خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

درباره ریموند کارور و داستانهایش

فرشید عطایی

 

اشاره:

تقريباً در صد و پنجاه سال گذشته، هر نوع هنري را كه به دليل سبك به كار رفته در آن به عنوان «مدرن» شناخته شده، به همان ترتيب، تأمل يا اعتراض به دنيايي تفسير كرده‌اند مملو از لذت و خالي از معنا و مفهوم، كه به لحاظ معنوي و فرهنگي ويران است. اين ظاهراً «شرايطي مدرن» است و ما آموزش مي‌بينيم تا آن را به عنوان چيزي كه وجود عيني دارد «مثل جبل الطارق» بپذيريم. ايده «مدرنيته» اكنون آن‌چنان قديمي و منسوخ شده كه بايد آن را به عنوان «پست مدرن» دوباره بسته‌بندي كرد، و اين اطمينان را به صورت برچسب بر آن چسباند كه محصول جديد [يعني پست مدرنيسم] صريح‌تر و بدبينانه‌تر و روي هم رفته مفتضحانه‌تر از محصولي است كه تاكنون به آن عادت كرده بوديم [يعني مدرنيسم].
فرض اينكه نويسندگان چه كاري را بايد يا مجبورند انجام بدهند مانع از كنجكاوي در اين باره مي‌شود كه آنها چه كار دارند مي‌كنند. ريموند كارور را عموماً به عنوان مظهر اين سنت بي‌ثمر مي‌دانند؛ نويسنده‌اي كه پيش‌قراول نسخه جديدي از آن با نام «مينيماليسم» است.
هدف از قرار دادن او در اين طبقه‌بندي اين است كه از او تعريف و تمجيد شود؛ و اين فرض پيش پا افتاده را در خود دارد كه يك نويسنده جدي نمي‌تواند هدفي والاتر از اين در سر داشته باشد كه كاري كند تا اين استخوانها دوباره به راه بيفتند. از اين رو، بر اساس قدرتي كه دانشجويان و منتقدان در كارهاي او مي‌بينند آقاي كارور كمابيش مجبور به انجام دادن چنين كاري شده است. ساير منتقدان نيز منظره پر از نااميدي و يأسي را كه در ادبيات داستاني معاصر به وجود آمده، به خاطر داستانهاي كارور مي‌دانند؛ و او را از منظر مقلدان و تمجيدكنندگانش مي‌بينند.
در واقع، آقاي كارور در خط سقوط رئاليسم آمريكايي قرار مي‌گيرد. نقطه ضعف كارهاي او، احساساتگرايي و هوچيگري است، و توانايي قابل ملاحظه‌اش در نوشتن داستانهايي است كه از طريق فرم، معني مي‌آفرينند.
به نثر كارور خيلي توجه شده، و نيز موضوعاتي كه دغدغه خاطر او هستند. نظير: زندگيهاي خيلي معمولي، فروپاشي، طلاق، آوارگي، غم، و امرار معاش از طريق مشاغل حقير و بي‌فايده.
كارور احتمالاً بايد به خاطر زيبايي تجسمي بهترين داستانهايش معروف شده باشد. پيش‌زمينه روايي در داستانهاي آقاي كارور، معمولاً يا خفيف است و يا تخت و صاف. در داستانهايش نوعي گيجي و سردرگمي وجود دارد؛ و اين گيجي و سردرگمي، در بهترين داستانهايش، با اين واقعيت توجيه مي‌شود كه موضوع داستانهاي او معماگونه و رمزآميز هستند.
انتقاد از عدم حضور افسانه در زندگي مدرن، تا مدتها امري عادي بود؛ طوري كه گويي مؤسسات ابتدايي و نخستين، محصول فرهنگ بودند، و با از دست رفتن تصاوير و توهمات خاص، از بين مي‌رفتند. گيجي و سردرگمي حاضر در بهترين داستانهاي كارور، به معناي عدم حضور معنا نيست، بلكه به معناي بي‌تناسبي و بدقوارگي در حضور معناست.
