خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

تونی تاکیانی

فرشید عطایی

 

اشاره:

نام واقعي توني تاكيتاني واقعاً همين بود: توني تاكيتاني.
به دليل اسمش و موهاي مجعد و چشمان به گود نشسته‌اش، اطرافيانش اغلب گمان مي‌كردند كه او بايد بچه‌اي دورگه باشد. اين مربوط به زماني بود كه جنگ تازه به پايان رسيده بود. زماني كه يك عالمه بچه‌هاي دورگه به وجود آمده بودند كه يك رگ‌ِ‌شان متعلق به سربازهاي آمريكايي بود. ولي پدر و مادر توني تاكيتاني، ژاپنيهاي صد درصد اصيل بودند. پدرش شوزابور و تاكيتاني يك نوازنده نسبتاً موفق ترومبون جاز بود. اما چهار سال قبل از شروع جنگ جهاني دوم مجبور شد به دليل مشكلي كه با زني مرتبط بود توكيو را ترك كند. با خود انديشيد حالا كه قرار است اين شهر را ترك كند، اصلاً بهتر است از ژاپن برود. بنابراين درحالي‌كه فقط ترومبونش را با خود داشت به چين سفر كرد. آن موقعها فاصله شانگهاي تا ناگاساكي فقط يك روز سفر با قايق بود. شوزابورو در ژاپن يا هر جاي ديگر چيزي نداشت كه بخواهد به خاطر از دست دادنش متأسف باشد. او بدون احساس پشيماني توكيو را ترك كرد. با خود مي‌گفت، بالاخره هر چه باشد شانگهاي با آن وسوسه‌هاي خاص خودش در مقايسه با توكيو تطابق بيشتري با شخصيت او دارد. در قسمت جلويي يك قايق، كه به زحمت در رودخانة يانگ تسه پيش مي‌رفت ايستاده بود كه براي اولين بار، خيابانهاي زيبا و تميز شانگهاي را ديد كه در زير نور آفتاب صبح مي‌درخشيدند، و همان كار خودش را كرد. انگار كه نور آفتاب، قول آينده‌اي بسيار روشن را به او داده بود. او بيست و يك سال داشت.
او در اوج آشوب جنگ نگراني‌اي به خود راه نداد ـ از تجاوز ژاپن به چين گرفته تا حمله به پرل هاربر و انداختن دو بمب اتم. درحالي‌كه درگيريهاي جنگ، جايي در دوردستها رخ مي‌داد او ترومبونش را در كلوپ‌هاي شبانه شانگهاي مي‌نواخت. شوزابورو تاكيتاني مردي بود كه كوچك‌‌ترين تمايلي به اينكه بر تاريخ تأثيري بگذارد ـ يا حتي به آن فكر كند ـ نداشت. نهايت خواسته‌اش اين بود كه بتواند ترومبونش را بنوازد و سه وعده در روز غذا بخورد. او همزمان هم آدمي متواضع بود و هم متكبر. عميقاً خودمحور، ولي در عين حال با اطرافيان خود مهربان و خوش‌رفتار بود، و به همين دليل اطرافيانش او را دوست داشتند. او كه جوان، خوش‌تيپ و نوازنده‌اي بااستعداد بود هر جا مي‌رفت مثل كلاغي در يك روز برفي توي چشم مي‌آمد. تعداد زنهايي كه با آنها رابطه داشت آنقدر زياد بود كه حساب از دستش در رفته بود. طولي نكشيد كه ترومبون خوش‌آهنگش از او شخصيت هيجان‌انگيزي در ژاپن ساخت.
شوزابورو استعداد خاصي در پيدا كردن دوستان به درد بخور داشت ـ هرچند خودش متوجه اين استعداد خود نبود. او با افسران ارتش، ميليونرها، و انواع آدمهاي متنفذ كه از راههاي مختلف از جنگ بهره‌هاي فراوان مي‌بردند رابطه خوبي داشت. اكثر اين افراد زير پيراهنهاي خود تپانچه حمل مي‌كردند و هميشه قبل از آنكه از ساختمان خارج شوند چپ و راست خود را به دقت زير نظر مي‌گرفتند. شوزابورو تاكيتاني با اينچنين افرادي دوست مي‌شد و آنها هم هر وقت مشكلي براي شوزابورو پيش مي‌آمد كمكش مي‌كردند.
اما چنين استعدادي گاهي وقتها مي‌تواند به ضرر آدم باشد. وقتي جنگ به پايان رسيد ارتباطات شوزابورو با اين‌گونه افراد موجب شد كه تحت تعقيب ارتش چين قرار بگيرد. بنابراين او را گرفتند و براي مدت طولاني زنداني‌اش كردند. هر روز ساير افرادي را كه به دليل مشابه زنداني شده بودند از سلولهايشان بيرون مي‌آوردند و بدون هيچ محاكمه‌اي اعدام‌شان مي‌كردند. سر و كله نگهبان، يك مرتبه پيدا مي‌شد. آنها را مي‌گرفتند و كشان كشان به محوطه زندان مي‌بردند و با شليك گلوله‌اي از تپانچه، مغزشان را بيرون مي‌ريختند.
