خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

يكى بود، يكى نبود

 




اشاره:

... گفتم «ماشاءالله، عجب سؤالى مى‏فرماييد، پس مى‏خواهيد كجايى باشم،البته كه ايرانى هستم، هفت جدم ايرانى بوده‏اند. در تمام محله سنگلج مثل گاوپيشانى‏سفيدى احدى پيدا نمى‏شود كه پير غلامتان را نشناسد!» ولى خير، خان‏ارباب اين حرف‏ها سرش نمى‏شد و معلوم بود كه كار كار يك شاهى و صد دينارنيست و به آن فراش‏هاى چنانى حكم كرد كه عجالتاً «خان صاحب» را نگاه دارند«تا تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكى از آن فراش‏ها كه نيم‏زرع چوب چپق ماننددسته شمشيرى از لاى شال ريش ريشش بيرون آمده بود، دست انداخت مچ ما راگرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‏ها راكيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتى به خرج دهيم ولى‏ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هيچ كافرى را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت مى‏داند كه اين‏پدرآمرزيده‏ها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزى كه توانستيم ازدستشان سالم بيرون بياوريم يكى كلاه فرنگيمان بود و ديگرى ايمانمان كه معلوم‏شد به هيچ كدام احتياجى نداشتند والاّ جيب و بغل و سوراخى نماند كه آن يك‏طرفةالعين خالى نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كماهوحقه به تكاليف ديوانى‏خود عمل نموده‏اند ما را در همان پشت گمرك‏خانه ساحل انزلى تو يك سولدونى‏تاريكى انداختند كه شب اول قبر پيشش روز روشن بود و يك فوج عنكبوت بر درو ديوارش پرده‏دارى داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718645