آقاي كارور از دنياي تنگ و كوچك خود براي خلق دلالتهايي استفاده مي‌كند كه در يك دنياي بزرگ‌تر و وسيع‌تر، امكانش وجود نداشت. انگيزه او از سادگي، مثل تلاش براي ايجاد سكوت است؛ نه براي اينكه كمتر بشنود، بلكه براي اينكه بهتر بشنود. در اين داستانها هيچ چيز به برجستگي تصور يك زندگي ديگر نيست. هميشه هم اين زندگي ديگر چنان شبيه زندگي راوي يا زندگي خود قهرمان است كه تصور آن، تجربه خويشتن خويش از كار در مي‌آيد؛ يعني همان روح گيج و سرگردان.
در داستان «همسايه‌ها»، يك زوج، به نام آقا و خانم ميلر، از آپارتمان همسايه‌شان مراقبت مي‌كنند؛ چون زوجي كه در آن آپارتمان زندگي مي‌كنند به مسافرت رفته‌اند. آقا و خانم ميلر از اين آپارتمان خوششان مي‌آيد. همه چيز ساختمان كاملاً معمولي است، به استثناي خرت و پرتهايي كه از سفرهاي قبلي آورده شده‌اند. و همين خرت و پرتها باعث مي‌شوند كه زندگي همسايه‌شان كامل‌تر و جذاب‌تر از زندگي خودشان به نظر برسد.

صميميت آزاد و راحتي كه در آن آپارتمان دربسته هست، باعث بيشتر شدن علاقه آقا و خانم ميلر به يكديگر مي‌شود. آنها احساس عشق و خوشحالي مي‌كنند. آنچه آنها در آن آپارتمان تجربه مي‌كنند، برابر با عيني كردن زندگي خودشان است.
در داستان «چرا نمي‌رقصي؟»، مردي كه زندگي خانوادگي‌اش از هم پاشيده، اسباب و اثاثيه‌اش را در حياط جلوي خانه‌اش به فروش مي‌گذارد. او اين اسباب و اثاثيه را مثل داخل خانه‌اش چيده، و يك سيم سيار هم آورده تا بتواند تلويزيون و ضبط صوت را روشن كند. سپس يك زوج جوان از راه مي‌رسند، اسباب و اثاثيه را وارسي مي‌كنند، براي صرف نوشيدني در آنجا مي‌مانند، و بعد بنا به درخواست آن مرد، در راه ورودي اتوموبيل، با هم مي‌رقصند. صميميت ازدواج از بين مي‌رود؛ در معرض ديد عموم قرار مي‌گيرد؛ دوباره به وجود مي‌آيد و دور مي‌شود؛ و همه اينها با هم رخ مي‌دهند. مي‌توان گفت كه اين لحظه در داستان، يادآور خاطره و هنر است؛ پيوند شگفت‌انگيز صميميت در ميان دنيايي از غريبه‌ها؛ شبح‌گونگي پيوند و علاقة آدم، به هر مكان يا رابطه‌اي.
«اين همه آب، اين همه نزديك به خانه»، دربارة ازدواج مردي است كه از بي‌احساسي و بي‌عاطفگي خود وحشت دارد، و زني كه از لحاظ عاطفي بسيار شكننده است، و ترس او، به خاطر خشونت پنهان در شخصيت شوهرش است. شوهر اين زن، كه استيوارت نام دارد، درگير اتفاقي شده است كه نه قانون او را به خاطر آن گناهكار مي‌شناسد و نه خودش . او به همراه سه نفر از دوستانش، براي ماهيگيري به اعماق يك كوهستان مي‌روند، و در آنجا با جسد زني رو به رو مي‌شوند كه بر روي آب غوطه مي‌خورد. آنها بعد از اينكه كمي مي‌نوشند و فكر مي‌كنند، جسد را از مچ دست به يك درخت مي‌بندند و آن را همان‌طور براي مدت سه روز رها مي‌كنند، تا اينكه ماهيگيري‌شان تمام مي‌شود.
