خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

چیزهایی که هرگز در مورد پدرم نمی دانستم

نوشته : حنیف قریشی / ترجمه : فرشید عطایی

 




اشاره:

بیوگرافی حنیف قریشی

«از همان اول همیشه می‌خواستم پاكستانی بودن خودم را انكار كنم... پاكستانی بودن برایم یك نفرین بود و می‌خاستم از شرش خلاص شوم. می‌خواستم مثل دیگران باشم.»
«حنیف قریشی» انگلیسیها نام او را «كوریشی» تلفظ می‌كنند ـ در 5 دسامبر 1954 در انگلستان به دنیا آمد حنیف قریشی در سالهایی كه رشد می‌كرد، تبعیضهای نژادی و فرهنگی را ـ كه در اغلب آثارش به آنها پرداخته ـ به طور دست اول تجربه كرد. او كه ثمره ازدواج بین یك مهاجر پاكستانی و زنی انگلیسی است، برای نوشن آثارش، از تلاشها و محنتهای زندگی خود به‌عنوان فرزند دورگه دو نژاد و فرهنگ متفاوت الهام می‌گیرد.
قریشی از همان اوان جوانی تصمیم گرفت نویسنده شود. او شرع كرد به نوشتن رمانهایی كه از همان سنین نوجوانی مورد توجه ناشران بودند.
قریشی در دانشگاه لندن، فلسفه خواند. بعد از طریق هرزه‌نگاری ـ با نام مستعار آنتونیا فرنچ ـ امرار معاش كرد. او ابتدا به‌عنوان یك كنترل‌چی در «سالن تئاتر رویال» آغاز به كاركرد. سپس به نویسنده مقیم همانجا تبدل شد. اولین نمایشنامه او در سال 1976 به روی صحنه رفت.

فیلمنامه‌نویسی از حرفهای اصلی حنیف قریشی است. فیلم «رختشویخانه زیبای من» كه بر اساس فیلمنامه‌ای از او ساخته شد برایش موفقیت بسیار به همراه آورد. منتقدان، قریشی را تحسین كردند ولی بعضی از سازمانهای پاكستانی معترض شدند كه قریشی در این اثر خود، تصویری منفی از مهاجران پاكستانی ارائه كرده است. قریشی نیز در مقابل گفت كه نقش یك سفیر را ندارد و ترجیح می‌دهد واقعیتهای خشن نژادپرستی و دسته‌بندیهای طبقاتی را در آثارش نشان دهد.
فیلمنامه «رختشویخانه زیبای من» كه نامزد اسكار بهترین فیلمنامه شده بود، موفق به دریافت جایزه بهترین فیلمنامه از «حلقه منتقدان فیلم نیویورك» گردید.
چیزهایی كه هرگز در مورد پدرم نمی‌دانستم
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: فرشید عطایی
در گوشه‌ای از اتاق مطالعه‌ام، یك پوشه سبز كهنه و درب و داغان هست كه از زیر تلی از كاغذ بیرون زده؛ لای این پوشه دستنوشته‌ای هست كه به نظرم در مورد پدرم و گذشته‌ام اطلاعات زیادی در آن باشد. ولی از وقتی كه این پوشه كشف شده، من فقط به آن نگاهی سریع انداخته‌ام، نگاهم را از آن برگرفته‌ام، به كاری دیگر پرداخته‌ام، به آن فكر كرده‌ام، و هیچ كاری انجام نداده‌ام.
پوشه، چند هفته پیش به من داده شد. دستنوشته، رمانی است كه پدرم آن را نوشته، میراثی متشكل از كلمات، و وصیتنامه‌ای طولانی. هنوز نمی‌دانم در این دستنوشته چه چیزی گفته شده؛ فقط می‌دانم كه عنوانش این است: «نوجوانی یك هندی».
پدر من كه كارمند سفارت پاكستان در لندن بود، تمام دوران بزرگسالی خودف رمان، داستان كوتاه و نمایشنامه نوشت. به نظرم او دست‌ِ كم، چهار رمان را به پایان رساند. تمام این رمانها را چندین ناشر و كارگزار ادبی رد كردند و این موضوع برای خانواده ما تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ولی بابا توانست در مورد پاكستان و ورزش اسكواش و كریكیت مطالبی در مطبوعات منتظر كند؛ او دو كتاب هم برای نوجوانان نوشت.
