين خاطر منخيلى اسير اين بيچارگى نشدم. در جوانىزورخانه رفتهام، ورزش كردهام،ماجراجويى كردهام، شيطنت كردهام و يكوقت هم احساس كردم كه كمكم طبيعتاجازهى چنين ماجراهايى را نمىدهد و بايدداخل دنياى ديگرى شد. اما مقدماتش را ازقبل فراهم كرده بودم و بلكه مشاورتهاىپدر باعث شده بود. او اعتقاد داشت بايد درجوانى با همهى لاابالىگرىها و... بعضىاوقات را اختصاص داد به مطالعات وبعضى كارهايى كه شايد امروز جوان فكركند به دردش نمىخورد اما روزى احساسمىكند كه آنها واقعاً پشتوانه و متاعى براىاو هستند. من هم شايد فقط به دليل ايمانىكه به او داشتم اطاعت كردم و زيان همنكردم. نه، من از اول اينطور صحبتنمىكردم!
◊ عندليبى: كس ديگرى هم بود غير ازپدرتان كه به او هم اينطورى اطمينانداشته باشيد؟
● معلم: نه آنطور، اما آدمهايى بودند كه جداجدا آنچه را پدرم مىگفت در آنها مىديدم.مثلاً كوچكترين عموى من مرد مردانهاىبود كه كارش كشاورزى بود و دامدارى.پهلوان زورخانه هم بود، در حالى كه عموىبزرگترم مجتهد بود. عموى كوچكم يكخصلتها و خصوصيات باستانى را به يادآدم مىآورد. يعنى در اين آدم شخصيتقهرمان بسيارى از قصههايى را كه از پدرمراجع به مردان مرد شنيده بودم مىديدم. اوپدر همين على معلمى است كه در كارهاىسينمايى است و اندامش تقريباً شبيه بهپدرش است اما نه به طور كامل. اين مرد، يكمرد شرقى شيرين و شيرينكار بود كه وقتىپسرش را مىبينم خيلى از خاطراتدوردستم به يادم مىآيد. من بسيارى ازقصهها را بخش نظرىاش را از پدرم شنيدهبودم اما نمونهى عملىاش را در او مىديدم.
◊ عندليبى: فتوت و جوانمردىاش برايتانمطرح بود يا چيز ديگرى؟
● معلم: فتوت و جوانمردى بايد مثلاً با اندامتناسب داشته باشد. نمىشود يك نفر رانشان دهى با قد كوتاه و ضعف مفرط و درعين حال جوانمرد. چون او حتى اگرخواسته باشد كه جوانمردى كند نمىتواند.جوانمردى هم زور بازو و هم زر در ترازومىخواهد. او هر دو را داشت و بىدريغ هردو را به ميدان مىآورد و بابت كرامتهايىكه براى خودش قائل بود هر غرامتى رامىپرداخت. آن روزگاران در تمامى نواحى ايرانمخصوصاً منطقهى ما، به شهادت بسيارىاز كتابها مثل «كليدر» دولت آبادى - كه مثلاًهمين آقاى سبزوارى، شاعر معاصرمان درروزگار جوانىاش بسيارى از قهرمانهاىآن را از نزديك ديده بوده - به غير ازخاندان گل ممّد كلميشى كه در آن منطقهحماسهآفرين مىشوند در تمام مناطق ايرانافراد حماسهآفرين بودهاند اين نوعشورشها يك مكانيزمى در ايران بوده براىتعديل بعضى مسائل اجتماعى. يك نوعفئوداليزم رقيق در ايران هميشه وجودداشته كه از جنس فئوداليزم غرب نيست.خيلى رقيق بوده. ولى همان اربابها اگر صدسال ايمنى احساس مىكردند، دستتجاوزشان باز مىشد. بعد يك نفرداوطلبانه از ميان مردم برمىخواست -مىدانست كشته مىشود - چند نفر را دورخودش جمع مىكرد و مدتى ستيزه مىكرد.بعد كشته مىشد اما 50 سال اربابها وخانها آدم بودند. به همين خاطر است كهاينقدر قيامهاى محلى پراكنده مىبينيد. اينهادو اسم دارند: ياغى، اسمى كه اربابها وخانها روى اينها مىگذارند و سردار،چيزى كه مردم به آنها مىگويند.
◊ عندليبى: آقاى معلم شما در روياىخودتان يك چنين سردارى هستيد؟
● معلم: نه، من اصلاً دنبال اين حرفها نيستم.هيچ وقت نخواستم دنيا را اصلاح كنم...
◊ مودب: در حيطهى ادبيات چطور؟
● معلم: ادبيات يك چنين وظيفهاى ندارد.ادبيات بيشتر خودمان را ادب مىكند تاديگران را. ادبيات بيشتر در دايره فن مطرحاست. يعنى كمتر شده كه به عنوان يكحكمت عملى و اخلاقى تلقى شود. اگر همبشود، بخشش در جاى ديگرى اتفاق مىافتدنه در حيطهى ادبيات به معناى ادبيات. بهصورت اخلاق عملى برجستهاى كه ازانسان يك دن كيشوت يا شواليه بسازد.
◊ مودب: دغدغهى طور ديگرى نوشتن ياحتى طور ديگرى فكر كردن از كجا ايجادمىشود. اينكه يك انسانى وارد يك فضاىخاصى مىشود و بعد شخصيتش طورىمىشود كه كمكم به او مىگويند شاعر. ازكى اين شروع مىشود؟
● معلم: شاعر يا شطّار؟ كدام منظورتان است؟شاعرى مىتواند در حصار يك خانه درانزواى محض تحقق پيدا كند و هزار خيالدر مورد خودش و ديگران داشته باشد ولىاين تجلى بيرونى به معناى آدمهايى مثلميرزا كوچكخان جنگلى و.... گاهى اتفاقمىافتد. در طول تاريخ، هميشه اين نيمچهپهلوانها تجلى مىكنند و بعضى وقتها همشانس مىآورند. كه « رستم يلى بود درسيستان، منش ساختم رستم داستان» يعنىشايد رستم هم يك پهلوانى از همين جنسباشد اما شانس مىآورد و در طول تاريخمىخورد به فردوسى. او رستم را رشد وتعميم مىدهد و براى همهى ايلها به عنوانيك اسطوره مىسازدش. اما در اينكه اين بازى در جان آدميزاد استو بسيارى از اسطورههاى پهلوانى از هميننقطه درمىآيند، ترديدى نيست. چوناسطورههاى پهلوانى را اول مردم مىسازنددر ادبيات عاميانه و بعد هم در ادبياترسمى تجلى مىكند و مىشود آثار هومر يافردوسى و يك مرحله پائينترش هم همين«كليدر» و بعد هم آنچه كه مادربزرگنويسندهى «كليدر» برايش تعريف كردهاست.
◊ عندليبى: يعنى شما شاعرهايى را كهمىخواهند يك طورى پهلوانى كنند، ياجهان را تغيير بدهند نمىپسنديد؟
● معلم: اصلاً من منشأ اين سوال را نمىدانم،اصلاً چرا شما به اين صرافت افتاديد؟ اينهادو مسئلهى جداگانه است كه مىشود بهصورت جدا جدا بحث كنيم و دچار هيچاشكالى نشويم. چون هر نتيجهى قطعى كهاينجا بگيريم ممكن است با حقيقت خيلىفاصله داشته باشد. لازمهى شاعر بودن ايننيست كه آدم حماسى فكر كند. بعضىخيلى طنازند، كمدى فكر مىكنند. توى عالمتراژدى نيستند. خب با آنها چه كار مىكنيد؟پس يك قانون كلى نمىتوان صادر كرد. حالاچه مىخواهيد بدانيد؟
◊ عندليبى: ما راجع به شما صحبت مىكنيم.آن اسطورههايى كه روى شخصيت شمابه نوعى موثر بودند، حس كردم آن عنصرجوانمردى و آزادمنشى و آزاد انديشى،چه براى پدرتان و چه براى عمويتانمطرح بوده و به نوعى به شخصيت شماشكل دادهاند. شما هم شاعرى هستيد كهاين عناصر را مىپسنديد. مىخواهم بدانمشما خودتان را چنين شاعرى مىدانيد؟
● معلم: نمىشود موضوع صحبت من نباشم.يعنى راجع به آن مسائل حرف بزنيم اماشخص من مطرح نباشم...؟
◊ مودب: اجازه بدهيد من بحث را شفاف كنم،همان كسى هم كه شخصيت و گرايشكميك دارد؛ او دغدغهى اصلىاش چيست؟مىتواند يك پهلوانى باشد كه اينطوربرخورد مىكند، يعنى پهلوانىاش در اينباشد كه مسخره كند.