شوزابورو با خود مي‌گفت كه از زندان جان سالم به در نخواهد برد. اما فكر مرگ خيلي او را نمي‌ترساند. يك گلوله در مغزش شليك مي‌كردند و بعد همه‌چيز تمام مي‌شد. يك ثانيه درد. با خود مي‌گفت، من تمام اين سالها را هر طور خواسته‌ام زندگي كرده‌ام. با زنهاي زيادي رابطه داشته‌ام، غذاهاي خوشمزه زياد خورده‌ام، حسابي خوش گذرانده‌ام. در زندگي چيز زيادي نيست كه بخواهم به خاطر از دست دادن‌شان متأسف باشم. از اينها گذشته، من در وضعيتي قرار ندارم كه بخواهم از كشته شدن خود گلايه كنم. پيش آمده ديگر. صدها هزار ژاپني در اين جنگ مرده‌اند و خيلي از آنها به شكلهاي وحشتناك‌تري كشته شده‌اند.
شوزابورو درحالي‌كه انتظار مي‌كشيد تا نوبت اعدام خودش بشود، ابرها را تماشا مي‌كرد كه از پشت ميله‌هاي پنجره كوچك زندان عبور مي‌كردند تصوير چهره زناني را بر روي ديوارهاي كثيف سلول در ذهن خود تصور مي‌كرد كه آنها را مي‌شناخت. اما سرانجام معلوم شد كه او يكي از تنها دو زنداني ژاپني‌اي است كه زنده از زندان آزاد شده‌اند و به كشور خود، ژاپن بازگشته‌اند. آن ژاپني ديگر كه يك افسر ارشد بود و درحالي‌كه خيابانهاي شانگهاي را كه در فاصله‌اي دور در حال محو شدن بودند، نگاه مي‌كرد با خود انديشيد: «زندگي؛ هرگز آن را درك نخواهم كرد.»
شوزابورو و تاكيتاني كه لاغر و نحيف شده بود و دارايي قابل ذكري نداشت، در بهار 1946 نه ماه پس از تمام شدن جنگ به ژاپن برگشت. در آنجا متوجه شد كه خانه پدر و مادرش در حمله شديد هوايي ماه مارس 1945، به توكيو آتش گرفته و نابود شده و پدر و مادرش هم مرده‌اند. تنها برادرش بدون آنكه ردي از خود بر جا بگذارد در جبهه برمه ناپديد شده بود. به عبارت ديگر، شوزابورو اكنون در دنيا تنها بود. با اين حال اين مسئله شوك بزرگي براي او نبود. اين مسئله غمگينش هم نمي‌كرد. او البته جدايي را قبلاً تجربه كرده بود و متقاعد شده بود كه هر كسي دير يا زود در تنهايي از اين دنيا مي‌رود. او در دهه سوم عمرش بود. سني كه آدم شكايت از بابت تنهايي را پشت سر گذاشته. احساس مي‌كرد كه انگار ناگهان چندين سال پيرتر شده. اما جنبه احساساتي قضيه براي او همه‌اش همين بود. هيچ حس عاطفي ديگري در او به وجود نيامد. هر چه بود شوزابورو جان سالم به در برده بود و مي‌بايد به فكر پيدا كردن راههايي براي ادامه زندگي باشد.
از آنجايي كه او فقط يك كار بلد بود، بعضي از دوستان قديمي‌اش را پيدا كرد و با هم يك گروه كوچك جاز راه انداختند و كار نوازندگي‌شان را در پادگانهاي نظامي آمريكاييها شروع كردند. استعدادش در دوست شدن با ديگران باعث شد بتواند با يك سرگرد آمريكايي كه عاشق جاز بود آشنا شود اين سرگرد آمريكايي ـ ايتاليايي اهل نيوجرسي بود و خودش هم كلارينت را خيلي خوب مي‌نواخت. دو تاي‌شان اغلب در وقتهاي آزاد، با هم موسيقي مي‌نواختند. اين سرگرد كه افسر سررشته‌داري بود، مي‌توانست تمام صفحه‌هاي گرامافون را مستقيماً از ايلات متحده برايش تهيه كند. شوزابورو هم به اقامتگاه آن سرگرد مي‌رفت و به جاز شاد بابي هكت، جكي تي گاردن و بني گودمن گوش مي‌كرد و بسياري از قطعات في‌البداهه آنها را ياد مي‌گرفت. سرگرد همه جور خوراكي و شير و ليكور براي او مي‌آورد، چيزهايي كه آن روزها تهيه‌شان خيلي مشكل بود. شوزابورو با خود انديشيد؛ نه، خيلي هم بد نيست، براي زنده بودن دوره بدي نيست!
