خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

شعر

 

اشاره:

ياهو
گرگها و گوزنها

اين روزها بزرگ شديم و بزرگ‌تر
از بره‌هاي گلة ما كيست گرگ‌تر!؟

بس كن! بس است ما! چقدر ما و چند ما!؟
چوپان گرگ‌‌خوردة قلاده‌بند ما

هي هي زنان به گلة بي‌سگ درون دشت
چوپان كجاست!؟ گله‌ام از دشت بر نگشت

چوپان دروغ‌گوست كه گرگان گرسنه‌اند
باور نمي‌كنيم بزرگان گرسنه‌اند

چوپان ز گرگ، گرگ ز چوپان بزرگ‌تر
روبه ز گرگ، شير ز روباه گرگ‌تر

بر سنگ خورد سنگ ترازو و وزن‌ها
پايان گرفت قصة گرگ و گوزن‌ها

پايان تلخ قصه به خون خفت مزرعه
وقتي گوزن مرد بر آشفت مزرعه

شبهاي شوم شهوت نسناس مي‌شكفت
خشم و خروش مزرعه با داس مي‌شكفت

چشم گوزن لقمة دندان گرگ بود
دهقان پير نوكر خان بزرگ بود

خون مي‌چكد ز چنگ كه دندان رها كند
چوپان بهانه است، بگو خان رها كند

خان صاحب مزارع زرين گندم است!
اين راست نيست، باور بيمار مردم است

گندم نما بزرگ بزرگان جو‌فروش
ناميده‌ايم گرگ بزرگان جوفروش

هين! جو‌فروش نان جوين مي‌خورد مگر!؟
ناقوس زهد غصة دين مي‌خورد مگر!؟

از غصه نيم جانم و بغضم غزل شده‌ست
اين شوكران تلخ به كامم عسل شده‌ست

«همسايه چشم بد نرسد صاحب زر است
چون صاحب زر است يقيناً اباذر است»

آنك اباذر است و بياباني از طلا!
در كاخ سرخ شوكت عثمان ديگر است

واعظ سزاست تيغ كشد از نيام خويش
جاي خطابه‌اي كه گرفتار منبر است

فردا كه مو ز ماست كشد روز حشر حق
قاضي شريح و طلحه و خالد برابر است

گيريم خر شديم به كذبي كه شاخ داشت
حتي به هفت شاخ مراد شما خر است!

حالا دلم به حال كسي مي‌تپد كه او
يك يوسف است و گرد سرش صد برادر ‌است

«ترسم برادران غيورش قبا كنند»
پيراهني كه لاله به لاله معطر است...

بس كن قلم! سخن به درازا كشيده شد
باران اشك بر دل آتش چكيده شد

سر را به تيغ و نيزه و خنجر حوالت است
محراب و تيغ در پي مرد عدالت است

محراب ابروي تو كمان‌دار تيغ‌هاست
جز مرگ سرخ پيش تو جاي دريغ‌هاست...

هو يا علي مدد
مسعود دياني
بهار 84

----------------------------------

نه كوسه‌هايت
اجازه مي‌گيرند از دولت متبوع
براي پاره كردن ماهيها،
نه اژدريهاي U.S
كاري دارند به كار نقشه‌هاي نشنال جئوگرافي؛
نه،
فرقي نمي‌كند نام خانوادگي‌ات كدام باشد:
فارس؟
العربي؟
اما
تو را به آن سپيده‌هاي شرجي
تو را به شروه‌هاي بلم‌چي‌هاي سياه
كه مانده تا ابد در خاطرة موج‌هايت
تو را به آن غروبهاي خون مرده
بگو به ساحل آنطرف
وقتي شكم گنده‌هاي نفتي
مي‌مالند عرق جنابت‌شان را به آبهاي گرمت
بگو
سربريده‌اي كه آن شب
غلتيد در شكمت
از دهانة اروند
سر پدر من بود،
بگو
آن طر‌ّة سوخته
كه بافته بود به پر‌ّه‌هاي موتور ايرباس
زلف خواهر من بود،
بگو
خليج!