● معلم: بله، البته اگر خواهش من را قبول كنيدكه موضوع سخن من نباشم و فقط در بحثشركت كنم، آنطور بهتر است چون وقتىراجع به آدم طورى مىانديشند كه با آنچهخودش از خودش مىشناسد انطباق ندارد،آدم دچار دردسر مىشود. نمىداند كهچطور بايد به سوالها جواب دهد. ما در دنيانوع و شبيه يكديگريم، حالا اگر مثال يكىديگر باشد من هم اجازهى بحث كردن دارمو خداى ناكرده دروغ نخواهم گفت و درماجرايى درگير نمىشوم كه اگر راستبگويم يك طور زيان كنم و اگر دروغ بگويمبه نوع ديگرى خسارت متوجه من باشد.شاعرى يعنى ورود به دنياى خيال و اين ازكودكى آغاز مىشود. دنياى خيال كى بهروى آدم باز مىشود؟ اولين خيالها آنقدردوردستاند كه شايد آدم وقتى تقويمخيالهايش را پيدا مىكند جا مىخورد. شايداولين خيالها برمىگردد به سه چهارسالگى. ممكن است بعضى آدمها حافظهنداشته باشند، يادشان برود، ممكن همهست برخى داشته باشند، ممكن استبرخى هم كمكحافظه داشته باشند يعنىافرادى باشند در خانواده كه به او بگويندتوبچه كه بودى در اين سن و سال، اينتصورات و اين نوع خيال را داشتى و اينحرفها را مىزدى. اين كمك حافظهها وآنچه كه در خاطرهى آدم مانده، مجموعاًانسان را به اين نتيجه مىرساند كه آقا تواول تعقل نمىكردى، بلكه تخييل مىكردى وتخيّل ذات شعر است، تخييل صفت شعر.حقيقت شعر از تخييل در مىآيد اما تخيلمال وقتى است كه شما شعر خوب مىگويىو شعرت تاثير مىگذارد و تخيّل دو گونهاست: »فالهمها فجورها و تقويها« يا »فجور«است يا »تقوى« يا »اغوا« است يا »تقوى«. اگرخيال را الهام تلقى كنيد، اينها يا خيالهاى بداست يا خيالهاى خوب و با اين خيالهاى بدو خيالهاى خوب وقتى از لحاظ ابزارى هممصالحى كه بايد در دسترسمان قرارمىگيرد، قصرهاى آنچنانى مىسازيم. هرقصيدهاى يك قصر خيالى است. هر غزلىيك بهشت شداد است اين كه مىگويم بهشتشداد نظرم به شعر شما و دوستان نيست،نظرم به خودم است.
◊ پورمحمدى: آقاى معلم، ما قبل از اينكهخدمت شما برسيم، خيلى پشت دردفترتان منتظر مانديم، بعد رفتيم گشتىزديم و دوباره آمديم بالا و بعد هم دوبارهچند دقيقهاى منتظر مانديم تا موفق شديمشما را ببينيم. هر وقت و هر كس هم كهشما را بخواهد ببيند همينقدر بايد معطلبشود؛ اما با وجود همهى اينها همه موقعرفتن از ديدن شما راضىاند. و اين يكطرف قضيه، از طرف ديگر در حوزهشاعرى، شما روزگارى مثنوى هجرت راگفتيد كه اسم مثلاً دايى حضرت يعقوب)ع( هم در آن هست، از اعضاى خانوادهىپيامبران هم نام برديد، اما امروزه ترانههم مىگوييد، و مردم هم با ترانهى شماارتباط برقرار مىكنند، با يك بار شنيدنحفظ مىشوند و مىفهمند، به نظر مىآيداين گونه رفتار در شعر يا در سلوك شمارا مىتوان تعبير به »رندى« كرد.
● معلم: حالا چرا اين را به حساب خوبى مردمنگذاريم؟
◊ پورمحمدى: مردم براى همه خوبند؛ درمقابل همهى شاعران خوبند اما با شعرشاعران ديگر اينطور ارتباط برقرارنمىكنند.
◊ مودب: يادم هست يكبار آهنگ نون و دلقكآقاى اصفهانى را نقد مىكرديد، شمامضمون ترانه را نپسنديده بوديد ومىگفتيد ما همه دلقكيم. من شاعر با كلماتادايى در مىآورم كه شما به من توجهكنيد، اين كه چه ادايى و چه موقعىشايسته است، شايد آقاى پورمحمدى ازاين به رندى تعبير مىكنند.
● معلم: مىفهمم چه مىگوييد. اما رندى يكمسئلهى ديگرى است. در فرهنگ و ادبياتما رندى از آن كلمات دو پهلوى شگفتانگيزاست كه اگر در يك كلمه بخواهيم معنايشكنيم آن هم به زعم حافظ يا مردانى مثل او،مىگويند »ولايت«. يعنى حق تصرف. رندىپايه و مايهاى است در اين حد. پس مىتوانگفت فاصلهى من و رندى آنقدر دور استكه نبايد اطراف اين كلمه بگردم. تا چه رسدبه اينكه پيرامونش حرف بزنم. اما انصافاًبايد اين نوع آدمها را عيارهاى جهانهاىآنچنانى دانست. وظيفهى چنين فردى ايناست كه با پاكيزگى محض خودش را توىلجن بياندازد و بعد هم پاكيزه بيرون بيايد ويك عدهاى را هم پاك كند و با خودش بيرونبياورد. اينها به ما مربوط نمىشود. اما يك چيزى هست از سنخ سلوك با خلق.شما اگر با مردم مدعيّانه برخورد نكنيد آنهاخيلى گذشت دارند. در واقع چون مردمآيينهى ما هستند، شما بايد خيلى مواظبباشيد شكلك در نياوريد چون پاسخش همشكلك است. اگر شما متواضع باشيد آنهاهم در مقابل شما متواضعند. اين خاصيتانسان است، ولى تواضع نبايد دروغى باشد.اگر جلوى يك نفر بلند مىشويد به طمعنباشد به فريب و دروغ نباشد، واقعاً برايشاين ارزش را قايل باشيد خب وقتى او ببينداينطور با او رفتار مىكنيد، او هم اگر گناهىكرده باشيد مىبخشد. جاى تعجب ندارد.بدبختى اين است كه ما طلبكارانه با همبرخورد مىكنيم. در علم اخلاق يك كلمهاىهست به نام »معامله«. مىدانيد كه از لحاظفقهى معامله خيلى جاها حرام است يا باطلاست يا اشكال دارد. در يك امر طرفينى بايدهر دو طرف راضى باشند. اگر شما كلكىبزنى اگر حقه بازى كنى او مىفهمد، آدماست. بدبختى از اينجاست كه خيلىها فكرمىكنند طرف مقابلشان درخت يا حيوانىاست مثل چهارپا يا... و بعد هر كارىبخواهند ]با او [مىكنند. در حالى كه حتى باحيوان هم بايد سلوك خاصّى داشت. حتىبعضىها مىگويند با گياه هم سلوك معنىدارد. يعنى اگر كسى شاخهى گياهى رابشكند، با دستگاههايى مىتوان متوجه شداو كه به آن گياه نزديك مىشود، گياه يكواكنشهايى نشان مىدهد. من مىگويم اينها نتيجهى سلوك انساناست. يعنى اگر خوب با مردم سلوك كنى،آنها هم گذشت نشان مىدهند.