در سال 1947 با يكي از خويشاوندان دور مادرش ازدواج كرد. آنها يك روز به‌طور اتفاقي توي خيابان به هم برخوردند، و در حين نوشيدن چاي در مورد خويشاوندان خبرهايي را با هم رد و بدل كردند و درباره روزهاي قديمي با هم حرف زدند. طولي نكشيد كه از هم جدا شدند. مادرش دختر زيبا و آرامي بود ولي از سلامت بدني چنداني برخوردار نبود. او يك سال بعد از ازدواجش بچه به دنيا آورد، و سه روز بعد مرد. به همين سادگي. و به همان سادگي جسدش سوزانده شد. به سرعت و در سكوت. او در زندگي‌اش هيچ مشكل قابل ذكري نداشت. موضوع فقط اين بود كه او محو شد و به نيستي رفت. مثل كسي كه به پشت صحنه برود. كليدي را بزند و لامپها را خاموش كند.
شوزابورو تاكيتاني نمي‌دانست كه در مورد اين قضيه چه حسي بايد داشته باشد. او با اين‌گونه احساسات بيگانه بود. به نظر مي‌رسيد كه نمي‌تواند بفهمد مرگ چيست، و نيز نمي‌توانست به نتيجه برسد كه اين مرگ بخصوص چه حسي بايد در او ايجاد كند. تنها كاري كه مي‌توانست بكند اين بود كه تمام آن را به‌عنوان عمل انجام شده ببلعد. به همين خاطر احساس كرد كه يك چيز پهن‌ِ صفحه مانند در سينه‌اش جا گرفته است. در مورد اينكه آن چيز چه بود يا چرا آنجا بود چيزي نمي‌دانست. آن چيز همانجا ماند و ديگر نگذاشت به آنچه رخ داده بود فكر كند. او پس از مرگ همسرش تا يك هفته تمام به هيچ چيز فكر نكرد. حتي بچه‌اي را كه در بيمارستان جا گذاشته بود فراموش كرده بود.
آن سرگرد شوزابورو را به زير بال حمايت خود گرفت و هر كاري از او برمي‌آمد براي تسلي او انجام داد. تقريباً هر روز در پادگان مي‌نوشيدند. سرگرد به شوزابورو مي‌گفت: «بايد بر خودت مسلط باشي. تنها كاري كه بايد انجام بدي اينه كه اون بچه رو خوب تربيت كني.» اين حرفها هيچ معنا و مفهومي براي شوزابورو نداشتند. او فقط سرش را تكان مي‌داد. سرگرد يك روز ناگهاني گفت: «يك فكري دارم. بذار من قيم بچه بشم. يه اسم هم واسه‌ش مي‌ذارم.»
سرگرد اسم كوچك خودش را پيشنهاد كرد: «توني». البته توني اسمي نبود كه بتوان روي يك بچه ژاپني گذاشت. ولي سرگرد هرگز به چنين مسئله‌اي فكر نكرده بود. شوزابورو وقتي به خانه خود رفت نام توني تاكيتاني را بر روي تكه‌اي كاغذ نوشت و آن را به ديوار زد. تا چندين روز به آن زل مي‌زد. توني تاكيتاني. بد نيست. بد نيست. با خود انديشيد، اشغال ژاپن توسط آمريكا احتمالاً تا مدتي طول خواهد كشيد و يك نام آمريكايي ممكن است روزي به درد پسرش بخورد.
ولي براي خود آن بچه زندگي كردن با داشتن چنين نامي خيلي جالب نبود. پسرها در مدرسه به او مي‌گفتند «دورگه» و هر وقت كه نام خود را به ديگران مي‌گفت آنها با حالتي حاكي از حيرت يا بيزاري به او نگاه مي‌كردند. بعضي از مردم اين اسم او را يك شوخي بي‌مزه مي‌دانستند. بعضي از اسم او عصباني مي‌شدند. براي يك‌سري از افراد بخصوص روبرو شدن با كودكي به نام توني تاكيتاني به معناي سر باز كردن زخمهاي كهنه بود.
چنين برخوردهايي باعث مي‌شد پسرك از همه كنار بكشد. او هرگز با كسي دوست صميمي نشد. ولي اين موضوع برايش ناراحت‌كننده نبود. تنهايي برايش طبيعي بود. نوعي مقدمه براي زندگي بود. پدرش با گروه جاز خود هميشه در حال سفر بود. وقتي توني كوچك بود، يك خدمتكار زن مي‌آمد تا از او مراقبت كند. اما وقتي به سالهاي آخر دبستان رسيد، ديگر مي‌توانست بدون آن خدمتكار از پس كارهاي خودش بر بيايد. خودش آشپزي مي‌كرد. به هنگام شب در خانه را قفل مي‌كرد و به‌تنهايي مي‌خوابيد. اين‌طور زندگي بهتر از آن بود كه كسي بالاي سرش باشد و مدام غر بزند. شوزابورو تاكيتاني ديگر هرگز ازدواج نكرد. او نيز مثل پسرش به مراقبت از خود عادت داشت. پدر و پسر آنگونه كه كسي ممكن بود تصور كند تفاوتي با هم نداشتند. ولي با توجه به خصوصيات آن دو كه به‌طور برابر به‌تنهايي عادت كرده بودند، هيچ‌كدام در گشودن سفره دل خود براي ديگري پيشقدم نشد. هيچ كدام نيازي به اين كار حس نمي‌كردند. شوزابورو تاكيتاني شايستگي پدر بودن را نداشت و توني تاكيتاني هم شايستگي پسر بودن را.