من مطمئنم «نوجوانی یك هندی» آخرین رمانی بود. به گمانم آن را بعد از عمل جراحی قلب (بای پاس) نوشت. او در این هنگام دیگر در سفارت كار نمی‌كرد. او بیشتر دوران بزرگسالی خود را در سفارت گذرانده بود. نمی‌دانم بابا در رمان خود چه نوشته، ولی احتمال می‌دهم كه شوك‌آور و تكان‌دهنده و مضطرب‌كننده باشد. آیا هولناك خواهد بود؟ شاهكار خواهد بود؟ یا چیزی بین این دو؟ آیا اطلاعات اندكی به من خواهد داد یا اطلاعات زیاد و یا به اندازه معتنابه؟
نگرانم كه مبادا «شرایطی» را كه پدرم تحت آن، رمان را نوشت فراموش كنم. او بیشتر‌ِ دوران نوجوانی من را بیمار بود. در بیمارستان، در حال گذراندن دوران نقاهت، در آستانه بازگشتن به سر كار، و یا دوباره بیمار شدن. پدرش، پزشك ارتش بود و دوست داشت كه دخترها و پسرهایش پزشك بشوند. ولی جالب اینكه هیچ كدام از بچه‌هایش پزشك نشدند. هر چند البته بابا بخش اعظم عمر خود را با پزشكان سر كرد و نیز ـ از طریق كتابخانه محلـ با استادن «ذن» و بودیستها و با «دكترهای روح و روان» مثل «یونگ و «آلن واتس» دمخور بود.
تخت، جای مناسبی برای نوشتن است. مثل هر جای مناسب دیگری. فكر كنم پدر «نوجوانی یك هندی» را رد حالی كه دراز كشیده بود نوشت. یك تخته سیاه اسباب بازی هم زیر دستش قرار داشت. كاغذهایی را كه بر رویشان می‌نوشت به این تخته سیاه گیره می‌زد. وقتی حالش بهتر می‌شد نوشته خود را تایپ می‌كرد و به اداره پست می‌برد. آن وقت ما منتظر می‌ماندیم . برای مدتی امیدوار می‌شدم كه بتواند كتابش را منتشر كند.

این كتاب را كارگزارم چند ماه پیش پیدا كرد. نمی‌دانم این كتاب چه مدت در دفتر كار كارگزارام بود. ولی پدر حدود یازده سال پیش مرد. من بعد از شانزده سالگی هیچ كدام از رمانهای پدر را نخواندم. نوشته‌های خودم را نیز به او نمی‌دادم تا نگاهی به آنها بیندازد. انتقاد تند و همراه با نیشخند او غیرقابل تحمل بود. من هم البته بعد متوجه شدم كه خیلی در مورد او سخت گیرم. می‌دیدم كه چگونه آزرده‌خاطر می‌شود.
اینكه داستانهای او را به عنوان «حقایقی شخصی» خواهم خواند، امری ناگزیر است. من خودم دوست ندارم كارم تا حد یك «اتوبیوگرافی» تنزل داده شود. نویسندگی اغلب انعكاسی از تجربه نیست، آنقدر كه جایگزینی برای آن است. با این حال، پدرم هر آنچه بر ساخته، من او را از همین تكه‌پاره‌های بازسازی خواهم كرد و تلاش خواهم كرد تا‌ «خویشتن» او را از میان همین تكه‌پاره‌های پراكنده بیابم. مگر برای این منظر كار دیگری هم می‌شد كرد؟
شروع به خواندن می‌كنم. هشتاد صفحه در اواسط رمان گم شده. از مادرم می‌پرسم آیا نسخه دیگری از این كتاب دارد.
می‌گوید كه ندارد. به نظرم پیدا كردنشان غیر ممكن است. فقط آن صفحات گمشده نیست كه باعث ناقص شدن روایت می‌شود. اگر من ویراستار پدرم بودم ـ البته اكنون پرستا او هستم. دو تایمان باز مثل آن وقتها با هم كار می‌كنیم. مثل آن وقتها كه در حومه شهر زندگی می‌كردیم. من در طبقه بالا تایپ می‌كردم و او در طبقه پایین ـ به او می‌گفتم كه نوشته‌هایش همیشه دارای انسجام نیست. پدر، ظاهراً از موضوع منحرف می‌شود. باز دوباره منحرف می‌شود. نمی‌تواند به نقطه شروع باز گردد و اعتقاد دارد كه خواننده ‌علی‌رغم این وضعیت، می‌واند نوشه او را دنبال كند.
رمان «نوجوانی یك هندی» الگوی ذهنی او را بازآفرینی می‌كند. این رمان در آن حدی است كه خودندنی و لذتبخش باشد. پدر دارد مرا در هندوستان دوران كودكی خود غرق می‌كندف و نیز در كودكی خودم. و این كار را از طریق داستانهایی كه در مورد هندوستان به من می‌گفت دارد انجام می‌دهد.