◊ مودب: در همين بحث سلوك و توجه بهمردم يك نكته است كه ريشهى نوعى نقدادبى است. در شعر هم ما با مردم حرفمىزنيم. نسبت به شعر ما الان يك نقدمطرح است و آن هم مسئلهى فخامت وباستانىگرايى شماست. به نظر شما اينسلوك زبانى براى رابطه با مردم اشكالايجاد نمىكند.
● معلم: من فكر مىكنم شايد ما در اين نقدداريم اشتباه مىكنيم. دليلش هم اين است كهانسان ظاهراً دو تاريخ دارد. يك تاريخى كهبا آن زندگى مىكند و يكى هم تاريخى كه باآن ادعا مىكند و حرف مىزند. مطابقتاريخى كه ما با آن حرف مىزنيم، ديروز وامروز و فردا وجود دارد. اما تاريخى كه باآن زيست مىكنيم چنبرى است و آن تاريخبا تاريخ انبيا از يك سنخ است. تا به حال هيچفكر كردهايد كه چرا نفس مىكشيد؟دربارهى اينكه چرا غذا مىخوريد از خودتانپرسيدهايد؟ آيا هيچ وقت از خودتان سوالكردهايد چرا مردم اول مىروند به سراغ دوا،اما اگر دوا كارساز نباشد مىروند سراغدعا. يعنى زندگى انسان دو شأنى است.زندگى اصلى در يك خط ديگرى جارى استو از آن اطلاعاتى در دست نيست و به خاطرهمين من نسبت به اين تاريخ عقده دارم.براى من سخت است كه مىگويند صد وبيست و چهار هزار پيامبر داريم آنوقتدانشمندترين ما بيش از ده تاى آنها رانمىشناسد و تازه از همان ده تا هم راجع بهسه چهار نفرشان يك افسانهاى بلد است واز بقيه فقط يك اسم مىداند. چرا اينطوراست؟ و تازه اينها از آن انتهاى تاريخآمدهاند و با قصد هدايت بشر، با انسانسلوك كردهاند و اين آخر آخر آخر تاريخيك نفر آمد كه اگر اين يك نفر نيامده بودمىشد همه آنها را انكار كنى. يعنى مثلاًمسيحيت يك آميختهاى از چند فرهنگ استكه تخطئه كردنش آسان است. يهوديت ازمسيحيت آسانتر است به طورى كه حتىخود عهد عتيق را مىشود تخطئه كرد. يعنىشما يك دور غزلهاى سليمان را كه بخوانىهمان جا مىگويى اينها همهاش بافته است.اگر چه حتى همان كلمات هم به خاطر اينكهنام خدا و پيامبر رويش است يك انرژىخاصى دارد. يعنى شيرين است و مىشودبه جاى خواندن خوردش! ولى اگر پيامبرآخرى نبود همهى آنها را مىشد انكار كرد.من نسبت به اين مسئله حساسيت خيلىزيادى دارم براى من اين خيلى سخت استكه در دنياى ما كمتر كسى متوجه آن دنيايىاست كه حقيقىتر و ملموستر است و ما باآن زندگى مىكنيم و زندگى براساس آناصلاً از جنس زندگى براساس اين نيست.در اين تاريخ مسابقه و زد و خورد وآدمكشى است. شما قيصر و كسرى رابگذاريد كنار پيامبر و آرمانها و ايدههاىاينها را مقايسه كنيد شايد بخشى از افراطكردن من به اين مسئله برمىگردد اما يكمسئلهاى را شما نمىتوانيد انكار كنيد:درست است كه معلومات مردم به تاريخىكه ويل دورانت و گزنفون مىگويندبرمىگردد اما حقيقت وجودشان متعلق بهآن تاريخ است و با آن هستىشان مىگذرد.با اين تاريخ فقط ادعا مىكنند و فضلمىفروشند. فيلسوف بودن يعنى دو سهدستگاه فلسفى را به خاطر داشتن، دانستناينكه سقراط، افلاطون و هراكليتوس چهگفتند. اما فيلسوفانه زندگى كردن چيزديگرى است. مثلاً اگر خاطرتان باشد اخيراًيك بزرگوارى در همين طهران از دنيا رفتبه نام آقاى دولابى. او يك كشاورزى بود كهبه حكمت زيسته و پاسخ اين را گرفته بود.يعنى به يك روشنايى نسبى دست پيدا كردهبود به نحوى كه ديگران وقتى كنارشمىنشستند احساس اطمينان و روشنايىنسبت به او مىكردند. مگر مردم چهمعجزهاى مىخواهند؟ كاپيتان كشتى فرقشبا سايرين در اطمينانى است كه نسبت به آنابزار جزئى در مقابل دريا دارد. وقتىآنهايى كه سوار آن تختهپاره شدهاند به اونگاه مىكنند از اطمينان او مطمئن مىشوندو اسم اين را مىگذارند معجزه. مىگويندچرا او اطمينان دارد؟ وقتى او مطمئن استپس حتماً كارها درست است. پيش از بهوجود آمدن اين دنياى جديد، مثلاً در شهرهاو روستاهاى سى سال پيش دو عنصر درجامعه وجود داشت كه الان وجود ندارد.يكى پيرمردهاى خوشصورت محترم كههمه احترامشان مىكردند و يكىديوانههايى كه در هر شهر دو سه تايىبودند و نمك زندگى بودند. آدم پير موجودناتوان و زبونى نبود كه مثلاً زير بغلش رابگيرند و كارش به جايى برسد كه ببرندشخانهى سالمندان و يك پزشك و چندپرستار هم بگذارند و هر وقت هم كه شلوغكرد با يك آمپول خوابش كنند. مثلديوانهها. آن روزگار اگر يك جوانىاشتباهى مىكرد، يك مردى با زنش دعوامىكرد، اگر يك پيرمردى در آن كوچه بودبراى داورى پيش او مىرفتند و او نصيحتمىكرد و مشكل را حل مىكرد. ديوانهها همموجودات خطرناكى نبودند كه هر جا باشندآتشى به پا شود و اتفاقاً كيفيت زندگى همبهتر بود. با يك نفر هدايت مىشدند و از يكنفر لذت مىبردند چون نمايش يا تفريحاينچنينى نبود. در عرض سى سال اينقدر تغيير به وجودآمده است. آن تاريخ هميشه با تاريخشاهان در تقابل بوده و براى همين علماوقتى به حكومت مىرسيدند تغيير ماهيتمىدادند چون بين آن تاريخى كهمىانديشيدند با اين تاريخ يك نوع دوگانگىبود، وقتى تئورىهايشان را ارائه مىكردندو ديگرى پادشاه بود، يك حرفهايى مىزدندو وقتى قدرت دست خودشان مىافتادحرفهاى ديگرى. اين نشانهى درگيرى ايندو تاريخ است. با نشانههاى هم به شدتمىجنگند. اول انقلاب كه تازه انقلاب پيروزشده بود مردم در عرض يك هفته تمامنشانههاى شاهان را مىخواستند نابودكنند. قبر رضا شاه را از بيخ بكنند، سنگقبر ناصرالدين شاه را بشكنند و... وقتى آنتاريخ تجلى مىكند، مثل اينكه فرياد مىكندبنياد شهرها بر فساد است. زيرا ما انسانهاايلهايى هستيم كه براى كوچ آمدهايم نهبراى ماندن. چه كسى اين قلعهها را ساخته؟بايد اينها را خراب كرد. مردم هم وقتى تحتتأثير آن تاريخند خراب مىكنند. اما بعداًشروع مىكنند به ساختن و ساختن وساختن و اينهمه ديوارها و حصارها رامىكشند. تمام بيمارستانها زائيدهى اينفكرند كه ما اينجا ساكنيم چون مىخواهندانسان را به بىمرگى برسانند. داروخانههابراى چيست؟ تمام دنيا پر شده از موادغذايى و انواع ويتامينها و بازى و ورزشبراى تنظيم سوخت و ساز بدن و بيمارستانبراى وقتى كه اشكالى ايجاد مىشود. آنوقتكتابفروشى يك مسئلهى فرعى است وخيلى هم مشترى ندارد. عدهى كمى هم كهدنبالش هستند هم خودشان، خودشان رامسخره مىكنند هم ديگران آنها را. اگر بيشاز ده تا كتاب توى خانهتان باشد زن وبچهتان هم به شما اعتراض مىكنند كه اينهاچيست كه مىخوانى.اسباب بيمارى درستكردهاى براى ما كه رويش گرد و غبارمىنشيند ما را بيمار مىكند.
