|
۩ ارتباط كوچ و موسيقي را در پهنهي ايرانِ فرهنگيِ باستان و سرزمينِ ايرانِ فعلي ميتوان به چهار دسته تقسيم و تعريف كرد: الف ــ موسيقي كوچ كنندگان داخلي كه از ابتداي سكونت در ايران فعلي از حدود مشخص منطقهي ييلاق و قشلاق خود خارج نشدهاند، بلكه پذيراي طوايف ديگري كه به منطقهي آنان آمده و يا در مسيرشان يكجانشين شدهاند، نيز، بودهاند. ب ــ موسيقي كوچ دادهشدهگان داخلي كه در اثر تغيير حكومتها، تغيير سياستهاي اجتماعي دولتها و يا ناسازگاري با حكومتها از جايي به جاي ديگر كوچ داده شده و به همزيستي با طوايف و ساكنين منطقهي جديد عادت نمودهاند.
ج ــ موسيقي كوچ كنندگاني كه از سرزمينهاي ديگر به ايران وارد شده و با همهي بيگانه بودنشان بر اثر مرور زمان و طي ساليان دراز به نوعي همزيستي با ايرانيان رسيده و پذيرهي ايراني گرديدهاند.
د ــ موسيقي كوچكنندگاني كه از ايران رفتهاند، اين دسته از كوچندگان كه از اصالت هنري خاص و دست نخوردهتري برخوردار بودهاند، بر اثر نپذيرفتن شرايط سياسي، ديني، اجتماعي و تضاد با حاكمان و حكومتها و يا دستيابي به وضعيت بهتر اقتصادي به سرزمينهايي چون مراكش (اندلس)، هند، تركيه، روماني، يوگسلاوي، مجارستان، گرجستان و حوزهي روم باستان كوچ و بر سر راه كوچ خود آثار و تأثيرات بسزائي به لحاظ هنر موسيقايي به جا نهادهاند كه پرداختن به آن كاري بزرگ خواهد بود و اميد دارم كه تا فرهنگهاي موسيقايي باقيمانده در اين گستره از ميان نرفته، نهادي، ارگاني و يا مؤسسهي فرهنگييي با يك سرمايهگذاري صحيح به اين مهم بپردازد و به دنبال پرسشهايي چون نمونهي زير برود: چرا و چگونه است كه از ايران تا مجارستان و لهستان و يونان موسيقي پنتاتونيك رواج دارد و در بخش سازهاي بادي از سازهاي ايراني بهره ميبرد و در موسيقي روماني «همايون» رواج دارد؟
موسيقي دستهي الف: اين شكل از موسيقي كوچ بهره از طبقهي شبانان ميبَرَد كه تا عصر ساساني جزو مهمترين طبقات اجتماعي ايران بودند و بر اساس نوشتههاي نولد كه در يانس صفحهي 151، روي از نوروز براي بار عام يافتن و تقديم هدايا به آن اختصاص داشت، به اين طبقه رَموم گفته ميشد كه رَموم پارس را در عهد ساساني به پنج كوره يا ولايت كوچ تقسيم كردهاند و آنطور كه، گي لِسترِنج مينويسد، نام آنها عبارت بوده از: اردشير خره در استان فارس فعلي، «شاپور خره» در شهر شاپور، «قباد خره» به مركزيت ارجان (ارژن فعلي)، «اصطغي» و داراب جرد (گرد) (جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمهي محمود عرفان، ص 8 و 267، سال 1364) كه بنا به نوشتهي مسالكالممالك رَموم پنجگانهي عهد ساساني و پس از اسلام بدين شكل بودهاند، رَمِ جيلويه (گيلويه)، رَمِ احمدبن الليث، رَمِ حسين بن صالح، رَمِ شهريار و رَمِ احمدبنالحسن ناحيهي سكونت اين رَموم كه بنام كردان پارس خوانده ميشدند محدودهي خوزستان، اصفهان، چهاردانگه، فيروزآباد و آباده، كوهمره، سميرُم، كازرون، قيروكارزين، لارستان، تا استان هرمزگانِ فعلي، شمالِ كرمان تا زنجان و اَبَرقو تانسا را دربرداشته است. جان لمبرت در مقالهاي تحت عنوان منشاء پيدايش كردها در ايرانِ پيش از اسلام چنين اظهار ميكند كه: گرچه احتمالِ اينكه كردهاي فارس به عشاير كردستان مربوط باشند بيشتر به حقيقت نزديك است تا آنها را گروههاي مجزائي بدانيم