خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

دوشیزه

امیل زولا / ترجمه:محمود گودرزی

 

اشاره:

آهنگر، مردي سرو قامت بود و از همه محل بلندبالاتر. شانه‌هايش گره خورده و صورت و بازوانش تيره از شراره‌هاي كوره و سياه از غبار چكشها بود. داخل چهار گوشه سر و زير انبوه زلفهاي درهم پيوسته‌اش، چشمان درشت و آبي رنگ كودكانه و روشني داشت همچو فولاد. چانه پهنش با خنده تكان مي‌خورد. صداي نفسش همچون دم و بازدم، و س‍ُرور هيولايي دستگاه دميدن‌ِ آهنگري‌اش خرناس‌وار بود. هر بار كه بازوانش را بلند مي‌كرد با حركتي حاكي از قدرتي تمكين‌يافته ـ حركتي كه به واسطه كار با سندان، عادتش شده بود ـ‌ «دوشيزه» را بالا مي‌برد، دوشيزه، نام پتك دوازده كيلويي‌اش بود، دختركي هراس‌‌انگيز كه مي‌توانست به تنهايي از ورنون1 تا روان2 را به رقص درآورد. به نظر مي‌رسيد كه آهنگر، پنجاه سال عمر گرانبارش را آسان‌تر و چابك‌تر از «دوشيزه» بر خود حمل مي‌كرد.
يك سال تمام، دوره نقاهتم را در خانه آهنگر سپري كردم. دل و عقل و هوشم را باخته و راه سفر پيش گرفته بودم. جلوتر از خود مي‌رفتم و خويشتن را مي‌جستم. گوشه اسايش و كنج تلاشي را كه بتوانم در آن مردانگي‌ام را بازيابم. و بدين‌سان، يك شب در راه و پس از گذر از روستا، آن كورة آهنگري را ديدم كه از همه به دور و از شعله پرنور بر سر چهار راه گذر3 واقع بود. چنان مي‌درخشيد كه از لاي در كاملا‌ً باز، چهار راه را شعله‌ور مي‌ساخت و از پرتوي آن سپيدارهايي كه روبه‌رو در امتداد جويبار صف كشيده بودند، مثل مشعل مي‌سوختند.
در دوردست، ميان لطافت آفتاب غروب، نواخت موزون ضربات چكش، همچون همهمه تاختن هنگي از فولاد كه نزديك و نزديك‌تر مي‌شود، تا نيم فرسنگي به گوش مي‌رسيد. سپس، آنجا، در آستانه در گشوده و در روشنايي و ميان شلوغي و تكانهاي ناشي از خروشيدن تندر، بر جاي ميخكوب شدم. از ديدن چنين كار و از تماشاي آن دستهاي مردانه كه ميله‌هاي تفته را تاب مي‌داد و پهن مي‌كرد مسرور بودم و آرامش خود را بازيافته مي‌ديدم.
نخستين بار آهنگر را در آن شب پاييزي ديدم. به تيغه گاوآهني، شكل و حالت مي‌داد. پيراهنش باز بود و سينه ستبرش را به نمايش مي‌گذاشت. همانجا كه پهلوها با هر نفس بر تنه پولادينش نشاني مي‌گذاشت. آهنگر به پشت خم مي‌شد، خيز برمي‌داشت و چكش را فرو مي‌كوفت. و اين كار را بي‌وقفه و با نوسان نرم و پيوسته بدن و فشار بي‌گذشت عضلاتش انجام مي‌داد. چكش در دايره‌اي يكنواخت چرخ مي‌‌زد، جرقه‌ةايي همراه خود مي‌برد و برقي به جا مي‌گذاشت. آهنگر بدينسان با دو دست «دوشيزه» را به حركت درمي‌آورد. در اين بين، پسرش، جواني بيست ساله، آهن تفته را با نوك انبر گرفته، به نوبه خود بر آن ضربه‌هايي خاموش و بي‌صدا مي‌نواخت كه رقص رخشان دخترك هراس‌انگيز‌ِ پيرمرد را فرو مي‌نشاند، تق تق ـ تق تق، گويي بانگ بم مادري بود كه نخستين كلمات بريده كودك خود را تشويق و ترغيب مي‌كند.
«دوشيزه» همچنان در رقص، پولكهاي لباسش را تكان مي‌داد و هر بار كه از روي سندان به هوا برمي‌خاست، با پاشنه‌هايش بر آن اثري مي‌نهاد و بدان شكل مي‌داد. لمعه‌اي خون‌آلود تا روي زمين روان مي‌شد و تيغه برجسته بيني دو كارگر را برمي‌‌افروخت و سايه‌هايشان در گوشه كنارهاي تاريك و ناپيداي آهنگري كش مي‌آمد ودراز مي‌شد.