◊ عندليبى: اما كتاب هم به نظر مىرسدبراى ماندن است مثل بيمارستان
● معلم: البته درست است، اما در مقابلبيمارستان كتاب ابزار كوچ است. چون كتابباعث صيرورت است نه سِير. اگر شماانگور باشيد بخواهيد به سركه يا شرابتبديل شويد بايد صيرورت كنيد. صيرورتهم احتياج به پشههاى »نيكو در ما اِستى«دارد. آن پشهها توى كتاب است و وقتىكتاب بخوانى كم كم صيرورت مىكنى.بعضى كتابها كه عجيب است يعنى شما بايك بار خواندنش آن آدم اول نيستى. درهمين شهر كتابى هست كه اگر شما با ارادتبخوانى اولش يك آدمى هستى آخرش يكآدم ديگر.
◊ عندليبى: چند تا از اين كتابها هست؟
● معلم: خيلى زياد.
◊ عندليبى: مىشود آنهايى كه شما راصيرورت داد اسم ببريد؟
● معلم: من خودم تجربه نكردهام من شنيدهام.اما اعتقاد دارم كه مثلاً منطقالطير ومصيبتنامهى عطار اين خاصيت را دارد.مثنوى معنوى براى آدمهاى بلندپرواز اينخاصيت را دارد. اما آدم ضعيف نبايدمثنوى بخواند اگر آدم ضعيف مثنوىبخواند تناقض در زندگيش ايجاد مىشود. اما به يك معنا كتاب هم براى ماندن استچرا كه اصلاً فرهنگ پيغمبران مبتنى برقرائت است و شفاهى است. قرآن را بايدحفظ كرد نبايد روى كاغذ نوشت. بايدهمهى مردم قرآن را از حفظ باشند. بناىپيامبر هم بر اين بود. به هر حال ما دو تاريخداريم كه يكى دستور به كوچ مىدهد وديگرى »كوچه« درست مىكند، من درشعرهايم روى اين خيلى تكيه مىكنم ومىگويم كوچهها همه كوچهاى بزرگىبودهاند كه در كودكى مردهاند. حالا اينلاشهشان است كه افتاده. يا رودخانههايىهستند كه يخ بستهاند. وقتى آفتابآخرالزمان طلوع كرد يخ اين رودخانهها بازمىشود و بعد حركت مىكنند و به همينخاطر نسبت به بعضى چيزها كه مردمنااميدند من نااميد نيستم. من در ترانه هماين مضمون را گفتم كه كوچهها را رم بدههمهشان كوچ مىشوند. يعنى يك نفسعيسوى لازم است كه اينها را برانگيزد.وقتى كوچهها را رم داد، اساس همهىمدنيتهاى دروغين را بر مىكند و انسان درشأن خودش قرار مىگيرد. اينطور نيست كهدر آن شأن از علم و تكنولوژى خبرى نباشداما بسيارى چيزها كه به ضرورتشهرنشينى به وجود آمدهاند، اگر روزىمردم خودشان را پيدا كنند، دربند آن چيزهانخواهند بود و از آنها عبور مىكنند. در هرحال آن تاريخ با دانش سر ستيز ندارد. بامردن، با ماندن و بويناك شدن ناسازگاراست. يا بايد جوى و رودخانه باشى ياحداقل بركه باشى. چون آب بركه ظاهراًساكن است اما ساكن نيست، از يك جا آبداخلش مىشود و از جايى خارج و اين وسطفقط فرصتى هست كه چند قورباغه و ماهىهم زندگى كنند، چند گياه هم به وجود بيايند.اصلاً بركه از بركت مىآيد اما مرداب اينطورنيست. مرداب، بويناك است. نزديكش كهبشوى مريض مىشوى. شهرها مردابند.الان كه شهرنشينى تحقق پيدا كرده، ديگرمردم لذتهاى حقيقى ندارند به همين دليلبراى پر كردن وقتشان لذت اختراع مىكنند.با افراط و تفريط. يعنى تمام ارزشهايى راكه داشتند و در ايل بود، وارونه مىكنند.
◊ مودب: شما براى اين قالب جبر قائليد؟يعنى در شهر نمىشود كوچنشين بود؟
● معلم: خيلى سخت است. حداقل خرد خيلىزيادى مىخواهد. چون تو در مسابقههايىمىافتى كه سرنوشتش را ديگران تعيينكردهاند. نيچه در »فراسوى نيك و بد«حرفهاى عجيب و جالبى مىزند. مىگويداگر دانش نبود با آن ننگ چه مىكرديم؟مىخواهد دانش را تخطئه كند. انسان انگاربه تهمت بىدانشى و جهل گرفتار آمده. حالابراى رهايى از اين تهمت ما به يكنشانههايى از دانش نياز داريم. مثلاً تو مراقبول ندارى؟ اين P.h.d من است از فلاندانشگاه. و بسيارى از اينطور چيزها. امادانش به معناى حقيقى، مدعايى پيششنيست. احتياج به اثبات ندارد. اصلاً شخصىكه دانش دارد از تهمت بىدانشى نمىترسد.اما وقتى به كسى كه دانشى ندارد تهمتبىدانشى مىزنند، مىرود يك چيز جعلىمىآورد به اسم دانش. با اينكه مدركدكترى دارد آدم جنايتكار و پستفطرتىاست. آدم ناجوانمردى است. برايش مهمنيست كه حتى همه بميرند. او يك نفر بايدزنده بماند. اگر ما اين حرف را بپذيريم كهدانش نورى است كه خدا به قلب مومنمىاندازد و آن را روشن مىكند، اينروشنايى كه از اين سنخ دانشها نيست.مدرك ندارد. ادعا و گردنكشى ندارد. حتىفراتر از اينها، اگر ادعا و تكبر و نخوت از سربىدانشى است، آدم دانشمند كه ديگر به اينبلاها دچار نمىشود.
◊ مودب: مىتوان گفت ويژگىهاى زبان شعرشما هم شگردى است براى توجه دادن بهآن تاريخ حقيقى؟
● معلم: البته من قبول ندارم كه زبان مندشوار است. به خاطر اينكه آنهايى كهمىگويند سخت است، در نهايت به شعرگوش مىدهند. چون با تاريخ ديگرى كه باآن زندگى مىكنند همآوا است. ثانياً اينصورت شعر است كه سخت است. وقتى منمىگويم: ( پر از هيچند و كم از هيچ ناچيزندسوداها / و از چيزى كه چيزى نيستلبريزند سوداها ) اين بيت كجايش سختاست؟ اين در واقع پيدا كردن قلمروهاىجديد با استفاده از همين زبان معمول است. .... رسانهها در پوچ كردن و هيچ كردن زباننقش اول را دارند، كلمهها را بدون هدفمعينى تكرار مىكنند به نياز مخاطب كارندارند. توجهى ندارند كه آيا اصلاً مخاطباين سوال برايش مطرح است يا نه؟ كار بهصورت يك طرفه صورت مىگيرد، هىمىگويند، مىگويند، مىگويند، خب طبيعتاًاين گوش پر مىشود و كلمات بىحالمىشوند و بىانرژى مىشوند، وقتى شاعرمىخواهد شعر بگويد نياز به تخييل و تأثيرهم در كنار تخيل دارد. براى آفريدن تخييلبايد كلمات شارژ شوند، براى شارژ كردنكلمات شاعر از بازىهاى مشروع زبانىاستفاده مىكند. «كم از هيچاند و پر از هيچ،ناچيزند سوداها / و از چيزى كه چيزىنيست لبريزند سوداها» حرف زيادى گفتهنشده است، فقط يك حرف جزئى گفته شدهاست ولى ناچار بوديم كلمات را شارژ كنيمتا بديع به نظر برسد. بعضىها فكر مىكننداين دشوار هم هست در حالى كه ايندشوارى نيست. از كليشه درآمدن است،يعنى چارهاى به غير اين نيست.
