خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

از پنجره تعهد

حسین اسرافیلی

 

اشاره:

در آشفته‌بازار شعر، تبليغ شعرهاي بي‌هويت از سوي برخي اشخاص و انجمنها، و تلاش فراوانشان براي پوچي و پوچي‌گرايي در شعر و در نهايت رسيدن به «هيچ» در انديشه و عمل، بريدن از همه ارزشها و گنجينه‌هاي ادب گران‌سنگ فارسي، آن هم در زير پوشش «هنر براي هنر» و جهاني انديشيدن!! و جهاني سرودن! در راستاي كدام آرمان ديني و ملي و فرهنگي‌ست؟ نمي‌دانم. اما آنچه كه هست در بخشي از جوانان مستعد، تأثير اين‌گونه تبليغات، مشاهده مي‌شود و شاهد آثاري هستيم بي‌هويت و بي‌شناسنامه و بي‌هدف و گاه بي‌معني، كه موفق‌ترين اين قبيل آثار، پرداختن به «سكس» و توصيف صحنه‌هاي معاشقه‌هاي شهواني آن هم عريان و بي‌پرده، كه انگار تخت‌خواب شبانه، توسط شاعر، در سر چهار راهها و ميدانها، گسترده‌ مي‌شود تا همة رهگذران با تماشاي آن صحنه، در حظ‌ّ شاعر شريك باشند. ادب نجيب فارسي، امروزه با پرده‌دريهاي متعدد روبه‌روست. به راستي، چه عواملي، «شرم» را از چشمها گرفته و «حيا» را اين چنين به غربت رانده است؟ چه عواملي باعث شده است كه برخي جوانان شاعر! در توصيف هوسها و نمايش آنها در قالب كلمات، مسابقه دهند و در مجامع، بدون احساس شرم، با آب و تاب فراوان و احساسات رمانتيك كاذب بخوانند و معاشقه‌هاي شخصي و پنهاني را، عمومي بنمايانند؟ آيا دوري از اخلاق و معنويت، دوري از آموزه‌هاي ديني، تا اين حد مي‌تواند شرم را فرو ريزد؟ و اخلاق را تا اين درجه به انحطاط بكشد؟
سرايندگان اين قبيل آثار با سازندگان فيلمهاي مستهجن، چه تفاوتي دارند؟ مگر نه اين است كه هر دو در توجيه رفتاري خود، هنر و هنرمندي را دستماية فعاليتهاي غير اخلاقي خود عنوان مي‌كنند!؟
در چنين آشفته‌بازاري كه مرزهاي شرم و حيا و غيرت و عفت عمومي و تعهد و اخلاق و ايمان‌مداري، با بي‌بند و باري و هوس‌بازي، فرو مي‌ريزد، خلأ بسياري از ارزشها خود را نشان مي‌دهد و تازه انسان متوجه معنويت موجود در آثار بسياري از شاعران و هنرمندان مسلمان مي‌شود در روزگاري كه شعرهاي بي‌هوي‍ّت و انديشه‌ستيز توسط دستهاي پيدا و پنهان، تبليغ مي‌شود، چرا شاعران مؤمن و متعهد بايد در غربت بمانند و زيبايي آثارشان چهره ننمايد. شاعراني كه تمام تلاش و هم‍ّت‌شان در طول ساليان دراز، براي حفظ ارزشها و انديشه‌هاي متعهدانه و پاسداشت آرمانهاي متعالي انساني و اسلامي بوده و اهداف بزرگ ديني و‌آموزه‌هاي آييني و بزرگداشت حماسه‌ها و ايثارها و جانبازيهاي فرزندان غيرتمند اين سرزمين در بيت بيت سروده‌هايشان پيداست، چرا پديدآورندگان اين آثار ارزشمند، فراموش مي‌شوند؟
آيا كساني كه در بحثهاي متعدد بحران شعر و بحران مخاطب و بحران... را مطرح مي‌كنند به ريشه‌يابي اين بحرانها پرداخته‌اند؟ من فكر مي‌كنم ريشة همة اين بحرانها، بحران بي‌هويتي و سرگرداني است بحران شعر جوانهايي كه توسط دستهاي پيدا و پنهان دشمن، از ريشه اصلي يعني گنجينة ادب فارسي و معنويت و آموزه‌هاي ديني بريده شده‌اند و به دنبال شاعران خودباخته، چشم به دروازه‌هاي غرب دوخته و به تقليد از آنان، به توصيف هوس مي‌پردازند و با بحثهاي بي‌فايده، شعر سنتي، شعر نو، شعر گفتار، شعر مدرن، شعر موج، شعر پست‌مدرن و.... دهها عنوان جعلي و بيگانه با عرف و فرهنگ و معيار و انديشه و تفكر اصيل اين سرزمين، در آرزوي جهاني شدن و جهاني سرودن، پاي در باتلاقهاي بلعنده مي‌گذارند.
در اين نوشتار، تلاش كردم آثار يكي از چهره‌هاي متعهد شعر انقلاب را، نگاهي دوباره بيندازم و مخاطبان خود را نيز در اين سير و گشت همراه ببرم با ذكر اين نكته كه هيچ اثري و مجموعه شعري خالي از ضعف نيست و به قول صائب تبريزي:

چشم باريك‌بين اگر باشد
قدح آفتاب، مو دارد

اما برخي برجستگيها در مجموعه‌هاي شعر، آن آثار را ماندگار ساخته است و راز ماندگاري آثار بزرگان نيز در وجود همين برجستگيها و انديشه‌ها و تعهدهاست وگرنه در مولوي و... نيز مي‌توان به چشم باريك‌بيني، نظر انداخت و مو را از قدح آنان بيرون كشيد و يا فروغ فرخزاد را در آثار پيش از «تولد ديگر»ش ديد و محكومش كرد و غيره...
باري، استاد حميد سبزواري، براي جماعت شعر و اهل هنر چهره‌اي كاملاً شناخته‌شده است كه «تعهد و مسئوليت» را در آثار ايشان به تماشا مي‌نشينيم كه احساس تعهد، بخشي از هويت شعر و شاعر است. يعني همان چيزي كه بسياري از مدعيان امروزي فاقد آن هستند و مخاطبانشان، از اين خلاء رنج مي‌برند و اي‌بسا به خاطر همين هم هست كه به انكار تعهد و مسئوليت در شعر مي‌پردازند و اعلام مي‌كنند كه «شعر نبايد ويژگي‌ پيامبرانه داشته باشد.»
آيا شاعران بزرگ اين سرزمين كه با عنوان «حكيم» براي ما و همة نسلها شناخته و شناسانده شده‌اند و بر قلة ادب پارسي پرچم افراشته‌اند، دليل جاودانگي و راز ماندگاري‌شان در طول ساليان و قرنهاي متوالي، پرهيز از تعهد و مسئوليت بوده است؟ آيا مولوي كه مثنوي‌اش پرفروش‌ترين كتاب سال در امريكا مي‌شود، به خاطر پرداختن به سكس است؟ آيا ترجمه آثار فردوسي و حافظ به چندين زبان خارجي و نشر آن در ميليونها نسخه، به دليل بريدن از هويت اصيل و در راستاي اهداف و سليقه غربيان سرودن است؟ يا برعكس، پرداختن به هويت ايراني و اسلامي و ارتباط تنگاتنگ با آرمانها و انديشه‌هاي اين مرز و بوم است؟
حميد سبزواري در سروده‌هاي پيش از انقلاب خود، كه در مجموعه مستقلي با عنوان «سرود درد» و در تاريخ 1367 توسط انتشارات مؤسسه كيهان چاپ شده، با توجه به آثار برخي از شاعران ‌آن روزگار، كه چشم بر بسياري از حقايق بسته بودند و به مدح و مداحي بسيار كسان صاحب دولت و امكانات مي‌پرداختند، در شعري با عنوان «فريب خويشتن» و با طنزي گزنده، به استهزاء صاحبان آن شعرها مي‌پردازد:

بعد از اين ما هم پي شهرت سخن خواهيم گفت
زاغ را طاووس و خس را نسترن خواهيم گفت
يا چنان نو دولتان، هر سو به دعوي خاسته
هر عنان‌بگسسته را سن‍ّت‌شكن خواهيم گفت
غافل از رسم ادب، لاف هنر خواهيم زد
مردم صاحب‌هنر را لاف‌زن خواهيم گفت

نگاهي به مجموعه «سرود درد» نشان مي‌دهد كه سراينده، تلاش براي آوردن تعابير و تصاوير تازه را در شعرهاي اين دفتر، داشته و وجود چندين چهار‌پاره يا دوبيتي پيوسته مبين اين مطلب است. چرا كه اصولاً، چهارپاره‌ها، پل ميان آثار كلاسيك و نو است و برخي از شاعران در اين زمينه موفقيتهايي را به دست آورده بودند و ضمن رعايت اصول شعر كلاسيك، به تازگي تصوير و زبان و بيان در اين قالب توجه بيشتري مي‌كردند:

اي كدامين ره، ازين جمله طريق
راه بيرون شدن از دامگه است
توشه ني، راحله ني، مقصد ني
ماندم از پاي، خدا اين چه ره ا‌ست

و يا اين دو بند از شعر «اسير رنگ»:

كيستم، كودكي زود‌پيوند
باخته دلي به رنگ و فسانه
گشته سرگرم بازيچه‌اي چند
وز حقيقت نجسته نشانه

***
كيستم، موج در هم شكسته
مست و شوريده و ناشكيبا
كوفته سر به ديوار ساحل
خورده سيلي فراوان ز خارا

و اين نگاه نو و تلاش براي آوردن بيان تازه، نه در چهارپاره، كه در غزل نيز خود را مي‌نماياند و در عين حال مضمون شعر نيز ريشه در تعهد شاعر نسبت به اتفاقات عصر خود دارد:

كجاست برق حيات ستارگان امشب
كه مرگ سايه فكنده‌ست بر جهان امشب
كجاست اختر شبگرد تا بيفروزد
چراغ پرده‌نشينان كهكشان امشب
زمانة خفته به تابوت شامگاه، مگر
كه از حيات نمانده به جا، نشان امشب
سپيده سر نزد از بام قيرگون افق
خدا نكرده مگر هست جاودان امشب

در شعرهاي پيش از انقلاب حميد سبزواري، نگاه منتقدانه و اعتراض ايشان و اندوهش از اوضاع و احوال آن روزگار در بيت بيت سروده‌ها، نمايان است:

چمن بي‌رنگ و گلشن بي‌فروغ است
كه مي‌گويد بهار آمد؟، دروغ است

و در خطاب به دادگستر بزرگ جهان نيز، پريشاني و استبداد حاكم بر روزگار، مد نظر اوست:

اي پرتو آزادي، اي ماية آبادي
اي بارقة شادي، از شرق نمايان شو
از ظلمت استبداد جانم به ستوه آمد
اي جان جهان، اي عدل، زي پيكر ايران شو

و يا ابيات فراوان در سروده‌هاي ايشان كه هم از صلابت و استحكام برخوردارند و هم از تعهد و مسئوليت سرشار:

بيهوده قفس را مگشاييد، پري نيست
بشكسته پرم، قدرت سير و سفري نيست
بگذار كه چون شمع شب‌افروز بسوزم
كز اين شب ديجور، نشان سحري نيست

***
سر منه بر پاي نامردان، مكاه از مردمي
رايگان از كف مده، اين پربها كالاي خويش

و اين شعرها در روزگاري سروده شده است كه بسياري، شاه را سايه خدا و در ترانه‌ها او را «رسول بزرگ رستاخيز»‍ مي‌‌ناميدند و مي‌ستودند ام‍ّا حميد سبزواري، حتي اين شعر را نيز در بازگويي روزگار خفقان و استبداد آن ايام، كافي نمي‌داند و با اينكه فريادش بلند است ام‍ّا خود را «م‍ُهر بر دهن» معرفي مي‌كند:

مگو مگو كه چرا م‍ُهر بر زبان دارم
ببين كه در بر صي‍ّاد، آشيان دارم
نفس ز بيم قفس برنياورم، ورنه
هزار شكوه ز تاراج گلستان دارم

حميد سبزواري در روزگاري كه اكثر شاعران يا در ستايش شاه سخن مي‌گفتند و يا زبان در كام كشيده بودند و به موضوعاتي مي‌پرداختند كه خشم در بار را بر نينگيزاند، از رهايي انسان و استبداد حاكم بر جامعه سخن مي‌گفت و خود در آثارش به اين موضوع اشاره دارد:

به دوراني كه پنهان بود راز دل ز گوش دل
سخن‌سازي كه بي‌پروا سخن مي‌گفت من بودم
شرف پامال شهوت بود و دين، دكان دلالان
وز آن بازيگريها خسته‌دل، آزرده‌تن بودم

حميد، كساني را كه سر ناسازگاري با انقلاب داشتند و نتوانستند، پا به پاي انقلاب، حركت كنند و در برخي انجمنها حضور پيدا مي‌كردند و براي آنكه رونق روشنفكري‌شان از سك‍ّه نيفتد، طوماري امضاء مي‌كردند و شعري مي‌سرودند و طلبكار انقلاب بودند، مورد خطاب قرار مي‌دهد كه:

فتنه به يك سو گذار، همرهي آغاز كن
وين گره بسته از كار وطن باز كن
از پس چندين سره، فرصت بحث آمده
تن به خموشي مده، وز سخن اعجاز كن
از دم جان‌بخش پير زاد‌ره عشق گير
خوشه‌اي از خرمنش، توشة پرواز كن

