خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

نامه یك همسر

سرگئی ورونین sergei voronin / ترجمه: همایون نوراحمر

 

اشاره:

سرگئی ورونین نویسنده روسی در 1913 به‌دنیا آمد. در موسسه معدن‌شناسی نینگراد تحصیلاتش را به اتمام رسانید و در جنگ دوم جهانی جنگید.
نخستین مجموعه داستانهای او به نام «زد و خوردها» در 1947 انتشار یافت.
ورونین از آن زمان به بعد تقریباً بیست كتاب شامل داستانهای كوتاه و رمان به چاپ رسانیده است.
اكنون در نینگراد زندگی می‌كند. ورونین در حقیقت در داستان كوتاه «نامه یك همسر» از زندگی خود سخن به میان می‌آورد.
صبح زود است. همه مسافران كوپه قطار خوابیده‌اند غیر از من، كه بر میز كوچكی تكیه داده‌ام و دارم می‌نویسم. بیرون از قطار مزارع غمگین از برابر مهی مرطوب می‌خزند و دور می‌شوند. همیشه چیزی غمگین پیش از طلوع آفتاب وجود دارد خصوصاً در پاییز. تقریباً از پنجره قطار این غمگینی پاییزی را از نظر می‌گذرانم كه با حالت من سر سازگاری دارد. اما من محزون و افسرده نمی‌شوم.

وقتی تو دریابی كه رفته‌ام و فقط یك یادداشت برایت گذاشته‌ام، تعجب می‌كنی. جوری این یادداشت را بالای سرت گذاشتم كه ناراحت نشوی و انتظارم را بكشی. شاید هم مرا جستجو كنی. البته می‌توانستم نامه‌ای برایت بنویسم، اما لطفاً باوركن كه در آن لحظه توان نوشتن نامه مفصّلی را نداشتم.
من رفتم، تنها مایه تسّلای من این است كه می‌دانم شوریده و دیوانه نخواهی شد، و همانند روح گمشده‌ای سرگردان نمی‌شوی، و یا چون هجده و یا بیست سال پیش تیره‌بخت نخواهی شد. این حقیقت اندكی مرا تسلا می‌دهد، چون وحشتناك است كه انسان كسی را رنج بدهد.
بله، زندگی می‌گذرد و هر روز اندكی از عشق به‌طور نامحسوسی از میان می‌رود. می‌گویم به‌طور نامحسوس. بله، عشق همانند درختی برگهایش را از دست می‌دهد. یك برگ می‌افتد و بعد دیگری. باد می‌وزد و پاییزی فرا می‌رسد.
نمی‌گویم زمانی میان من و تو عشق وجود نداشته است. بله، وجود داشته است و چه شگفت بود آن عشق. با تمام قلبم چنین عشقی را برای بچه‌مان ایگور طالبم.
اگر روزی دختر باشكوهی را ملاقات كند ـ كه البته خواهد كرد ـ امیدوارم چون تو شوریده و دیوانه و شاد باشد....

پس از نوشتن این یادداشت نشستم و فكر كردم شگفت‌آور است كه سرانجام توانستم این شادمانی و خوشبختی را به تو هبه كنم!
حتّی اگر دیگر مرا دوست نداشته باشی، آن زمان، آن روز شادمانی بزرگ نمی‌تواند محو شود. و این من بودم كه آن عشق بزرگ را به تو دادم. اما ـ زمان می‌گذرد، قبلاً هم گذشته است، و چه سود آنچه را كه رفته است باز گردانید.
نمی‌توانستم چنین یادداشتی و یا نامه‌ای برایت بنویسم. دلیلش را نمی‌دانم. اما گاه اگر خواستی ساكت بمانی، و چیزی به كسی نگویی، خودت را با اعتراف و درد دل كردن سبك‌بار مكن. آن وقت تصمیم گرفتن آسان‌تر خواهد شد. اما اگر در این باره با كسی حرفی بزنی كار مشكل‌تر خواهد شد و حتّی بدتر.
گریه كن. اشكها جنایتكارانی بیش نیستند. قلبت را آسوده می‌كنند. آنچه كه مدت زمانی رنجت داده است، ناگهان آن‌قدر برایت مهم نخواهد بود كه زندگی خودت و یا زندگی دیگران را درهم شكنی. فكر می‌كنی همه چیز می‌گذرد، اما این طور نیست، وضع بدتر می‌شود، پیچیده‌تر می‌شود. خودم به این مطلب واقف شده‌ام. گریسته‌ام و حرف زده‌ام. اما این بار دیگر اشكی برایم باقی نمانده و دیگر با كسی حرف نزده‌ام. پس این باور مرا وا می‌دارد كه بروم. و همان‌طور كه مردم می‌گویند ـ بگریزم، شوی و پسرم را ترك گویم.

