خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

قضیه مونز

محمود گودرزی

 

اشاره:

آلبر كامو، نويسنده و فيلسوف پرآوازه فرانسوي، روز هفتم نوامبر سال 1913 در موندوي 1 الجزاير ديده به جهان گشود. اودر كودكي، شكوه و عظمت آفتاب ودرياي مديترانه را همراه با تنگدستي و فلاكت خانواده‌اش كه سرپرست خود را در جنگ جهاني اول از دست داده بود، تجربه كرد.
در اين دوران، لويي ژركمن2، آموزگار دبستان به نبوغ كاموي خردسال و تواناييهاي ذهني وي پي‌برده و داوطلبانه پس از ساعات درس، بيشتر با او كار مي‌كند. سپس خانواده‌اش را متقاعد مي‌كند كه به فرزندشان اجازه دهند تا در كنكور شركت كند و برنده كمك‌هزينه تحصيلي دبيرستان شود.
معلم خيرخواه، بدين سان راه ترقي و پيشرفت را براي آلبر نوجوان همراه مي‌كند. آلبر كامو به پاس زحمات آموزگار دلسوزش، سخنراني خود را به هنگام دريافت جايزه ادبي نوبل در سوئد به او تقديم مي‌كند.
هنگامي كه كامو، روز چهارم ژانويه سال 1960 در حادثه رانندگي جان مي‌بازد، دست‌نوشته‌اي ناتمام را در كيف خود به جا مي‌گذارد. آدم اول3 شامل 144 صفحه دست‌نويس بود. متن داستان در بعضي قسمتها فاقد علايم نگارشي و حواشي آن مملو از يادداشتهاي نويسنده بود. فرانسين كامو4 به منظور چاپ اثر پدر، كار شاق ماشين‌نويسي اين رمان را به عهده مي‌گيرد و آن را در سال 1994 به چاپ مي‌رساند.
شخصيت اصلي آدم اول ژاك كرمري5 يا همان آلبر كاموي ثاني است. رمان با تولد ژاك آغاز شده و به نقل ماجراهاي كودكي او در دهكده‌اي كوچك و عرب‌نشين در الجزاير مي‌پردازد. سپس مسائل مربوط به خانواده و روابط ژاك با مادر و مادربزرگ و نيز فقدان پدرش كه در جنگ كشته شده است، مطرح مي‌شود.
در اين بخش از رمان كه زيباترين قسمت آن مي‌باشد، آلبر كامو مانند كودكي شش ساله از عواطف و احساسات كودكي‌اش سخن مي‌گويد.


