|
نیم نظری به شعر و زندگی حیدر یغمای نیشابوری
گاهی متهمّش میكردند كه شعرهای مهجور قدما را میدزدد و پس و پیش میكند و به اسم خودش به خلق الله قالب میكند. گاهی هم شعرهایش را میدزدیدند و بدون پس و پیش كردن به اسم خودشان به خلقالله قالب میكردند.
آوانگارد هم بود، موهایش را شانه نمیزد و بهجای ژل از سرش گِل میچكید. با همان لباس مندرس خاكآلود كه لباسش كارگریاش بود و كفشهای پلاستیكی پاره پاره به جلسات ادبی میرفت و شعر میخواند. بعضی وقتها بیلش را هم با خودش میبرد و دم در پارك میكرد.
كار یغما، این نبود كه دستی به سر و گوش كلمات دستمالیشده شاعران دیگر بكشد و آنها را با یك هیئت تألیفی جدید، تحویل جماعت بدهد. او خودش كلمات را شكار میكرد و به بند میكشید و در قفس شعر به نمایش میگذاشت.
نهنگ موج عشقم، در گِل ساحل نمیگنجم شنا باید در اقیانوسم، اندر گل نمیگنجم زبانی آسمانی دارم، امّا كس نمیفهمد حدیث قدسم، اندر گوش هر غافل نمیگنجم اگر فهم سخن یا درك من ننمود نادانی عجب نبود كه در اندیشه جاهل نمیگنجم بیابانگرد و صحراورز و دور از مردمم، آری میان شهر در غوغای بی حاصل نمیگنجم نگارم گفت: بیرون كردم از دل مهر یغما را بگو: من مرغ كیوان رفعتم،در دل نمیگنجم.
كافی است بدانی این شعر فلك فرسا را یك كارگر عامی بیسواد ـ حیدر یغمای نیشابوری ـ سروده است، تا لااقل برای لحظاتی باور كنی كه شاعری نه احاطه بر ادبیات قدیم و جدید میخواهد، نه اشراف بر قواعد وزن و قافیه و بدیع و بیان، نه آشنایی با مدرنیسم و پست مدرنیسم، نه خیال فعّال، نه زبان مستقل و نه هیچ چیز دیگری از این دست. جانی آزاده میخواهد و طبعی وارسته، كه یغما داشت. و آن وقت ما را باش كه دربهدر به دنبال آنها لهله میزنیم و اینها را بالكل بیخیال شدهایم. □ دستم اندر كار روزی و دهانم پر سرود اشك شوقم با عرقهای جبین آید فرود ای خوش آن شاعر كه نان از دسترنج آرد به دست وی خوش آن عاشق كه ورزد عشق با بود و نبود.. اجدادش از اهالی یزد بودند. پدر و مادرش، وقتی او خردسال بود، به نیشابور كوچیده و همانجا ساكن شده بودند. حیدر یغما، در سال 1302 به دنیا آمد و در اسفند 1366 در گذشت.در فقر زاده شد.در فقر زندگی كرد ودر فقر هم در گذشت. فقری، در ابتدا اجباری و در انتها اختیاری. به قول جواد محقق: فقر خود را بر او تحمیل بود. بلكه اوبود كه خود را بر فقر تحمیل كرده بود. خشتمال بود. البتّه این اواخر عملگی و باغبانی هم می كرد... مرا اكابر دوران سواد یاد نداد گمانم آنكه فراتر ز من نداشت سواد چو اوستاد ازل نام اهل دانش را ـ نمود ثبت، مرا نام از قلم افتاد به روی آتش سوزان مرا نشستن به كه بهر پند نشینم به محضر استاد... بیسواد بود، البتّه این اواخر خواندن و نوشتن را نزد خود آموخته بود؛ با خطّی كه گاه خودش هم از خواندن آن عاجز بود. پای درس هیچ استادی ننشسته بود و هیچ علم و فنّی را از راههای مرسوم فرانگرفته بود. گاهی در جلسات قرآن شركت میكرد و گاهی هم به محافل ادبی سری میزد. گاهی متهمّش میكردند كه شعرهای مهجور قدما را میدزدد و پس و پیش میكند و به اسم خودش به خلق الله قالب میكند. گاهی هم شعرهایش را میدزدیدند و بدون پس و پیش كردن به اسم خودشان به خلقالله قالب میكردند. و او چون نه كتابی میخواند و نه روزنامه و مجلّهای به دستش میرسید، هیچگاه متوجّه نمیشد. گاهی به او میگفتند كه شاعر نیست و او میگفت: خلق امروز به