◊ پورمحمدى: شما قبلاً گفتهايد كه به شعربه عنوان يك رسانهى عمومى نگاهنمىكنيد. ولى به هر حال فهم شعر بايدبراساس مشتركاتى بين شاعر و مخاطبشاعر باشد و تماشاهاى شما بعضاً خيلىغريب هستند هر چند خيلى هم جاى رشكدارند اما به هر حال غريب هستند. شما درچنين تماشاهايى مثلاً مىگوييد كه »بهدرياهاى بى پاياب برگردان صدفها را /به ماهىها، به شهر آب برگردان صدفهارا« آن وقت تا خود شما توضيح ندهيد كهشما جهان هستى را دريا مىبينيد وانسانها را صدفهايى كه بعضىهايشانمرواريد دارند و بعضى ندارند، كسى اينرا نمىفهمد ظاهراً همهى كلمات آشناهستند و دشوارى در كار نيست اما اينتماشا، تماشاى غريبى است، تماشايىاست كه اهل شعر هم نمىفهمند؟
● معلم: نه اين طور نيست، نكته چيز ديگرىاست، من در ترانهها و تصنيفها از زبانسادهترى استفاده مىكنم. اتفاقاً بسيارى ازچيزهايى كه به عنوان فكر در شعر به آنهامىرسم را اين جا به صورت ساده خرجمىكنم، ببينيد شعر خودش يك سلوك استبراى آفرينش فكر، حتى فلاسفه بعد ازشعراء قرار دارند. اگر بپذيريم كه انسان يكدستگاهى است كه توان گرفتن الهامهاىغيبى را دارد يا اصلاً نه، اين نوعى صحبتنكنيم بلكه بگوييم انسان با ذهنش فكر رامىتواند خلق كند، اين در مرحله اول در عالمخيال خلق مىشود. و براى اين كه خيال بهافراط و تفريط نگرايد و ما را گم نكند جزءتخييل را هم ضميمهاش مىكنيم كه قبولمردمان هم صحه بگذارد و مردمان درستىاين خيال را بپذيرند. وقتى تخيل و تخييلكنار هم قرار مىگيرند، شما بايد جورىحرف بزنيد كه مصون از خطا باشيد. شعرابزارى براى رسيدن به فكر است براىكشف فكر و اگر بخواهيم غربى حرف بزنيمبايد بگوييم براى فكر آفريدن، مردى مثلهايدگر آثار هولدرلين را مىخواند و ازآنها مدد مىگيرد براى آفريدن فكر و چهبسيار از فلاسفهى ايرانى كه از شاعرانايرانى مايه مىگرفتند يا از شعراى عربىمايه مىگرفتند. چرا، براى اين كه شاعرخيلى مقيد نيست، چند قيد اصلى دارد كه آنقيدهاى اصلى كه يكىشان زيبايى است،صحت و عمق كارش را تضمين مىكنند.بعد فيلسوف كه دستگاهى و تعقلىمىانديشد اين را يك مرحله پايينترمىآورد و برايش استدلال مىتراشد براىهمين هم غربىها مثل كاسيرر، هنر را بالاىعقل قرار مىدهند آن چه كه تحت عقل استمثلاً خود فلسفه است و علم است و... امامافوق عقل هنر است، اسطوره است و وهماست. شعر هنر است و خلاق فكر است اگربه بيان آنها صحبت كنيم. اما اگر به ماباشد بحث طور ديگرى است، دستگاهگيرندهى انسان از آسمان، مسائل را بهصورت اغوا و تقوى مىگيرد و بعد اينها رادر قالب هنر عرضه مىكند، فيلسوف از اينتغذيه مىشود، چون فيلسوف خودش ازآسمان هيچى نمىگيرد. »پيش و پسى بستصف اولياء / پس شعرا آمد و پيش انبياء«انبياء وحى را گرفتند كه از همه بالاتر بود وشعرا الهام را گرفتند. الهام اگر همراه باتزكيه باشد تقوى خواهد بود و اگر تزكيهصورت نگيرد الهام اغوا خواهد بود.
◊ مودب: يعنى به نظر شما نسبت شاعر باشرع اين جورى تعيين مىشود، يعنىشاعر بايد خودش را تزكيه كند و هنرشاعر پاكيزه و آراسته، هنر پاكيزه ومقبول شرع است؟
● معلم: بله، بحث همين است، شما يك وقتاداى پاكيزگى در مىآوريد، يك وقتپاكيزهايد، البته پاكيزگىهاى جزيى بهپاكيزهگويىهاى جزيى منجر مىشود ولىيك نفر هم در اين سير به پايهاى مىرسد كهاسمش را لسانالغيب مىگذارند. به خاطراين كه اين آدم از اولياى خدا بوده است و اينرا در طول تاريخ همه تصديق كردهاند. اينآدم از آن شبهايى كه مخصوص اولياءاست داشته است، خودش هم گاهگاهىمىگويد بدون اين كه ادعا داشته باشد »هرچه دارم همه از دولت قرآن دارم« اينهادروغ كه نيست يك مردى مثل استادشهريار در اين اواخر وسوسه مىشد كهمثل حافظ باشد و براى همين همهى حركاتاو را تقليد مىكرد مثلاً يك دور قرآن را باخط خودش نوشت حالا خطش خيلىفوقالعاده نبود ولى نوشت؛ و قرآن پيوستهمىخواند و كوشش مىكرد تا از اوليا بشودتا غزل او بشود مثل غزل حافظ. براى همينپايش را جاى پاى حافظ گذاشت مىگوينديك نفر به دنبال بايزيد راه مىرفت ومىگفت قدم بر قدم مشايخ چنين نهند بعد بهبايزيد گفت كه مىشود پوستينات را به منبدهى تا من با آن نماز بخوانم گفت كه اگرپوست بايزيد در خود كشى تو را فايده نكند.تا عمل بايزيد نكنى.
◊ عندليبى: بين آن هنر، و وحى آيا شما مرزمشخصى مىبينيد يا نه اينها در همآميختهاند؟
● معلم: تفاوت اينها در واقع كاملاً مشهوداست يعنى مىشود از هم جدايشان كرد.اسطوره با وحى هيچ وقت اشتباه نمىشودو با هنر هم هيچ وقت اشتباه نمىشود اماممكن است با اسوه اشتباه شود. مثلاً الانسورىها كتابهايى در باب اسطورهنوشتهاند از ادونيس نام مىبرند، از ايزداشتاروت نام مىبرند و ابراهيم خليل راهمكنار اينها مىگذارند. براى اين كه اين غافلاست از اين كه اسوه يك امر واقعى است كهدر عالم وجود دارد و كمال يك چيزى استمثلاً كمال مظلوميت، كمال شجاعت. امااسطوره آرمان است يعنى شما همهمفاهيمى كه پيرامون مظلوميت، پاكى ياشجاعت داريد را جمع مىكنيد، در يكشخص مثالى مثل رستم و سياووش تجلىمىدهيد. البته در مورد رستم و سياووشچرا اين حرف را مىزنيم براى اين كه اينقدر از ما دورند كه اگر هم حقيقت داشتهاندما نمىدانيم يعنى از جهت تاريخى دليلىبراى اثبات وجود آنها نداريم اما اين رامىدانيم كه مظلوميت به حد سياووش امرمقدورى است و مىتواند در يك آدم همتجلى كند. پس اسطوره مفهومى است درقالب يك مصداق، اما اسوه اين طورىنيست، مصداقى است كه آن مفهوم هم درآن موجود است. امام حسين يك مظلومواقعى تاريخى است. وجود داشته است وهيچ شكى هم در وجود آن نيست.