در سالهاي دهه 1920 ژاك ك‍ُرم‍ِري8 ده يازده ساله، دانش‌آموز مدرسه ابتدايي در الجزيره است. معلمش آقاي برنار9 تأثير بسزايي بر زندگي او مي‌نهد و درسي اخلاقي به او مي‌آموزد.
آقاي برنار طرفدار تنبيه بدني بود. تنبيه معمولي تنها عبارت بود از نمرات منفي كه به تنزل شاگرد در رده‌بندي عمومي منجر مي‌شد. اما در موارد حاد، آقاي برنار، برخلاف ديگر همكاران، كه اغلب از فرستادن فرد خاطي نزد مدير پرهيز مي‌كردند، پروايي از اين كار نداشت. آقاي برنار به پيروي از سنتي خدشه‌ناپذير، خودش وارد عمل مي‌شد. آرام و با متانت مي‌گفت: «روبر بيچاره‌ام، از نوش جان نمودن ني شكر ناگزيري!»
كسي دركلاس از خود واكنشي نشان نمي‌داد (مگر خنده‌هاي زيرجلي كه همسو و مطابق با آيين جاويدِ دل آدمي است، آييني كه مي‌خواهد مجازات برخي، مايه شادكامي ديگري شود). دانش‌آموز خاطي برمي‌خاست. رنگش پريده بود. اما بيشتر آنها سعي مي‌كردند خودشان را نبازند. بعضي در حالي‌كه كه اشك خود را فرو مي‌خوردند از روي نيمكت بلند شده به سوي ميزي مي‌رفتند كه كنار آن آقاي برنار برابر تخته‌سياه ايستاده بود. باز هم طبق همان رسم كه در اينجا اندكي به مردم آزاري آميخته بود، روبر يا ژوزف10 با پاي خودش مي‌رفت و از روي ميز، ني‌شكر را برمي‌داشت و به سوي مأمور قرباني خود دراز مي‌كرد.
ني‌شكر، خط‌كش كوتاه و ضخيمي از چوب قرمز بود كه بر آن لكه‌هاي جوهر پاشيده شده بود. فرورفتگي و بريدگيهايي، خط‌كش را از ريخت و قواره مي‌انداخت. اين بريدگيها شيارها يادگار ضربات آقاي برنار بر تن دانش‌آموزي فراموش شده بود. دانش‌آموز خط‌كش را به دست آقاي برنار مي‌داد و او هم با حالتي تمسخير‌آميز آن را مي‌گرفت، پاها را باز مي‌كرد و پسرك مي‌بايست سرش را ميان زانوان آقا معلم بگذارد. سپس آقاي برنار با فشردن رانهايش دانش‌آموز را محكم نگه مي‌داشت و بر روي نشيمنگاهي چنين مهياي كتك، ضرباني چند مي‌نواخت كه تعداد آن به فراخور جرم، متفاوت بود و ضربه‌ها عادلانه ميان دو طرف تقسيم مي‌شد. عكس‌العمل شاگردان از شخصي به شخص ديگر فرق مي‌كرد. بعضي پيش از اينكه چوب بخورند آه و ناله سر مي‌دادند و معلم خونسرد متوجه مي‌شد كه آنان پيشدستي كرده‌اند. برخي با خوش‌باوري دستهايشان را حفاظ پشت مي‌كردند و آقاي برنار با بي‌تفاوتي آنها را كنار مي‌زد. گروهي ديگر زير سوزش ضربه‌هاي خط‌كش، وحشيانه لگد‌پراكني مي كردند. بعضيها نيز ـ از جمله ژاك ـ بي‌آنكه لب از لب وا كنند ضربات را بر خود هموار كرده انبوه اشكهايشان را در درون مي‌ريختند و سر جاي خود باز مي‌گشتند. با تمام اين اوصاف، اين تنبيه، بي‌كينه و بغض مقبول همه افتاده بود. نخست، زيرا تقريباًَ همه اين بچه‌ها در خانه كتك مي‌خوردند و از نظر آنها، تنبيه بدني روشي طبيعي براي آموزش بود.
وانگهي، عدالت پيشگي آقا معلم جاي سؤال باقي نمي‌گذاشت. همه از قبل مي‌دانستند كه چه نوع تخلفي مراسم پاكشويي گناهان را در پي داشت و اين تخلفها هميشه از يك نوع بود. همه كساني كه از مرز اعمال منفي‌دار عدول مي‌كردند، آگاه بودند كه چه خطري را به جان مي‌خريدند و چه كيفري در انتظار تك تك آنها بود. مي‌دانستند كه اين مجازات چنانكه بايد و شايد عادلانه در حقشان اجرا مي‌شد.
حتي ژاك نيز كه مهر و محبت‌اقاي برنار نسبت به او آشكار و بر همه دانسته بود، از اين قاعده مستثني نبود و مي‌بايست فرداي همان روزي كه در ملأ عام مورد لطف خاص آقاي برنار قرار گرفته بود، تاوان گناه خود را پس دهد.
