خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

راپرت«مطرب»و«مطربه»در تیاتر!

 

اشاره:

«هو الله تعالي شأنه العزيز». متبرك باد نام ايزد يزدان جل شأنه، و كلام را آغاز مي‌كنيم «بعون ‌الله تعالي و توفيقه». با اميد به اينكه «اطال الله بقائه».
چنين گويد اقل العباد و التجار، و اضعف السراد و الف‍ُجار، مقيم ولايت ديار كهن ايران، مورد مودت نسبت به هر گونه اشخاص حتي مطرب و مكار، مركز صد‌و‌ر و ورود رس‍ُل و رسايل، از هر طريق و سبيل به وسايط و وسايل، دايرة ابتياعات ناباير و باير، نقطه‌نظر اربابان حرفه و ذخاير، اعني مسيو حشره پشمالو، كه بر ضمير منير اهل طرب و دانش و بينش پوشيده و مستور نيست و از اكابر دوران در عالم ميزانسن تياتر كه يكي از بدايع و واديع سبحاني و موهبت صمداني جل شأنه است. در هر ايام مبارك و نامباركي به هر بهانه‌اي آويزان خسروان ولايت تياتر مي‌شود و به سفر افرنگ مي‌رود به نمايندگي ايران. گروهي به خاطر چشم و هم‌چشمي، كه خاصه عجم است عليه اين نادره دوران كه علقه فراواني به غير مردان دارد مي‌شورند كه خداوند هلاكشان گرداند كه او «له» دولت ابد‌مدت ماست و بلبل ما به افرنگ كه فرهنگ اين ديار كهن نشر مي‌دهد و «اپوزيسيون»‌نماي پوزيسيون دونبشي است كه هر حاكمي بدو محتاج است. حال اينكه چه مي‌كند و چه مي‌برد و به چه حقي مي‌كند و مي‌برد اصلاً و ابدا‌ً به ما ارتباطي ندارد كه صلاح مملكت خويش خسروان دانند. ما را كه راپرتچي‌باشي مخصوص باشيم، شبي گذر به عمارت خسروان افتاد. جماعتي از عمله‌جات طرب ديديدم كه ميهمان سفره دولت‌‌اند. در همين حين گوشمان از «حبس صوت» جوانكي شنيد:
“Do You see what I see – Truth is an offence.”
اما درس نگرفت. در اين جمع دل‌ريش و پريشان كه مضطرب اوضاع بودند از پي دگرگوني كه پديد آمده بود همه سياه‌پوش و دل‌ريش! با مرارت مرغ و مسما ميل مي‌كردند، بر سفره دولت! هر چند كه در جلوت عربده مي‌زدند كه آدم دولت نباشند و مستقلا‌ً مستقل مي‌زيند. نگران تغيير اوضاع جوي‌ بودند كه در آتيه چگونه به سفر افرنگ روند و چسان پول كلان بستانند! خدعه‌ها زدند كه به مكر چگونه وارد تشكيلات عمله‌جات جديد شوند. دلمان بر خسروان كباب شد كه اين ناجوانمردان چگونه مزد اميران خود مي‌دهند كه هنوز نمرده به فتواي «بريا» الرحمن مي‌خوانند. في‌ الحال ما را ياد آمد از وزيران فلان پادشاه كه وقتي ملك سرنگون شد و مالك جديد آنها را به خدمت خواند، عذر آوردند كه ما سالها نمك سلطان خورده‌ايم و جوانمردي نباشد كه تو را همراهي كنيم! پس مالك آنها را به حال خود گذاشت در پي آنكه صداقت پيشه كرده بودند. ما دلمان بر غربت خسروان سوخت كه چه ياران ناهمراهي دارد و ما را ياد آمد كه اين ناهمرهان، از كاسه‌ليسان شريف خداوندي بودند كه در پي سقوطش بساط به سفره خسروان كشاندند و «حبس صوت» جوانك مي‌غريد: “Do You Fear What Fear!”