و تصور كنيم كه عشاير فارس كردهاي واقعي نيستند، اثبات اين مسئله ناممكن است كه عشاير فارس (به جز قشقائيها)كردهاي واقعي نبودهاند، زيرا احتمال اينكه آنها كردهاي واقعي بوده باشند نيز وجود دارد. (ذخائر انقلاب، شمارهي 5، 1367) حضور گويش كردي در منطقهي كوهمره به اثبات رسيده است و در منطقهي گزوسين، ناحيهي برخوار نيز گويش خاصي از كردي كهن وجود دارد كه آخرين اديب و شاعر و نامآور منطقه كه دستي توانا در موسيقي آوازي عرفاني داشته درويش عباس گزي بوده كه نوهي ايشان ديوان اشعار اين عارف گرانقدر را به اينجانب هديه داد، موسيقي اين دسته هنوز به اشكال اوليهي خود متعهد است، محدوديتساز از نظر تنوع و گستردگي آوازها از نشانههاي بارز آن است. ضمن آنكه بايد يادآور شوم كه استرابون در ايالت فارس از قبايل كورتي نام ميبرد كه همين كردان پارس ميباشند. اين دسته از كوچندگان پارسي به احتمال فراوان با ايلات دائويي، ماردويي، دروسكوئي و ساگارتيويي دورهي هخامنشيان كه هرودت از آن نام ميبرد ريشه و نسبتي خواهند داشت. نمونهي شعر و گويش گزي از زبان درويش عباس گزي: وُالله نَذونان كه ژِراين دانِه چو دامو كُف تادهي بِسِمل بيبي يِهژ، كام به كامو دَر ميكدهها مَستي و آشوبو، نَزو نان از گردش چُشهاي تو يا گردشِ جامو زاهد چُو آما گَررِه بِشو، بِژبِه وَ گَرنَه هر آشِ خيالي كه پِشُو دونبِه كِه خامو نذونان = نمي دانم ژِر = زير كُف تاده = كه افتاده گر رهِ بِشو = اگر راه برود بِژبه = برود پِشو = پَزد ذونبه = بدان
موسيقيِ دستهي ب: اين نوع موسيقي مربوط است به اقوام كورتي، لولوبي، سارانگي، اعراب سامي و شبانكارگانِ طبرستان و قُهستان (جنوب خراسان فعلي) كه در طول تاريخ ضمن اضافه شدن اقوامي از ترك، تركمن و بربرهاي چين خوارزم و تركستان كه در اصل در جاي ديگري از ايرانِ باستان ساكن بودهاند و به مرور زمان در اثر مسائل مختلف بهجاي ديگري از كشور كوچ داده شدهاند و در اثر سكونت همزيستي در منطقهي جديد ضمن حفظ برخي از نغمات موسيقايي خود يا تأثيراتي بر موسيقي منطقه از طريق نواي سازها و نوع آوازهايشان نهادهاند و يا تأثيراتي پذيرفتهاند و امروزه به همين دليل تشخيص اصالت در اين دسته از موسيقي بسيار سخت است چون اكثر اينان هم يكجانشين شدهاند و هم همزيستي نسلي با اقوام ديگر يافتهاند و لازم به ايجاد بستري مناسب از سوي دستگاههاي فرهنگي كشور است تا بتوان سره را از ناسره تشخيص داد علّت چند عقيدهگي دربارهي برخي از موسيقيهاي مناطق ايرانِ امروز به همين سبب است، چون ابعاد و ريشههاي تاريخيِ كوچ و سكني در بررسيها انجام نميشود. موسيقيِ كرمانجهاي خلخال، هشتپرتوالش، تالش، زاغمرز مازندران، ميخساز مازندران، كرد كويِ گلستان و شمال خراسان و موسيقيِ تركهاي نيشابور، شمال خراسان، راميان و مينو دشت گلستان، استان مركزي (خلج و اطراف تفرش) و بخشي از استانِ كردستان (قروه، بيجار، گروس)، گرجيهاي مازندران و اصفهان (افوس)، استان مركزي، عربهاي خراسان و مازندران و كرمان و كرمانجهاي قرائي كرمان، از اين دستهاند كه پژوهشهايي اندك به صورت تكنگاري بر رويِ آن صورت پذيرفته و اكثر آنها خالي از اشكال نميباشد، ضمن آنكه اين موسيقي از تنوع ساز و آواز غني و گستردهاي برخوردار است و دستگاههاي فرهنگيِ ما به آن بيتوجه و كم التفات هستند.