تكذیب بگیرند مرا آن زمانم بشناسند كه یغمایی نیست شاعر انقلاب هم بود، چرا كه هم برای انقلاب اسلامی شعر گفت وهم برای جنگ و شهدا. چه بسا اگر بازار كنگرهها در روزگار حیاتش به داغی امروز بود، چندین فقره سكّه هم نصیبش شده بود. آوانگارد همهم بود، موهایش را شانه نمیزد و بهجای ژل از سرش گِل میچكید. با همان لباس مندرس خاكآلود كه لباسش كارگریاش بود و كفشهای پلاستیكی پاره پاره به جلسات ادبی میرفت و شعر میخواند. بعضی وقتها بیلش را هم با خودش میبرد و دم در پارك میكرد. و با همه این كارها به سرتاپای پرستیژ شاعران رسمی پوزخند میزد. میگفت: كاخها از بازوی من سر به چرخ و، میكنند ـ زندگی در گوشه ویران فرزندان من فقر و درویشی به ارثم از پدر آمد به دست تا حیاتم هست، هست این تحفه ارزان من خسته شد بازوی سنگاندازها و بر زمین ـ سر نگون برگی نشد از شاخه ایمان من. □ خودستا خواند یار زیبایم خود ستودم كه خلق نستایم خویشتن را ثنا نمودن به خود ستودن ز بت ستودن به... شعر یغما حدیث عشق نبود، كه حدیث نفس بود. به شهادت اینكه اكثر عاشقانههایش چندان چنگی به دل نمیزند. و تازه، مگر نه اینكه حدیث عشق هم از جهتی حدیث نفس است، نفسی كه با عشق یگانه شده و به «جان» بدل شده و دیگر اساساً خود را در میان نمیبیند؟ هر چه هست شعر یغما حدیث نفس است. نفسی گردنفراز و سركش، نه در برابر حقّ و حقیقت كه در برابر هر كه جز «او» و هر كه جز «خود». نه در برابر آسمان، كه در برابر زمین. و اگر هم سرود: من برای نان به به یزدان هم نمیآرم نیاز این من و این پینههای دست من ـ برهان من ـ آن یزدان را میگفت كه دیگران به هوای نانی كه میفرستد، میپرستندش. كه هم خودش در جایی دیگر گفته است: كافرم خواندند روز بحث كوتهفكرها فرق دارد خالق این قوم با یزدان من. یغما سخنگوی نفسی بود كه در برابر هیچ بنی بشری قد خم نمیكرد، آستانبوس هیچ درگاهی نمیشود و در بین همطرازان و همقطاران هیچ كس را به رسمیّت نمیشناسد. این كبر و گردنكشی اگر مذموم هم باشد، مذمومتر از خلق و خوی شاعرانی نیست كه برای نام و نان به هر دامنی چنگ میزنند و شعرشان را به حراج میگذارند. یغما، بر خلاف اغلب ماـ مثلاً شاعران این روزگارـ شعر را نه در آینه كلمات شاعران دیگر كه از بطن زندگی یافته بود و لذا شعرش هم اقتباسی نبود. كار یغما، این نبود كه دستی به سر و گوش كلمات دستمالیشده شاعران دیگر بكشد و آنها را با یك هیئت تألیفی جدید، تحویل جماعت بدهد. او خودش كلمات را شكار میكرد و به بند میكشید و در قفس شعر به نمایش میگذاشت. همین است كه در شعرهای شاخص یغما كلمات جان دارند، داغند، انگار همین الآن از تنور روح شاعر بیرون آمدهاند، از شعر بیرون میزنند و به سر و روی خواننده پرتاب میشوند. و باید علی معلّم باشی تا در مینیبوس سمنانـ دامغان شعرهای یغما را بخوانی و از خود بیخود شوی و سرت را به شیشه مینیبوس بكوبی و تازه موقع پیاده شدن ببینی كه شیشه غرق خون شده است.2 باید مستعد سوختن باشی تا شعر نیما را بخوانی و آتش بگیری. این وسط عبثترین كار، این است كه بنشینیم و درباره استقلال یا عدم استقلال زبان، یا قوت و ضعف خیال یغما بحث كنیم، یا اشعارش را به دنبال اغلاط وزنی و بیانی و ... زیر و رو كنیم، یا ببینیم كدام كلمات در شعرش «بسامد بالا» یی دارند و ردّپای كدام شاعران سلف روی كدام ابیاتش مانده است؛ تا فیالفور ذیل یكی از سبكهای شعر فارسی