البته، می‌توانستم بكوشم كه با تو حرف بزنم. اما تو به حرفهایم گوش نمی‌دادی. تو همیشه یك فرمانروای مطلق و خودكامه‌ای بودی. همیشه حق با تو بود. فقط حق با خودت بود! شگفتا كه چگونه چنین اعتماد به‌نفسی را به دست آورده بودی؟
چرا؟ اگر من زن ابلهی می‌بودم و یا مثلاً فقط زنی خانه‌دار كه به امور جزیی و معمولی می‌پردازد، حق با تو بود. اما من همان‌طور كه می‌دانی زن تحصیل‌كرده‌ای هستم.
در تمام زندگی كار كرده‌ام. مردم به من احترام می‌گذارند و به عقایدم توجّه دارند. اما تو به دلیلی مدام سرزنشم كرده‌ای! می‌گفتی حرفهای چرندی می‌گویم ـ این تكیه كلامت بود ـ آیا دلیلش این نبود كه دیگر مرا دوست نداشتی؟ اگر كسی را دوست داشته باشی نباید بی‌درنگ رهایش كنی و او را در زمره ابلهان بدانی؟
نتوانستم با تو حرف بزنم. آخر حرفهایم را نخواهی فهمید. حرفهایم را تلوّن مزاج می‌دانی، غوغا راه می‌اندازی، فریاد می‌كشی ـ البته برای اینكه می‌گویی حرفهای چرندی می‌زنم!
اخیراً خیلی بیشتر سرم داد می‌كشی. خودت متوجّه نشده‌ای؟ نه، آخر سرزنشت نكرده‌ام. حتّی از دستت نرنجیده‌ام. چه سودی دارد؟ فقط ـ دلیل بر آن می‌شود كه زمان گذشته است و عشق را با خود برده است! و روز دیگری نخواهد آمد كه به سویم بیایی. دستانم را مثل سالهای پیش در دستانت بگیری و حرف بزنی، و حرف بزنی. به حرفهایم عاشقانه گوش بدهی، در آن روزها حرفهایم برایت ارزش داشت، اما دختر ابلهی بودم كه نمی‌دانستم حقیقت زمان را درك كنم. به هر تقدیر هر چه كه می‌گفتم، شادت می‌كرد.
و چه رویاهایی در سر داشتم! چه سالهایی بود! گفتی دانشكده‌ام را تمام می‌كنم و بعد ازدواج می‌كنیم.