از خدا كه پنهان نيست از شما هم مخفي نباشد كه وقتي مي‌گويند اوضاع تياتر سامان گرفته، لغو كه نمي‌گويند. مكرر در مكرر به ما راپرتهاي نيكو مي‌رسد از جريده‌هاي افرنگ كه سفراي دولت اسلامي، چقدر به نشر اسلام در بلاد كفر پرداخته‌اند و تاق و جفت تصويرهاي اسلامي اين سفراي تياتري دولت اسلامي را نشر مي‌كنند و خسروان به چشم سر مي‌بينند و دم برنمي‌آورند كه: خود‌كرده را تدبير نيست! و ما جرئت نمي‌كنيم كه كذبيات اين جماعت نشر دهيم از بهر آنكه مي‌هراسيم عمارت تياتر نقصان بيند! اما هنگامه‌اي كه «سند ملي توسعه تياتر» نشر شد و در بوق و كرناها دميدند ما ديگر مجاب شديم كه اوضاع تياتر سامان گرفته است. اين همه ادل‍ّه نشان از تمشيت امور دارد. «الكلام يجر الكلام». يكي از نشانه‌هاي تمشيت امور همين سفرهاي فرنگي و دو ديگر اين سند عظيم‌ِ سترگ‌ِ معظم‌ِ مفخم و سيم نشر «فصلنامه تياتر» و چهارم پرداخت مواجب مطربان توسط معاونت هنري! كه مشخص نيست چرا به دايره هنرهاي مطربي اعتماد نكرده و مواجب مستقيم پرداخته است. پنج ديگر آنكه زاغي پسر براي يك ميليونيم بار استعفا فرموده و بدون خداحافظي عرشه‌ كشتي تياتر بي‌ناخدا رها كرده و رفته است. شش ديگر آنكه زعيم بزرگوار‌ِ سالار تياتر، سياست «زمين سوخته» پيش مي‌برد كه بعد‌ِ او احدي نتواند اين كشتي به گ‍ِل نشسته را به سر‌منزل مقصود رساند! تمشيت امور را ملاحظه مي‌فرماييد!! اوضاع فرهنگ، علي‌الخصوص تياتر در اين دوره كه شيطان بزرگ چنگ و دندان نشان مي‌دهد، نشان به آن نشان كه «گل مولا»ست، بحمد الله! حضرت مولانا حبيب ‌الله لشكرنويس در «اللغات الجفنگه في ‌الحكمه العمليه» اندر اوصاف «گل مولا» مي‌فرمايد:
«گل مولا كسي را گويند كه در اعياد با همه كس روبوسي كند و ملاحظه آشنا و بيگانه و بي‌ريش و ريش‌دار نكند. اين صفت از خبط ناشي شود كه لازمه وقاحت است»!
حال حكايت ماست! هر وقت كه «گل مولا» مي‌گوييم في‌الفور مثل سگ پاولوف ياد حشره پشمالو مي‌افتيم! و اصلا‌ً فراموشمان مي‌شود كه همين بغل گوشمان دكتر فرشي ابن فرشي‌زاده سركه بر ابرو كه مدتي است، داعيه وكالت دايره هنرهاي مطربي دارد و اصلا‌ً جز در يونيورسيتي ـ آدم دولت!! نيست! آدم مهمي است كه چون نقدا‌ً تحويلش گرفته‌اند بدجوري هوايي شده و مفت بلندگو برداشته و كف بر لب آورده هل من المبارز مي‌طلبد! حال چرا وقتي مي‌گوييم «گل مولا» ياد حشره پشمالو هستيم، اما نام مبارك سركه بر ابرو و زاغي پسر بر زبانمان جاري نمي‌شود الله‌ُ ا‌َعلم! استادنا فرشي ابن فرشي فرموده‌اند: چون ما با او «روبوسي» نكرده‌ايم كينة ما به دل گرفته و به خاطر دستمالي مي‌خواهد قيصريه را به آتش بكشد! وگرنه كدام ناطقي گفته اين سند ملي!! افتخارآفرين نقصان دارد!؟ كدام حرام‌لقمه‌اي گفته است كه: «سفر فرهنگ ما و ديگران اشكال دارد؟! يعني اين راپرتچي‌باشي خ‍ُردك از علما و فضلا و فقها بهتر «دين» مي‌فهمد كه «ان ق‍ُلت» مي‌نمايد؟!» و ما به اين برهان روشن بايد دم فرو بنديم كه راست باشد خسروان «فقه» از مطربان بهتر دانند!! اما د‌ُم خروس قسم حضرت عباس را به باد مي‌دهد! اوضاع ما، كه راپرتچي‌باشي مخصوص باشيم، سخت «بغرنج» شده است، چون زاغي پسر كه قهر كرده، كواكب دلالت بر رفتن جماعتي دارند و يونيورسيتي هم كه قصد اخراج استاد‌نا سركه بر ابرو كرده است و الخ و سند ملي!!‌ تياتر هم كه عن‌قريب توشيح مي‌شود! و ديگر چيزي نمانده كه ناراست باشد كه ما به او پيله كنيم. درد چه كنم، چه كنم گرفته‌ايم. حريفي به ياري‌مان آمد و فرمود: به «جامع اللغات با‌صطلاح الزمان في ‌تكميل الانسان» رجوع بفرماييد تا معناي «بقرنج» دريابيد. رجوع كرديم. آمده بود: «بقرنج = بغرنج، آوازه‌خواني را گويند كه قبل از خواندن چندان عذرخواهي كند كه دوش پياز خورده‌ام و به رويش ماست تناول كرده‌ام و آوازم خشن شده، نمي‌توانم بخوانم، و آن‌قدر ناز كند تا حضار را جان بر لب آورد و شوقشان باز پس رود و نيز نوازنده‌اي را گويند كه از اول مجلس الي انقراض مجلس به كوك كردن ساز مشغول باشد.»
و ما اينك حال آن آوازه‌خوان و نوازنده داريم. بي‌دليل نباشد كه در جريده ماضي اعلام فرموديم كه شماره آتي راپرت را سپيد خواهيم داد. اصلاً قصد زهره چشم از سردبير گرفتن مراد ما نبود كه نمي‌گذارد كار خود كنيم، بلكه از سر اين بود كه «سوژه» كم آورده‌ايم! شواهد و دلايل همة دلالت بر آن دارند كه اوضاع كواكب قمر در عقرب است! پس براي ماندن چون صفت «بلندگو» نداريم، نان دولت جز در يونيورسيتي نمي‌خوريم هر چند كه مواجب ما را دايرة هنرهاي مطربي كلان مي‌پردازد و به سفرهاي افرنگ بهر فستيوالهاي تياتري روانه مي‌كند و «استعفا» هم كه نمي‌توانيم بدهيم چون قسم به حضرت عباس كه احدي ناز ما نمي‌خرد و نشان به آن نشان كه آرزومندند هر چه زودتر از شر ما خلاص شوند. و به اين چندرغاز مواجب نيازمنديم. چه كنيم كه: آنچه شيران را كند رو‌به‌مزاج‌ احتياج است، احتياج است، احتياج! از اين روي به چند فقره كتاب كه تازه نشر شده رجوع كرديم جهت اطلاع شما آنها را اعلان كنيم تا بخوانيد و دريابيد، آن را كه د‌َُر نيابند د‌‌َر نيابند! اوضاع ما كه «بغرنج» است اندر اين كتابها آمده است:
1ـ «ترس و لرز» خفي ميرزا راپرتچي‌باشي مخصوص.
2ـ «متالي كايا رقص شيطان» مطرب‌زادة حركات موزون‌نما!
3ـ «مرواريدهاي جنبي» مركز هنرهاي نمايشي.
4ـ «اعتراض!» اتحاديه مردودين استادنا دكتر فرشي ابن فرشي!
5ـ «مديريت معامله در خفا» مولانا نشان‌زاده فقيه ولد.
6ـ «گل مولا» زاغي پسر‌ِ‌ِ كلان استعفا كثير‌ُشك!