توني تاكيتاني نقاشي كردن را خيلي دوست داشت و ساعتها در اتاق دربسته مي‌نشست و فقط نقاشي مي‌كرد. بيشتر از همه دوست داشت وسايل و ابزار فني را نقاشي كند. نوك مدادش را مثل سوزن تيز مي‌كرد و نقاشيهاي دقيقي از دوچرخه و راديو و موتور و ماشين و اينجور چيزها مي‌كشيد. اگر گياهي را نقاشي مي‌كرد تك تك آوندهاي تك تك برگها را مي‌كشيد. اين تنها شيوه نقاشي كردن بود كه او مي‌شناخت. نمرات درس هنرش برعكس بقيه دروس هميشه عالي بود و معمولاً در مسابقات هنري مدرسه برنده جايزه اول مي‌شد.
بنابراين كاملاً طبيعي بود كه توني تاكيتاني از دبيرستان به هنركده برود و صاحب حرفه تصويرگري بشود. هرگز نيازي نداشت كه به حرفه‌هاي ديگر فكر كند. درحالي‌كه جوانان اطراف او با خود كلنجار مي‌رفتند در زندگي چه حرفه‌اي را انتخاب كنند او همچنان به نقاشي كردن از روي آلات فني ادامه داد. بدون اينكه به كار ديگري فكر كند و از آنجايي كه در آن دوره اكثر جوانان با شور و هيجان و خشونت عليه دولت حاكم فعاليت مي‌كردند هيچ‌كدام از همسن و سالانش چيز باارزشي در هنر سودآور او نمي‌ديدند. استادانش در هنركده با لبخندي كج و معوج كارهايش را نگاه مي‌كردند. همكلاسيهايش از كارهاي او با اين عنوان كه فاقد محتواي ايدئولوژيك است انتقاد مي‌كردند. توني نمي‌توانست سر در بياورد اهميت كار آنها در چيست با آن «محتواي ايدئولوژيك»شان. كار آنها از نظر توني، نپخته، زشت و نادرست بود.
ولي وقتي از دانشكده فارغ‌التحصيل شد همه‌چيز برايش تغيير كرد. توني تاكيتاني به خاطر تكنيكهاي واقعگرايانه‌اي كه در نقاشيهايش به كار مي‌برد هرگز مشكلي براي پيدا كردن كار نداشت. هيچ‌كس نمي‌توانست نظير دقتي را كه او در كشيدن آن دستگاهها و ساختمانهاي پيچيده به كار مي‌برد، در كار كس ديگر بيابد. همه مي‌گفتند: «از واقعي هم واقعي‌تر است.» طرحهاي او از عكسها هم دقيق‌تر بودند و وضوحي داشتند كه هر گونه توضيحي درباره‌شان بي‌مورد بود. ناگهان او به تصويرگري تبديل شد كه همه مجبور بودند براي كارشان پيش او بروند. او همه‌جور نقاشي مي‌كشيد، از جلد مجلات اتوموبيل گرفته تا تصاوير تبليغاتي. از اين كار خود لذت مي‌برد و پول خوبي هم به هم زد. او كه اهل هيچ تفريحي نبود تا پول خود را تباه كند. تا سي و پنج سالگي توانست ثروت اندكي جمع كند. يك خانه بزرگ در ستاگايا (حومه‌اي اعيان‌نشين در توكيو) خريد و صاحب چندين آپارتمان شد و با گرفتن كرايه آنها براي خود ايجاد درآمد كرد. حسابرس او به تمام جزئيات رسيدگي مي‌كرد.
توني تا اين مرحله از زندگي‌اش با زنان زيادي رابطه داشت. حتي با يكي از آنها براي مدت كوتاهي زندگي كرده بود. اما هرگز به ازدواج فكر نكرده بود. هرگز نيازي به ازدواج نديده بود آشپزي، نظافت و شست‌وشو را خودش مي‌توانست انجام بدهد و وقتي به دليل شغلش نمي‌توانست به كارهاي خانه برسد يك زن خدمتكار را استخدام مي‌كرد. هرگز ميلي به داشتن بچه در خود حس نكرد. او فاقد آن جذبه خاص پدرش بود و هيچ دوست صميمي‌اي نداشت. دوستي كه مثلاً بيايد از او توصيه‌اي بخواهد يا پيش او به رازي اعتراف كند و يا حتي با او چيزي بنوشد. ولي رابطه‌اش با مردمي كه هر روز مي‌ديد كاملاً طبيعي بود. هيچ اهل غرور و لاف نبود. هيچگاه عذر و بهانه نمي‌آورد يا در مورد ديگران حرفي نمي‌زد، و هر كسي هم كه او را مي‌شناخت با او خوب بود. هر دو سه سالي پدر خود را مي‌ديد. آن هم به‌طور اتفاقي در حين انجام كاري. وقتي كارشان تمام مي‌شد هيچ‌كدام حرف چنداني نداشتند كه به هم بزنند. بنابراين زندگي توني تاكيتاني همچنان ساكت و آرام مي‌گذشت.
