خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

یک جوک ناجور

هاجین / ترجمه : فرشید عطائی

 

اشاره:

سرانجام آن دو نفر كه جوك را گفته بودند، دستگير شدند. خبر نداشتند كه پليس به دنبالشان است. به همين خاطر نيز بدون اينكه شكي به خود راه بدهند با خيال راحت به شهر آمدند. همين كه پا به فروشگاه «اوري دي» گذاشتند، چندين پليس به طرفشان حمله‌ور شدند و آنها را گرفتند و محكم بر روي كف سيماني فروشگاه خواباندند و از پشت به آنها دستبند زدند. مات و مبهوت و در حالي كه خاك اره به صورتشان چسبيده بود، فرياد مي‌زدند: «اشتباه شده! ما چيزي ندزديديم!»
«خفه شويد!»
«اوه…»
مأمورهاي پليس با پارچه‌هايي كه همان‌جا توي يك سطل بود دهان آنها را بستند و آنها را كشان كشان به طرف ماشين سفيد رنگ پليس بردند.
به محض اينكه آنها را به كلانتري بردند، بازجويي شروع شد. بازجويي نتيجه‌بخشي نبود. چون آن دو رعيت، هر گونه افتراي ضد انقلابي را حاشا كردند. رئيس پليس كه يك مرد عينكي آبله‌رو بود، جوكي را كه گفته بودند به آنها يادآوري كرد. رعيت بلند قد در كمال تعجب همگان پرسيد: «دنگ ژيائوپينگ كيست؟ من تا حالا او را نديده‌ام.»
بعد هم رو كرد به دوستش و گفت: «تو ديده‌اي؟»
رعيت كوتاه قد گفت:‌ «ام م، فكر كنم بايد تيمساري چيزي باشد.»
رئيس پليس با فرياد گفت: «خودتان را به آن راه نزنيد! رفيق دنگ ژيائوپينگ رئيس حزب ما و كشور ما است.»
رعيت بلند قد گفت:‌«جداً؟ يعني او شخصيت اول مملكت است؟»
«بله».
«پس رئيس مائو چي؟ ما فقط رئيس مائو را مي‌شناسيم.»
«او شش سال پيش از دنيا رفت. نمي‌دانستيد؟»
رعيت قد كوتاه گفت:‌«مطمئنيد؟ نمي‌دانستم او مرده. او امپراتور ما كه نه، پدربزرگ ما است. عكسش هنوز از ديوار خانه‌ام آويزان است.»
مأموران پليس به سختي توانستند جلوي خندة خود را بگيرند. رئيس پليس به فكر فرو رفته بود. او قبل از بازجويي فكر كرده بود كه به راحتي مي‌تواند از پس اين دو دهاتي بربيايد. ولي الان كاملاً مشخص بود آنها آدمهاي باهوشي هستند و خود را به حماقت زده‌اند تا بتوانند از زير اتهام در بروند. با خود گفت بهتر است بازجويي را براي امروز متوقف كند (ديگر داشت غروب مي‌شد) تا بتواند راهي پيدا كند كه آنها به جرم خود اعتراف كنند. به نگهبانها دستور داد كه آن دو را ببرند و در يك سلول حبس كنند.
اين دو رعيت هفت هفته پيش به فروشگاه بزرگ «سان لايت» [نور آفتاب] در خيابان «پيس» [صلح و آرامش] رفته بودند. رعيت قد بلند در حالي كه با انگشتان كلفت و زمخت خود بر روي پيشخوان شيشه‌اي ضرب گرفته بود، پرسيد: «مي‌توانيم آن كفشهاي راحتي را نگاهي بكنيم؟»
سه دختر فروشنده روي تاقچة بزرگ يك پنجره نشسته بودند و سايه اندامشان در برابر چراغهاي راهنمايي توي خيابان قرار گرفته بود. آنها وقتي ديدند مشتري آمده حرف خود را قطع كردند و يكي از آنها از روي تاقچه بلند شد و به طرف پيشخوان آمد. پرسيد: «چه اندازه؟»
مرد بلند قد گفت:‌«چهل و دو».
يك جفت كفش به او داد. در حالي كه به برچسب قيمت اشاره مي‌كرد گفت: «پنجاه و پنج يوآن.»