دستهبندیاش كنیم. كسی كه گفته است: من یكی كارگر بیل به دستم، برمن ـ نام شاعر مگذارید و حرامم مكنید پیشاپیش به ریش همه نقدها و تحلیلهایی كه بر شعرش كردهاند و خواهند كرد، خندیده است. □ بسیارند كسانی كه شعر سرودهاند، ولی كسی به آنها شاعر نمیگوید. و این شاعر نبودن برای آنها باری از تحقیر به همراه دارد. یعنی، اگر شعرشان با معیارهای مقبول شاعری سنجیده شود، نمره قابل قبولی نخواهد آورد، یعنی، شعرشان چندان هم شعر نیست. اما هستند كسانی هم كه شاعر نبودن، نه مایه تحقیر، كه مایه فخر آنهاست. كسانی كه شأنشان اجلّ از آن است كه نامشان ذیل عنوان « شاعر» برده شود. بهراستی امام خمینی(ره) كه دیوان اشعارش هم منتشر شده است، شاعر بود؟ یا شعر سرودن فضیلتی بر فضائل بی شمار امام علاوه میكند؟ این چنین نیست، بلكه شعر سرودن امام آبرویی به شعر و شاعری میدهد. شعر سرودن امام یعنی امام شعر را آن قدر قابل میدیده است كه سخنانش را در قالب آن بریزد و شاعری بر این آن قدر شأنیت داشته است كه بنشیند و با وزن و قافیه و... زورورزی كند و شعر بسراید، این ماییم كه باید كلاهمان را به هوا بیندازیم كه امام هم شعر گفته است. اینها كسانی هستند كه اگر به تفنّن یا از سر ذوق یا به هر دلیل دیگری ـ و به هر حال به جز دلایل حرفهای ـ شعری سرودهاند، بر سر شاعران منّت گذاشتهاند. و ما ـ مثلاً شاعران این روزگار ـ هم باید به خودمان ببالیم كه روزی حیدر یغمای خشتمال نیشابوری هم، یكی از ما بوده است. و حرف آخر را هم از یوسفعلی میر شكاك بشنویم: «یغمای خشتمال نیشابوری از آن گروه شاعرانی است كه به جای معماری كلمات و تلاش در جهت پیشبرد هندسه شعر خویش، با ستیزی راستین، معماری عواطف خود را اعلام میدارد و بی باكانه در زبان رخنه میكند. شاعر كلاسیك فراوان است، امّا ستیزهگر جرئتمند كم ظهور كرده است. و در این میان حیدر یغما از دل به دریا زنندگانی است كه هیچ رسمیّتی برای شعر و زبان قائل نیست و این كار را نه بهخاطر گریز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام میدهد، بلكه برای دورماندن از توقّف است كه مرتكب چنین رخنه و رسوخی میشود... در روزگار ما، شاعران درجست و جوی سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتادهاند واز شعور نیز؛ عقل آنان عقل شاعران نیست، عقل دلّالان و كاسبان است، و نوادری چون یغما كه نه سبك میشناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل میفهمند، نه ایماژ و آبسترهسازی و نه روشنفكری و آوانگارد بارنی، بشارت دهندگان این اشارتند كه شعر جوششی است كه در جان جنونمندش باید جست؛ و به راستی اگر این جنون، چگونه یك خشتمال میتوانست حضور خود را با چنین كبریایی اعلام كند: تنم در وسعت دنیای پهناور نمیگنجد روان سركشم در قالب پیكر نمیگنجد مرا اسرار از این گفت وگو بالاتر است، امّا به گوش مردم از این حرف بالاتر نمیگنجد مرا خواب آن زمان آید كه در زیر لحد باشم سر پرشور اندر نرمی بستر نمیگنجد توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درویشی كه در خشخاش خورشید بلند اختر نمیگنجد نشان قبر مگذارید بعد از مرگ یغما را شهاب طارم اسرار در مقبر نمیگنجد.»3
1ـ این قول و تمام اشعار یغما را از كتاب«شاعر خشتمال» نوشته جواد محقّق نیشابوری نقل كردیم. 2ـ العهده علی الراوی، اعلی، یوسفعلی میرشكاك. 3ـ ستیز با خویشتن و جهان، صفحات 63،64 و 65.