يك روز توني تاكيتاني بي‌هيچ زمينه‌اي عاشق شد. آن دختر به‌طور پاره‌وقت براي يك شركت چاپ و نشر كار مي‌كرد و به دفتر كار توني تاكيتاني مي‌آمد تا تصاوير نقاشي شده را از آنجا ببرد. او يك دختر بيست و دو ساله متين و موقر بود با لبخندي دلنشين، اجزاي صورتش به اندازه كافي دلپذير بود. اما واقعيت اين بود كه او زيبايي آنچناني نداشت. با اين حال، اين دختر چيزي در خود داشت كه قلب توني تاكيتاني را بدجور به تپش مي‌انداخت. لحظه‌اي كه او را ديد سينه‌اش فشرده شد و به سختي مي‌توانست نفس بكشد. نمي‌توانست بفهمد آن دختر چه چيزي در خود دارد كه اين‌گونه او را منقلب كرده است.
دومين چيزي كه توجه توني را به خود جلب كرده بود نوع پوشش دختر بود. او كلاً هيچ علاقه خاصي به نوع پوشش مردم نداشت ولي لباس اين دختر آنقدر شگفت انگيز بود كه عميقاً بر او تأثير گذاشت. در واقع مي‌توان گفت كه براي او تكان دهنده بود. زنهاي زيادي بودند كه لباسهاي شيكي مي‌پوشيدند و خيليها كه براي خودنمايي لباس مي‌پوشيدند اما اين دختر با همه آن زنها متفاوت بود. كاملاً متفاوت. او آن‌چنان ساده و بي‌تكلف و باوقار لباس مي‌پوشيد كه انگار پرنده‌اي بود كه براي سفر به دنيايي ديگر نسيمي مخصوص را بر تن كرده باشد. هرگز زني را نديده بود كه شيوه لباس پوشيدنش تا اين اندازه وجدآور باشد.
وقتي دختر رفت، توني تاكيتاني پشت ميز خود نشست. گيج و منگ، كاري انجام نمي‌داد. تا اينكه غروب شد و دفتر كارش هم تاريك. روز بعد به ناشر زنگ زد و بهانه‌اي پيدا كرد تا دختر را به دفتر كار خود بكشاند. وقتي كارشان تمام شد، توني، دختر را براي ناهار دعوت كرد. در حين صرف غذا ـ در حد چند جمله كوتاه ـ با هم حرف زدند. گرچه پانزده سال با هم اختلاف سن داشتند دريافتند كه نقاط اشتراك فراواني دارند و اين تقريباً عجيب بود. در مورد هر چيزي با هم توافق داشتند. توني هرگز چنين چيزي را قبلاً تجربه نكرده بود، و دختر هم. دختر در ابتدا اندكي نگران و دستپاچه بود. ولي كم كم آرام گرفت. تا اينكه با خيال راحت مي‌خنديد و صحبت مي‌كرد.
هنگامي كه از هم جدا مي‌شدند توني گفت: «تو خيلي خوب مي‌دوني چطوري بايد لباس بپوشي.»
دختر با لبخندي آميخته به شرم گفت: «من لباس دوست دارم. بيشتر پولهام خرج لباس مي‌شه.»
بعد از آن چند بار با هم قرار گذاشتند. براي قرارشان جاي خاصي را انتخاب نمي‌كردند. فقط جاهاي ساكت، طوري كه بتوانند ساعتها بنشينند و صحبت كنند. درباره گذشته‌شان، كارشان، و اينكه درباره فلان و بهمان چه نظري دارند. آنها انگار هيچ وقت از صحبت با هم خسته نمي‌شدند. گويي خلاء يكديگر را پر مي‌كردند.
چهارمين باري كه همديگر را ديدند، توني از دختر تقاضاي ازدواج كرد. هر روزي را كه دختر به فكر كردن مي‌گذراند براي توني تاكيتاني گذراندن يك روز ديگر در جهنم بود. نمي‌توانست كار كند ناگهان تنهايي‌اش به فشاري خردكننده تبديل شد. شد مايه رنج و عذاب، شد زندان. با خود گفت قبلاً هرگز متوجه تنهايي خودم نبودم. با چشماني پر از يأس به ديوارهاي ضخيم دور تا دور خود نگاه مي‌كرد و با خود مي‌انديشيد اگر بگويد با من ازدواج نمي‌كند خودم را خواهم كشت.
به ديدن دختر رفت و به او گفت دقيقا‌ً چه احساسي دارد. اينكه تا آن موقع زندگي‌اش چقدر در تنهايي مي‌گذشته و چه سالهايي را از دست داده و اينكه او چگونه سبب شده به همه اينها پي ببرد.
او زن جوان و باهوشي بود.از توني تاكيتاني خوشش مي‌آمد. از همان اول نظر خوبي نسبت به توني داشت وهر بار كه او را مي‌ديد علاقه‌اش به او بيشتر مي‌شد. نمي‌دانست آيا بايد نام اين را عشق بگذارد يا نه. اما احساس مي‌كرد كه توني تاكيتاني چيز فوق‌العاده‌اي در درون خود دارد و اينكه اگر با توني ازدواج كند خوشبخت خواهند شد. بنابراين ازدواج كردند.