رعيت كوتاه قد گفت: «چي؟ يك ماه پيش كه پنجاه يوآن بود. الان شده پنجاه و پنج يوآن؟ ده درصد تورم در يك ماه؟‌واقعاً كه مسخره است!»
دختر كه ناراحت شده بود، گفت:‌«پنجاه و پنج يوآن.» و بعد هم دماغ خود را كه مثل يك حبه سير بزرگ بود چين انداخت.
رعيت قد بلند كه در اواسط سي سالگي‌اش بود گفت: «اين قيمت براي من پيرمرد خيلي گران است» و كفش را تالاپي روي پيشخوان انداخت.
درحالي‌كه داشتند از آنجا مي‌رفتند مرد بلندقد روي كف زمين تف كرد و با صداي بلند به دوستش گفت: «لعنت! قيمت همه چيز مي‌رود بالا. فقط رئيس ما هيچ وقت رشد نمي‌كند.»
مرد كوتاه‌قد با خنده گفت: «آره، آن كوتوله هيچ‌وقت تغيير نمي‌كند.»
دختران فروشنده از شنيدن حرفهاي آن مرد همگي خنديدند. دو رعيت با شنيدن صداي دخترها سرشان را برگرداندند و كلاه آبي خود را از سر برداشتند و به دخترها لبخند زدند.
يك ساعت نگذشت كه جوك آن رعيت در آن فروشگاه بزرگ دهان به دهان گشت: «قيمت همه چيز بالا مي‌رود ولي دنگ ژيائوپينگ هرگز رشد نمي‌كند.» در مدت فقط يك روز هزاران نفر از مردم در شهر ما جوك را شنيده بودند. اين جوك خيلي زود مثل يك شبح به ادارات و كارخانه‌ها و رستورانها و سالنهاي سينما و گرمابه‌ها و كوچه و محله‌ها و ايستگاههاي قطار رفت.
دو رعيت در سلول راحت خوابيده بودند و از اينكه شام مجاني‌اي در آنجا خورده بودند، خوشحال بودند. ولي هنوز خبر نداشتند كه مرتكب چه جنايتي شده‌اند. در ساعت 9 صبح آن سه دختر فروشنده به كلانتري رفتند. به يكي از آنها دستور داده شد كه آنچه را از زبان آن دو رعيت در فروشگاه شنيده بود، تكرار كند. دختر هم به چهرة به گود نشستة مرد قد بلند اشاره كرد و گفت: «قيمت همه چيز بالا مي‌رود ولي دنگ ژيائوپينگ هرگز رشد نمي‌كند.»
مرد قدبلند در حالي كه برق از چشمانش پريده بود با دست ضربة سيلي مانندي به زانوي خود زد و با فرياد گفت: «لعنت! من هرگز اسم دنگ ژيائوپينگ را نشنيده‌ام. چنين اسم عجيب و غريبي چگونه ممكن است به ذهن من برسد؟»
مرد قد كوتاه حرف او را قطع كرد و گفت:‌«ما هرگز اسم او را نياورديم. ما گفتيم رئيس ما هرگز تغيير نخواهد كرد.»
پليس كچلي كه مسئول گروه بازجويان بود، پرسيد: «دقيقاً چه گفتيد؟»
رعيت قد بلند گفت:‌«ما گفتيم قيمت همه چيز بالا مي‌رود، ولي رئيس ما هرگز تغيير نمي‌كند. من منظورم «لو» رئيس كومون خودمان است.»
رعيت كوتاه قد اضافه كرد: «لو- كوتوله مرد وحشتناكي است. ما همه از او متنفريم. او نمي‌گذارد ما بابت يك روز كار بيشتر از يك و نيم يوآن بگيريم. چون او مي‌خواهد پولها را براي ساختن يك درياچه پشت سد براي گربه ماهيها و كپورها خرج كند. ميگوهاي كوچولويي مثل ما چه چيزي مي‌توانند از آن درياچه بگيرند؟ حتي طعمه ماهيگيري هم گيرمان نمي‌آيد. همه مي‌دانند كه تمام ماهيها سر از شكم مقامات درمي‌آورند. اگر حرف من را باور نمي‌كنيد، برويد ببينيد رئيس لو يك كوتوله هست يا نه.» بعد هم لبخند كشيده‌اي زد و دندانهاي پوسيده‌اش هم معلوم شد.
چند نفر مرد و زني كه در آنجا ايستاده بودند، از شنيدن حرفهاي آن دو نفر با دهان بسته خنديدند ولي با ديدن قيافة جدي و عبوس بازپرسها ساكت شدند.
رئيس بازپرسها از دختران فروشنده خواست كه دقيقاً به ياد بياورند آن دو رعيت چه گفتند. در كمال حيرت رئيس بازپرسها، آنها به ياد آوردند كه رعيت قد بلند در واقع گفته بود «رئيس ما هرگز رشد نمي‌كند.» در حقيقت آنها وقتي حرف آن دو رعيت را براي ديگران نقل كردند اسمي از دنگ ژيائوپينگ نياوردند. جوك آن دو رعيت احتمالاً در حين دهان به دهان گشتن تغيير كرد و به اين شكل وحشتناك درآمد. يعني تمامي اينها ناشي از سوء تعبير بود؟ شايد بله و شايد خير.
بازپرسها حالا ديگر بازنده بودند. آنها چگونه مي‌توانستند مشخص كنند كه آن جوك كي و كجا تغيير كرده؟ احتمالش خيلي كم بود كه رئيس – رؤساي آنها بپذيرند كه آن جوك ناشي از سوء تعبير بوده. جرمي كه رخ داده بود پيشاپيش عملي انجام شده بود.