موسيقيِ دستهي ج: تاريخ اين دسته از موسيقيها به ورود نخستين قبايل مهاجر عرب كه با سپاه اسلام به ايران ميآمدند ميرسد لمبتون در تاريخ ايلات ايران، از حضور بيست هزار طايفهي عرب در بيابان جوز جانان خبر ميدهد (ايلات و عشاير، به ترجمهي علي تبريزي، مجموعهي كتاب آگاه، 1362) و ميدانيم كه در حدود 500 هجري قمري بين صد تا چهارصد خانوار كرد از جبلالسماق به ايران وارد شدند و وارد منطقهيِ كردان پارس گرديدند كه بعدها نام «لر بزرگ» و «لر كوچك» يافت، طوايف ديگري از جبلالسماق در اوائل قرن هفتم هجري قمري و در زمان حكومت اتابك هزارسف به اين منطقه وارد شدند كه تأثيرات بسياري بر فرهنگ و هنر منطقه نهادند به همراه اين عده، طوايف عربي از عقيلي و هاشمي نيز به منطقه وارد شدند كه بيگمان موسيقي خاصي را نيز در منطقه از نوع موسيقيِ ابتدايِ افريقاي فعلي در منطقه رايج نمودهاند، اينان پس از مدتي با همزيستي و نزديكي با اقوام از پيش در منطقه، آنقدر قوي ميشوند كه به قوم «شول» كه در سرزمين شولستان مناطقي از اصفهان و چهارمحال فعلي حمله برده و آنان را سركوب كرده و ميرانند، به همين سبب است كه هرگاه آوازهاي شُليل (شول ايل) را شنيدهام به خود نهيب زدهام كه اين ميتواند سوگ حماسههاي آن قوم باشد و ميتواند به صورت (شول ايل) نوشته شود، بخصوص در آوازهاي شليل هر منطقه ميتوان اوصاف و تعاريفي را شنيد كه حكايت داغ غريبي و ستم از نواهاي آوازي آن ميآيد: شُو دراز و مَه بُلَن، دل نيگِرِه جا، هر كِه مِن جامون نِشَسْ، دِلِس چي دِلِم با شبي بلند و ماهتاب، دلم قرار نميگيرد، هر كس كه بين ما فاصله انداخت، دلش چون دل من (بيقرار) شود. پس از اعراب، آمدن اقوام اوغوز به ايران آغاز شد، مغولها، تركان خاقاني از ماوراءالنهر و تركان غزنوي از شرق ايران وارد شدند، سلجوقيان قبايل چادرنشين و صحراگرد تركي بودند كه از نواحي قرقيزستان واقع در آسياي مركزي به ايرانِ آن سامان آمدند و به مرور زمان تا مرزهاي عربستان و اروپاي شرقي را زير فرمان بردند، پس از آنان طوايفي از تركانِ غور كه از كوچندگانِ افغانستان بودند به نام خوارزمشاهيان بر ايران حاكم شدند. در اين فاصله در اثر فشارهايِ تركهايِ قبچاق و مغولهاي بودائي (مانگيتها) تركمنهاي مانقشلاق در دستههاي جداگانه به ايران وارد شدند، يورش مغولها نه تنها بازماندههاي تاراج پيشينيان مهاجم را از بين برد، بلكه موجب شكليابيِ اقوام جديدي در كوچنشيني ايران شد. موسيقي قشقاييها، گرايليها، وَفسيهاي اراك، تركمنهاي ايران از اين نظر بسيار مهم و قابل پژوهش است و هيچ تأمل دقيق و درستي تاكنون بر آن نشده، ضمن آنكه ايلهايي چون عرب كوهيهاي ايران نيز در اين دسته جاي ميگيرد.
موسيقي دستهي د: اين دسته از موسيقي مربوط به كوچ ايرانيان از ايران به ساير سرزمينهاي همجوار و يا دوردست است كه از عهد اشكانيان آغاز ميشود و تا پس از اسلام و شكلگيري مجدد دولتهاي جديد پس از اسلام در ايران نيز ادامه مييابد، اين كوچها تأثيرات بسياري بر نواحيِ مسير كوچ و همچنين مناطق سكونت ايرانيان در سرزمينهاي ديگر نهاده است، يك عده حتي در عهد هخامنشيان و عدهي كثيرتري در زمانِ زوالِ سلسلهيِ ساساني و به قدرت رسيدنِ اسلام، به هند قديم مهاجرت كردند، اينوس ترانت سف معتقد است كه زمان اين مهاجرت ميانههاي سدهي هشتم ميلادي بوده است و جواهر لعل نهرو در كتاب Discovery of india بر آن صحه نهاده است، سِر پرسي سايكس در سفر نامهاش نوشته كه مهاجرانِ زرتشتي ايراني دربادي امر به ولايت قُهستان رفتند و پس از يك قرن به هرمز كوچ كرده و پانزده سال در هرمز ماندند و بالاخره روانهي هندوستان شدند. (سفرنامهي سايكس، ترجمهي حسين سادات نوري، ص 314 تا 312 عدهي ديگري از اين كوچندگان بر اثر شواهدي