◊ عندليبى: آيا باورهايى را كه ما راجع بهاولياء دين داريم، جزء اسطوره نمىدانيد؟
● معلم: ببينيد اين طور نيست، تاريخ موردستم قرار گرفته است، مثلاً همين الان چهارتا آدم شاخ شكسته مثل صعودىها چهار تانشانه را كه از آخرين پيامبر عالم باقىمانده است، دارند به انحاء مختلف مىسايندتا تمام شود و از صحنه جهان پاك شود. اگردر دسترشان بود اينها، كربلا و نجف را هممىگرفتند و اينها را هم به سرنوشت بقيعدچار مىكردند. يك وقت اين نوعى از بينمىبرند يك وقت هم حرم پيغمبر را آن قدرغرق زخرف مىكنند كه خود آن حرم گممىشود. دور و بر كعبه را از ديوارهاىسيمانى به آسمان بر كشيده پُر مىكنند كهكعبه آن وسط يك چيز كوچولو ديده بشوداگر به من بود تمام آن شهر را ويرانمىكردم كه فقط كعبه باقى بماند. اينها درمسير مشعر قلههاى كوهستانها راگرفتهاند و قصرهاى خاندان آل سعود را آنجا بنا كردهاند. درست است كه اين هزارهدف مىتواند داشته باشد ولى يكى ازاهداف اين است كه آنها بالاترند از اينهايىكه در اين پايين دارند نماز مىخوانند ومناسك را انجام مىدهند، به انحاء مختلفآگاهانه و غير آگاهانه آن تاريخ با اين تاريخدرگير است. من همين قدر كه قدرت اينجهانى كسب كردم در صدد برمىآيم كه آننشانهها را از بين ببرم و بدون اين كه خودمبدانم اين كار را مىكنم خيلى مرد هوشيارىمىخواهد كه به اين نقطه برسد و اين تناقضو اين تضاد را متوجه بشود و آن جورىعمل نكند. شما انصاف بدهيد وقتى مرداحمقى مثل ويل دورانت كوچههاى آتن راهم نقاشى مىكند و يك نفر هم از اونمىپرسد كه تو از كجا ديدى كه فاحشههاىآتن اين قدر فيلسوف بودند كه فلاسفهىآتن مىآمدند پهلوى اينها زانو مىزدند وتعظيم مىكردند، شما اين كتاب را بخوانيد وببينيد كه اين يك رمان است يا يك كتابتاريخ. در حالى كه در فرهنگ ما كتابى استبه نام الاغانى، اين كتاب بيست جلد يا بيشتراست در بعضى از نسخههايش، موضوع اينصدها ترانه است كه به امر هارونالرشيديكى از ادباى زمان او گردآورى كرده است.حالا مؤلف اين، چه جورى اين را براى ما نقلمىكند. مىگويد كه از اصمعى شنيدهام كهگفت از فلانى شنيدهام كه گفت از فلانىشنيدهام كه گفت از فلانى شنيدم كه ازعبدالله بن جعفر يعنى شوهر حضرت زينبو پسر جعفر طيار شنيدهام كه طويس در اينروز به دنيا آمد، در اين روز ختنهاش كردنددر اين روز... و همه روزهاى عيش او روزمرگ پيغمبر و كشته شدن عمر و... بود وعرب به خاطر همين مىگويد اشئم منطويس. براى همين خبر جزئى مؤلف اينهمه سلسله رجال ادبيات را سر هم مىكندتا بگويد كه اصمعى جعل نكرد و خيالنتراشيد. آن وقت ويل دورانت از كوچههاىآتن براى ما خبر مىدهد. از آدمهاى جزئىكه در آن دوره هستند خبر مىدهد و هيچكس هم نمىپرسد كه اينها را از كجا آوردهاست، نمىگويم كه هردوت دروغ نوشتهاست، گزنفون دروغ نوشته است. مىگويمببينيد وقتى در شوروى خواستند تاريخ رابه زعم اهل شرق بيان كنند چگونه اين تاريخرا برگرداندند و جواب هم داد. حيف كهشرق از بين رفت و آدمى مثل گورباچفساعت شنى را بر عكس گذاشته و همه اينهادروغ از آب درآمد وگرنه اينها يك دور همهروايت جهان را عوض كرده بودند و مبانىفلسفىاش را هم درست كرده بودند درآلمان گمان شافتها و در شرق كومشهاو.... همه اينها را جفت و جور كرده بودند.كسى آن جا بحث نمىكند ولى اين جامىپرسند كه آيا مثلاً ابراهيم، خرافاتنيست يا اسماعيل خرافات نيست، خودپيغمبر خرافه نبود يك مردى به نام طهحسين در حديث الاربعاء كه درس روزهاىچهارشنبهى اوست در ادبيات جاهلى ترديدكرده است ادبيات جاهلى حداقل پنجاهشصت ديوان شعر است كه خيلىهايشان ازمخضرمين هستند و معاصر پيامبر مثلخنساء مثل اعشى مثل حسان بن ثابت قبلاز اينها آدمهايى هستند مثل عنترة بنشداد و اينها تا امروه القيس و دو سه نفرقبل از او، طه حسين يك مرتبه عنوان مىكندكه چند نفر بودهاند مثل حمادراويه و يكحماد ديگر و اصمعى و... اينها ادبياتى را بهعنوان ادبيات جاهلى جعل كردند و براى اينيك استدلالهايى مىكند و عمدهاى از ادباىمشرقزمين فقط به خاطر خوشايندمغربزمينىها اين را تأييد كردهاند. آخرمگر مىشود چنين كتابى را جعل كرد و بعداين كه يك كتابى الان در دست ماست بهعنوان قرآن و ما مىدانيم كه پيش از آنصحرا ملوكالطوايفى بود يعنى هر بخشىيك شيخى داشت. همين الان هم اينها با هممشكل دارند. مثلاً شيخ كويت اگر حتى ازآمريكا كمك بگيرد زير بار عراق نمىرود. خب چه طورى ممكن است و با چه انگيزهاىدو سه نفر مىآيند اين همه ادبيات رامىتراشند آن هم در چنين فضايى؟! فقطبراى اين كه حرف نو زده باشى، خدا مرحومشاملو را بيامرزد يك مرتبه مىگفت:ضحاك آدم عادلى بود، اگر هيچكساسطوره نباشد ضحاك است، ضحاك ازجنس تاريخ نيست از جنس اسطوره است،مفاهيم بدى را جمع كردهاند نسبت دادهاندبه يك آدمى كه نامش ضحاك عربى نيست،دهآك است. آژيدهاك است، يعنى كسى كهعيبهايى در او هست، خب اين كه ديگرعادل نمىشود كه، آيا مىشود به كسى كهاسم و رسمش و همه چيزش براى بد بودنطراحى شده است گفت خوب؟! جمشيد ظالمبود، جمشيد يعنى نور، روشنايى؛ ضحاكيعنى تاريكى و عيب، اينها در حقيقتسوءاستفاده از جهل مردم است. مردماصرارى ندارند بروند لغت ياد بگيرند،ببينند ضحاك يعنى چه؟ جم يعنى چه؟نمىشود يك آدمى سى سال در ادبياتباشد و نداند ضحاك يعنى چه؟ اين آدممىآيد سوءاستفاده مىكند، طه حسين همكارهاى خوب دارد ولى اين جا فقطمىخواهد حرف نو بزند. در حالى كه اينكتاب دلالت مىكند كه تمام لهجههاى عربرا پيغمبر جمع كرده است. نه تنها لهجههاىعرب، بلكه چون عربستان در يك جايى ازجادهى ابريشم بود كه كاروانهاى ابريشم وادويه از صحرا عبور مىكردند. سالهاىسال اين كاروانها در انحصار قريش مكهبود، يعنى آن دوتا كاروانى كه در شتا وصيف حركت مىكردند، با اجازه اينهاحركت مىكردند، يعنى بايد ابوسفيان اجازهمىداد. بايد قبل از او هاشم اجازه مىداد.بايد عبدالمطلب اجازه مىداد. اينها درحقيقت با همهى دنيا مربوط بودند تا چينهم مىرفتند، هم از راه دريا هم از راه صحرا؛يعنى چون شتر پرورش مىدادند و فعلشانو كارشان اين بود با همه جا مراوده داشتند.اين است كه شما لغت فارسى، لغت حبشى،لغت غربى، همه نوع لغت در اين كتابمىبينيد كه دلالت بر اين دارد كه پيغمبر باهمهى فرهنگها مربوط است، جهنم وفردوس و اسم بعضى از فرشتهها از زبانفارسى گرفته شده است، مشكوة از حبشىاست در طويلهها طاقچه كوچولويى براىچراغ بود كه به اين مشكوة مىگفتند.اساطير شايد به نوعى همان storyغربىباشد كه به لغت عرب رفته است چرا اينپديده وجود دارد. به خاطر اين كه اين كتابهم يك چنين ادعايى دارد و هم يك چنينتاريخى پس معقول است كه از همه زبانهانشانهاى داشته باشد.