داستان را همسر استيوارت تعريف مي‌كند، او مي‌گويد كه آن مردها غذا مي‌پختند و مي‌نوشيدند و تا شب كارت بازي مي‌كردند؛ در حالي‌كه كمي آن طرف‌تر، جسد يك زن بر روي آب سرد، غوطه مي‌خورد. اين تصوير، كابوس‌گونه است؛ و حالت بي‌خيال آن مردها كه در آنجا براي خودشان تفريح مي‌كنند، مملو از معاني تيره و سياه است، و از نظر همسر استيوارت، اين كار آنها برابر با جنايت است.
واضح است كه استيوارت، قبل از اينكه اين اتفاق را براي همسرش تعريف كند، مي‌داند كه همسرش به شدت مضطرب خواهد شد (چون گزارش اين حادثه، در روزنامه‌ها چاپ شده است). او سعي مي‌كند كه به همسرش ابراز عشق كند. ولي اين كار را با زمختي و ناشيگري انجام مي‌دهد. و اين نه تنها باعث آرامش زن نمي‌شود، بلكه ترسها و نگرانيهاي او را تشديد مي‌كند. زن، هر چه نگران‌تر مي‌شود و هر چه بيشتر در خود فرو مي‌رود، به وفاداري و عشق مرد وابسته‌تر مي‌شود. هر چند، مرد، از اينكه زن در خود فرو رفته و از اينكه خود آدمي دست و پا چلفتي، است ابراز ناراحتي و خشم مي‌كند.
اين داستان، يك داستان كاروري تمام عيار است. داستان، يك تصوير ساده و درخور توجه را پيش روي خواننده قرار مي‌دهد؛ يعني تصوير جسد زني كه در نهر غوطه مي‌خورد. و پس از اين، ديگر وظيفه داستان است كه به توضيح آن بپردازد. مركز روايت، همذات‌پنداري عاطفي همسر با زني است كه غرق‌ شده، و نيز، بين شوهر و همسرش. استيوارت از همان اول مي‌داند كه همسرش دوباره دارد مريض مي‌شود. زن، نگراني شوهر را مي‌بيند و دلش براي او مي‌سوزد. ازدواج، شاخص‌ترين و پيچيده‌ترين فرم گسترش تخيلي خويشتن خويش است. كه اين همه، آقاي كارور را به خود مشغول كرده است.
قضاوت در مورد داستان «وقتي از عشق حرف مي‌زنيم از چه حرف مي‌زنيم»، در مجالي اندك ممكن نيست. اين داستان، نمونه قابل ملاحظه‌اي از كشف معني در حكايتهايي است كه به لحاظ بصري معني‌دار هستند: خودكشي با سري باندپيچي‌ شده؛ شواليه‌هايي كه از وزن زره‌هايشان دارند مي‌ميرند؛ زوج پيري كه باندپيچي شده‌اند؛ گربه‌ها، و زنبورداري كه كلاه خود و دستكش و لباسهاي لايه‌دار پوشيده است. اين رديف تصاوير هم‌ارز، از گفت‌وگوي بين يك زوج، كه پشت يك ميز آشپزخانه نشسته‌اند و دارند نوشيدني مي‌نوشند حاصل مي‌شود. آنها از تجارب مشابه خود، مي‌دانند كه عشق، پيامدهاي بسياري دارد: قتل، خود‌ _ ويرانگري، همزيستي، و _(احتمالاً)_ ناپايداري. وقتي يكي از آن دو مرد، در پايان خود را تصور مي‌كند كه در حال كشتن همسر سابقش، است معني ضمني‌اش اين است كه او هنوز همسر سابقش را دوست دارد. باز هم در اينجا داستان، الگو و قصه ارائه مي‌كند؛ الگويي كه ظاهراً داراي معني ضمني است و از قدرت تفسير كساني كه در وجود اين الگوها معني پيدا مي‌كنند، مي‌گريزد. داستان اين‌گونه به پايان مي‌رسد: «مي‌توانستم صداي تپش قلبم را بشنوم. صداي تپش قلب همه را مي‌شنيدم. مي‌توانستم صداي خاص انسانها را وقتي در آنجا نشسته بوديم بشنوم. هيچ كداممان حركت نمي‌كرديم؛ حتي وقتي كه اتاق تاريك شد.»
