|
اشاره:
هنر اسلامي مبتني بر معرفتي است كه خود سرشت روحاني دارد؛ معرفتي كه استادان سنتي هنر اسلامي آن را «حكمت» نام نهادهاند1. چون در سنّت اسلامي، با صبغة عرفاني روحانيت آن، خردمندي و روحانيت از هم جداييناپذيرند و وجوه مختلف يك حقيقت به حساب ميآيند، حكمتي كه هنر اسلامي بر آن استوار است چيزي جز جنبة خردمندانة خود روحانيت اسلامي نيست. اين قول مشهور توماس قديس كه «هنر بدون حكمت هيچ نيست» (ars sine scienta nihil)، بيترديد به عيانترين وجهي در مورد هنر اسلامي صدق ميكند. اين هنر بر علمي باطني مبتني است كه به ظواهر اشياء نظر ندارد، بلكه ناظر بر حقيقت دروني آنهاست. هنر اسلامي به مدد اين علم و به واسطة برخورداري از بركت محمدي، حقايق اشياء را كه در «خزاين غيب» قرار دارد در ساحت هستي جسماني متجلّي ميسازد. اگر به سردر بنايي چون مسجد شاه در اصفهان، با آن نقوش هندسي و اسليمي شگفتانگيزش بنگريم، درحاليكه تجلّي جهان معقول را در دنياي اشكال محسوس پيش رو داريم، بر اين حقيقت گواهي ميدهيم. اگر به نواهاي موسيقي سنتي ايراني يا عربي گوش بسپاريم، آن نواي ازلي كه روح را پيش از دوران كوتاه اقامتش در اين جهان خاكي به وجد ميآورد ميشنويم. خصلت فكري انكارناپذير هنر اسلامي محصول نوعي راسيوناليسم نيست، بلكه ثمرة شهود عقليِ نمونههاي مثالي اين جهان خاكي است، شهودي كه به يُمن روحانيت اسلامي و فيضي كه از سنت اسلامي نشئت گرفته و جاري است، امكانپذير گشته است. هنر اسلامي مقلد اشكال ظاهري طبيعت نيست، بلكه اصول اساسي آنها را متجلي ميكند. اين هنر بر پاية علمي استوار است كه نه ثمرة استدلال و نه تجربهگرايي است، بلكه مبتني بر «علم مقدسي» است كه حصول آن صرفاً به واسطة ابزاري كه سنّت در اختيار مينهد، ميسر ميگردد. پس تصادفي نيست كه هر وقت و هر كجا هنر اسلامي به اوج خلاقيت و كمال دست يافته، جريان فكري ـ يا معنوي ـ سنت اسلامي با قدرت و سرزندگي خاصّي حضور داشته است. و برعكس، همين ارتباط عِلّي خود دليلي است براي درك اين مسئله كه چرا هر وقت وجه روحاني اسلام دستخوش زوال شده يا غايب گشته است، از كيفيت هنر اسلامي هم كاسته شده است. دربارة جهان معاصر بايد گفت همانقدر كه روحانيت و تفكّر كه درواقع نيروي حيات هنر اسلامي را تأمين ميكند، مورد غفلت قرار گرفته، به همان اندازه اين هنر نابود شده است. منابع مكتوبي متعلّق به دورههاي خاصي از تاريخ اسلام موجودند كه وجود رابطه ميان معنويت و تفكر اسلامي از يك سو و هنر از سوي ديگر را به اثبات ميرسانند. در موارد متعدد ديگر، سنت شفاهي هيچ اثر مكتوب بيواسطهاي بر جا نگذاشته كه بتوان از بيرون، اين رابطه را به دقت و به تفصيل مورد مطالعه قرار داد. نمونة مورد اول، ايرانِ دورة صفوي است كه يكي از خلاقترين ادوار هنر اسلامي و نيز فلسفه و متافيزيك اسلامي است. اگر نظريه «عالم خيال»2 در آثار حكمايي چون صدرالدين شيرازي3 به دقت بررسي شود، پيوند بين نظريههاي متافيزيكي و كيهانشناختي، و هنر رايج آن عصر شامل مينياتور ـ كه در چند فصل بعد به آن خواهيم پرداخت ـ و نيز شعر، موسيقي و حتي منظرهآرايي landscape architecture آشكار ميگردد4. اين نسبت متضمن حركتي خلاف هنجار طبيعي و معمول نيست، بلكه نمونهاي اتفاقي از يك اصل كلي است كه ادراك اين رابطة اساسي را حتي در موارد ديگري كه در آنها امكان دستيابي به فرمولبنديهاي صريح اصول فكري به كار گرفته شده وجود ندارد، ممكن ميسازد. اگر مراحل يا فصول تازهاي در هنر اسلامي پا به عرصه وجود نهاده است، اين واقعيت در پرتو اين پيوند، مترادف بروز تغييري در معنويت اسلامي نيست، بلكه از تداوم كاربرد اصول سنّتي زنده و پويا در موقعيتها و شرايط متفاوت حكايت ميكند.