توني تاكيتاني وقتي با آن دختر ازدواج كرد به دوران زندگي‌اش در تنهايي پايان داد. وقتي صبح از خواب برمي‌خاست، اولين كاري كه مي‌كرد اين بود كه به دنبال او بگردد. وقتي مي‌ديد خوابيده خيالش راحت مي‌شد. وقتي همسرش سر جايش نبود نگران مي‌شد و خانه را براي پيدا كردن او مي‌گشت. اينكه ديگر احساس تنهايي نمي‌كرد برايش چيز عجيبي بود.از آنجايي كه به تنهايي خود پايان داده بود مي‌ترسيد كه مبادا احتمالا‌ً دوباره تنها بشود. اين سؤال مدام به سراغش مي‌آمد: اگر چنين اتفاقي بيفتد چه كار بايد بكنم؟ بعضي وقتها اين ترس موجب مي‌شد عرق سردي بر بدنش بنشيند. اما وقتي به زندگي جديد خود عادت كرد و ظاهراً از احتمال ناپديد شدن همسرش كاسته شد. آن نگراني كم‌كم برطرف شد. سرانجام به ثباتي دست پيدا كرد و در زندگي شاد و پر از آرامش خود فرو رفت.
يك روز همسرش گفت كه مي‌خواهد ببيند پدر شوهرش چگونه آهنگ مي‌نوازد. پرسيد: «به نظرت اگه بريم به موسيقي‌اش گوش بديم ناراحت مي‌شه؟»
توني گفت: «احتمالاً نه.»
با يك كلوپ شبانه كه شوزابورو تاكيتاني در آن موسيقي اجرا مي‌كرد رفتند.از زمان بچگي تا حالا اين اولين ‌باري بود كه توني تاكيتاني مي‌رفت تا به موسيقي پدرش گوش بدهد. شوزابورو دقيقا‌ً همان موسيقي‌اي را مي‌نواخت كه ساليان پيش مي‌زد، همان آهنگهايي كه توني در بچگي بارها از صفحه‌هاي گرامافون شنيده بود. سبك نوازندگي شوزابورو آرام و دلپذير و تحسين‌برانگيز بود. البته هنر نبود اما موسيقي‌اي بود كه به دستان هنرمند يك آدم حرفه‌اي اجرا مي‌شد. و اين موسيقي مي‌توانست لحظات خوشي را براي جمعيتي از مردم فراهم كند.
اما خيلي زود چيزي جلو نفس‌كشيدن توني تاكيتاني را گرفت. گويي او لوله‌اي بود كه به آهستگي اما به طور مهارنشدني از فاضلاب پر مي‌شد. ديگر نتوانست آنجا بنشيند. نمي‌توانست اين حس را نداشته باشد كه آهنگي كه اكنون دارد مي‌شنود فقط تفاوتي جزيي با آهنگي دارد كه پدرش در زمان بچگي او مي‌نواخت. توني آن آهنگ را البته سالها پيش شنيده بود و با گوش يك بچه هم شنيده بود، ولي اين تفاوت به نظرش بسيار مهم بود؛ البته اين تفاوت زياد نبود ولي خيلي مهم بود. مي‌خواست بالاي سن برود، دست پدرش را بگيرد و از او بپرسد: «چه شده، چه چيز تغيير كرده پدر؟» ولي اين كار را نكرد. او هرگز نمي‌توانست توضيح بدهد كه در ذهنش چه مي‌گذرد. برعكس، پشت ميز خود همچنان نشست تا اينكه اجراي پدرش به پايان رسيد. وقتي برنامه پدرش تمام شد، او و همسرش دست زدند و به خانه رفتند.
غم و غصه‌اي در زندگي اين زوج نبود. هرگز با هم جر و بحث نمي‌كردند، و با هم خيلي خوش بودند. گردش مي‌كردند. سينما مي‌رفتند. سفر مي‌رفتند. تاكيتاني مثل هميشه در كارش موفق بود، و همسر بسيار جوانش با مهارت قابل توجهي خانه را اداره مي‌كرد. اما يك چيز بود كه توني را تا حدودي نگران كرده بود و آن علاقه همسرش به خريد بيش از اندازه لباس بود. وقتي پارچه‌اي را مي‌ديد انگار ديگر نمي‌توانست جلو خودش را بگيرد. قيافه‌اش حالت عجيبي پيدا مي‌كرد و حتي صدايش هم تغيير مي‌كرد. توني تاكيتاني اولين باري كه اين تغييرات را در همسرش ديده بود گمان كرده بود كه حال همسرش ناگهان بد شده است. البته او قبل از ازدواج شان متوجه اين قضيه شده بود. اما به هنگام گذراندن ماه عسل بود كه قضيه كم‌كم جدي به نظر رسيد. وقتي براي ماه عسل به اروپا رفتند همسرش در آنجا آنقدر لباس خريد كه توني تاكيتاني حيرت كرد. در ميلان و پاريس از صبح تا شب از اين بوتيك به آن بوتيك مي‌رفت، مثل جن‌زده‌ها. آنها هيچ از مناظر تماشايي اروپا ديدن نكردند. به جاي اينكه از كليساي بزرگ ايتاليا يا موزه لوور پاريس ديدن كنند به والنتينو، ميسوني، سن لري، جيونچي، روگامو، ارمني، چروتي و جيانفر انكوفره مي‌رفتند. و همسرش در حالي كه مسحور شده بود هر چيزي را كه دستش به آن مي‌رسيد مي‌خريد وتوني تاكيتاني هم دنبالش بود و صورت‌حسابها را مي‌پرداخت. توني تاكيتاني تقريبا‌ً نگران بود كه مبادا ارقام برجسته روي كارت اعتباري‌اش ساييده شود.