اندك‌اندك آتش رنگ باخت و آهنگر باز ايستاد. سيه فام و قائم، به دسته چكش تكيه داده بود و حتي پيشاني غرق در عرقش را پاك نمي‌كرد. طنين نفس زدن پهلوهايش را مي‌شنيدم كه هنوز در تلاطم و جنبش بود و از ميان غرش دستگاه دميدن كه پسر به آهستگي بيرون مي كشيد، به گوش مي‌رسيد. شبها را در خانه آهنگر صبح مي‌كردم و ديگر آهنگ رفتن نداشتم. اتاقي خالي از سكنه در بالاي آهنگري‌اش داشت و از من خواست آنجا بمانم، من هم پذيرفتم.
سحرگاهان از ساعت پنج به بعد، ياور ميزبانم در كار او بودم. يا قهقهة خانة سراپا خنده كه تا شامگاهان از شوق و سرور بي‌حد در تكاپو بود، از خواب برمي‌خواستم. چكشها، پايين، مشغول پايكوبي و دست‌افشاني بودند. تو گفتي كه «دوشيزه»، با كوفتن بر سقف مرا از تخت بيرون افكند و تن ‌آسانم خواند. سر تا پاي آن حجره محقر با جامه‌دان بلند و ميز چوبي‌اش كه از چوب سفيد بود و با دو صندلي آن، ترق ترق صدا مي‌كرد و مرا به تعجيل فرا مي‌خواند. ناگزير به پايين رفتن مي‌شدم. آنجا، كوره را از پيش باز سرخ و تفته مي‌يافتم. دستگاه دميدن خرخر مي‌كرد از زغالپاره، زبانه‌اي آبي و صورتي رنگ بالا مي‌‌رفت، گويي ستاره‌اي دوار در ميانش، آنجا كه جولانگه باد بود، پرتوافشاني مي‌كرد. با اين وجود، آهنگر كار روزانه را تدارك مي‌ديد. آهن‌پاره‌ها را در گوشه كنار جابه‌جا مي‌كرد، گاوآهنها را واژگون نموده، چرخها را مي‌آزمود. وقتي مرا مي‌ديد، دست به كمر مي‌زد و اين مرد بزرگوار نيشش تا بناگوش به خنده باز مي‌شد. از اينكه مي‌ديد در اين ساعت به ناچار از تخت بيرون آمده‌ام، لذت مي‌برد. به گمانم براي به صدا درآوردن زنگ بيداري بود كه آهنگر بامدادان با آواي سهمگين چكشهايش تق وتق ضربه مي‌زد. دستهاي بزرگش را بر روي شانه‌هايم مي‌نهاد و انگار كه مي‌خواست با كودكي سخن بگويد خم مي‌شد و مي‌گفت از وقتيكه بين آهن پاره‌هايش زندگي مي‌كنم حال و احوالم بهتر شده است. هر روز بر پشت گاري واژگون‌شده‌اي شراب سفيد مي‌نوشيديم. بعد، بيشتر روز را در آهنگري مي‌گذراندم. به خصوص، زمستان وقتي‌كه هوا باراني بود همه اوقاتم را آنجا سپري كردم.
كم‌كم به اين كار علاقه پيدا مي‌كردم. اين كشمكش مداوم ميان آهنگر و پاره‌آهنهاي دست نخورده‌اي كه مطابق خواسته‌اش به آنها شكل و صورت مي‌داد، همچون نمايشي توانا از شادي و غم در تماشاخانه، شيفته‌ام مي‌كرد. فلز را از كوره تا سندان پي مي‌‌گرفتم و پيوسته با ديدنش كه با پايمردي پيروزمند اين مرد كارگر، به سان موم نرم، خم، پهن و لوله مي‌شد، شگفت‌زده مي‌شدم. هنگامي كه كار گاوآهن به اتمام مي‌رسيد، مقابلش روي زانو مي‌نشستم و ناتوان از بازشناسي طرح ابتدايي شب گذشته، قطعات را وارسي مي‌كردم و در رويا به نظرم مي‌آمد كه دستهايي پر از زور خداداد آنها را گرفته و بدون ياري آتش به آنها هيئت داده بود. گاه در انديشه دختري كه پيشترها از بام تا شام برابر پنجره‌ام ديده بودم كه با دستان ظريف خود رشته‌هاي قلع را تاب مي‌داد و به كمك نخي ابريشمي بر آنها بنفشه‌هاي مصنوعي گره مي‌زد، لبخندي بر لبانم نقش مي‌بست. آهنگر هيچگاه شكوه نمي‌كرد. او را ديده‌ام كه پس از كوفتن آهن در طول روزهاي كاري چهارده ساعته،از ته دل بخندد و از روي رضايت بازوانش را مالش دهد. هرگز افسرده و خسته نبود. اگر خانه سرش آوارمي‌شد روي شانه نگهش مي‌‌داشت. زمستان مي‌گفت كه داخل آهنگري‌اش هوا دلپذير است. تابستان، در را سراسر باز مي‌كرد تا رايحه سبزه‌ها وارد شود. با فرا رسيدن تابستان، مقابل در، كنارش مي‌نشستم. بدنهايمان تا نيمه ديده مي‌شد. و از آنجا همه پهنا و گستردگي دره را مي‌ديديم. فرش گسترده زمين شخم‌زده، زميني كه تا افق كشيده و در ياسهاي نوراني به تلألو آفتاب غروب محو مي‌شد، او را سرمست از خوشبختي مي‌كرد.