ژاك پاي تخته بود و آقاي برنار به خاطر پاسخ درستي كه داده بود گونه‌اش را نواز‌ش كرده بود. در اين حال، صدايي غرولندكنان در كلاس پيچيده و گفته بود: «سوگلي».
آقاي برنار آن را به خود گرفته و با حالتي جدي پاسخ داده بود: «بله، من علاقه خاصي به كورمري دارم مثل همه آنهايي كه پدرانشان را در جنگ از دست داده‌اند. من دوش به دوش آنان جنگيده و اكنون زنده‌ام. تلاش من اين است كه دست‌كم جاي همرزمانم را كه جان باخته‌اند، پر كنم. حالا اگر كسي مي‌خواهد بگويد كه من سوگلي دارم، بگويد»
خطا‌به آقا معلم، سكوت مطلق شاگردان را در پي داشت. ژاك بعد از كلاس پرسيد كه چه كسي او را سوگلي ناميده است. در حقيقت پذيرفتن چنين توهيني ودست روي دست گذاشتن به منزله از دست دادن شرف و آبروي خود بود.
مونز گفت: «من بودم».
مونز پسركي بلند قد و مو‌بور بود كه اندكي سست و رنگ پريده مي‌نمود و با اينكه به ندرت بروز مي‌داد ولي هميشه نفرتش را نسبت به ژاك نشان داده بود.
ژاك هم جواب داد: «مادر فلان شده!»
اين فحش هم رسم شده بود كه دعوا به دنبال داشته باشد. زيرا دشنام به مادر و اموات، هميشه بدترين فحش در سواحل مديترانه بوده است. با اين وجود مونز هنوز ترديد داشت. اما رسم، رسم است و ديگران به جاي او گفتند: «برويد به ميدان سبز».
ميدان سبز قطعه زميني بي‌استفاده در نزديكي مدرسه بود كه در آن علف كم پشتي گله‌گله مي‌روييد و دايره‌هاي قديمي و قوطي كنسرو و بشكه‌هاي پوسيده آن را پوشانده بود. آنجا بود كه خرده حسابها تصفيه مي‌شد.
تصفيه حساب به عبارت ساده، نبرد دو نفره يا دوئل بود كه در آن شمشير جاي خود را به مشت داده بود. اما از رسم و رسوم مشابهي ـ لااقل در نفس عمل ـ تبعيت مي‌شد. علت وجود تصفيه حسابها رفع نزاع بر سر مسائل حيثيتي بود: چه به والدين يا آباء و اجداد كسي توهين شده بود، يا مليت و نژادش تحقير شده بود، چه او را لو داده بودند يا به خبرچيني متهم شده بود، چه از او دزدي كرده بودند و يا او از كسي چيزي دزديده بود و يا به دلايل نامعلوم ديگري كه هر روزه چند تايي از آنها بين جمعي كودكانه يافت مي‌شود.
هرگاه دانش‌آموزي گمان مي‌برد و يا ديگران به جاي او گمان مي‌بردند (و خودش نيز متوجه مي‌شد) كه به او توهين شده است، به نحوي كه لازم بود پاسخ اين بي‌حرمتي را بدهد، رسم بود كه بگويد: «ساعت چهار در ميدان سبز» همينكه اين كلمات ادا مي‌شد، هيجان فروكش مي‌كرد و بگو مگوها خاتمه مي‌‌يافت. هر يك از حريفان و به دنبال او هوادارانش راه خود را مي‌گرفتند و مي‌رفتند. سر كلاسهاي بعدي اين خبر و نام دو قهرمان از نيمكتي به نيمكت ديگر نقل مي‌شد و همكلاسيها زير چشمي نگاهشان مي‌كردند و دو پهلوان اينك ظاهري آرام و مصمم كه خاص مردان و مردانگي است، به خود مي‌گرفتند.
اما در دل، حكايت ديگري بود و حتي شجاعترين آنها دلواپس از فرا رسيدن لحظه نبرد، حواسشان پرت و از كار خود غافل بودند. اما نبايستي كه ياران حريف پوزخند بزنند و قهرمان را به قول خودشان «بزدل» بخوانند.
ژاك با تحريك كردن مونز به وظيفه مردي‌اش عمل كرده بود. با اين وجود مانند هر كس ديگري كه خودش را در معرض ضرب و شتم قرار مي‌دهد و عملا‌ً با ديگري به كتك‌كاري مي‌پردازد، مثل بيد به خود مي‌لرزيد. اما تصميم خود را گرفته بود و حتي ثانيه‌اي خيال واپس‌كشيدن را در ذهن خود راه نمي‌داد.
اين منوال هميشگي كار بود و ژاك مي‌دانست كه ضعفي كه پيش از دعوت قلبش را مي‌فشرد به هنگام نبرد، به واسطه خشونتي كه از لحاظ جنگي هم به سودش بود هم به زيانش، از ميان مي‌رفت.