به پسرها دشتنوشته پدرم را نشان می‌دهم و آنها می‌گویند كه نیمه هندی‌اند. از من می‌پرسند آیا آنها مسلمان‌اند. و دستان خود را در كنار دستان من قرار می‌دهند تا رنگ دستان‌مان را با هم مقایسه كنند. آنها دوست دارند به سایر بچه‌ها در مدرسه بگویند كه هندی اند. بچه‌هایی كه اكثرشان اهل «جایی دیگر»ند. برای پسرهای من «یكی‌شان كلاه لبه‌دار خود را برعكس روی سر خود می‌گذارد. حركات «هیپ ـ هاپ» و «رپ» انجام می‌دهد ـ این، یكی از راههای «هماهنگی» با پسربچه‌های رنگین‌پوست و سفید‌پوست است.
هرچند، كه این روزها انگلیسی بودن افتخاری ندارد.
چند روز پس از شروع مطالعه رمان پدرم، با خوش‌شانسی اتفاقی رخ داد كه دری دیگر را بر من گشود.
از میان 12 فرزند قریشی، نسل پدرم، چهار نفرشان هنوز زنده‌اند: دو خواهر و عموهایم «عمر» و «توتو».

توتو در كانادا زندگی می‌كند. در ئی‌ـ میلی كه برایم می‌فرستد به من می‌گوید عمر، كه در آپارتمان كوچكی در پاسكتان زندگی می‌كند، دو جلد اتوبیوگرافی نوشته با نامهای «روزی روزگاری» و «در گذر زمان»، و اینكه تا ین لحظه فقط در پاكستان منتشر شده‌اند و به‌‌عنوان پرفروش دست یافته‌اند.
به عمر زنگ می‌زنم. من او را از اواسط دهه 80 به این طرف دیگر ندیدم. صدایش كه زمانی یكی از بهترین صداها در رادیوهای هند و پاكستان بود، اكنون ضعیف و لرزان شده. اما می‌گوید خوشحال است كه هنوز زنده است و می‌تواند كار كند. می‌گوید نمی‌داند تا كی قرار است زنده بماند. و كتابهایش را برایم می‌فرستا. «روزی روزگاری» همان دوره‌ای را در برمی‌گیرد كه پدرم در مورد آن داشت می‌نوشت. بر روی جلد كتاب، تصویر یك پسر هندی هست، به علاوه یك ساحل، دروازه بمبئی كه به روی هند و انگلیس باز می‌شود، و پرچم هند و پاكستان. روی جلد كتاب دوم، نقدهای كتاب اول چاپ شده. در یك از این نقدها آمده: «باید به عمر قریشی تبریك گفت كه توانسته داستان خود را به این خوبی و بدون پوزش‌خواهی، تعریف كند.» به ذهنم خطور می‌كند كه عمر شاید «محمود» توی رمان پدرم باشد، و از خودم می‌پرسم پدرم در كتاب خود چه چیزهایی را می‌خواسته در مورد برادر خود بگوید.
نوعی جست‌وجو دارد شروع می‌شود. به نظر من، آدم، در میانسالی است كه به جست‌وجوی پدر و مادر خود برمی‌آید. این برای من تبدیل به یك جست‌وجو شده. جست‌وجو برای جایگاه خودم در تاریخ، تخیل پدرم، و جست‌وجوی اینكه پدرم به چه دلیل آن زندگی نیم‌بند را ادامه داد. من در بچگی مجذوب خانواده پر تعداد پدر بودم. و نیز تیمهایی كریكت، شنا، دوستیها. هدف من از دوست شدن با بعضی از پسرها تلاش برای احیای آن چیزی بود كه تصور می‌كردم «برادری» است.
در كتاب «نوجوانی یك هندی» متوجه‌ِ حسادت مضطرب‌كننده و شدیدی نسبت به عمر می‌شوم. بابا ظاهراً خیلی با برادر خود رقابت دارد، ولی در رقابت، چیزی هست كه او تاب تحمل آن» را ندارد. از خودم می‌پرسم آیا این همان «زخمی» است كه وقتی من بچه بودم پدر با آن دست به گریبان بود؟ همان حس شكست و حقارت؟ او می‌خواست خودش نویسنده شود و مرا نیز نویسنده كند تا بر این حس چیره شود.