و آهنگر اغلب به شوخي و بذله‌گويي مي‌پرداخت. مي‌گفت كه زمينها همه مال او است چه، بيش از دو قرن بود كه آهنگري او گاوآهنهاي همه اهل محل را تأمين مي‌كرد. و از اين بابت به خود مي‌باليد. هيج خرمني بي او نمو نمي‌كرد و نمي‌رسيد. اگر دشت در بهار، سبز و در پاييز زرد بود، اين حرير بوقلمون از بركت وجود او بود. آهنگر برداشت محصول را مثل دختران خود دوست مي‌داشت، شيفته روزهاي آفتابي بود و مشتهايش را به سوي ابرهاي آبستن از تگرگي كه فرو مي‌پاشيد، نشانه مي‌رفت. اغلب در دور دست قطعه‌اي زمين را نشانم مي‌داد كه از پشت كتش كوچكتر به چشم مي‌‌آمد و برايم نقل مي‌كرد كه در فلان سال براي آن زمين چهارگوش يونجه يا چاودار گاوآهني ساخته بود. در فصل شخم، گاه چكشهايش را زمين مي‌گذاشت، مي‌آمد لب جاده، دستش را حايل چشمانش مي‌كرد و به تماشا مي‌ايستاد. قبيله گاوآهنهايش را مي‌نگريست كه در خاك دندان فرو مي‌بردند و چپ و راست و روبرو شيارهايي حك مي‌كردند. دره مملو از گاوآهن بود. وقتيكه خيشهاي بسته به چهارپايان را مي‌ديدي كه آهسته پيش مي‌رفتند، تو گفتي كه هنگي از سربازان بودند كه راه مي‌سپردند. تيغه‌هاي گاوآهن در نور خورشيد مي‌درخشيد و پرتوهايي سيم فام از آن منعكس مي‌شد. و آهنگر بازوانش را بالا مي‌برد، برايم مي‌‌‌خواند و بانگ مي‌زد كه بروم «شاهكار» گاوآهنها را به نظاره بنشينم. همه اين آهن پاره‌ها كه زير پايم ‌آهنگين و پرطنين به صدا درمي‌آمدند، فولاد در خونم مي‌چكاندند. و اين برايم سودمندتر از داروهاي داروخانه بود. به اين شلوغي خو كرده بودم، نياز به شنيدن نواي چكشها داشتم تا زنده بودنم را حس كنم. در اتاقي كه بواسطه خر و پف دستگاه دميدن در جوش و خروش بود، عقل و شعور ناچيز خود را بازيافته بودم. تق تق ـ تق تق، انگار كه در اين نوا آونگ طربناكي كه ساعات كارم را تنظيم مي‌كرد، نهفته بود، در گرماگرم كار، زماني‌كه خشم بر آهنگر چيره مي‌شد، صداي له شدن آهن تفته را زير جهشهاي پتكهاي اهريمني مي‌شنيدم و در مچهايم تب سوزنده‌اي احساس مي‌كردم و مي‌خواستم دنيا را با يك ضربت قلم صاف كنم. بعد، پس از اينكه آهنگري در سكوت فرو مي‌رفت، همه چيز در سرم خاموش مي‌شد. پايين مي‌رفتم و با ديدن آهن مقهوري كه از آن هنوز دود برمي‌خاست، از حرفه خود احساس شرم مي‌كردم.
آه كه او را گهگاه در نيمروزهاي پرالتهاب، چه باشكوه ديده‌ام. تا كمر عريان و بازوانش برجسته و كشيده بود، مثل يكي از اين تنديسه‌هاي غول‌پيكر ميكل آنژ كه با همتي والا قد راست مي‌كنند. با نگاه كردن به او مسير تنديسه‌سازي نويني را يافتم كه هنرمندانمان با زحمت و مشقت در پيكره‌هاي بي‌جان يونان زمين مي‌جويند. در نظرم قهرماني را مي‌مانست كه با رنج كار باليده، مانند كودك نستوه اين قرن بود كه بي‌وقفه ابزار كاوش و فهم ما را بر سندان مي‌كوبد و جامعه فردا را بوسيله فولاد در هرم آتش شكل مي‌دهد. آهنگر با چكشهايش بازي مي‌كرد و هرگاه مي‌خواست وقتي خوش داشته باشد «دوشيزه» را به‌دست گرفته، با شدت تمام مي‌كوبيد. آنگاه ميان نفسهاي گلگون كوره، در خانه خود، تندر را به خروشيدن وامي‌داشت. به گمانم ناله مردم را كه گرم كار بودند، مي‌شنيدم. آنجا، در آن مغازه آهنگري و ميان گاو‌آهنها، براي هميشه بيماري تن‌پروري و ترديدم را درمان كردم.


1.Vernon
2.Rouen
3.Quatre – Chemins

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681271