خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

سپاسگزارم خانم لانگستون هیوز

ترجمه سید حامد حسینی بافقی

 




اشاره:

زن درشت اندامی بود با یك كیف بزرگ كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می‌شد. كیفش را با بند بلندی كه از شانه‌اش آویزان بود حمل می‌كرد. ساعت یازده شب، تنها قدم می‌زد كه پسركی از پشت به سمت او دوید و خواست كیف او را برباید. با اولین فشار پسرك از پشتِ سر، بند كیف پاره شد و وزن كیف افزون بر وزن خودش موجب از دست رفتن تعادلش شد پسرك كه می‌خواست با حركتی تند و سریع بگریزد؛ در عوض، به پشت نقش بر سنگفرش شد و پاهایش به هوا رفت. زن درشت‌اندام چرخید و بدون تعارف، لگدی به پشت او زد. سپس به پسرك نزدیك شد و او را از جلوی پیراهنش گرفت و بلند كرد. آن‌چنان تكان داد كه دندانهایش به تلق و تولوق افتادند.

زن گفت: «كیف جیبی مرا بردار و به من بده، پسر!»

زن هنوز پیراهن او را در دست داشت. اما آن‌قدر خم شد كه پسرك بتواند دولا شود و كیف را برایش بردارد. بعد گفت: «خب، خجالت نمی‌كشی؟»
پسرك كه هنوز به جلوی لباسش محكم چنگ
انداخته شده بود، گفت: بله خانـ......وم!»

زن گفت: «كیف منو برای چی می‌خواستی؟»

پسرك گفت: «نمی‌‌خواستم.»

زن گفت: «دروغگو!»

كم‌كم چند رهگذر ایستادند. چرخیدند تا نگاهی بیندازند و عده‌ای دیگر هم سرگرم تماشا شدند.

زن گفت: «اگر شل بگیرمت فرار می‌كنی؟»

پسرك گفت: «بله خانوم!»

زن گفت: «خب، پس...»

و رهایش نكرد. پسرك زیر لب گفت: «شرمنده‌ام خانم، متأسفم!»

ـ اوهوم! صورتت هم كه كثیفه. خیلی دلم می‌خواد صورتت را بشورم. كسی تو خونه‌ات نیست كه بهت بگه صورتت رو بشوری؟

پسرك گفت: «نه خانوم!»

زن درحالی‌كه پسرك را می‌كشید، به سمت بالای خیابان به راه افتاد. گفت: «پس امشب صورتت شسته خواهد شد.»
به نظر چهارده ـ پانزده ساله می‌آمد. نحیف و تركه‌ای. با كفشهای تنیس و شلوار جین آبی. زن گفت: «تو باید پسر من بشوی. خوب و بد را یادت می‌دهم. حداقل كاری كه می‌تونم الان بكنم اینه كه صورتت رو بشورم. گرسنه هستی؟»
پسرك درحالی‌كه كشان‌كشان می‌رفت گفت: «نه خانم، فقط از شما می‌خوام ولم كنید.»

زن پرسید: «وقتی آن كنار می‌رفتم آزاری به تو رساندم؟»

ـ نه خانـ.....وم.

زن گفت: «پس چرا خودتو به من زدی؟»

اگر فكر نمی‌كردی كه برخوردت با من برات گرون تموم می‌شه، پس چه فكری در سرت بود، بله آقا؟ وقتی كارم باهات تمام بشه، هرگز خانم «لیولا بیتز واشنگتن جونر» را فراموش نخواهی كرد.»
عرق به صورت پسرك جهید و شروع به تقلا كرد. خانم جونز ایستاد. روبروی خود محكم تكانش داد. با یك دست بلندش كرد. همچنان او را در خیابان، محكم در اختیار گرفت و همین‌طور پسرك را می‌كشید. وقتی زن به در خانه‌اش رسید، پسرك را به داخل كشید. به انتهای یك هال و داخل یك آشپزخانه در یك اتاق مبله بزرگی در آخر خانه برد. چراغ را روشن كرد و در را باز گذاشت. پسرك صدای خنده و گفتگوی ساكنان دیگر اتاقهای آن خانه بزرگ را می‌شنید. بعضی درهایشان باز بود. از این رو پسرك دانست كه او و آن زن تنها نیستند. آن زن هنوز هم در وسط اتاق یقه پسرك را در دست داشت.

زن گفت: «اسمت چیه؟»

پسرك جواب داد: «راجر»

زن درحالی‌كه پسرك را رها می‌كرد گفت: «خب راجر، برو كنار آن دستشوئی و صورتت رو بشور.»
سپس راجر نگاهی به در كرد. نگاهی به زن. نگاهی به در كرد و به طرف دستشوئی رفت.

زن گفت: «بذار آب آن‌قدر بره تا گرم بشه. این هم یه حوله تمیز!»

پسرك درحالی‌كه روی دستشوئی خم می‌شد، پرسید: «مرا به زندان می‌برید؟»

زن گفت: «نه، با آن صورت هیچ كجا نمی‌برمت. داشتم می‌آمدم خانه چیزی برای خودم درست كنم و بخورم كه تو كیفم را قاپیدی. شاید شام هم نداری؟»

پسرك گفت:‌ «هیچ كس تو خونه‌مون نیست.»