پدر و مادر من در سال 1952 با هم آشنا شدند. مادرم آن موقع با پدر و مادرش در حومه شهر زندگی می‌:رد و برای یك سفالگر محلی كار رنگ‌آمیزی انجام می‌داد. پدر، كار خود را در سفارت شروع كرده بود. او در یك اتاق اجاره‌ای در شمال لندن زندگی می‌كرد. می‌دانم پدر وقتی اولین‌بار به لندن آمده بود كریكیت بازی می‌كرد. ید عكسهایی از او می‌افتم كه در آنها بر روی یك زمین محلی، چوگان كریكتش را بالا گرفته بود و دیگران هم او را تشویق می‌كردند. ولی گمان نمی‌كنم مادرم دوست داشته باشد كه بیوه یك بازیكن كریكت باشد. او هرگز ترسی از این نداشت كه مستقل عمل كند. بالاخره هر چه باشد او با یك هندی ازدواج كرده بود و بابت این قضیه با مخالفتهای بسیار روبرو شده بود.

بابا در انگلستان، خانواده ـ یا امپراتوری ـ خود را تشكیل داد. در خانه، همان پدری بود كه دوست داشت باشد. ـ پدری پیگیر، دقیق و راهنما ـ او دوست نداشت پدری باشد كه از اوضاع و احوال خانواده خود بی‌خبر است. مثل پدری كه در كتاب «نوجوانی یك هندی» توصیف می‌كند. پدرش، سرهنگ قریشی، هر روز قمار می‌كرد و می‌گفت می‌‌خواهد یك پوكر باز حرفه‌ای بشود. او با عمر ورق‌بازی می‌كرد. عمر، می‌دانست این تنها چیزی است كه او را سر حال می‌آورد. ولی پدرم می‌گفت قمار، خود ویرانگری‌ست. قمارباز، احتمال دارد ببازد. پدر دوست نداشت من ورق‌بازی كنم. او اهل ریسك نبود.
وقتی «نوجوانی یك هندی» را می‌خوانم، حیرت می‌كنم از اینكه می‌بینم پدر از همان اوایل زندگی‌اش احساس شكست داشت. یقیناً او كریكتش خوب بود. بهتر از عمر بود. عمر در كتاب خود در این مورد از پدر تعریف كرده است.
در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 60 پدرم در باغچه خانه‌مان در حومه شهر، زمان زیادی را صرف آموزش كریكت به من می‌كرد. یادم هست وقتی تمرینم را به خوبی انجام نمی‌دادم دعوایم می‌كرد و من كه بدجور احساس حقارت می‌كردم، گریه‌ای جنون‌آمیز سر می‌‌دادم. آن وقت بود كه چوبهای كریكت خرد و خمیر می‌شد.
موقعیت معلم، هرگز بودن ابهام نیست. حداقلش این است كه یك نفر قدرت دارد و دیگری نه. حال كه دارم كتاب پدرم را می‌خوانم در می‌یابیم كه بخشی از احساساتی را كه من داشتم پدر به من انتقال می‌داد. او می‌خواست كه من آدم موفقی بشوم همانطور كه پدرش نیز چنین چیزی را در مورد او می‌خواست. وی پدر از این می‌ترسید كه من قدرتم از او بیشتر شود و به رقیب او تبدیل شوم. پدر نمی‌خواست من به برادرش تبدیل بشوم. برادر پدرم با استعدادتر از او بود و خیلی خودنمایی می‌رد. او واقعاً هم حسادت‌برانگیز بود. اگر قرار بود من برادر بابا باشم، باید برادری ضعیف و كوچولو می‌بودم. یعنی دقیقا‌ً همان نشی كه پدر به برادر خود تحمیل كرده بود. در عین حال من می‌بایست همراه خوبی برای او می‌بودم و او نیز می‌توانست به من آموزش بدهد.
من در باغ پشت خانه به تنهایی كریكت تمرین می‌كردم. پدر یك توپ كریكت را به یك طناب بسته بود و از یك درخت آویزان كرده بود. من هم مطیعانه با دسته جارو به آن ضربه می‌زدم. بعد از مدرسه و در پایان هفته‌ها و تحت هر شرایط هوایی این كار را انجام می‌دادم. من در این ضمن در خیال خودم مسابقه می‌دادم و در‌ حالی‌كه به ااصطلاات خاص عمر ـ او اكنون گزارشگر كریكت رادیو بی.بی.سی. ـ بازی را گزارش می‌كردم امتیازات تیمهایی خیالی را در یك دفترچه یادداشت می‌كردم.
من كه به این شكل در تنهایی به سر می‌بردم و چیزهایی را در تخیل خودم می‌ساختم، پی به لذت منحصر‌به‌فرد «آفرینش» برده بودم و به گمانم اینگونه بود كه به طرف نویسندگی كشیده شدم. این وضعی كه در آن به سر می‌بردم من را به طرف یك مسابقه واقعی كریكت یا توپ كریكت متمایل نكرد. توپی كه از آن می‌ترسیدم. وقتی هم می‌‌خواستم در مدرسه یا در پارك كریكت بازی كنم می‌ترسیدم و خجالت می‌كشیدم.