و من هم صبر كردم تا دانشكده‌ات را تمام كنی. بعد عروسی كردیم و تو گفتی: «كارم را با حرفه مهندسی آغاز می‌كنم.» بله و تو مهندس شدی و حتّی ریاست یك گروه را به تو دادند. و عاقبت مرد مهمّی شدی. به دلیلی یك شمعدانی خریدی و هر وقت یكی از دوستانت به خانه‌مان می‌آمد كه تو را ببیند، یكی از شمعها را روشن می‌كردی و برایش شیرینی می‌آوردی و بعد در حالی كه به من نگاه می‌كردی، در یك صندلی دسته‌دار می‌لمیدی، درست مثل یك مرد سرزنده و با‌نشاط در یك فیلم مدرن. آخر چون من در كنارت بودم. این چیزی بود كه خودت هم می‌خواستی. بله، این كار برایت عادت شده بود. اما نه، نمی‌خواهم درباره آن روزها حرف بزنم. مرا خیلی عقب می‌برد. البته روش و رفتار جدیدت در زندگی با رفتن من و ترك تو ارتباط دارد. نه، نه، من زن مقدس‌نمای سالوسی نیستم. من خودم از هر چه كه زیبا باشد خوشم می‌آید البته اگر زیبا باشد ـ اما تو ضعف و تخیلات خودت را می‌شناسی ـ كه من نمی‌خواهم در این مورد چیزی بنویسم. مهم این است كه به تو بگویم چرا حس می‌كنم كه تو باید مرا زنی سبك‌سر و ابله بدانی. نمی‌دانم درباره خودم چه می‌اندیشم. در این صورت تو از یك زن ابله چه انتظاری داری؟ نه، اصلاً چنین نیست. ساده‌تر بگویم نمی‌توانستم پیشت بمانم. چون از من خسته شده‌ای. این حقیقت را نمی‌توانم درك كنم. اگر مسئله در همین است، به من بگو ـ چگونه می‌توانم به زندگی با تو ادامه بدهم و با تو حرف بزنم و وانمود كنم كه همه چیز در زندگی ما خوب و زیباست و درباره آنها حرف بزنم. چه كسی می‌تواند به این شكل به زندگی ادامه بدهد؟ تو مرد خردمندی هستی، به من می‌گویی این كار را بكن، آن كار را نكن و بعد همه چیز عالی می‌شود. اما نمی‌توانی مفهوم كلامت را درك كنی. می‌خواهی همان‌طور كه دوست می‌داری زندگی كنی، بله عیناً همان‌طور كه می‌خواهی! تو فقط مرا به خاطر انجام دادن كارهای خانه می‌خواهی. مرا به خاطر راحتی خودت می‌خواهی ـ كه ناهار و شام برایت آماده كنم تا تو زندگی‌ات را آرام بگذرانی. می‌خواهی من مثل یك پیشخدمت دست بر سینه در جلویت بایستم و گوش به فرمان تو باشم.

بعد كه از كار به خانه می‌آیی، پشت میز می‌نشینی و اگر چیزی برخلاف میلت باشد روی در هم می‌كشی، و من باید نگاههایت را تاب بیاورم. تو آقا و ارباب من هستی ـ رئیس من هستی ـ تنها كار من همین است كه مطابق میل تو رفتار كنم، به آشپزخانه بدوم و برایت غذا درست كنم، والا عصبانی می‌شوی و به قول خودت از كوره در می‌روی!
باری، هر كاری كه می‌كنی، می‌خواهی تو را آرام و خرسند كند، اما چرا؟ دلیلش چیست؟ چرا به من رخصت نمی‌دهی كه بپرسم آیا باید همه این كارها را به خاطر خرسندی تو بكنم؟ به خاطر آنكه مرا دوست داشته باشی؟ و نگاهم داری؟ نه، من می‌توانم از خودم نگهداری كنم، با پول كارمندی خود لباس بخرم و برای ایگور هم همین‌طور، تازه كمتر از تو دستمزدی به دست نمی‌آورم و گاه بیشتر از تو، نیكلای استاپانویچ، درآمد دارم.
اكنون می‌روم. اگر دلت خواست می‌توانی این یادداشت و یا نامه را دور بیندازی. اما تو این كار را نمی‌كنی، تا آخر آن را می‌خوانی. من ضعف تو را خوب می‌شناسم، و بعد شروع می‌كنی به فكر كردن....
خوب، می‌بینی كه من مثل تو محكم روی پاهایم ایستاده‌ام. پس چرا با من چنین رفتاری داری؟ اگر مرا دوست می‌داشتی ـ خوب در این صورت می‌توانستم در كنارت باشم. اما تو دوستم نداری. دلیلش چیست؟ برای اینكه دیگر زن جوانی نیستم و به چهل سالگی رسیده‌ام، مگر نه؟ خوب كاری از این بابت نمی‌توانم بكنم. دلم می‌خواست همان‌طور كه بودم، حالا هم می‌بودم، جوان و زیبا.... اما سالهای از دست‌رفته كار خودش را كرده است.
خوب، ظاهراً چیزی گفتم كه می‌خواستم بگویم ـ نه همه آن را ـ بلكه فقط یك چیز را. تصدیق كن كه حق با من است. می‌دانی كه من واقعاً از تمام آنچه كه به تو می‌گویم لذت می‌برم. حرف درست می‌زنم، و تو نمی‌توانی آن را كتمان كنی. نمی‌توانی مجبورم كنی كه جلو دهنم را بگیرم و حرفی نزنم. و بالاتر از آن اینكه كنجكاوی ساده بشری وادارت می‌كند كه به خواندن نامه من ادامه بدهی.

