خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

زندگی‌ خيالی‌ نويسنده‌

پرویز براتی

 

اشاره:

آيا تا به‌ حال‌ براي‌تان‌ پيش‌ آمده‌ است‌ كه‌ حين‌ خواندن‌ يك‌ رمان‌ يا داستان‌، ناگهان‌ احساس‌ كنيد روايت‌ در حال‌ دگرگون‌ شدن‌ است‌ و از حالت‌ خطي‌ و يك‌نواختِ هميشگي‌ بيرون‌ مي‌آيد و به‌ روايت‌ گري‌هاي‌ مرسوم‌ پُشتِ پا مي‌زند؟ بگذاريد عيني‌تر صحبت‌ كنم‌؛ مثلاً در حال‌ خواندن‌ رمان‌ «سلاخ‌خانه‌ي‌ شماره‌ 5» اثر كورت‌ وونه‌گات‌ هستيد نويسنده‌ در اواسط‌ داستان‌ از يك‌ نفر امريكايي‌ صحبت‌ مي‌كند كه‌ در كنار «بيلي‌» قهرمان‌ اصلي‌ رمان‌، قرار دارد و دارد راجع‌ به‌ موضوعي‌ حرف‌ مي‌زند:
«... يك‌ نفر امريكايي‌ پهلوي‌ بيلي‌ ] بود [ ... اين‌ من‌ بودم‌. خود خودم‌ بودم‌. نويسنده‌ي‌ همين‌ كتاب‌ را مي‌گويم‌»، يا كتابِ «اگر شبي‌ از شب‌هاي‌ زمستان‌ مسافري‌» اثر ايتالو كالوينو در دستان‌تان‌ است‌ و مي‌بينيد كه‌ نويسنده‌ از همان‌ ابتداي‌ رمان‌ شما را مخاطب‌ خود قرار داده‌ و دست‌تان‌ را مي‌گيرد و وارد داستان‌ مي‌كند و حتي‌ ناخواسته‌ به‌ يكي‌ از شخصيت‌هاي‌ اصلي‌ داستان‌ بدل‌ مي‌شويد! براي‌ شما شكي‌ نمي‌ماند كه‌ اتفاقي‌ در عرصه‌ي‌ روايت‌ افتاده‌ است‌ و شما با داستان‌ يا رماني‌ «متفاوت‌» روبه‌رو هستيد. اگر اين‌ شك‌ حالا براي‌تان‌ به‌ يقين‌ تبديل‌ شده‌ است‌، سطور زير را دنبال‌ كنيد تا اصل‌ ماجرا را بگويم‌.
روزگاري‌ بود كه‌ همه‌ چيز و همه‌ كس‌ با معيار «عقل‌» و «منطق‌» سنجيده‌ مي‌شد و در آن‌ روزگار- كه‌ زمان‌ خيلي‌ زيادي‌ از آن‌ نگذشته‌- همه‌ چيز سر جاي‌ خود بود. كساني‌ كه‌ سر در كتاب‌ و قلم‌ دارند، به‌ اين‌ دوره‌ «مدرنيسم‌» مي‌گويند. خلاصه‌ در اين‌ روزگار هر چيزي‌ كه‌ از صافيِ «خرد» عبور مي‌كرد، ارزشمند بود. دنيا، واقعيِ واقعي‌ بود. در اين‌ دوره‌ ناگهان‌ تكنولوژي‌ و اقتصاد پيشرفت‌ عجيبي‌ كرد. همه‌ چيز به‌ خوبي‌ و خوشي‌ داشت‌ پيش‌ مي‌رفت‌ كه‌ ملت‌ها به‌ جان‌ هم‌ديگر افتادند و جنگ‌ و خون‌ريزي‌ شد و اوضاع‌ جهان‌ به‌ هم‌ ريخت‌ و...
برگرديم‌ به‌ بحث‌ خودمان‌؛ طبق‌ معيارهاي‌ «عقلانيت‌ 1 » (كه‌ مشخصه‌ي‌ مدرنيسم‌ است‌) يك‌ واژه‌ يا يك‌ تصوير مي‌تواند يك‌ چيز واقعي‌ را «بازنمايي‌ 2 » كند. بنابراين‌ وقتي‌ شما واژه‌ي‌ «خرگوش‌» را مي‌خوانيد مي‌دانيد كه‌ اين‌ واژه‌ براي‌ معرفي‌ موجود چهارپايي‌ با فلان‌ ويژگي‌ها به‌ كار مي‌رود. اگر عكس‌ يك‌ خرگوش‌ را هم‌ ببينيد، وضع‌ به‌ همين‌ منوال‌ است‌. حرف‌ ما اين‌ است‌ كه‌ در بحث‌هاي‌ فلسفي‌ و تئوريك‌، به‌ واژه‌ يا عكس‌ خرگوش‌ مي‌گويند «دال‌ 3 »، يعني‌ چيزي‌ كه‌ دلالت‌ مي‌كند بر مثلاً يك‌ خرگوش‌، و به‌ خرگوش‌ واقعي‌ مي‌گويند «مدلول‌» 4 ، يعني‌ چيزي‌ كه‌ مورد دلالت‌ يا بازنمايي‌ قرار گرفته‌ است‌. تا اين‌ جاي‌ كار كه‌ مشكلي‌ نيست‌؟ اما تقريباً بعد از دوره‌اي‌ كه‌ در بالا با عنوان‌ «مدرنيسم‌» از آن‌ ياد شد، يك‌ عده‌ كه‌ به‌ آن‌ها «پُست‌ مدرنيست‌»ها لقب‌ دادند، ظهور كردند و گفتند كه‌ نه‌ «مدلولي‌» وجود دارد و نه‌ چيز «واقعي‌»اي‌. آن‌ها حرف‌شان‌ اين‌ بود كه‌ هيچ‌ «دالي‌» نيست‌ كه‌ ما را به‌ «واقعيت‌» نزديك‌ كند. شما ممكن‌ است‌ اعتقاد داشته‌ باشيد كه‌ حيوان‌ چهارپايي‌ به‌ نام‌ «خرگوش‌» وجود دارد، اما وقتي‌ «خرگوش‌» را «حيوان‌ گوش‌دراز» يا «حيوان‌ چهارپا» يا «حيوان‌» و.. مي‌ناميد، اين‌ كلمات‌ در حقيقت‌ دال‌هاي‌ بي‌شماري‌ هستند كه‌ شما پشت‌ سَرِ هم‌ رديف‌ مي‌كنيد و نه‌ مدلول‌ها. البته‌ در اين‌كه‌ چرا اين‌ عده‌ معتقدند هيچ‌ چيز «واقعي‌» وجود ندارد، بحث‌ هست‌. فقط‌ به‌طور گذرا مي‌گويم‌ كه‌ اين‌ افراد تحت‌ تأثير تبعات‌ پس‌ از جنگ‌هاي‌ جهاني‌ و تبعات‌ جنگ‌ سرد، به‌ نوعي‌ «عدم‌ قطعيت‌ 5 » رسيده‌اند. از ديد آن‌ها ماحَصَلِ روشنگري‌ و مدرنيسم‌، يك‌ سلسله‌ نابساماني‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ (از جنگ‌هاي‌ اول‌ و دوم‌ جهاني‌ گرفته‌ تا جنگ‌هاي‌ هسته‌اي‌ و بحران‌هاي‌ زيست‌ محيطي‌ و...) بود. اين‌ جريان‌ از اوايل‌ نيمه‌ي‌ دومِ قرن‌ بيستم‌ شروع‌ شد و اين‌ افراد معتقد بودند ما در جهاني‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ كه‌ «دال‌»هاي‌ زيادي‌ــ واژه‌ها و تصاويري‌ از هر نوع‌ــ احاطه‌مان‌ كرده‌اند. اما اين‌ طرز تفكر چه‌ تأثيري‌ بر هنر گذاشت‌؟ بايد گفت‌ كه‌ در عرصه‌ي‌ هنر، هنرمندان‌ زيادي‌ به‌ خلق‌ آثاري‌ پرداختند كه‌ در آن‌ها مشخصه‌هايي‌ متفاوت‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. نويسندگانِ زيادي‌ شروع‌ به‌ نوشتن‌ درباره‌ي‌ «نوشتن‌» كردند، نقاشان‌ زيادي‌ تصاويري‌ راجع‌ به‌ تصاويري‌ ديگر نقاشي‌ كردند و فيلم‌سازان‌ زيادي‌ فيلم‌هايي‌ ساختند كه‌ خيلي‌ آگاهانه‌ فيلم‌هاي‌ «ديگران‌» را نقل‌ قول‌ مي‌كرد؛ حتي‌ شما چه‌بسا امروز معماراني‌ ببينيد كه‌ بناهايي‌ ساخته‌اند كه‌ عناصر زيادي‌ از «گذشته‌» در كارشان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. تمام‌ اين‌ها به‌ اين‌ دليل‌ اتفاق‌ افتاد كه‌ بسياري‌ از هنرمندان‌ به‌ اين‌ احساس‌ رسيدند كه‌ ديگر هيچ‌ نكته‌اي‌ در توصيفِ مردمان‌ و موقعيت‌هاي‌ «واقعي‌» وجود ندارد، شما تنها مي‌توانيد «دال‌»هايي‌ خلق‌ كنيد درباره‌ي‌ دال‌هايي‌ «ديگر»، يا داستان‌هايي‌ بنويسيد راجع‌ به‌ داستان‌هايي‌ ديگر.