پدر سماجت می‌كرد و من را به باشگاههای كریكت می‌برد و سعی می‌كرد برایم مسابقه‌ای جور كند كه البته در بعضی موارد موفق هم می‌شد. پدر لب زمین می‌ایستاد و با صدای بلند مرا تشویق می‌كرد. من در این حین تلاش می‌كردم كه شكست نخورم و او را ناامید نكنم. می‌دانستم كه او كریكت را بهتر از من بلد است.
من در كریكت شكست خوردم. عمدا‌ً هم شكست خوردم. ول كاش می‌دانستم چه شكست بزرگی خورده‌ام. اگر كریكت من خیلی خوب نبود، برای دیگران چه اهمیتی داشت؟ ولی پدر برای اینكه من را به این بازی بكشاند، بازی‌ای كه برای خانواده، كمال مطلوب و پر از شور و هیجان بود، دردسرهای فراوانی را متحمل شده بود. ولی من هم برای اینكه به او لطفی كرده باشم، ناامیدش كردم. من شكست خود در كریكت را هنوز شكستی احمقانه می‌دانم تا ترفند ناخودآگاهانه یك پدر. من و پسرهایم بیشتر آخر هفته‌ها را در پارك هستیم ولی هرگز كریكت‌بازی یا تماشا نمی‌كنیم. پسرهایم نمی‌دانند قوانین بازی كریكت چگونه است یا اینكه چرا كیكت، یك ورزش هندی و خانوادگی مهم است.

پدرم در كتاب «نوجوانی یك هندی» به قهر پدر و مادرش از یكدیگر اشاره‌ای نمی‌كند تا قسمت دوم كتاب، كه همین هم ظاهرا‌ً در حاشیه انجام شده. اینكه یك زوج ده سال به هم قهر باشند زمان طولانی است. پدرم با در نظر داشتن عشق پدر و مادرش نسبت به یكدیگرف از خود می‌پرسد كه این زوج در كنار چه كار می‌كنند و از یكدیگر چه می‌‌خواهند.
یك موقعی، زندگی پدر و مادر من در كنار هم، برای من همه دنیا بود. می‌دیدم كه آن دو هرگز برای هم حضور لذتبخشی ندارند. ـ ظاهراً دوست نداشتند با هم باشند. ـ ولی این موضوع خیلی هم دردناك نبود. پدر و مادرم برای اینكه كاری كنند ازدواجشان نتیجه‌بخش بشود، كارها را بین خود تقسیم كردند. مادرم رسیدگی به كارهای خواهرم را به عهدهگرفت و نیز روی عشق اول خود، یعنی تماشای تلویزیون متمركز شد. مادر نیز مانند پدر از داستان خوشش می‌آمد ـ البته در مورد مادر باید بگویم داستانهایی كه در قالب سریالهای تلویزیونی روایت می‌شد. ـ او هر شب داستان این سریالهای تلویزیونی را پیگیری می‌كرد. دپر دنبال زنی نبود كه بخواهد برای دستیابی به او با مردان دیگر رقابت كند. وظیفه او در تقسیم كار، رسیدگی به كارهای من بود. او ظاهرا‌ً می‌خواست همه نقشها را به عهده داشته باشد: پدر، مادر، برادر، عاشق، دوست، و به این ترتیب برای دیگران جای خالی چندانی باقی نمی‌گذاشت. در بچگی دوست داشتم از گردنش آویزان شوم و او در این مرا در این حالت از جایم بلد كند. در باغ با هم كشتی می‌گرفتیم و در پارك با هم مسابقه دو می‌دادیم. بوكس می‌كردیم. بدمینتون بازی می‌كردیم. پدر كه آدمی خودشیفته (نارسیستیك) بود، به لباس و دكمه آستین و كفش و كراوات و ادكلن خود خیلی وسواس به خرج می‌داد. صبحها صورتش را اصلاح می‌كرد. بعد دوباره این كار را تكرار می‌كرد. لباسهای خودش را خودش اتو می‌كرد. كفشهایش را خودش تمیز می‌كرد. چندین ساعت به موهای خود ور می‌رفت. او موهای خود را همیشه روغن می‌زد. او عاشق آینه بود و خیلی خوشش می‌آمد كه از ظاهرش تعریف كنند.
در سالهایی كه بزرگ می‌شدم با خودم می‌گفتم دوست ندارم رابطه من با زنم مثل رابطه پدر و مادرم با یكدیگر باشد. با خودم می‌گفتم رابطه من با زنم خیلی بهتر از رابطه‌ای خواهد بود كه پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یكنواخت و تكراری نخواهد بود كه پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یكنواخت و تكراری نخواهد بود و در آن همه چیز، پر از هیجان غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود.