در داستان «دوچرخه‌ها، ماهيچه‌ها، سيگارها»، مردي از پسر خود، كه با همسايه‌ها مشكلي پيدا كرده است، دفاع مي‌كند. پسر در حالي‌كه به پدر خود ابراز محبت مي‌كند، مي‌گويد كه اميدوار است پدربزرگ خود را فراموش نكند؛ و آرزو مي‌كند كه كاش در سن پدرش، بتواند پدربزرگ خود را بشناسد و پدرش را نيز در سن خودش. او آرزو دارد كه زندگي خود را در درون زندگي آنها تصور كند، صرفاً براي اينكه لذت زندگي خود را تشديد كند.

در داستان «فاصله»، مردي كه زن خود را طلاق داده، براي دختر بالغ خود، كه او را خيلي كم مي‌بيند، داستاني درباره دوران كودكي خود مي‌گويد. مرد خود را «پسره»، و همسر سابقش را «دختره» مي‌نامد. در پايان داستان، هر دوي آنها، از بابت از دست دادن زندگي گرم و معمولي‌اي كه زماني با هم داشتند، احساس پشيماني مي‌كنند.
در داستان «چاق»، يك پيشخدمت زن، به يك مرد بسيار چاق علاقه‌مند مي‌شود. مرد، چنان چاق است كه با ضمير جمع شاهانه و ماليخوليايي به خود اشاره مي‌كند. زن، رفته‌رفته تصور مي‌كند كه خودش هم مثل آن مرد غول‌پيكر است. طوري كه شوهرش، گويي چنان ريز است كه اصلاً ديده نمي‌شود. چنين همذات‌پنداريها و فاصله‌گذاريها و جابه‌جاييها، بارها و بارها تكرار مي‌شوند.
يكي از داستانهاي جالب كارور، «آرامش» نام دارد. مردي از قواعد مرسوم شكار گوزن عدول كرده؛ چون با شليك تير، گوزني را زده، ولي نتوانسته است به آن نزديك شود و به درد گوزن پايان دهد.
داستان را خود مرد تعريف مي‌كند؛ و او ظاهراً از تأثيري كه بر شنوندگان داستان خود مي‌گذارد بي‌خبر است. مرد ـ از قرار معلوم ـ نه داستانهاي همينگوي را خوانده و نه از خلقيات و طرز فكر افراد محل باخبر است. هر چند، خود او هم بومي همان محل است، و به همين دلايل، نمي‌داند كه چنين اعترافاتي، چه تأثيري بر خود او دارد. ولي از طرفي، هيچ خواننده‌اي، دچار ذره‌اي ترديد نمي‌شود.
آرامشي را كه در عنوان داستان آمده است، سلماني محل ايجاد مي‌كند. او، ديگران را كه خشمگين شده‌اند، به آرامش فرا مي‌خواند. در پايان داستان، كه شبيه به نوعي كداي موسيقي است، راوي كه از صندلي سلماني همه چيز را تماشا كرده است مي‌گويد: همين موقعها بود كه تصميم گرفت همسر خود را ترك كند.
پايان داستان، جنبه اختياري دارد، ولي در واقع، اين‌گونه نيست. ترك كردن همسرش هم، نوعي عدول از قوانين مرسوم است؛ مثل همان قضيه گوزن.
آقاي كارور، از زمان ويليام بليك، مثل هر نويسنده ديگري، موضوع ازدواج برايش وسواس برانگيز است، و او هرگز با مسئله فروپاشي زندگي خانوادگي، به سادگي و راحتي برخورد نمي‌كند.
آرامشي كه به واسطه بي‌طرفي توأم با بخشش سلماني ايجاد مي‌شود، به راوي اجازه انتخاب و تصميم‌گيري مي‌دهد. سلماني از توي آينه به صورت راوي نگاه مي‌كند: «ولي اگر هم سلماني متوجه چيزي شده بود، هيچ اظهار نظري نمي‌كرد.» چنين آرامشي، در جامعه وجود دارد؛ آرامشي كه نبايد آن را كم ارزش شمرد، بلكه بايد از وجود آن، حيرت كرد. هرچند، البته، باعث به وجود آمدن خيانت و آبروريزي هم مي‌شود. اين، شرايط آزادي عمل اخلاقي است.