حالا كه‌ اين‌ بحث‌ روشن‌ شد، بايد گفت‌ يكي‌ از راه‌هايي‌ كه‌ يك‌ نويسنده‌ مي‌تواند در عرصه‌ي‌ نوشتنِ داستان‌ از طريق‌ آن‌ عقيده‌ي‌ خود را ابراز كند ــ با در نظر گرفتن‌ اين‌ نكته‌ كه‌ ديگر واقعيتي‌ نيست‌ كه‌ به‌ آن‌ بازگرددــ نوشتنِ فراداستان‌ (متافيكشن‌) است‌: داستاني‌ راجع‌ به‌ داستاني‌ ديگر، به‌جاي‌ داستاني‌ راجع‌ به‌ آن‌چه‌ «واقعي‌» است‌. حال‌ با اين‌ مقدمات‌ ببينيم‌ «فراداستان‌» دقيقاً چيست‌.
در سال‌ 1970 ميلادي‌، ويليام‌ گاس‌ مقاله‌اي‌ نوشت‌ و در آن‌، رمان‌هايي‌ را كه‌ گرايش‌ «خودبازتابنده‌ 6 » داشتند، «فراداستان‌» (متافيكشن‌) لقب‌ داد. طولي‌ نكشيد كه‌ اصطلاح‌ فراداستان‌ در نوشته‌هاي‌ منتقدان‌ و نويسندگانِ زيادي‌ مطرح‌ شد و افرادي‌ چون‌ جان‌ بارت‌، رابرت‌ اِسكولْز، لينْدا هاچِن‌، پاتريشياوو، ويكتوريا اُرلووسكي‌، وِنچ‌ اُمانْدِنسون‌، آنْ جِفِرسون‌ و... به‌ اظهار نظر در اين‌ زمينه‌ پرداختند. اين‌ منتقدان‌ و نويسندگان‌، تعاريف‌ متفاوتي‌ براي‌ فراداستان‌ ارايه‌ كرده‌اند. براي‌ مثال‌ جان‌ بارت‌ــ كه‌ البته‌ در ارايه‌ي‌ تعريفي‌ جامع‌ از فراداستان‌ تأثيرگذار بوده‌ است‌ــ فراداستان‌ را اين‌ طور تعريف‌ مي‌كند: «رماني‌ كه‌ رماني‌ ديگر را به‌ جاي‌ جهان‌ واقعي‌ مورد تقليد قرار مي‌دهد.» نويسنده‌ و منتقدي‌ ديگر، پاتريشيا وو، فراداستان‌ را نوشتاري‌ داستاني‌ مي‌داند كه‌ به‌شكلي‌ خودآگاهانه‌ و نظام‌مند، به‌ وضعيت‌ خود به‌ مثابه‌ي‌ يك‌ شي‌ءِ مصنوع‌ توجه‌ مي‌كند تا پرسش‌هايي‌ راجع‌ به‌ ارتباط‌ بين‌ داستان‌ و واقعيت‌ مطرح‌ سازد. او كتابي‌ درباره‌ي‌ فراداستان‌ نوشته‌ است‌ با نام‌ «فراداستان‌: نظريه‌ و كاربرد آن‌ در داستان‌ خودآگاه‌ 7 ». وو، معتقد است‌ كه‌ نوشتارِ فراداستانيِ معاصر، هم‌ يك‌ پاسخ‌ و هم‌ تلاشي‌ست‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ ديد كامل‌تري‌ كه‌ طبق‌ آن‌ «واقعيت‌» و «تاريخ‌» اموري‌ موقتي‌ هستند: «ديگر جهانِ حقايقِ بيروني‌ وجود ندارد، بلكه‌ آن‌چه‌ هست‌، مجموعه‌اي‌ست‌ از ساختارها و ترفندهايي‌ موقت‌». مارك‌ كوري‌ هم‌ فراداستان‌ را يك‌ سخنِ حد فاصل‌ مي‌داند كه‌ خود را در مرز بين‌ داستان‌ و نقد جاي‌ مي‌دهد. ليندا هاچن‌ از ديگر منتقداني‌ست‌ كه‌ درباره‌ي‌ «فراداستان‌» اظهاراتي‌ بيان‌ كرده‌ است‌. او بعد از آن‌كه‌ ادبيات‌ داستانيِ پست‌مدرن‌ را «فراداستانِ تاريخ‌نگارانه‌ 8 » مي‌خواند، اصطلاح‌ «فراداستان‌» را از «فراداستانِ تاريخ‌نگارانه‌» تفكيك‌ مي‌كند. وي‌ معتقد است‌ آثاري‌ «فراداستان‌هاي‌ تاريخ‌نگارانه‌» هستند كه‌ داراي‌ خود بازتابندگي‌ آگاهانه‌ بوده‌ و با «تاريخ‌» ارتباط‌ داشته‌ باشند. همان‌طور كه‌ مي‌دانيم‌ واژه‌ي‌ «تاريخ‌» (history) در بر گيرنده‌ي‌ واژه‌ي‌ «داستان‌» (story) است‌. هاچن‌ مي‌گويد تاريخ‌، «حقيقتِ» اُبژكتيو 9 را بازنمايي‌ مي‌كند و رمان‌، «داستانِ» سوبژكتيو 10 را. فراداستان‌هاي‌ تاريخ‌نگارانه‌، پُلي‌ بين‌ شكافِ آثار تاريخي‌ و داستاني‌ــ از طريق‌ بازْتركيبِ اين‌ دوژانْرــ مي‌زنند (ويكتوريا اُرلووسكي‌).