گزیدهای از اشعار حیدر یغما
*** چنان از تنگنای سینه بگشایم در غم را كه از آهی فرو ریزم در و دیوار عالم را به ظالم میدهد شمشیر، كو بازوی پر قدرت؟ كه تا از بن بر اندازم سپهر نامنظّم را هنر در خانههای فقر و در صدر دبیرستان ـ معلّم درس ثروت میكند تلقین معلَّم را نشان از آدمی نبود ز ایشان، گر چه از دانش به روی اختران چرخ میكوبند پرچم را صدای یاوهگویان دغل تا در گلو ماند اجل! كی بر دهانها میزنی آن مشت محكم را؟
*** عاقبت ای خاك جانبخش وطن! میسازمت گر هزاران ره شوی ویرانه، من میسازمت گاه بیلم در كف و گاهی قلم، یعنی كه من با قلم یا بیل، ای خاك كهن! میسازمت آب اگر سفیانیان عصر بستندم به روی من به آب اشك چشم خویشتن میسازمت من قویبازویم و با آبروی و كارگر با غبار صورت و خون بدن میسازمت خصم گر همچون شهیدان پیكرم درگور كرد من برون از گور گشته با كفن میسازمت من سلیمان صاحبِ خوانم، نیم من خشتمال هستم و بر رغم خصم اهرمن میسازمت.
*** آن روی ماه توست كه بر رخ گلاب زد؟ یا آفتاب بود كه بر صورت آب زد؟ از زلف تار توست اگر تار گشت شب از روی ماه توست اگر آفتاب زد گر ماه بر نیامده امشب شگفت نیست چون دید روی ماه تو خود را به خواب زد چشمان مست توست كه مستی ز باده برد از لعل توست كآب بقا را سراب زد یغما! چه شد كه طبع تو از بعد قرنها در ملك شاعری علم انقلاب زد؟
*** اگر تمام جهانم به قصد جان خیزد پی جدالم اگر چرخ بی امان خیزد من و رسالت سنگین و استواری پای پی شكستن پایم گر آسمان خیزد ز عزم راسخ من ذرّهای نخواهد كاست اگر كه نان شبم از زبالهدان خیزد اگر سپهر نلرزد ز بانگ من، چه شگفت؟ صدای نای من از حلق مردمان خیزد نگه مكن كه ز پا اوفتادهای افتاد ستمكشیده چو افتاد، بعد از آن خیزد نشستهای تو به امید دیگران؟ یغما! به پای خویش ز جا خیز تا جهان خیزد.
*** دستِ در پرده طوّار تبهكاری چند كاشت در مزرعه كشور ما خاری چند اندر آنم كه بگیرم قلم و برگیرم بیاجازت ز كسی پرده ز اسراری چند سخن اندر دهنم خشك شود، چون نتوان شرح این فاجعهها داد به اشعاری چند نخلهایی كه از او چشم ثمر داشتهایم شده از بهر جوانان وطن، داری چند جای شمشیر سخن نیست در آنجا كه بود تیغ آدمكشی اندر كف غدّاری چند دیگرم نیست به سر میل گلستان، زیرا كشور از خون شهیدان شده گلزاری چند آنچنان دشمن ما خانه ما ویران كرد كه مرمّت نكند كوشش معماری چند جرم ما چیست؟ خدا را، كه چنان جان دادیم بیگنه در كف گرگان وطنخواری چند.