چون پيدا شدن سنگ قبر دختر يكي از بزرگان ايران در ايالت سيان كه به تاريخ 240 يزدگردي منقش است به چين رفتند. در طول تاريخِ بعد از روي كار آمدن دولتهايِ پس از اسلام در ايران، كوچندگان ديگري، چه مسلمان و چه زرتشتي و چه ارمني راهي سرزمينهاي دور شدند كه مسلمانانِ ايراني را شيعيان تشكيل ميدادند، اينان راهيِ سرزمينهاي افريقايي و هند قديم شدند، بعنوان نمونه در عهد تيمور هفتصد سيد علوي به رهبري «مير سيد علي همداني» به دليل قلع و قمعهاي تيمور از سادات علوي به صوفيان كشمير پناه بردند و يا در ميانهي سدهي پنجم هجري گروهي از شيعيان شيرازي به افريقا مهاجرت كردند و كوچ ديگري در دههي 1150 هجري از وحشت نادرشاه به كشورهاي ديگر صورت گرفت و يا در عهد صفويان كه ده هزار مسلمان از فارس به دربار عادلشاه در هند پناه بردند كه از ميان آنان نخبگاني به حشمت و جاه رسيدند كه ميتوان به: مصطفي خان اردستاني، شاه بوتراب شيرازي، فضلالله شيرازي، حكيم عينالملك شيرازي، مرتضي خان اِنجو و ابوالقاسم اِنجو كه از نياكان استاد گرانقدرم مرحوم سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي بنيادگذار مركز فرهنگ مردم در ايران بودهاند، اشاره نمود. اين كوچندگان در موقعيتهاي خاص و زمانهاي مختلف كانون انقلابهاي ملّي و مذهبي بودهاند، چونان قيام كوچندگان شيعه به رهبري فضلويهي شبان كه به دست قاورد سركوب شد، يا جنبش طوايف كوچندهي كرمان كه قاورد سلجوقي و اتابك چاولي آنرا نابود ساختند، پديد آمدن اتحاد طوايف كلات و رادكان در خراسان كه به سركردگي خواجه يحيي كرابي منجر به نابودي طَغا تيمورخان شد و يا اتحاد طوايف قرلباش در عهد صفوي كه به دليل ستيز با سلاطين سني مذهب عثماني از آسياي صغير به آذربايجان كوچيده و به تشيع گرويدند، پديد آمدن جنبش حروفيه در لرستان به رهبري فضلالله استرآبادي كه تيمور آنرا نابود كرد و يا اتحاد پسرانِ فضلالله با طريقهي اهل حق در لرستان كه در زمان صفويه با فرقهي اسماعيلي باطني سيد محمد مشعشع توسعهي چشمگير مييابد و بسياري از جنبشهاي سلحشوري از اين دست چه به صورت كوچك و منطقهاي و چه به صورت گسترده و فراگير در طول تاريخ از سوي كوچندگان باعث گرديده تا آنچه كه از موسيقيِ طوايفِ كوچرو در ايرانِ كنوني ميشنويم در سه شاخه محكم و پرپيمان باشد 1ــ حماسهسرائي و سوگ حماسهخواني 2ــ فراق و رنج و فرياد 3ــ توسل و اعتقاد و اميد به آينده و چون موسيقيِ كوچ تحت تأثير نظام خاص باورمدارانهيِ ديني ــ نژادي حاكم بر آن بوده، ميتوان گفت كه به آيين است و همين امر باعث گرديده تا از رموز خاصي نيز بهرهمند شود، به مقامها و نواها و نوبتهايي چون سحرناز، سحرآوازي، سَحَره، سَحَري، شترناز، گوسفند دُخان، چِپوني حال فرياد، زنگُلدار، بِزَران، آت چاپان، آت چَپَر، گِدَن دارغا (شتر رفتن يا كارواني)، سَهنگي هَهواران (سنگِ كوچ)، كهنه هَهواران، سوار سوار، سوارو و بسياري از اين دست آوها و نواها گوش فرا دهيد، خواهيد دانست كه يك كوچنده از دل تاريخ حرف ميزند جائيكه ما نبودهايم، اما ميتوانيم بشناسيمَش آنهم در قرني كه تئوري شتاب فزاينده و حركت به شيوهي اخباريگري به فرهنگ ما لطمات فراواني زده و ميزند و مسئولان دست روي دست گذاشتهاند، عصري كه علامه اقبال لاهوري آنرا اينگونه تعريف كرد و رفت: عهد حاضر فتنهها زير سر است طبع ناپرواي او آفت گر است
بزم اقوام كهن بر هم از او شاخسار زندگي بيغَم از او
جلوهاش ما را ز ما بيگانه كرد ساز ما را از نوا بيگانه كرد از دل ما آتش ديرينه برد نور و نارِ لااِلَه از سينه برد
|

اثبات اين مسئله ناممكن است كه عشاير فارس (به جز قشقائيها)كردهاي واقعي نبودهاند، زيرا احتمال اينكه آنها كردهاي واقعي بوده باشند نيز وجود دارد.

|