در هنگامه خونين تهاجم دشمن به شهرها و مرزها، و اشغال بخشهايي از خاك وطن، سربازان بدون اونيفرم صدام نيز در داخل كشور به بمب‌گذاري در اماكن و مراكز و كشتار مسؤلان نظام دست مي‌زدند تا دشمن متجاوز را ياري رسانند و پشت جبهه را ناامن كنند و اگرچه موفق نشدند ولي براي خود دستمايه‌اي فراهم كردند تا به عراق و آغوش صدام پناه ببرند و در كنار سربازان عراق، وطن را آماج تهاجم خود قرار دهند و در اين ميان چه عزيزان بزرگوار با دست آنان در حزب جمهوري اسلامي و دفتر نخست‌وزيري و در كوچه و بازار به شهادت رسيدند و حميد سبزواري، اين شهيدان را نيز در شعر ياد مي‌كند و بر‌ آنان چكامه مي‌سرايد:

اي مجاهد شهيد مطهر
مرتضي را چون آيينه مظهر
بشكند دست آن كس كه بر كند
زين چمن آن درخت تناور

و از شهادت رجايي و باهنر سخن مي‌گويد:

هر دم از اين رهگذار، رهگذري مي‌رود
در پي مردان مرد پي‌سپري مي‌رود
عرصه نگردد تهي گرچه ز همسنگران
گه جگري مي‌درد گاه سري مي‌رود
راه رجا بسته نيست گرچه رجايي برفت
ريشه به جا باد اگر برگ و بري مي‌رود
بي‌هنران را بگو گنج هنر زآن ماست
گرچه ز ملك هنر با‌هنري مي‌رود

شهيدان، در شعر حميد سبزواري جايگاه ويژه‌اي دارند و (در بيت) بيت سروده‌هاي ايشان، حضور شهيدان، خود را مي‌نماياند چرا كه شهيدان را ادامه دهنده نهضت عاشورا و شهادت را در راستاي اهداف آن مي‌داند:

از خون شقايقها خونين شده دامنها
وقت است بيفشانيم خونابه ز مژگانها
چون لاله به دل صد داغ از درد وطن دارم
داغ سر و تن دارم كافتاده به بستانها
گر شوق حرم باشد، پرواي حرامي نيست
نقش قدم صدق است بر ريگ بيابانها
بر دفتر عاشورا اينك ورقي ديگر
تا از پي ما خوانند اين قصه به دورانها

شهيدان دفتر حزب جمهوري اسلامي، شهيد بهشتي و هفتاد و دو تن از ياران امام كه با بمب‌گذاري منافقين، به لقاء دوست رفتند، نيز بلي‌گويان پيمان الست هستند و حميد سبزواري، در بيتهاي زيادي از سروده‌هايش از آنان ياد مي‌كند:

اسلام جانش بود و جانانش خميني
تا ملك جان جويد، پي جانان خود رفت
سردار جمهوري اسلامي به خون خفت
يعني بهشتي بر سر پيمان خود رفت
آزاد‌مردان چون ز جان پيمان سپردند
ماندند بر پيمان خود تا جان سپردند
پروانگان را در طلب پرواي جان نيست
هر كس ز جان پروا كند از عاشقان نيست

حميد سبزواري كه سالها و پيش از پيروزي انقلاب در مناجات و راز و نيازش با خالق يكتا سروده بود:

الهي غمي سينه‌سوزم عطا كن
دلم را بسوزان و دردم دوا كن
بيفكن شراري به كاشانة دل
كه روشن كند پرتوش خانة دل
چنان كن كه تا آشناي تو گردم
رضاي تو جويم، فداي تو گردم
مباد آنكه دارا و قيصر شناسم
به غير از تو، داراي ديگر شناسم

و همچنين در شعرهاي ديگر خود، گفته بود:

گر شود روزي مرا مرغ دل آزاد از قفس
شكر آزادي گزارم، چون كنم ياد از قفس
زندگي زندان تن گرديد و تن زندان دل
در دو زندان گشت زنداني دلم، داد از قفس

بعد از پيروزي انقلاب كه نخستين هديه‌اش، آزادي بود، سبزواري پاس عهد و پيمان نگه داشت و براي آزادي و آزادي‌آفرينان و شهيدان سربلندي كه براي پيروزي انقلاب به خون خفته‌ند، شعر سرود و پاسداري از انقلاب و پاسداشت اهداف و آرمانهاي اين نهضت شكوهمند حسيني را وظيفه خود دانست و چكامه‌ها سرود.
هنوز سروده‌هاي سبزواري در رثاي شهيدان كه با آهنگسازي آهنگسازان بزرگوار و با صداي خوانندگان ارجمند به صورت سرود اجرا مي‌شد و از تأثيرگذارترين سرودها بوده از ياد و خاطرة ما محو نشده و نخواهد شد كه اين سرودها، ريشه در باورها و اعتقادات اين مل‍ّت رشيد دارد.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718519