*** سخنی ساز كن از عرش برین بالاتر كه بود مرتبه عشق از این بالاتر سخن عشق گر از تنگی دل بر خیزد چو شهابی رود از ماه مهین بالاتر سخن عشق گرت هست و سر گفتن نیز قدری از عرشه منبر بنشین بالاتر آیه بر خاك فرود آید و احمد بر عرش آدمی رفته ز قرآن مبین بالاتر هر چه گفتند حقیقت، تو به انكار بكوش تا یقینی به كف آری ز یقین بالاتر تلخكامی تو مفهوم ندارد، یغما! چه از این طبع لطیف شكرین بالاتر؟
*** چو آفتاب در و بام از سحر تا شام زمانه را هم سنجیدهایم گام به گام از آنكه ماه گهی بدر و گه هلال آمد بنای جرخ عیان شد كه مانده نافرجام به زیر بار ستم ای بسا كه شانه شكست ولی خراش نیفتد به شانه ایّام به هر بهانه، به هر لحظه كشتگانی چند فتادهاند ز شمشیر چرخ خونآشام مبر امید به آسایش، ای گدای حزین! كه خواجه، خواجه بود تا ابد، غلام، غلام سخن ز فلسفه گفتن نشایدت، یغما! تو از گروه عوامی، بگو به فهم عوام.
*** بار عمر اندر كنار كوی یار انداختم از همان ساعت كه در این دهر بار انداختم غیر خاك درگه معشوق جز پوچی نداشت كولهبار عمر اندر هر دیار انداختم گفتیام از جان و مال و دین و عرض و آبرو؟ تا شدم عاشق من آنها را كنار انداختم مركب درویشی من خسته از جولان مباد كه پیاده اسب صدها تكسوار انداختم نان رنج بازوان خویشتن را میخورم روزی راحت به خوان ریزهخوار انداختم اینهمه از دولت عشق است، زیرا عقل را زیر پا كردم، عجب عقلی به كار انداختم؟ تا كی ام شاخ گلی بار آورد، اكنون كه من در درون خاك تیره، بذر خار انداختم.
*** از شوق سخن بوسه زند بر دهن من چون نام وطن میگذرد بر سخن من در گور نپاشد چو شهیدان تنم از هم گر نام وطن نقش بود بر كفن من من سر به كفم تا كف خصم بلرزد شمیشر از این حربه بنیاد كن من تا نگذرد از كشته من راه نیابد بر میهن من دشمن چون اهرمن من چون تیر كه با آنهمه تیزی ننشیند بر پیكر من تا ندرد پیرهن من.