غروب روز نبرد با مونز همه چيز بر طبق رسوم انجام شد و دو مبارز و به دنبال آنها هوادارانشان كه به مددكار بدل شده بودند و كيف قهرمان خود را مي‌بردند، پيش از همه وارد ميدان شدند. در آخر، همه آنهايي كه به دعوا علاقه داشتند گرد دو حريف حلقه مي‌‌‌زدند و حريفان، روپوش و كت خود را درآورده به دست مددكاران مي‌دادند. بي‌قراري ژاك، اين بار به دردش خورد واو اول جلو رفت و در ناباوري، مونز را واداشت كه عقب عقب برود.
مونز كه آشفته‌وار و بي‌نظم پس مي‌رفت و ضربات حريف را ناشيانه رد مي‌كرد، مشتي به صورت ژاك زد. ژاك دردش آمد و در پي آن، خشم لجام‌گسيخته‌اش كه به واسطه فريادها و خنده‌ها و آفرينهاي حضار بيشتر و بيشتر مي‌شد، سراسر وجود او را گرفت. ژاك به سمت مونز حمله‌ور شد و رگباري از مشت بر سر و رويش نواخت و از ياري بخت و دمسازي اقبال، توانست مشت محكمي به چشم راست مونز بيچاره و بي‌دفاع بكوبد.
مونز كه كاملاً تعادل خود را از دست داده بود به طرزرقت‌باري به پشت افتاد و در حالي‌كه يك چشمش به سرعت آماس مي‌كرد، با چشم ديگر مي‌گريست.
بادمجان زير چشم كاشتن، ضربه جانانه‌اي بود كه طرفداران بسياري داشت. زيرا تا چند روز باعث ماندگاري پيروزي فرد غالب مي‌شد. اين ضربه همه حضار را واداشت تا مانند سرخپوستان هلهله سردهند.
زماني طول كشيد تا اينكه مونز از جا برخاست. پيپر11 دوست صميمي ژاك بي‌درنگ و با اقتدار به ميان آمد تا پيروزي نفر برنده را اعلام كند. سپس كت ژاك راتنش كرد، روپوشش را رويش انداخت و او را از ميان جمع هواداران با خود برد. در اين اثنا، مونز از جا بلند مي‌شد و زارزار گريه‌كنان در ميان حلقه كوچكي از دوستان حيرت‌زده، لباسش را تنش مي‌كرد. ژاك هاج و واج از پيروزي برق‌آسايي كه انتظارش را، آن‌هم بدان شكل، نمي‌برد، به سختي در اطراف خود، تبريكها و شادباشها و روايتهاي جنگ را مي‌شنيد كه به آن رنگ و لعابي هم داده شده بود.
مي‌خواست احساس رضايت كند و غرورش نيز تا اندازه‌اي ارضاء شده بود. با اين وجود، هنگامي كه از ميدان سبز بيرون مي‌رفت، همينكه رويش را به سوي مونز برگرداند، ناگهان با ديدن صورت شرمنده كسي كه از او كتك خورده بود، اندوهي جانكاه دلش را به درد آورد. و بدينسان دريافت كه جنگ چيز خوبي نيست، زيرا پيروزي بر ديگري به همان اندازه تلخ است كه از او شكست خوردن. و براي تكميل آموخته‌هايش به زودي به او فهماندند كه در پس هر فرازي نشيبي است.
روز بعد، ژاك در برابر تنه‌هاي ستايش‌آميز همكلاسيها، خود راناگزير از خودنمايي و قيافه‌گرفتن پنداشت. وقتيكه در آغاز كلاس، مونز به حضور و غياب معلم جواب نداد، بغل دستيها با پوزخندهاي تمسخرآميز و چشمك زدن به فرد برنده، به تفسير و توضيح اين حادثه پرداختند.
ژاك نتوانست خودش را نگه دارد و درحالي‌كه لپش را باد كرده بود، چشم نيمه‌بسته خود را به هم‌كلاسيها نشان داد، غافل از اينكه نگاه آقاي برنار به او بود.
همينكه ژاك شكلكي عجيب و غريب درآورد كه به چشمكي ختم مي‌شد، صداي آقاي برنار در اتاق درس پيچيد و كلاس ناگهان در سكوت فرو رفت. آقاي برنار با حالتي عبوس و گرفته گفت: «سوگلي فلك زده من، سزاي تو مثل بقيه ني‌شكر است»
برنده نبرد به ناچار از جا برخاست و پي دستگاه شكنجه رفت. آن‌گاه وارد محدوده‌اي شد كه عطر تازه آقاي برنار احاطه‌اش مي‌كرد و سپس به همان حالت شرم‌آور شكنجه ايستاد.