براي آنكه رابطة مستقيم ميان هنر و معنويت اسلامي روشنتر شود ميتوانيم به هنرهاي نمايشي توجه كنيم. به دليل سرشت خاص دين اسلام كه بر تنش دراماتيك ميان زمين و آسمان، يا راه و رسم فداكاري و رستگاري قهرمانانه از طريق ميانجيگري الهي مبتني نيست، و نيز به واسطة خصلت غير اسطورهاي آن، هرگز تئاتري مقدس و مذهبي، به گونهاي كه در يونان باستان، هند يا حتي اروپاي مسيحي در قرون وسطا وجود دارد، در اسلام ظهور و توسعه نيافت. اما به ميزاني كه عنصر شعور عاطفي و نمايشي در جهانبيني اسلامي راه يافت و به جنبهاي از روحانيت اسلامي، عمدتاً در تشيع، بدل شد، نوعي تئاتر مذهبي موسوم به تعزيه بهتدريج شكل گرفت و در ايران دورة صفوي و قاجار و مغول، و در هند بعد از دوران سلطة مغولها ساخته و پرداخته شد5. با اين همه، شكلگيري چنين قالب هنري، كه در اسلام از اهميت دست اول برخوردار نيست و حتي هنر مقدسي هم به حساب نميآيد و اگر دقيق باشيم بايد آن را نوعي هنر مذهبي6 بناميم، به هر حال به رابطه ميان معنويت و هنر اسلامي اشاره دارد كه نه تنها در عرصههايي چون خوشنويسي و معماري به تجليات شكوهمندي منتهي ميگردد، بلكه حتي در شاخههاي اختصاصيتر و محدودتري چون تعزيه، كه بازتاب مستقيم حس تراژدي در تشيع است، نمود مييابد. ارتباط معنويت اسلامي با هنر اسلامي را همچنين بايد در نحوة شكلگيري ذهن و روح مسلمانان، از جمله هنرمندان يا صنعتگران، توسط مناسك و شعائر مذهبي اسلام پيدا كرد. نماز كه اوقات روز و شب را تقسيم ميكند و بهطور منظم مانع از سلطة خفقانآور خيالپروري بر روح ميشود، قرابت با طبيعت بكر كه نمونة ازلي مسجد است و مساجد موجود در شهرهاي كوچك و بزرگ صرفاً آن را تقليد ميكنند، ارجاع مكرر قرآن به حقايق مربوط به آخرت و معاد و ناپايداري جهان، تكرار مستمر آيات قرآني كه روح مسلمانان را در قالب مجموعهاي منظم از ديدگاههاي روحاني دوباره شكل ميدهد، تأكيد بر جلال و عظمت پروردگار كه مانع از آن ميشود تا هر نوع اومانيسم پرومتهوار در آن مجال بروز بيابد و عوامل متعدد ديگري كه با نبوغ خاص اسلام مرتبط ميشوند و ذهن و روح مسلمانان را شكل داده و ميدهند، از آن جملهاند. معنويت اسلامي با تعليم و تربيت انسان در قالب «انسان مسلمان» كه در آن واحد بندة خدا و جانشين اوست («عبدالله» و «خليفهالله» به تعبير قرآن) از طريق تلقين برخي ديدگاهها و حذف برخي ديگر در ذهن و روح مردان و زنان مسلماني كه اين هنرها را آفريدهاند، بهطور مستقيم بر هنر اسلامي اثر نهاده است. اگر مسلمان سنتي مجسمههاي غولپيكر ميكلآنژ را خردكننده و كليساهاي به سبك روكوكو را خفقانآور مييابد، به واسطة همين تسليم در برابر پروردگار و ترس از تعظيم نفس در مقابل حضور الهي است كه معنويت اسلامي در روح و ذهن او برانگيخته است. مسئله اين نيست كه هنرمندان