وقتي به ژاپن برگشتند او هنوز از تب و تاب خريد لباس نيفتاده بود. همچنان و تقريبا‌ً هر روز لباس مي‌خريد. تعداد لباسهايش سر به آسمان مي‌زد. براي جا دادن آن لباسها، توني داد چندين كمد لباس بسازند و نيز داد يك جاكفشي براي كفشهاي همسرش بسازند. با همه اينها جاي كافي براي همه چيز وجود نداشت. سراخر، داد يكي از اتاقها را به صورت كمد در بياورند. آنها در آن خانه بزرگ‌شان اتاق زياد داشتند، و پول هم مسئله‌اي نبود. از همه اينها گذشته، عجيب اينكه او هر چه مي‌خريد مي‌پوشيد و هر وقت لباس تازه‌اي داشت، آنقدر خوشحال به نظر مي‌رسيد كه توني تصميم گرفت از بابت اين عادت همسرش گله نكند. با خود گفت، هيچ‌كس كامل نيست.
وقتي تعداد لباسهاي او آنقدر زياد شد كه ديگر در آن اتاق مخصوص هم براي آنها جا نبود، حتي توني تاكيتاني هم دچار شك و دودلي شد. يك‌بار وقتي همسرش بيرون رفته بود. لباسهاي او را شمرد. پيش خودش حساب كرد كه همسرش مي‌تواند روزي دوبار لباسهاي خود را عوض كند و با اين حال تقريبا‌ً تا دو سال لباس تكراري بر تن نكند. او آن‌چنان سرگرم خريدن لباس بود كه وقتي براي پوشيدن‌شان نداشت. از خود پرسيد كه شايد همسرش مشكل رواني دارد. با خود گفت اگر چنين باشد بايد جلو اين عادت او را بگيرد.
بالاخره يك شب بعد از شام تصميم خود را گرفت. به همسرش گفت: «بد نيست يه خرده از لباس خريدنت كم كني. صحبت پول نيست‌ ها! اصلاً منظورم پول نيست. من هيچ اعتراضي به اينكه تو چيزهاي مورد نيازت رو بخري ندارم. تازه خودم هم خوشم مي‌ياد تو قشنگ و شيك بگردي. اما مسئله اينه كه تو واقعاً به اين همه لباس گرون احتياج داري؟»
همسرش نگاه خود را پايين انداخت و چند لحظه‌اي در اين مورد فكر كرد. بعد به او نگاه كرد و گفت: «خب، آره، حق با توئه. من به اين همه لباس نياز ندارم. خودم هم مي‌دونم. ولي مسئله اينه كه من نمي‌تونم جلو خودم رو بگيرم.»
بعد قول داد كه بتواند خودش را كنترل كند: «اگه به اين وضع ادامه بدم خونه تا چند وقت ديگه پر مي‌شه از لباسهاي من.»
و بنابراين او خود را يك هفته در خانه حبس كرد تا بدين طريق ديگر لباس‌فروشيها را نبيند.در اين يك هفته خيلي عذاب كشيد. احساس مي‌كرد دارد در سياره‌اي با هواي اندك قدم مي‌زند. هر روز وقت خود را در آن اتاقي مي‌گذراند كه پر از لباس بود؛ لباسها را يكي يكي برمي‌داشت و به آنها خيره مي‌شد. بر روي پارچه لباسها دست مي‌كشيد بوي‌شان را استنشاق مي‌كرد. مي‌پوشيد‌شان و بعد خودش را در آيينه نگاه مي‌كرد. اما هر چه بيشتر به خود نگاه مي‌كرد بيشتر تمايل پيدا مي‌كرد كه يك لباس تازه بخرد. ميل به خريدن لباسهاي تازه غير قابل تحمل شد. اصلا‌ً نمي‌توانست در مقابل اين ميل مقاومت كند.
البته او عميقا‌ً عاشق شوهر خود بود و به او احترام مي‌گذاشت. مي‌‌دانست كه حق با شوهرش است. به يكي از بوتيكهاي مورد علاقه خود زنگ زد و پرسيد آيا مي‌تواند كت و دامني را كه ده روز پيش خريده و هرگز نپوشيده بود برگرداند. به او جواب دادند: «بله خانم، حتما‌ً.»