اميد مهدي‌نژاد

----------------------------------

تقدیم به دکتر علی شریعتی

آه!
كوير چه دريايي‌است
پر از تلاطم امواج تشنگي
و اشك چه باراني‌است
كه خانه‌هاي عاطفي ما را
به شكل روستايي خود
مي‌سازد
و آسمان پر از انفجار ترق‍ّه
چقدر رؤيايي‌ست
و من چقدر در آن لحظه
به شكل كودكي‌ام هستم

بيا به باد بپيونديم
ـ كبوتر هميشگي انسان ـ
كه بادبان‌ِ تمامي‌ِ آن خاطرات معصوم است
و موج
و خانة پر از ابر
و كاشي‌ِ هميشه ـ سبز بهار
و آن پاييز
كه ما كنار رودخانه
به هم پيوستيم
به عزم رفتن دريا
ميان هرچه كوير و هر چه خاك گرسنه
و ماسه‌هاي تشنة باران
بيا به رود بپيونديم
به آن برادر همراه
كه در كنار همه عاشقان‌ِ دريا بود

احمد عزيزي

----------------------------------

نه‌فقط باغچه يك مزرعه دارم در آب
و در انديشه كه جز خود چه بكارم در آب
شده‌ام چرخه‌اي از بارش و تبخير، همين
صبح برخيزم و شب باز ببارم در آب
حسرت گرتة خاكي به ضميرم مانده است
بس كه شستند به وسواس غبارم در آب
آب يعني من و هر گمشدة بي‌آمار
هاي از آن‌گاه كه خود را بشمارم در آب
شوق همبالي مرغان مهاجر دارم
لاك‌پشتانه اگر زيست تبارم در آب
آسمان باز مرا سهم خودش خواهد ديد
گرچه آماده‌ترين است مزارم در آب
(آب هستي‌ست) و من هستم و حرفم اينكه
فرصتي نيست كه حرفي به لب آرم در آب

امينه دريانورد

----------------------------------

آقا سلام! گرچه بلندست جايتان
مي‌خواهم از زمين بنويسم برايتان
يك نامه حاوي همه حرفهاي راست
يك نامه از كسي كه كمي عاشق شماست
يك نامه از بلندي انسان كه پست شد
يك نامه از كسي كه دچار شكست شد
اين نامه مدح نيست فقط شرح ماتم است
يك ذره از هزار نوشتم اگر كم است
بعد از شما غبار بر آيينه‌ها نشست
شيطان دوباره آمد و جاي خدا نشست
پرپر شدند در دل طوفاني از بدي
گلهاي روسپيد هميشه محم‍ّدي!
آمد به شهر فاجعه اسلام راحتي!!
انسان منهدم‌شده، قرآن زينتي
بيمارهاي عشق خدا بستري شدند
جلبابهايمان، كم‌كم روسري شدند
خورشيد م‍ُرد و شام تباهي دراز شد
بر روي دشمنان در اين قلعه باز شد
در كسوت قديمي آزادي زنان
تبليغ پشت پرده شهوت م‍ُجاز شد
در كار حق مداخله كرديم، بد نبود
نان و شرف معامله كرديم، بد نبود!
كم‌كم اصول دين خداوند پول شد
هر كس كه پول داشت نمازش قبول شد!!
حرف خدا و دين محم‍ّد ز ياد رفت
آري! تمام غيرت ياران به باد رفت
مسجد تهي و شهر پر از جنب و جوش شد
حتي بهشت نيز خريد و فروش شد
راه خدا به جانب ناحق كشيده شد
كم‌كم دروغ مصلحتي! آفريده شد
تخم ريا ميان دل ما جوانه زد
و مصلحت به گ‍ُرده دين تازيانه زد
هر لقمه حرام شده سير كردمان
و سفره‌هاي كفر نمك‌گير كردمان
و كاروان جدا شد، از راه مستقيم...
يعني خلاصه مي‌كنم آقا: عوض شديم!
آقا خلاصه همه نامه‌ام غم است
آقا خلاصه مي‌كنم: اينجا جهن‍ّم است
يك‌بار ديگر از غم انسان طلوع كن
از عمق استغاثه ياران طلوع كن
يا از خدا عذاب زمين را طلب نما
يا اينكه مثل رحمت باران طلوع كن
دنياي ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محم‍ّدست
در انتهاي نامه خيسم سلام بر:
نام بزرگوار و نجيب پيامبر

سيدمهدي موسوي

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718549