مسلمان نميتوانند آثار هنري عظيم يا پرومتهوار خلق كنند، كما اينكه در سالهاي اخير چنين كردهاند و توانايي خود را به خوبي به نمايش گذاشتهاند؛ بلكه اين است كه هيچ مسلماني مادام كه نقش و اثر معنويت بر روح او قوي باشد، دست به چنين كاري نميزند. فقط آنچه از «احد» شرف صدور مييابد، ميتواند به سوي آن هدايت كند. اگر طبيعت بكر محمل ياد خدا يا ذكر است، از آن روست كه خالق آن «صانع الهي» بوده است، چنانكه يكي از اسماء پروردگار همانا «صانع» به معناي سازنده يا صنعتگر است. به همين ترتيب، اگر هنر اسلامي ميتواند محمل ذكر «احد» قرار گيرد، به اين دليل است كه گرچه خالق آن انسان است، اما از نوعي الهام فرافردي و «حكمت» ناشي ميشود كه به «او» بازميگردد. اگر خوش قريحهترين مسلمانان با شنيدن شعر فارسي يا عربي، يا گوش فرا دادن به نواي تلاوت قرآن، يا مشاهدة يك قطعه خوشنويسي عربي ميتوانند جذبهاي معنوي پيدا كنند و به وجد آيند، بدان سبب است كه بين اين هنرهاي مختلف و معنويت اسلامي، پيوندي دروني وجود دارد. حمايت عظيم هنر اسلامي از اشتياق نفس براي وصول به ساحت تجريد، مگر از طريق پيوند باطني ميان اين هنر و معنويت اسلامي ممكن نميشد. اگر براي نشان دادن ارتباط هنر و معنويت اسلامي، به دليل خارجي نياز باشد، آن را ميتوان در نقش حمايتيِ هنر اسلامي در ايجاد «حال» يا حالت روحاني، كه خود موهبتي آسماني است، و در نحوة برخورد آنان كه به باطن معنويت اسلامي نزديكتر هستند با اين هنر و جلوههاي گوناگون آن، پيدا كرد. همين ارتباط به تنهايي كافي است تا استدلالهاي تمام كساني را كه معتقدند هنر اسلامي صرفاً فرآوردة عوامل صوري تاريخي، منتزع از اصول و سرچشمههاي معنوي دين اسلام است.
پينوشتها:
1. ر. ك.: بوركهارت، با مشخصات فوق، ص 196. 2. «خيال» در اينجا معنايي سواي وهم و پندار دارد. 3.اين نظريه توسط كربن و در چند كتاب او از جمله كالبد معنوي و زمين آسماني(SPIRITUAL BODY AND CELESTIAL EARTH)،تخيل خلاق در تصوف ابن عربي(CREATIYE IMAGINATION IN THE SUFISM OF ،IBN’ ARABI) و در باب اسلام ايراني (EN ISLAM IRANIEN) (4 جلد، بهويژه جلدهاي 2 و 4) مورد مطالعه دقيق قرار گرفته است. 4. نيز: ژ. دورينگ، «موسيقي، شعر و هنرهاي بصري در ايران» (MUSIC,POETRY AND THE VISUAL ARTS IN PERSIA) ، در نشريه جهان موسيقي (WORLD OF MUSIC)، دورة چهاردهم، شماره 3، 1982، صفحات 82 ـ 72 و نيز «بُعد خيالي» و هنر ايران (THE “IMAGINAL” DIMENSION AND ART OF IRAN) همانجا، دورة نوزدهم، شماره 3 ـ 4، 1977، صفحات 34 ـ 24. 5. در مورد تعزيه ر.ك.پ. چلكووسكي (گردآورنده). تعزيه: مناسك و نمايش در ايران (TA’ ZIEH: RITUAL AND DRIMA IN IRAN)، نيويورك، 1979. 6. در واقع اين امر همواره مورد مخالفت «علماي» ظاهربينتر شيعه بوده است.
|