در داستان «جعبه‌ها»، پيوندهاي يك زن مسن با زندگي سست مي‌شود، و اين قضيه، در تحرك مداوم او، نشان داده مي‌شود: او، هرگز احساس راحتي نمي‌كند.
داستان «هر كسي كه از اين تخت استفاده مي‌كرد»، درباره زوجي است كه نيمه‌هاي شب، با زنگ تلفن از خواب بيدار مي‌شوند، و تمام شب را از نگرانيها و اضطرابهايي صحبت مي‌كنند كه در چنين ساعاتي بر آدم فشار مي‌آورند ولي در روشنايي روز، در ناخودآگاه انسان، پنهان مي‌شوند.

در داستاني به نام «نزديكي»، نويسنده‌اي با همسر سابق خود ملاقات مي‌كند، زن، خشمگين است كه زندگي مشتركش با مرد قرباني شده است تا او بتواند داستانهاي خود را بنويسد؛ و حالا مرد با منتشر كردن تاريك‌ترين بخشهاي زندگي مشتركشان، به موفقيت رسيده است. زن مي‌داند كه همين الانش هم دارد به او مصالح داستاني جديد مي‌دهد؛ حتي با خشم خود. و وقتي داستان را مي‌خوانيم و راوي داستان هم خود نويسنده است، متوجه مي‌شويم كه زن باز هم براي داستان مرد سوژه فراهم كرده است.
در داستانهاي آقاي كارور، طلاق هرگز حرف اول را نمي‌زند. ازدواج از نظر او يك جور دوستي معصومانه است كه بدجوري در برابر آشفتگي و فروپاشي و بدشانسي، آسيب‌پذير است؛ ولي به خودي خود، هميشه پديده ارزشمندي است، و لذتهاي از دست رفته آن را، هميشه، وفادارانه به ياد مي‌آورد. مرد نويسنده وقتي خانه خود را ترك مي‌كند، بچه‌ها را مي‌بيند كه دارند فوتبال بازي مي‌كنند. مي‌گويد: «ولي آنها بچه‌هاي من نيستند، بچه‌هاي او هم نيستند.»
«منودو» درباره مردي است كه به طرز فلاكتباري دچار خيانت همسر شده؛ چون هنوز از غمِ‌ ناشي از خيانت همسر اولش درست و حسابي خلاص نشده كه همسر دومش را هم به دليل خيانت از دست مي‌دهد.
«فيل» داستان كوچك و جالبي است درباره آبرو تعالي. راوي كه نوعي «پيير گوريو»ي حومه‌نشين است توسط همسر سابقش (مادري فقير و حريص)، پسر بي‌عرضه‌ و دختر دست و پا چلفتي‌اش، با دو بچه و يك شوهر بي‌فايده، و برادري كه هميشه خبرهاي بد مي‌آورد، در عذاب است. مرد كه فقير شده است و مدام كار مي‌كند و نگران است، سعي مي‌كند جواب خواسته‌هاي بي‌پايان آنها را بدهد. بعد خواب مي‌بيند كه پدرش مثل يك بچه او را بر روي دوشش گذاشته و دارد با خود مي‌برد. اين تصوير، براي مرد رهايي و خلاصي بزرگي به همراه دارد. مرد به دختر خود فكر مي‌كند: «خدا حفظش كند» و براي پسرش آرزوي خوشبختي مي‌كند؛ و خوشحال است كه پسرش هنوز مادر خود را دارد، و اينكه همسر سابقش («زني كه من او را خيلي دوست داشتم») در يك جايي، هنوز زنده است. مرد سپس شايد مي‌ميرد. بعد او را به جايي مي‌برند كه با سرعتي حيرت‌انگيز كار مي‌كرد. اينكه مرگ او را به اين وضعيت رسانده يا نوعي حس رهايي مرموز و غيرعادي، شعف پايان داستان به طور بارزي حس الهيات گونه دارد.