اين درس فلسفه عملي قاعدتا‌ً نبايستي پايان ماجراي مونز باشد. غيبت مونز دو روز ادامه داشت و ژاك علي‌رغم ظاهر خونسردش كم و بيش نگران بود تا اينكه روز سوم شاگرد بلندقدي وارد كلاس شد و به آقاي برنار اطلاع داد كه مدير پي دانش‌آموز كُورمري فرستاده است.
جز درموارد حاد، كسي نزد مدير خوانده نمي‌شد. آقا معلم ابروهاي انبوهش را بالا انداخت و فقط گفت: «بجنب پشه، اميدوارم خريت نكرده باشي»
ژاك با پاهاي سست و بي‌جان، دانش آموز بلند قد را در طول دالاني كه بالاي حياط بود تا دفتر مدير در آن سوي دالان دنبال كرد. حياط مدرسه، سيماني بود و درختهايي شبيه به درخت سيب داشت كه سايه نازك آنها كسي را از گزند آفتاب سوزان نگه نمي‌داشت.
اولين چيزي كه به محض ورود ديد مونز بود. خانم و آقايي ترشرو او را جلو ميز مدير در ميان گرفته بودند. چشم آماس كرده و كاملاً بسته‌اش، او را از قيافه انداخته بود، با اين وجود ژاك از اينكه مي‌ديد همكلاسي‌اش هنوز زنده است، احساس آرامش كرد. اما فرصت چشيدن اين آرامش را نداشت.
مدير كه مردي كوتاه قد با كله‌اي طاس، صورتي سرخ و صدايي پرشور بود، گفت: «تو بودي كه رفيقت را زدي؟»
ژاك با صدايي بي‌روح جواب داد: «بله.»
خانمي كه كنار مونز بود، گفت: «به شما گفته بودم كه آندره، لات نيست!»
ژاك گفت: «دعوا كرديم»
مدير گفت: «اين را به من نگو. مي داني كه من هر نوع زد و خورد را حتي در بيرون ازمدسه قدغن كرده‌ام. تو همكلاسي‌ات را زخمي كرده‌اي و ممكن بود از اين هم بدتر بكني.
به عنوان اولين اخطار، بايد همه زنگهاي تفريح بروي در گوشه‌اي روي يك پا بايستي. و اگر تكرار شود، اخراج خواهي شد.
خبر مجازاتت را به والدينت نيز خواهم رساند. مي‌تواني برگردي سر كلاس.»
ژاك گريه مي‌كرد.
ـ خب، بگو ببينم!
پسرك با صداي بريده ابتدا گفت كه چه تنبيهي براي او در نظر گرفته شده است و سپس قضيه شكايت كردن پدر و مادر مونز ودست آخر ماجراي دعوا را تعريف كرد.
ـ چرا با هم دعوا كرديد؟
ـ به من گفت سوگلي
ـ يك بار ديگر؟
ـ نه، اينجا توي كلاس
اوه، پس كار او بود. فكر كردي آن‌طور كه بايد از تو دفاع نكردم؟
ژاك از دل و جان به آقاي برنار نگاه مي‌كرد: «چرا، كرديد، شما...»
و زد زير گريه. آقاي برنار گفت: «برو بنشين».
پسرك گريه‌كنان گفت: «اين انصاف نيست».
روز بعد، زنگ تفريح، ژاك ميان فريادهاي شادي همكلاسيهايش به ته دالان سرپوشيده رفت و پشت به حياط، روي يك پا ايستاد. پاها را عوض مي‌كرد و دلش مي‌خواست كه او هم مثل بقيه همكلاسيها بدود.
گهگاه نگاهي به پشت سر مي‌انداخت و آقاي برنار را مي‌ديد كه بي‌آنكه به او نگاه كند در گوشه اي از حياط با همكارانش قدم مي‌زد. اما روز دوم متوجه رسيدن آقاي برنار نشد.
معلم پشت سر ژاك آمد و قفاي نرمي پس گردنش زد: «اين چه قيافه‌اي است وروجك! مونز هم تنبيه شده است. ببين. اجازه مي‌دهم نگاه كني».
مونز آن طرف حياط تنها و اخمو ايستاده بود.
همدستهايت در تمام طول هفته كه تو اينجا تنبيه مي‌شوي از بازي با مونز پرهيز مي‌كنند.
آقاي برنار مي‌خنديد: «مي‌بيني هر دوتان تنبيه شده‌ايد، طبيعي است».
سپس به سويش خم شد و با خنده‌اي محبت‌آميز كه دل پسرك گناهكار را آكنده از مهر و عطوفت كرد به او گفت: «راستي پشه، به تو نمي‌آيد با اين شكل و شمايل مشتي به اين محكمي داشته باشي».


پي‌نوشت‌ها:

1-Mondovi
2-Louis Germain
3-Le Premier homme
4-Francine Camus
5-Jacques Cormery
6-L’affaire Munoz
7-Premier homme
8-Jacques corméry
9-M. Bernard
10-Robert ou Joseph
11-Pierre

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718621