7ـ «راپرت مدرن» پير پكاجكي حيات نوييان!
متصل داشتيم اعلان مي‌كرديم كه سردبير ما اطال‌ الله بقائه كه مرد بسيار نازنيني است رسيد. پرسيد: چه مي‌كني؟ گفتيم: مشق راپرت! انديشه كرديم كه اوضاع بر مراد ماست. ناگهان چشمها سرخ، لپهاي مبارك‌ِ زيبا، حلقوم بغض‌آلود، دستها به رعشه، پلكها پران و حال متغير و خشماگين فرمود: خدا از جماعت امثال تو نگذرد! پرسيديم: چرا؟ به لسان مبارك فرمود: شب ماضي در جريده‌ها خواندم كه فلان استعفا كرده و بدون خداحافظي كشتي بي‌ناخدا در طوفان رها كرده رفته است! گفتيم: نگران نباشيد اين چند ميليونيم باري است كه قهر كرده؛ باز مي‌گردد. فرمود: لعنت خدا بر تو باد! دستت بشكند كه براي جيفه دنيا و عدم توجه زعما به تو، راپرت مي‌نويسي و عقده دل مي‌گشايي! ترسان گفتيم: مگر اينجا «حيات نو» است؟ گفت: خاموش! مرد نامسلمان تو حيا نمي‌كني كه راپرت فلان مي‌نويسي و شخصيت والامقامي چون استادنا اعظم فرشي هجو مي‌كني و به حشره ملوس پشمالو بند مي‌كني و بر سند ملي افتخار‌آميز تياتر هزل مي‌نويسي و نشان به آن نشان كه نيشي هم به ما مي‌زني؟ گفتيم: چه كنيم؟ ما كه نمي‌توانيم راپرت افتخارات سفرهاي خارجي درج كنيم! يا راپرت...! درآمد كه: شات آپ! ديگر بس است. ما به تو رحم كرديم كه مواجب بگيري تا منزل سر گرسنه بر بالين نگذارند. توي بي‌حيا ذم علما مي‌نويسي؟ نشان به آن نشان كه ح‍ُكم اخراجت م‍ُهر كرده‌ام! ما ترسان از خورجين جريدة وزين «كس نبين سيخكي» را درآورديم كه خيالتان آسوده! ع‍ُلما مي‌مانند سبز به اريكه تياير و سفراي تياتر به نشر دين مي‌پردازند در ديار فرنگ و سند ملي تياتر هم توشيح شده است و به هزار سلام و صلوات فلان هم به كار رجعت كرده و كشتي تياتر بي‌نا‌خدا نمي‌ماند و اوضاع «گل مولا»ست!
آرام شد و لبخندي نمكين زد و فرمود: به پاس اين خبر خوش، مي‌ماني! و حكم مي‌دهيم كه قصيده بسرايي در مدح بزرگان تا مواجب بگيري! و ما اطاعت كرديم كه از قبيله فرصت‌طلبانيم! آن‌گاه به لسان مبارك فرمود: خسروان دل‌رحم و صاحب سعه‌صدر چندين سكه به تو ص‍ِله دهند! آن‌گاه آينه‌اي ما را مرحمت كرد.
صورت خود در آن رؤيت كرديم شبيه استادنا اعظم فرشي ابن بوقي بلندگو و زاغي پسر و حشره پشمالو بوديم. مقام سردبيري از سر ملاطفت فرمود: حالا آدم شدي! پسر جان، سرت به كار خودت باشد. به تو چه ربطي دارد كه در فرنگ بر سفراي تئاتر چه گذشته است! يعني تو بهتر از خسروان صلاح قبيله تياتر مي‌داني؟ راست مي‌گفت: ما نمي‌دانستيم! يا «تقي‍ّه» كرديم كه نمي‌دانيم! ما را به دعاي خير ياد و شاد نماييد كه محتاجيم از بهر آنكه نانمان آجر نشود. خداوند عمرتان را زياد و سفره‌تان را سبز نمايد.

تا شماره آتي خدانگهدار شما!

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 53557093