داستان «كار» درباره چخوف است؛ داستاني با نثري بسيار رسمي كه در آن نشان داده مي‌شود آن مرد محترم، با مرگ، براي خود اعتبار به دست آورده است. وقتي نويسنده‌اي مي‌خواهد ايجاد مقايسه كند به طور كلي نويسنده‌اي نويسنده ديگر را به ياد مي‌آورد. داستانهاي آقاي كارور كه صرفاً موقعيتهاي روايي كه در آنها تصويري بسيار پررنگ مثل يك هولوگرام غوطه مي‌خورد براي من خيلي يادآور داستانهاي چخوف نيست، البته جز اينكه آقاي كارور مثل چخوف در آثار خود شرايطي ايجاد مي‌كند كه طبق آنها بايد داستانش را تفسير كرد.
ريموند كارور نويسنده‌اي نيست كه داستانهايش را بتوان به راحتي خواند. شيوه‌هاي روايتي او اغلب خشك و زمخت است. بعضي وقتها انگار مي‌خواهد حتماً ثابت كند كه آدمهاي بي‌احساس هم احساس دارند. ولي در عين حال كه اين انگيزه آقاي كارور خيلي سخاوتمندانه است، تجربه نگاه كردن به دنيا از ديد شخصيت زمختي مثل راوي داستان (كليساي جامع) بسيار ناخوشايند است.
روندي كه آقاي كارور در داستانهاي خود به كار مي‌برد اين است كه ادراك و بينش ما را تغيير دهد. شايد كاري كه او انجام مي‌دهد را از راه ديگر نتوان انجام داد. و اگر از فاصله كافي نگريسته شود يك مشكل جالب مي‌تواند در ميان چيزهاي زيبا بنشيند.
ريموند كارور مثل شخصيت يكي از داستانهايش عضو طبقه فقراي كارگر بود كه دستمزد خود را به طور كامل دريافت مي‌كرد. او جايي گفت: «من با آنها خيلي همذات‌پنداري مي‌كنم. آنها به من تعلق دارند. من آنها را مي‌شناسم. هرگز نمي‌توانستم در باره آنها ننويسم.»
آقاي كارور در يك خانواده «يقه _ آبي» (كارگر) در وست كاست به دنيا آمد و در 19 سالگي ازدواج كرد. او و همسرش مارمي‌‌آن شغل و شهر محل زندگي خود را تغيير مي‌دادند. كارور در مصاحبه‌اي گفت: «ما هميشه در جست‌وجوي چيز بهتري بوديم. سخت كار مي‌كرديم ولي هرگز به جايي نمي‌رسيديم.»
كارور نگهبان و كارگر كارخانه چوب‌بري بود و همسرش اپراتور تلفن و پيشخدمت. كارور خود مي‌گويد: «ما فقط دنبال جايي بوديم كه من بتوانم بنويسم و همسرم و دو بچه‌مان خوشحال باشند. اين انتظار خيلي زيادي نبود. ولي هرگز به اين خواسته‌مان نرسيديم.»
ازدواج آقاي كارور كه در سال 1977 از هم پاشيد بر بسياري از آثار او تأثير گذاشت. «من در سن خيلي كم ازدواج كردم و همين باعث شد در زندگي عاطفي‌ام حفره خيلي بزرگي ايجاد شود.»
آقاي كارور يك بار در چهل و نه سالگي اعتراف كرد كه ديد بسيار سياهي نسبت به زندگي دارد ولي البته نه به سياهي سابق. «در چند سال اخير نوعي نور يا بهتر بگويم لطف خدا وارد زندگي من شده. من الكلي بودم ولي توانستم الكل را كنار بگذارم. با فرزندانم دوباره رابطه برقرار كردم. يك موقعي بود كه من و همسر سابقم يك لحظه هم نمي‌توانستيم قيافه همديگر را تحمل كنيم، ولي وضع الان خيلي خوب است. (تس) هم كه وارد زندگي‌ام شد. من از روزي كه با او آشنا شدم زندگي‌ام از اين رو به آن رو شد.»

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681378