من این داستان را همیشه برای خودم تعریف می‌كردم. وقتی سالها بعد از مادر پسرهای دوقلویم جدا شدم، یكی از شوكهایی كه در زندگی‌ام احساس كردم به این دلیل بود كه اعتقاد داشتم زندگی من نیز مثل زندگی پدر و مادر خودم خواهد بود. هرگونه فروپاشی در رابطه زناشویی آنچنان دركناك و ویرانگر خواهد بود ك نمی‌توان آن را تحمل كرد. ولی كمال مطلوب حومه‌نشینها فقط موقعی به درد می‌خورد كه كسی چیز زیادی نخواهد، یا اینكه خواسته‌هایشان فقط مادی بود.
در سال 1958، موقعی كه چهار سالم بود، به خانه‌ای كه یگانه خانه خانوادگی‌ام بود، رفتیم. آن خانه به هیچ كدام از خانه‌هایی كه پدرم در آنها بزرگ شده بود شباهت نداشت. به همین دلیل هرگز میل نداشت از آن خانه برود. او عاشق حومه شهر بود. اهانت به حومه‌نشینها اهانت به او بود. پدر هرگز سعی نكرد به یك انگلیسی تبدیل شود. چنین چیزی غیر ممكن بود. ولی شیوه زندگی انگلیسیها را پذیرفته بود.
بابا هم مثل من در مدرسه درسش ضعیف بود. ولی با جدیت مطالعه می‌كرد. او می‌دانست در زمینه ادبیات و سیاسیت و ورزش چه چیزهایی باید بخواند. بابا علی‌رغم اینكه دوست داشت در جمع دیگران باشد، همیشه در پی این بود كه وقتی برای نوشتن پیدا كند و این نشان‌دهنده تفاوت او با دیگران بود. بخشی از زندگی‌اش را رد شدن آثارش از سوی ناشران تشكیل می‌داد. كتابهایش را می‌فرستاد برای ناشران و آنها نیز كتابهایش را برایش می‌فرستادند. كتابهایش را بازنویسی می‌كرد و می‌فرستاد ولی باز پس فرستاده می‌شدند. امید، ناامیدی، از سرگیری. گه‌"اه پیش می‌آمد كه پدر تهدید می‌كرد تلاش باری نویسنده شدن را كنار خواهد گذاشت. از نر او این كار فاجعه بود، نوعی خودكشی. یكی دو روز بعد با یك ایده نو می‌آمد و دوباره پشت میز خود می‌‌نشست.

نصف روز را در زیرزمین می‌گذرانم و توی جعبه‌های نمور «آرشیوم» را می‌گردم. در میان دشتنوشته‌ها و نامه‌ها و عكسها، یكی دیگر از رمانهای پدرم را پیدا می‌كنم. به‌علاوه یك نمایشنامه با عنوان «بقال و پسر». یادم می‌آید كه در اوایل دهه 80 رمان «مرد بیكار» را تورق می‌كردم. عمر در لندن بود و مشغول ولخرجی. او یك روز كه اصلاح نكرده در یك اتاق تاریك بر روی تخت دراز كشیده بود، بابا نسخه‌ای از این كتاب را به او داد. عمر بعداً با اندك اندوهی به من گفت: «این كتاب درباره او است.»
بابا سالها بر روی رمان «مردبیكار» كار كرد. ظاهراً این رمان را قبل از رمان «نوجوانی یك هندی نوشته. این رمان لحن و سبك متفاوتی دارد. دومی از دیدگاه یك كودك نوشته شده كه با پدر و مادر خود درگیر است، در حالی‌كه اولی تقریباً درباره پدری است كه با بچه‌های خود درگیری دارد.
ماجرای این رمان درباره یك مرد 50 ساله پاكسانی است كه شغلش بی‌شباهت به شغل پدر من نیست. داستان در اوایل دهه 1980 اتفاق می‌افتد، یعنی دوره‌ای كه «تاچر» در حال «تجدید سازمان» بود وبیكاری در اوج خود قرار داشت و عقیده‌ای كه زندگی در حومه شهر را مطلوب می‌‌كرد ـ این عقیده كه حومه‌نشینها شغل مادام‌العمر دارند ـ در حال از بین رفتن بود. یوسف وقتی از كار بیكاری می‌شود احساس می‌:ند كه از او سؤاستفاده كرده‌اند. هر چند پدر، خودش از كار بیكار نشد ـ اطرافیانش شدند ـ ولی بیكار شدن برایش مثل خلاصی‌ای بود كه آرزویش را داشت.
