خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

زواره

مریم دلباری

 

اشاره:

روي صندلي چرخ‌دار نشسته است. نگاه مي‌كند به كفشهاي ورزشي كه از زمين كنده و دوباره روي زمين مي‌كوبد. نگاهي به جلوي پيراهنش مي‌اندازد. جمعيت هجوم مي‌آورد و چرخهاي صندلي به عقب و جلو مي‌رود. گردن كج كرده و نگاه مي‌كند به ننه كه دستهايش را روي بشكه مقابلش تكيه داده، كمرش خم شده و بادي كه از رو‌به‌رو مي‌وزد، توي آستين گشاد و عبايش بازي مي‌كند. چشمش كه به بشكه خيره مانده تر مي‌شود حرف ننه يادش مي‌آيد:
ـ خوش به حال زار محمد. پسرش خيلي دلسوزه. مي‌خاد تو مسابقه دو اول بشه، ‌بلكه ننه‌شو ببره كربلا. خدا خيرشون بده! عجب جايزه‌اي نهادند، كاشكي…
مژه نزد. نگاه كرد به ننه كه حرفش را خورده بود. توي دلش آرزو كرد كاش اول مي‌شد. ننه رو مي‌فرستاد كربلا. هر روز نرمش مي‌كرد. مي‌دويد از خانه تا نانوايي، از آنجا تا تانكر آب شيرين، بعد هم با دو بشكة پر برمي‌گشت. به ننه‌اش گفته بود:
ـ اگه اول بشم، سليمه پر در مي‌ياره، جلو فاطي سياه و در و همسايه قيافه مي‌گيره، مي‌گه نامزدم قهرمان شده. تو هم مي‌ري زيارت، فقط برام دعا كن!
ننه «و ان يكاد» خواند. سرش را چرخاند، دور تا دور صورتش و فوت كرد.
ـ يك متر پارچه نذر علم ابوالفضل، شب هفتم محرم.
دوباره نگاهش را مي‌گرداند طرف بشكه.
صبح كه تو حياط مي‌دويد، ننه مي‌گفت: «آب شيرين تموم كرديم. بدو بشكه‌ها رو پر كن بيار، بچه‌ها تشنشونه.»
برگهاي پيچك را ديد پلاسيده از شاخه آويزان شده، رطب نخل برهي تو زمين ترك‌دار باغچه، خشكيده بود. بوي شرجي مي‌آمد. پيراهن به تنش چسبيده بود. بشكه‌ها را برداشت و دويد تا سر خيابان. مردم مثل مور و ملخ دور تانكر آب جمع شده بودند. جاي سوزن انداختن نبود. همه جا شلوغ، همه بشكه به دست، غرولند‌كنان، صداي زني را شنيد، شكمش از زير چادر برآمده بود.
ـ چند روزه آب شيرين نياوردن، تو اي گرما هلاك شديم…
همهمة مردم، صداي شكستن شيشه‌ها، شليك گلوله و ديگر هيچ به خاطر نداشت، فقط خودش را روي صندلي چرخ‌دار ديده بود. هر چه تقلا كرد تا دستش يا پايش را تكان دهد، فايده نداشت. از گردن احساس درد مي‌كرد. ننه دوباره نگاهش مي‌كند. نفسش را پر صدا رها مي‌كند و صدايش مي‌لرزد.
ـ اُف، دلم پكيد بسكه ايطو نگام كردي. دردت به جونم عباس، پدرمي، مادرمي، قربون او گردنت كه فشنگ توش گير كرده. مي‌دونم دلت مي‌خاد با اينا بدوي، خو براي همي آوردمت!
چشمهايش را روي هم مي‌فشرد. مشت گره‌زده‌اش را مي‌كوبد به سينه:
مي‌دونم تو فكر سليمه‌اي!
مي‌تركد: «خدا…خدا…»
سر ننه را روي شانه‌اش حس مي‌كند. هق هق‌اش را مي‌شنود و دست لرزاني كه روي گردن خميده‌اش كشيده مي‌شود. لكه قهوه‌اي زير چشمش را مي‌بيند،‌ خيس شده، صداي شليك تپانچه و پرچم سرخي پايين مي‌آيد. جيغ و داد تماشاگران. شروع مسابقه. رگ گردنش تند شده. كفشهاي ورزشي از مقابلش مي‌گذرد. صداي تند تند نفسها را مي‌شنود. ننه با دو دست شانه‌اش را تكان مي‌دهد:
ـ يا الله يه كاري بكن، تو بايد بدوي، به خاطر من، مي‌خام برم زيارت،‌ نگذار تا آخر عمر روي اي جا مانده بشيني.
محكم مي‌كوبد روي دسته صندلي. عباس سر تكان مي‌دهد. با صداي رگه‌داري مي‌گويد: «نـَ…‍ه»
ـ چرا، مي‌توني!… به خاطر سليمه. لااقل چرخشو تكون بده. برو جلو… ها ننه، بگو يا علي… دستتو تكون بده، برو تا اون خط سفيده… ها ننه، يا الله، بگو يا علي…
دندان بالايي روي لبش فشار مي‌آورد. دستة صندلي را ميان پنجه‌هايش مي‌فشرد. چشمانش ريز شده، نفسش به شماره مي‌افتد. عرق از پيشاني‌اش جوشيده، داد مي‌كشد: «آي»
روي صندلي رها مي‌شود. لحظه‌اي بعد، نگاهش را مي‌چرخاند. ننه را كج مي‌بيند، حالا از پشت طناب دور زمين گذشته، بشكه آب دستش بود و مي‌دود. جاي پاي دونده‌ها آب مي‌ريزد. حالا به خط پايان رسيده، عباي سرش روي زمين كشيده شده. چند مرد به طرفش مي‌روند: «هي خانم كجا… برو بيرون…»
ولي او بي‌اعتنا مي‌دود. كل مي‌زند: «عباس مو قهرمان شد… اول شد. مونو برد كربلا. بوي كربلا مي‌ياد، زيارت كردم… به خدا زيارت كردم!»
گردن از صندلي بلند مي‌كند. سياهي چشمش بي‌قرار است. فقط دهان ننه را مي‌بيند كه باز و بسته مي‌شود. انگار حرف مي‌زند...

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681497