البته‌ جاي‌ بحث‌ در مورد اين‌كه‌ آيا اين‌ تعريف‌ها، در مورد فراداستانِ معاصر مصداق‌ مي‌يابد يا در مورد تمام‌ داستان‌هايي‌ كه‌ مشخصه‌ي‌ خود باز تابندگي‌ دارند، به‌ قوت‌ خود باقي‌ست‌. با اين‌ حال‌، اين‌ منتقدان‌ در اين‌كه‌ نمي‌توان‌ فراداستان‌ را به‌ منزله‌ي‌ يك‌ «ژانْر» طبقه‌بندي‌ كرد و اين‌كه‌ آن‌ را وجه‌ مسلّم‌ داستان‌ پست‌مدرن‌ دانست‌، اتفاق‌ نظر دارند.
نظريه‌پردازاني‌ كه‌ قصد دفاع‌ از فراداستانِ قرن‌ بيستم‌ را دارند، تكنيك‌ فراداستان‌ را به‌ آثار متقدّمِ ادبي‌ مرتبط‌ مي‌سازند. اينان، دُن‌ كيشوت‌، اثر ميگل‌ سروانتس‌و هَملت‌، اثر ويليام‌ شكسپير، را نخستين آثاري مي دانند كه داراي مشخصه هاي يك فراداستان اند.
مشخصه‌هاي‌ يك‌ «فراداستان‌» چيست‌؟
ويكتوريا اُرلووسكي‌، مشخصه‌هاي‌ يك‌ فراداستان‌ را در سه‌ بخش‌ دسته‌بندي‌ مي‌كند، او معتقد است‌:

فراداستان‌ اغلب‌ ارجاعات‌ و تصاويري‌ بينامتني‌ به‌ كار مي‌گيرد از طريق‌:
ــ آزمودن‌ نظام‌هاي‌ داستاني‌؛
ــ در برداشتن‌ جنبه‌هايي‌ از نظريه‌ و نقد؛
ــ ارائه‌ي‌ زندگي‌نامه‌ي‌ نويسندگان‌ خيالي‌؛
ــ بحث‌ پيرامون‌ آثار داستاني‌ يك‌ شخصيت‌ داستاني‌ خيالي‌.

نويسندگان‌ فراداستان‌، اغلب‌ سطوح‌ روايي‌ را زير پا گذاشته‌ و نقض‌ مي‌كنند، از طريق‌:
ــ مبادرت‌ ورزيدن‌ به‌ اظهارنظر در نوشتار؛
ــ درگير كردن‌ خود با شخصيت‌هاي‌ داستاني‌؛
مخاطب‌ قرار دادن‌ مستقيم‌ خواننده‌؛
ــ سؤال‌ كردن‌ آشكار راجع‌ به‌ تغيير فرضيات‌ و قراردادهاي‌ روايي‌.

تكنيك‌هاي‌ فراداستاني‌ اغلب‌ به‌ شكلي‌ غير قراردادي‌ و تجربي‌ به‌ كار برده‌ مي‌شود، از طريق‌:
ــ رد كردنِ طرح‌ قراردادي‌؛
ــ امتناع‌ از تلاش‌ براي‌ آن‌كه‌ «واقعي‌» باشند؛
ــ واژگون‌سازي‌ قراردادها براي‌ تغيير شكل‌ «واقعيت‌» به‌ مفهومي‌ كاملاً غير قابل‌ اعتماد؛
ــ تظاهر و مبالغه‌ در بنيان‌هاي‌ ناپايداري‌؛
ــ نشان‌ دادن‌ خود بازتابندگي‌.
در آخر بايد بگويم‌ كه‌ بهترين‌ نمونه‌هاي‌ آثار فراداستاني‌ عبارت‌اند از: برخي‌ آثار خورخه‌ لوييس‌ بورخس‌، «زَنِ سُتوانِ فرانسوي‌» اثر جان‌ فولْزْ، «مردمان‌ دوره‌گرد» اثر بي‌ اس‌. جانسون‌، «جفت‌ جفت‌ يا هيچ‌» اثر رِيموند فِدِرمن‌، «صبحانه‌ي‌ قهرمانان‌» و «سلاخ‌خانه‌ي‌ شماره‌ 5» اثر كورت‌ وونه‌گات‌، و سرانجام‌ «نام‌ گل‌ سرخ‌» اثر اُمبِرتو اِكو.


پي‌نوشت‌ها:
1- rationality
2- representation
3- signifier
4- signified
5- uncertainty
6 - self- reflexivity (خودبازتابندگي‌) به‌ معناي‌ آن‌ است‌ كه‌ متن‌ داستاني‌ بيش‌ از آن‌كه‌ به‌ انعكاس‌ و بازتابانيدن‌ واقعيت‌ بيرون‌ از متن‌ بپردازد، متكي‌ به‌ واقعيت‌ دروني‌ خود باشد و همان‌ را منعكس‌ كند. در عين‌ حال‌ فراداستان‌ خود بازتابنده‌ در بر دارنده‌ي‌ هم‌گرايي‌ ميان‌ داستان‌ و نظريه‌ است‌.
7- Waugh, Patricia: Metafiction: The Theory and Practice of selfconscious Fiction
8- historiographic fiction
9- objective fact
10- subjective fiction

مراجع‌:

- راهنماي‌ نظريه‌ي‌ ادبي‌ معاصر، رامان‌ سلدن‌ و پيتر ويدوسون‌، ترجمه‌ي‌ عباس‌ مخبر، چاپ‌ دوم‌، طرح‌ نو، تهران‌ 1337.
- Orlowski, Victoria: Metafiction (Internet).
- Waugh, Patricia: Metafiction: the theory and Practice of self conscious Fiction, London, Routledge, 1984.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361043