و چگونه ممكن است كه يك جرم، مجرم نداشته باشد؟ حتي اگر نمي‌شد كسي را مسئول اولين سوء تعبير معرفي كرد ولي بالاخره يك نفر مي‌بايست مسئول تغيير آن جوك باشد. پس چگونه بايد بازجويي را ادامه بدهند؟
رئيس پليس بار ديگر آن دو رعيت را به سلول فرستاد. بعد يك جيپ را عازم كومون آنها كرد تا رئيس ـ لو را بياورند.
همه از ديدن ظاهر زيباي رئيس- لو متعجب شدند: پيشاني گرد، دندانهاي عاجي، ابروهاي كماني، چشماني درشت با مژه‌هاي كوتاه. او چه قيافه‌ زيبا و باهوشي داشت! اگر قدش يك متر نبود آدم فكر مي‌كرد كه با يك هنرپيشه سينما طرف است. به علاوه مبادي آداب هم بود و از صداي باوقارش هر كسي مي‌توانست بفهمد كه او آدم متشخص و فرهيخته‌اي است. البته كمي جاي تعجب داشت كه او چگونه با آن قد كوتاهش مي‌تواند بر كومون بزرگ و وسيعي حكومت كند. هنگام ظهر او با رئيس پليس ملاقات كرد و گفت:‌ «ببين، رفيق- رئيس، تو بايد آن دو ياغي را تنبيه كني و درسي فراموش نشدني به آنها بدهي. در غير اين صورت من چگونه مي‌توانم از پس سي و يك هزار نفر آدم بربيايم؟ هيچ رهبري در يك منطقه روستايي نمي‌تواند مضحكة ديگران باشد و در عين حال هم بتواند از پس كنترل مردم بربيايد.»
رئيس پليس گفت: «با شما ابراز همدردي مي‌كنم. حقيقتش، هفته پيش حاكم محلي با مسؤلان شهر ما تماس گرفت و پرسيد قضيه اين جوك چيست. شايد مقامات مسؤل در پكن هم از اين قضيه با خبر شده باشند.»
بازجويي در ساعت 12:10 دقيقه ظهر دوباره از سر گرفته شد. آن دو رعيت چند دقيقه بعد از اينكه در اتاق بازجويي نشستند مصرانه گفتند كه اشتباه كرده‌اند و مي‌خواهند كه آزادشان كنند. گفتند كه به خانواده‌هايي فقير تعلق دارند و هميشه عاشق «حزب» و سرزمين سوسياليستي خود بوده‌اند، هر چند كه البته مطالعه سياسي نداشته‌اند و از جريانات سياسي بي‌خبرند. آنها به رئيس قول دادند كه با كار سخت خود را به لحاظ سياسي مطلع و باسواد كنند و هرگز دوباره دردسر درست نكنند. گفتند بعد از آزادي‌شان اولين كاري كه مي‌كنند اين است كه راديويي بخرند تا بتوانند خبرهاي سياسي را پيگيري كنند.
رئيس دست خود را تكان داد تا حرف آنها را قطع كند، گفت: «يعني شما هنوز هم از افترايي كه به رئيس-دنگ زده‌ايد، سلب مسؤليت مي‌كنيد؟ با اين حساب من چگونه مي‌توانم اجازه بدهم كه شما برويد؟ رفتارتان هنوز اشتباه است.»
رعيت كوتاه قد با گريه و زاري گفت:‌«خدايا! سوءتعبير شده. رفيق-پليس، خواهش مي‌كنم..»