◊ مودب: براى اين كه شاعرى بتواند شاعركوچ باشد و شاعر ايلياتى باشد و در هرقالبى كه سخن مىگويد، بداند كه جزء ايلعظيم انسان است كه به زودى خواهدكوچيد؛ به نظر شما نقطه تأكيد و توجه اوبايد روى چه مسائلى باشد.
◊ عندليبى: در كنار اين، رسيدن شاعر يا هركسى به حكمت و روشنايى با تربيتحاصل مىشود يا با تجربه؟
● معلم: به نظر من با كمى دقت در مسائلبسيار بسيار پيش پا افتاده حاصل مىشود.شاعر مىگويد »در طبع جهان اگر وفايىبودى / نوبت به تو خود نيامدى از دگران«مىگويند ملانصرالدين بچههاى كوچولو رامىزد، گفتند چرا بچههاى معصوم رامىزنى، گفت نه، شما نمىدانيد اينهاآمدهاند كه ما برويم. كسى كه متولد شدهاست چه طور باور نمىكند كه مىميرد وكسى كه از تولد خوشحال شده است چهطور از مرگ مىترسد. درست است كههجران غمانگيز است اما مرگ نبايد اين قدرمهيب باشد. يك امر محتوم نبايد اين همهبيمارستان و داروخانه و اين همهشلوغبازى ويتامين و چيزهايى كه قوتبيافريند و قدرت بيافريند و... را راهبياندازند، اينها براى چيست، سر طاس پيررا براى چى مو مىكارند؟ مو را مىخواهندچه كار؟ و... و بسيارى از كارهاىاحمقانهاى كه يكى دو تا ده تا نيست. در واقعمرگانديشى از همه بيدار كنندهتر است،براى اين كه قطعى است و قهرى است، البتهدر انسان به عنايت خداوند اين قدر شورزندگى زياد است كه مىتواند تغافل كند،ولى اين تا وقتى است كه تو نادانى، ولىوقتى دانايى شروع مىشود غفلت از بينمىرود. انسان اگر در افق مرگ قرار بگيرداصلاً تغيير مىكند و بسيارى از حرصها وهواهايش را از دست مىدهد. آدمى كهصدها نفر را مىكشد و باكش نيست فقط بهاين خاطر است كه فكر مىكند خودش زندهمىماند. انسان يك مقدار كمى غذا و جامىخواهد. حالا چرا بعضىها اين همه جا وغذا را تملك كردهاند. براى اين كه فكرمىكنند نمىميرند. ...
◊ مودب: به بحث عشق بپردازيم جنابمعلم، چه قدر به عشق قائليد. اين طور كهمىگويند عشق زمينى و عشق آسمانى؟!
● معلم: عشق زمينى نداريم، عشقها همهآسمانىاند. در روستاها كه مردم ازشهرىها سالمترند؛ همهى شعرها در موردزهرا و شهلا و زينب و... است. زندگى بهعنوان تحقق ازدواج و زناشويى يك امرشاقى است و انسان بايد مودب به آدابخانواده شود و بايد سركشىهايش را كمكند براى اين كه آدم زير بار برود بايدپيوسته در طول زندگى اين نغمه را هى بهگوشش بخوانند. بخوانند، بخوانند تا يكروزى ابله بشود و ازدواج كند! و بعد هم بهپايش بايستد و ادامه بدهد، اين دوبيتىها وترانههايى كه در بين مردم رواج دارند درواقع يك ساز و كارى است براى اين كهجوانها به اين نقطه برسند و ازدواج كنند.حالا مىآيند تقسيم مىكنند عشق آسمانى وزمينى. آيا عشق پيامبر به خديجه عشقزمينى است، عشق حضرت امير نسبت بهفاطمه زمينى است.
◊ مودب: همين طور است كه مىفرماييد،همهى عناصر آموزشى و تربيتى در هميناتفاقهاى ساده زندگى وجود دارد. حالا ازاينجا من مىخواهم يك گريزى بزنم بهبحثى خيلى دورتر و آن بحثى است كه بهجايگاه كارى شما در سازمان صدا و سيمامربوط مىشود. من نقدى به سازمان شماداشتهام كه بارها هم در مطبوعاتنوشتهام و حتماً به شما نرسيده است. درسازمان صدا و سيما در سرودهها وترانهها همين عشق ساده و همين عشقزمينى تقريباً انكار شده است و اصلاًوجود آن نديده گرفته شده است.بيشترين چيزى كه در سازمان توليدمىشود در مورد گل و بلبل و بهار طبيعتاست و يك بخشى هم كار ايدئولوژيك وسياسى و اصلاً محبت يك انسان به يكانسان به طور طبيعى، يك مدرسه مهمىاست براى تربيت انسان و خيانتها وصداقتهايى كه در همين رابطه ساده پديدمىآيد و تأثير و تأثرهايى كه آدمها روىهم دارند مورد كممحبتى و بىمهرى قرارگرفته است؛ آيا شما مشكلى داشتهايد؟!
● معلم: بله، بله، حرف شما را قبول دارم مامشكل داريم و مشكل، مشكل ما تنها نيست.بعضى وقتها كسانى كه زعامت خلق را بهعهده مىگيرند، نسبت به بعضى چيزهاحساس مىشوند، اينها هم ترازويى دردستشان است، سود و زيانها را با همديگرمىسنجند، اشعار عارفانه هم در قالبزمينى بيان شده است. يعنى چشم و خال وابرو مورد استفاده قرار گرفته است. بهعنوان سمبلهايى براى بيان معناهاى فراترو حتى قرآن هم با همين ابزارها صحبتمىكند از شراب و قصر و چيزهاىخوشمزه حرف مىزند. خب در اين شكىنداريم. اما چرا اين جا خيلى به مسائلعشقى پرداخته نمىشود؛ براى اين كه اينمسأله در بحث از جاى خودش تكاننخورده، در عمل از جاى خودش تكانخورده است. مردمى كه در جامعه دارندزندگى مىكنند، مخصوصاً آنهايى كهتحت تأثير فرهنگهاى بيگانهاند. مسألهازدواج را ديگر به آن شكل سنتى قبولندارند. ببينيد در گذشته امروالقيس براىمعشوق خودش شعر مىگفت، عنتره براىمعشوق خودش شعر مىگفت اما عمربنابىربيعه اولين آدم شهرى است كه درمورد همهى دخترها تغزل كرده است. و درديوانش اول راجع به دختر فلانى گفته استو بعد دختر فلانى و... اما بعد ديده است كهاين طورى صرف نمىكند، غزلى گفته استكه هر دخترى آمد بشود به او داد. اين آغازغزلهاى منحرف است در فرهنگ عربى؛ دردورهى بنىاميه و بنىعباس اين قضيه اوجمىگيرد. ايرانىها در شعر عرفانىشانانصافاً مس را تبديل به طلا كردهاند و هميناصطلاحات را با كمك قرآن و اقتباس ازقرآن در عرفان استفاده كردهاند كه عربهاهم با توجه به شعراى اين طرف وبعضىهايشان هم با توجه به خود قرآن اينكار را انجام دادهاند. در دورهى ماارزشهاى سنتى از جاى خودشانلغزيدهاند. ازدواج يا مقدور نيست و يا اگرمقدور است آن معناها و تعهدات قبلىپشتوانهاش نيست در چنين شرايطى اگر مابه مسائل عشقى بپردازيم، چون عشق دردايرهى حرام افتاده است در چنين جايىشما اگر هيمه بر اين آتش بگذاريد مطمئنباشيد كه در جهت خير حركتى نكردهايد.