زن گفت: «پس با هم شام می‌خوریم. مطمئنم گرسنه هستی یا گرسنه بودی كه می‌خواستی كیف مرا بدزدی.»

پسرك گفت: «دلم یك جفت كفش جیرآبی می‌خواست.»

خانم لیولا بیتز واشنگتن جونز گفت: «مجبور نبودی كیف مرا بقاپی تا یك جفت كفش جیر بخری. می‌توانستی از من بخواهی».

ـ بله خانوم؟!

پسرك درحالی‌كه قطرات آب از صورتش می‌چكید، به زن نگاهی كرد. وقفه‌ای طولانی حكمفرما شد. سكوتی ممتد. پس از آنكه پسرك صورتش را خشك كرد، چون نمی‌دانست چه باید بكند برای بار دوم صورتش را خشك كرد. چرخی زد. حیران از اینكه چه خواهد شد. در باز بود. پسرك می‌توانست از هال به طرف در بدود. می‌توانست بدود. بدو، بدو، بدو!
زن روی كاناپه نشسته بود. لحظه‌ای بعد گفت: «زمانی كه جوون بودم، چیزهایی می‌خواستم كه نمی‌تونستم بخرم.»
وقفه ممتد دیگری برقرار شد. دهان پسرك باز شد. بدون آنكه خودش هم بداند اخمی كرد.

زن گفت: «اوهوم! فكر كردی... فكر كردی می‌خواستم بگم اما من كیف مردم را ندزدیدم.»

ـ خب، منظورم این نبود.

مكثی و سكوتی.

ـ پسرم، من هم كارهایی كردم كه به تو نخواهم گفت. حتی اگر خدا هم نمی‌دونست به او هم نمی‌گفتم. حالا بشین تا چیزی درست كنم كه بخوریم. می‌تونی موهاتو شونه كنی تا قیافه‌ات قابل تحمل باشه.»

در گوشه دیگر اتاق، پشت دیواركی یك اجاق گاز و یك یخچال قرار داشت. خانم جونز برخاست و به پشت دیوارك رفت. اكنون دیگر زن مراقب نبود كه ببیند پسرك می‌خواهد فرار كند یا خیر؛ مراقب كیفی كه پشت سرش روی كاناپه بر جای گذاشته بود هم نبود. اما پسرك مواظب بود در گوشه‌ای دور از اتاق بنشیند كه اگر زن خواست، بتواند به راحتی از گوشه چشمش او را ببیند. مطمئن نبود كه خانم به او اعتماد می‌كند، دلش هم نمی‌خواست مورد سوءظن قرار گیرد.

پسرك پرسید: «نمی‌خواهید كسی برای خرید شیر یا چیز دیگری به مغازه بره؟»

زن گفت: «فكر نمی‌كنم لازم باشه، مگه اینكه تو بخواهی برای خودت شیر ساده بخری. می‌خواستم از این قوطی شیری كه اینجاست شیركاكائو درست كنم.»

زن مقداری از لوبیای «لیما» و ژامبون كه در یخچال بود را گرم كرد. شیركاكائو را هم درست كرد و میز را چید. زن هیچ سوالی از پسرك در مورد محل زندگی‌اش، اهالی آنجا، كس و كارش یا هر سوال دیگری كه باعث آشفتگی پسرك شود نپرسید. در عوض در حینی كه شام می‌خوردند، درباره شغلش در فروشگاه لوازم آرایشی یك هتل كه تا دیروقت باز بود، كم و كیف كارش، درباره انواع و اقسام زنانی كه می‌آمدند و می‌رفتند، درباره موبلوندها، موقرمزها و زنان چشم و ابرو مشكی و پوست گندمی صحبت كرد. سپس تكه‌ای از كیك ده سنتی‌اش را برای او جدا كرد.

زن گفت: «بیشتر بخور پسرم.»

وقتی شامشان را تمام كردند زن برخاست و گفت: «خب، حالا این ده دلار را بگیر و برای خودت یك جفت كفش جیر بخر. دفعه بعد اشتباه قاپیدن كیف دستی من یا هیچ كس دیگه‌ای رو تكرار نكن. چون كفشایی كه با این كار زشت بدست بیان پاهاتو می‌سوزونن. حالا دیگه من باید استراحت كنم. اما امیدوارم تو، پسرم، از این به بعد مراقب رفتارت باشی»
زن پسرك را تا جلوی در انتهای هال همراهی كرد و در را باز كرد. درحالی‌كه به بیرون خیابان می‌نگریست گفت: «شب‌بخیر، مراقب رفتارت باش پسر.»
پسر‌ك‌ درحالی‌كه وارد درگاه خالی شد و نگاهی به خانم درشت‌اندامی انداخت می‌خواست چیزی غیر از «سپاسگزارم خانم» به خانم لیولا بیتز واشنگتن جونز بگوید. اما نتوانست. حتی نتوانست پیش از آن كه زن در را ببندد، بگوید: «سپاسگزارم»

و دیگر هیچ‌گاه آن زن را ندید.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681118