رئيس گفت: «اين بي‌معني است. اين‌طوري به قضيه نگاه كن. مثلاً يك جمله در يك كتاب را به شكلهاي مختلف مي‌توان خواند و بعضي از مردم معاني ارتجاعي از آن جمله بيرون مي‌كشند. خب حالا چه كسي بايد مسؤل اين تعبير باشد، نويسنده يا خواننده؟»
رعيت قد بلند گفت:‌«م م م … احتمالاً نويسنده.»
«درست است. تمام شواهد دال بر اين است كه شما دو نفر آن افترا را به وجود آورده‌ايد، پس حالا بايد مسؤل تمام عواقب آن باشيد.»
رعيت قد كوتاه پرسيد: «يعني اجازه نمي‌دهيد ما خانه برويم؟»
«درست است.»
تا كي‌ مي‌خواهيد ما را زنداني كنيد؟»
«بستگي دارد… شايد يك ماه، شايد حبس ابد.»
رعيت قد بلند فرياد زد: «چي؟ من سقف خانه‌ام را براي زمستان هنوز گالي‌پوش نكرده‌ام. بچه‌ها من از سرما يخ مي‌زنند…»
در اين لحظه رئيس –لو با دستان گوشتالوي خود ضربه‌اي به روي ميز زد و گفت: «هنوز هم متوجه نيستيد! هر دو تايتان بايد خوشحال باشيد كه هنوز زنده‌ايد. مگر نمي‌دانيد چند نفر به خاطر پخش كردن شايعات ضد انقلابي اعدام شده‌اند؟ همين‌جا در زندان بمانيد و آدمهاي جديدي از خودتان بسازيد. به خانواده‌هايتان هم خبر مي‌دهم كه لباس زيرتان را اگر البته داشته باشيد، به چه آدرسي برايتان بفرستند.»
در اين لحظه همه با تعجب برگشتند و مرد كوچولويي را كه روي بر روي يك صندلي رويه‌دوزي شده ايستاده بود، نگاه كردند. كفشي نپوشيده بود و جورابهاي پشمي بنفش به پاهاي بزرگ خود پوشانده بود.
رئيس به نگهبانها دستور داد: «آنها را به زندان شهر بفرستيد و آنها را در بين زندانيان سياسي قرار دهيد». بعد هم عينك خود را برداشت و با لبخندي تمسخرآميز شيشه عينك خود را با آستين پيراهنش پاك كرد. درست است، او نمي‌توانست حكم قطعي براي آن دو رعيت صادر كند، چون طول مدت حبس آنها بستگي به اين داشت كه دولت استاني تا چه مدت به اين قضيه توجه و علاقه نشان بدهد.
مرد قد بلند التماس كرد: رئيس- لو خواهش مي‌كنم به ما رحم كن.»
لو گفت: «همين حكم برايتان مناسب است. حالا ببينيم باز جرئت مي‌كنيد اين‌قدر خلاق باشيد؟»
رعيت كوتاه قد در حالي كه پاهاي خود را محكم بر زمين مي‌كوبيد با فرياد گفت: «من براي آبا و اجدادت هم جوك مي‌سازم، لو-كوتوله!» و در اين لحظه چهار مأمور پليس به طرف آن دو رعيت رفتند، آنها را گرفتند و كشان كشان از آنجا بردند.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15678885