*** دامن ما را ز اشك دیده دریا كردهای تا نهان روی چو مه از دیده ما كردهای ما نمكپروردگان خوان احسان توایم از چه ما را خوار اندر چشم اعدا كردهای؟ سوختم در انتظار مقدمت، یا منتظر! در كدامین وادی گمگشته مأوا كردهای؟ عاشقان را نیست باور وعده دیدار تو بس كه اندر آمدن امروز و فردا كردهای پردهـ ای خورشید عالمتاب!ـ از صورت بگیر تا ببینم رستخیز حشر بر پا كردهای جان و دل از مردم دنیا به یغما بردهای خصم پندارد جفا، تنها به یغما كردهای
*** ... آه، ای اوستاد دانشگاه! خوانده از صفحهها سفید وسیاه! تو كه دانش به سیم و زر دادی دگرت چیست فخر استادی؟ در پی دفتر و مدادی چند عالمآراست بی سوادی چند دست بگشا ز روی هم، نه دهن داد مردم بده، نه داد سخن گو ز دانش چه ادّعا دارد آنكه بر مزد اتّكا دارد؟ خوردن نان ز شانه دگران فخر بیجاست، ای برادر جان! بهجز از كردگار و پینه دست جهل محض است هر چه دانش هست بیل در دست داشتن دانش دانه در خاك كاشتن دانش گر به بال ملك سوار شوی سوی كیوان ستارهوار شوی شانه خالی كنی اگر از كار پیش مردان روزگاری خوار صد هزار افتخار كشور جم صد هزاران هزار نیش قلم كار یك بیل كارگر نكند به پشیزیست، كار اگر نكند به خداوند، با همه هنرم گر بریزند سیم و زر به سرم ننگم آید ز خواندن اشعار باشم از كار مفتخر، از كار عرق كار تا جبینم شست چرك كفر از فروغ دینم شست بعد مردن برهنهام سازید پیكرم را به دشت اندازید تا كه توبیخ گوركن نكشم منّت از گور یا كفن نكشم من كه پاك از نیاز دنیایم پاك نزد خدای یكتایم گر نكوقدرم و اگر پستم هر چه هستم، برای خود هستم هر چهام بود، باختم به خدا تا خدا را شناختم به خدا آن خدا كه گنه خریدار است از بنای جهنمش عار است
*** رهگذاری ز خلق جویا بود در سراغ بهشت زهرا بود همچو دیوانگان به هر كه رسید راه آن كوی را همی پرسید كه:«به سر شوق آن دیار مرا كشته از درد انتظار مرا آن دیاری كه شوق سودایش برده بر عرش خاك صحرایش آن زمینی كه جوی آب در او پر بود از شراب ناب در او آن شرابی كه از بهشت برین قطرهای گر از او چكد به زمین دشت و هامون و كوه گردد مست مست گردد به دهر، هرچه كه هست» گفتم:« آنجا بهجز مزاری نیست باغ و بستان وكشتزاری نیست نیست جز گور مردگانی چند جز ز پوسیده استخوانی چند» به تبسّم به سان غنچه شكفت دست بر شانهام نهاد و بگفت: «جانم! آنجا دگر مزاری نیست مردهشویی و مردهخواری نیست خلد پر نعمت شهیدان است مسكن قاریان قرآن است نام كس را نمیبرم به زبان زآنكه در آن بهشت جاویدان امتیازی میان آنان نیست یار یزدان جدا ز یزدان نیست گر شجاع است، غیر اشتر نیست گر جوان است، غیر اكبر نیست خصم تبّت یدای بولهبی پیروان محمّد عربی رهبران جهان برای سجود سر بر آن آستاده نموده فرود تاج شاهی فتاده بر خاك است كشور از ننگ سلطنت پاك است كاخهای ستم خراب آنجاست پرچم سرخ انقلاب آنجاست دختران شهید را گیسو غرق در خون عشق مو در مو پسران شهید، خرّم و شاد برده زخم گلولهها از یاد به كف اندر لوای آزادی سرخوش اندر فضای آزادی سر و پا شور و عشق و ایمانند «انقلاب، انقلاب» گویانند میكشند از جگر به اختر و ماه نعره لا اله الّا الله دست بگشاده بر نجات وطن دست غارتگران بریده ز تن دشمن خویش را زده به جگر نعرهای از گلوله بالاتر دگر آنجا ز مردگان نبود جای هر مرده آن مكان نبود نام آنجا «شهادت آباد» است اهل آنجا ز مردن آزاد است پرچم عدل و داد بر بام است پایگاه جهان اسلام است» زائران! اصل كربلا آنجاست حرمت خانه خدا آنجاست اگر آنجا نبود، كعبه نبود بتشكن گر نبود، كعبه چه سود؟ كربلا را یكی یزید بود دو و هفتاد تن شهید بود لیك آنجاست صدهزار شهید كشته از تیغ صد هزار یزید سر و جان برنهادگان وطن كشتگان بدون غسل و كفن جای و مسكن در آن سرا دارند جمله در آن سرای جا دارند آری، آنان كه كشته دینند كفن از صفحههای یاسینند.
|

آوانگارد هم بود، موهایش را شانه نمیزد و بهجای ژل از سرش گِل میچكید.

|