معذب‌كننده است كه آدم خودش را در كتاب كس دیگر ببیند. تازه پدرم در كتابش تصویر جالبی از من ارایه نداده. پسر مزبور اغلب كارهایی از این دست انجام می‌دهد: «دست كرد در موهای بلند و سیاه خود كه از پشت با یك روبان صورتی رنگ بسته بود.» یقیناً من و پدر در این زمان درگیریهای بسیاری با هم داشتیم. او از مدل مویم، استقلالم، و پرخاشگری‌ام در قبال او، متنفر بود. من هم از نصیحتهایش و علاقه‌ای كه به تحقیر من داشت، حالم به هم می‌خورد. گاهی وقتها از شدت خشم زبانم بند می‌آمد و نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سركوب می‌كردم چون می‌ترسیدم چیزی بگویم و بهانه دستش بدهم. سرانجام، تقریباً دهانم را می‌بستم و چیزی نمی‌گفتم. ولی در عوض، انرژی سركوب شده‌ام را برای نویسندگی ذخیره می‌كردم و البته به این ترتیب زندگی اجتماعی خودم را نابود می‌كردم.
چهارده سالم بود كه بعد از خواندن چند كتاب طولانی تصمیم گرفتم خودم كتابی بنویسم. می‌خواستم ببینم آیا توان چنین كاری را دارم. پدر احتمالاً فهمیده بود كه من در مدرسه مشكل دارم و اینكه ممكن است در میان ناامیدی و شكست ناپدید شوم. نویسندگی كار مورد علاقه من بود و با آن زندگی می‌كرد. ولی وقتی من را با نویسندگی آشنا كرد باعث شد كه روحیه‌ام بالا برود و راه نجاتی پیدا كنم.
من در اتاقم یك میز تحریر، یك دستگاه ضبط صوت، یك رادیو، و یك ماشین تحریر قدیمی و سنگین دارم. این ماشین تحریر را پدر به یك طریقی از سفارت به خانه آورده بود. در دفتر خاطراتم نوشته‌‌ام: «این رمان داستان غم‌انگیز یك جامائیكایی در این كشور است كه مشكل نژادی دارد. رمان به سبكی مدرن و رون نوشته شده و برای همه جذاب است. من سعی كرده‌ام مسأله «رنگ پوست» را بجسته كنم.»
وقتی رمان كه اسمش «بدو، مرد سیاه سرسخت» بود به پایان رسید آن را به پدرم نشان ندادم. من قبلا‌ً نوشته‌های دیگری از خودم را به او نشان داده بودم ولی او سرسری و عجولانه اظهارنظرهای دلسردكننده می‌كرد و این برایم عجیب بود.

خوشبختانه عمر با خانمی در یك انتشاراتی به نام «آنتونی بلوند» آشنا بود. بلوند خودش من و بابا را به اتاق كارش در خیابان «داتی» برد. همان خیابانی كه چارلز دیكینز در آن زندگی می‌كرد. من لباس یونیفورم مدرسه را بر تن داشتم. بابا یك روز از محل كارش مرخصی گرفت و از من خواست تا از آن انتشاراتی تقاضا كنم كه پیشاپیش 5 پوند به من پرداخت كند تا بتوانیم با آن پول ناهار خوبی بخوریم.
بابا اعتقاد داشت برترین شكل تحسین انتقادی دریافت پول نقد است. به گمانم بلوند می‌خواست بفهمد كه آیا سن من واقعاً همانی است كه ادعا كرده‌ام یا ایكه كوچك‌ترم. خوشبختانه او قصد چاپ كتابم را نداشت ولی گفت كه به نظر او باید ویراستار عالی‌رتبه بود كه مسؤلیت فهرست دانشگاهیان را بر عهده داشت. ترافورد در هندوستان بزرگ شده بود و در پاكستان كار كرده بود. او قبلاً «هیپی» بود و رمان‌نویسی بلند پرواز. جرمی به من چند صفحه (گرامافون) و كتاب داد و من را راهنمایی كرد كه چه چیزهایی بخوانم.
جرمی روزهای یكشنبه به خانه ما می‌آمد و پشت میز تحریر در كنارم می‌نشس و جملات دستنوشته‌ام را می‌خواند. بعضی از جملات را خط می‌زد. از بقیه جملات تعریف می‌كرد و می‌گفت بعضی كلمات وجودشان مؤثر است و بضی نه. ـ نیچه هر نوع آفرینش هنری را «پس زدن، غربال كردن، اصلاح كردن، مرتب كردن» می‌داند ـ جرمی برایم نامه‌های طولانی هم می‌نوشت و در آنها درمورد سرشت داستان توضیح می‌داد و اینكه چه چیزهایی داستان را تأثیرگذار می‌كند و خلق ساختار و شخصیتها چگونه است. پدر در مورد تمام اینها از خود صبر نشان می‌داد ولی در عین حال همه چیز را نادیده می‌گرفت. او خودش در كار نویسندگی این همه تحسین و توجه از كسی ندیده بود.