◊ عندليبى: شما كه گفتيد همه عشقهاآسمانىاند؟!
● معلم: خب بله. اما اين عشق نيست، حتىهوس هم نيست، اين در واقع يك نيازغريزى است.
◊ مودب: آيا در اين گيجى و گم شدگىمسئوليت ما سنگينتر نيست براى تبيينعشق؟!
● معلم: اين كه مسئوليت سنگينتر مىشود راقبول دارم ولى اين مسئوليت، مسئوليت مانيست.
◊ مودب: جناب معلم اين را قبول ندارم. هركسى به نوبه خودش و در حيطه كارىخودش مسئول است و از مهمترينها درحوزه تعريف عشق شاعران هستند درحالى كه شاعران بزرگ ما عملاً اينموضوعها را سانسور كردهاند.
● معلم: قبول دارم افراط و تفريطهايى در اينمسأله مىشود، اما البته من الان نمىتوانمدرباره عشق به مفهوم مراحل ابتدايىاشسخن بگويم، من الان نمىتوانم بگويم كه»آى نخراشى به غفلت گونهام را تيغ!« اين راخيلى وقت است كه كنار گذاشتهام.
◊ مودب: بحث من اين نيست، خب البتهرمانتيك بودن و شور عاشقانه ويژگى يكسن و سالى است، اما بحث من يك قسمتدر تبيين عشق و تبيين دوستى درست وتبيين خيانت و وفا است كه شاعران كهنسالتر فقط به همين خاطر كه زودتر بهدنيا آمدهاند دانش بيشترى براى بيان ايندارند و آشنايىشان هم با گنجينه معارفدينى ما بيشتر است و يك قسمت ديگردعواى من هم در حوزهى سياستگذارى وجريانسازى و هدايت است نه خودسرايش.
● معلم: بله اين نكته اساسى است كه در اينشأنى كه من هستم، اتفاقاً راحتتر مىتوانماز آن موضوعى كه مىگوييد دفاع كنم چونآنهايى كه زعيم كشور هستند از من بهترمىتوانند بپذيرند كه اين براى خودش حرفنمىزند و براى سلامت جامعه حرفمىزند، اين حرف و اين ايراد شما وارد استو بايد آدم قبول كند و بايد آدم درصدد باشدبه زبان شعر و ترانه و تصنيف در جهتتسلى جوانها و راهنمايى آنها تلاش بكندو قبول دارم كه نبايد گذاشت سرنوشتجامعه به دست كسانى بيافتد كه بىدريغ هرچيزى را كه دلشان مىخواهد مىگويند ومىنويسند. نه، اين ايراد شما وارد است وانصافاً هم وارد است. هم بايد بشنوند،همهى آنهايى كه به سن من هستند يا كمترو يا بيشتر، بايد بشنوند به نوعى كه بهخودشان هم خدشه وارد نشود. اين مسائلتنها مربوط به زمان ما هم نيست و در زمانخود پيغمبرها و خود اولياء هم بوده است وبايد خيلى شجاعانه اين موضوع را قبولكرد و به اين موضوع پرداخت.
◊ پورمحمدى: يك مسألهاى كه هميشه براىمن مطرح بوده و هست اين است كه شماچرا آثارتان را منتشر نمىكنيد، به نظرمىرسد به دليل غلبهى جريانهاىخاصى، در عرصههاى فعال ادبيات خيلىاز بحثهاى جدى مثل همين بحث تاريخپيامبران و تاريخ شاهان و همين بحثكوچ مطرح نمىشود؛ آثار شما از اينلحاظ مىتوانند بسيار مفيد باشند. با اينوجود چرا مجموعهى شعرهاى شما چاپنمىشود؟
● معلم: اتفاقاً اين مسئله را يك بار آقاى بيدجهم از من پرسيد. به او گفتم من وقتى آخرينبار خانهام را عوض مىكردم، دو سهكارتونى را كه پيشنويس شعرهايم را درآن گذاشته بودم، گذاشتم بيرون در خانهباهاشان خداحافظى كردم. او خيلى تعجبكرد و گفت چرا اينكار را كردى؟ گفتم وقتىمن خودم چهار پنج هزار جلد كتاب دارم چرابايد يك جلد كتاب به اين حجم كتابهاىبشر اضافه شود؟ بشر از كتاب چيزى كمندارد، وقت خواندن كتاب را ندارد. و بعد همدنبال آدم نمونه مىگردد نه شعر نمونه.بشر يك آدمى مىخواهد كه واقعاً درزندگيش و در رفتار با زن و بچهاش خوبباشد، دروغ نگويد و از زندگيش لذت ببرد.احتياجى به اسطورههاى قبل از تاريخ ندارد.اگر چنين آدمى باشد وجودش براى بشرمفيد است احتياج به نوشتن هم نيست. مرحوم فرديد در كشور ما يك شخصيتفوقالعاده بود. او آلمانى را در حد فكر وفلسفه بلد بود و خيلى هم افكار بديعىداشت؛ اما او آخرالزمان را درك كرده بود ومتوجه بود كه كميت بيش از حد دارد كاردست بشر مىدهد. بايد بيشتر از حرف زدنعمل كرد. به خدا اگر من حقيقتى رامىدانستم كه بشر نمىداند، به زور و كتك وگريه هم شده به مردم مىفهماندم اما منچيز جديدى نمىدانم. من شعرهايم راانداختم دور و فكر كردم كه اگر من بتوانم ازسيطرهى كميت بكاهم و فقط خوب زندگىكنم، اين براى جهان بهتر است.
◊ مودب: اين بحث حرف و عمل، حرف خيلىدقيقى است اما آيا فكر نمىكنيد به خاطرهمان غفلتى كه گفتيد بشر را فرا مىگيرد،بايد هر دم با دست تازهاى به صورتسيلى زد؟ و تازه دائم در اين تكرارهاحرف همچون يك داروى تلخ، بايد باشيرينى طبعهاى مختلف آميخته شود.مثلاً يك بار حافظ بگويد، يك بار سعدى،يك بار على معلم و حتى يك بار ما با تمامكودكانگىمان بگوييم؟!
● معلم: من قصد نفى خير از جانب شما راندارم. اما يك مسئلهاى هست و آن اينكه مناگر بخواهم حرفى را بزنم بايد يا در مقامىباشم كه اگر كسى به من مراجعه كرد،بتوانم مشكلش را حل كنم. من دانشى ندارمكه بتوانم حرف مفيد و جديدى بزنم. ادعاىاين را هم ندارم كه شما را به كوه قاف يا بهكعبه مىرسانم چون راه را بلد نيستم. امااگر بلد بودم همهتان را به زور مىبردم.مسئلهى ديگرى هم كه در شرق وجود دارداين است كه از قديم كتاب نوشتن اجازهمىخواسته. يعنى بايد شما را مجاز كنند يابه شما فرمان بدهند. به من نه چيزى دادهاندنه خبر اينكه يك چيزى را تو حق دارى بهمردم بگويى. من هم مجبور نيستم بارى رابه دوش بكشم كه مال من نيست. اين بارباشد براى اهلش. انصافاً اگر خبرى بود منكوتاهى نمىكردم. در عين حال به نظرم منكم كار هم نيستم. الان در رسانهها وارتباطات دانشجويى و... اگر كارى پيشبيايد و من طاقت و حال انجامش را داشتهباشم كوتاهى نمىكنم.
|

در واقع چون مردم آيينه ما هستند، شما بايد خيلى مواظب باشيد شكلك در نياوريد چون پاسخش هم شكلك است.

|