اكنون این نامه را در سطل آشغال بینداز. از خواندن آن بپرهیز! اما می‌دانم كه نمی‌توانی. تا آخر آن را خواهی خواند.
پیش از آنكه چنین تصمیمی بگیرم، از خودم می‌پرسم اگر نروم آینده چه چیز را برایم نگاه خواهد داشت؟ حس می‌كنم وحشت در وجودم خانه گرفته است. بله، وحشت و ترس، چون هیچ چیز روشنی را نمی‌توانم در برابر خود ببینم. آنچه كه می‌توانم ببینم، یك زندگی ناشاد است. فقط پیری و مرگ در پیش دارم!
آخر چاره كار را در نزد خود سبك و سنگین می‌كنم. و به این نتیجه می‌رسم كه تنها زندگی ‌كنم و با تجربه‌ای كه دارم برایم مشكل نخواهد بود كه حرفه‌ای مثل آموزگاری در یك شهر دیگر برای خودم پیدا كنم. سعی خواهم كرد كه خوب و شایسته كار كنم و تمامی فسفر مغزم را در كاری خلّاق به مصرف برسانم. چه كسی می‌داند، شاید هم هنوز زمان از دست نرفته باشد. در حقیقت آخرین زنگ به صدا در نخواهد آمد و من هنوز وقت دارم كه با انجام كاری شایسته افتخارانگیز باشم. من زن عامی و بی‌سوادی نیستم. تنها مشكلی كه وجود دارد این است كه من بیشتر به تو فكر می‌كنم تا به خودم. البته به ایگور پسرمان هم فكر می‌كنم. بدون من او چه خواهد كرد؟ راستش را بخواهی در این یك دو سال كاری برای او نكرده‌ام، آخر او هم مثل تو برای خودش زندگی می‌كند. و با گذشت زمان او نیز مرا فراموش خواهد كرد، و این از خودخواهی او و آدمهای دیگر است. از سرشت پدر خود بهره می‌برد. از این رو از دوری من غصّه نخواهد خورد. خیلی زود خودت این حقیقت را خواهی فهمید. فقط به او رخصت نده كه شبها بیرون بماند و ولگردی كند. این طریق او را به جای خوبی نخواهد رساند. امّا در چیزهای ـ دیگر تو به دو قطره آب شباهت داری. او را به دنیای خود راه نخواهی داد، و او هم تو را به آسایش راه نخواهد داد، و اگر بمانم تو و او بیرونم خواهید راند.

اما به كار و حرفه باز گردیم. باید اعتراف كنم كه نتوانسته‌ای در كارت رضایت كامل داشته باشی. در ماهیت و معنای آن بی‌خبر مانده‌ای. بیشتر به ترفیع فكر كرده و علاقه‌مند بوده‌ای؟ شاید علّت عدم موفّقیت تو این بوده كه فاقد نیروی ابتكار بوده‌ای و خلاقیتی از خود نشان نمی‌دادی. اما درباره خودم نمی‌توانم شكایتی بكنم. البته تحصیلات عالی با شرایطی كه ما داریم امكانات نامحدودی برای ابتكار عرضه می‌كند. از این رو چرا من ...، امّا تو خیلی دلت می‌خواهد من آنچه را كه می‌خواهم نكنم، انجام بدهم. خدا نگهدار! در بیرون از قطار هوا دارد روشن می‌شود. تمام خاور دور در برابرم خودنمایی می‌كند.

×××

در سورد لووكس sverd lovsk زن نامه‌ای در جعبه پست افكند: زن باریك‌اندامی بود كه بارانی سبك بر تن داشت و كلاهی بر سر نگذاشته بود.
لحظه‌ای به آسمان صاف بلند نگریست. بعد آرام به سوی قطارش رفت. اما پیش از آنكه وارد قطار بشود، غمزده به یادداشتی كه در جعبه پست افكنده بود، اندیشید. آخر در آن نوشته بود: «شوهرم، من برمی‌گردم. تو و بچه‌مان را تنها نمی‌گذارم. فقط با نوشتن آن نامه خواستم به تو فرصتی داده باشم كه به حرفهایم خوب گوش بدهی... فكر می‌كنم می‌فهمی چه می‌گویم.... در را باز بگذار. كسی جز من وارد خانه‌ات نخواهد شد. تا نیامده‌ام نقاشی كن.

همسر فراموش‌شده و اغماضگر تو.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680379