بابا گفت از رمان اول من، یعنی «بودای حومه‌نشینها» خوشش می‌اید ولی به خوبی رمانهای خودش نیست. می‌گفت رمان خودش «عمیق‌تر» است. اگر احساس می‌كرد كه در رمان من تصویر آزاردهنده‌ای از خود نشان داده‌ام هیچ چیز نمی‌گفت. من اكنون می‌أانم كه او خود، سالهای سال داشت در مرانهایش پدر خد را تصویر می‌كرد. موفقیت رمان «بودای حومه‌نشینها» موجب شد پدر انگیزه پیدا كند و سخت‌تر بنویسد. اگر من می‌توانستم موفق بشوم او هم می‌توانست.
ولی پدر هنوز بیمار بود. انگار كه سالهای سال بود با پیژامه‌اش در خانه نشسته بود. او در سال 1991 به خاطر حمله قلبی مرد. در تخت بیمارستان «بامپتون» دراز كشیده بود. پیراهنش را درآورده بودند. بر روی بدنش جای زخم چندین عمل جراحی وجود داشت. شكمش ورم كرده و صاف بود. موهای سینه‌اش سفید بود.
مرگش ناگهان رخ داده بود. ما همیشه در بیمارستان در كنارش بودیم. و این ملاقاتی دیگر بود. ولی او رفته بود، ساعت پنج صبح بود كه در خیابان بودم. داشتم قرصهای آرامبخش را می‌بلعیدم. بدون او تا ابد. و مادر می‌گفت: «می‌خواهم برگردد خانه.»
هر چند در آن مكان آشنا، یعنی تخت بیمارستان دراز كشیده بود، ولی باز با خود فكر می‌كرد كه به زودی بهبود خواهد یافت. وجودشمملو از سؤال و برنامه و صبحت بود. همیشه هم با سماجت از من می‌پرسید قصد انجام چه كاری را دارم، گویی كه بدون او من هم می‌مردم.
پیاده به آپارتمانم رفتم. روی تخت دراز كشیدم و همانجا ماندم. تنها زندگی می‌كردم. اخیراً رابطه‌ام با نامزدم را بر هم زده بودم. نه بچه‌ای داشتم و نه دوست قابل اعتمادی. تا چهار روز هیچ كس را ندیدم. پیش از این فیلمی را كارگردانی كرده بودم به نام «لندن مرا می‌كشد» كه در آستانه اكران بود. داستان این فیلم درباره پسر باهوش اما گمشگشته‌ای بود كه می‌خواست با تقلا برای خود زندگی‌ای دست و پا كند.
پدر چیزی را به من داد كه می‌‌خواست خودش از آن بهره‌مند باشد، و این چیز خیلی مهم بود:‌در ابتدا تحصیلات بود كه او نداشت. اگر من به چیزی علاقه‌مند شده باشم این علاقه ناشی از افكار پدرم بود و یكی هم از اینكه هر روز با مادرم به كتابخانه‌ می‌رفتم. بعد وقتی دیدم او از راه نوشتن خود را درمان كرده و اینكه چه تعهدی به نویسندگی دارد، من هم داستانهای خودم را برای روایت پیدا كردم. من نمی‌توانم در این مورد مبالغه كنم كه نویسندگی چه عالم پرلذتی دارد و اینكه چگونه باعث شد من دوام بیاورم. من همه چیز را با نویسندگی شروع كردم و هنوز هم دارم با نویسندگی ادامه می‌دهم. قصه‌گویی، امرار معاش از راه نویسندگی، بزرگ كردن بچه‌ها... پدر یقینا‌ً این را شیوه آبرومندانه‌ای برای زندگی می‌دانست. این از نظر او یك موفقیت بود. موفقیتی كه خانواده‌ای را در پس خود داشت و او نیز بخشی از آن بود.
حالا مثل همیشه در اتاق، تنها می‌نشینم. اتاق گرم و امن و خوشایند است. در فراسو خبری از نقشه‌ها نیست. بابا همه نقشه‌ها را درست كرده بود. آنها متعلق به او بودند. و او آنها را با خود برده است. در فراسو اغتشاش است. وحشی، ناشناخته، و این یگانه مكانی است كه می‌توان به طرفش رفت، می‌توان به طرفش شتاب كرد.
دستنوشته بابا را دوباره لای پوشه سبز می‌گذارم، پوشه را زیر تل كاغذها می‌گذارم و از اتاق بیرون می‌روم.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680624