او يكي از بهترين مشتريان آن بوتيك بود؛ و آنها مي‌توانستند چنين لطفي به او بكنند. او آن كت و دامن را توي رنوي آبي رنگ خود گذاشت و سوار آن شد و به بازار شلوغ آئوياما رفت. لباسها را به آنها برگرداند و يك كارت اعتباري گرفت. در حالي‌كه سعي مي‌كرد به چيز ديگري نگاه نكند شتابان به سمت ماشين خود رفت و سوار آن شد و مستقيم به طرف خانه رانندگي كرد. از اينكه آن لباسها را برگردانده بود احساس سبكي مي‌كرد. با خودش گفت، بله درست است. من به آن لباسها احتياج نداشتم. آنقدر كت و دامن دارم كه براي تمام عمرم كافي است. اما وقتي سر چهار راهي ترمز كرد و منتظر خاموش شدن چراغ قرمز شد فقط فكر آن كت و دامن در سرش بود. رنگ و نوع برش و پارچه آن تمام جزييات را به وضوح به ياد داشت. طوري آن كت و دامن را تصور مي‌كرد كه انگار جلو رويش بود. پيشاني‌اش عرق كرد. درحالي‌كه دستانش محكم بر روي فرمان بود نفس بلند و عميقي كشيد و چشمان خود را بست. درست همان لحظه‌اي كه چشمان خود را باز كرد ديد كه چراغ سبز شده، به طور غير ارادي پدال گاز را فشار داد.
يك كاميون بزرگ كه راننده‌اش سعي مي‌كرد از تقاطع بگذرد با سرعت تمام آمد و زد به پهلوي رنو. ديگر چيزي نفهميد.
حالا ديگر توني تاكيتاني بود و يك اتاق پر از لباسهاي سايز2 و يكصد و بيست جفت كفش. در مورد اينكه با اين لباسها و كفشها چه كند هيچ فكري به ذهنش نمي‌رسيد. قصد نداشت تمام لباسهاي همسرش را تا آخر عمر پيش خود نگه دارد. بنابراين به يك دلال فروش لباسها زنگ زد و قبول كرد كلاهها و باقي چيزها را به اولين قيمتي كه آن دلال پيشنهاد مي‌كرد. بفروشد. جورابها و لباسهاي زير را توي دستگاه زباله‌سوز توي حياط انداخت و سوزاند. ‌آنقدر لباس و كفش آنجا بود كه حالا حالاها كار داشت. بنابراين توني آنها را همان‌طور آنجا رها كرد. بعد از مراسم خاكسپاري، او خودش را در آن اتاق كه به شكل كمد درآورده شده بود حبس كرد و تمام روز را با خيره شده به رديف لباسها گذراند.
ده روز بعد، توني تاكيتاني در روزنامه يك آگهي داد در مورد استخدام يك همكار مؤنث؛ سايز لباسش 2، قد تقريبا‌ً يك متر و شصت، اندازة پا 6، با حقوق مكفي و شرايط مطلوب. چون حقوقي كه اودر آگهي آورده بود بيش از حد بالا بود سيزده زن در آتليه‌اش واقع در منيامي آئوياما حاضر شدند تا با آنها مصاحبه شود. معلوم شد كه پنج نفر از آنها در مورد اندازه لباس‌شان دارند دروغ مي‌گويند. از هشت نفر باقي مانده او زني را انتخاب كرد كه اندامش بيشترين شباهت را به اندام همسرش داشت. زني در اواسط بيست سالگي‌اش با چهره‌اي معمولي. يك بلوز سفيد ساده و يك پيراهن آبي تنگ پوشيده بود. لباسها و كفشهايش تميز اما كهنه بودند.
توني تاكيتاني به آن زن گفت: «كار اينجا سخت نيست. از ساعت نه صبح مي‌آيي تا پنج غروب، به تلفن جواب مي‌دي، تصويرها رو به صاحب‌هاشون تحويل مي‌دي، وسايل مورد نياز رو تهيه مي‌كني. فتوكپي مي‌گيري ـ از اين جور كارها. فقط يك شرط هست. من تازگي همسرم رو از دست دادم، يك‌عالمه از لباسهايش خونه هست. بيشتر لباسهايي كه ازش باقي مونده نو هستن و يا خيلي ازشون استفاده نكرده. چيزي كه من مي‌ خوام اينه كه شما وقتي اينجا كار مي‌كني لباسهاي همسرم رو به جاي لباس اونيفورم بپوشي. مي‌دونم كه اين مسئله ممكنه از نظر شما عجيب باشه، اما باور كن من از اين كارم هيچ قصد و غرضي ندارم. اين كار من فقط براي اينه كه بتونم با فوت همسرم كنار بيام. اگه شما دور و بر من لباسهاي همسرم رو پوشيده باشي مطمئنم كه با مرگ همسرم كنار خواهم اومد.»
زن جوان در حالي‌كه لب مي‌گزيد به اين پيشنهاد فكر كرد. اين تقاضا همان‌طور كه خودش گفته بود تقاضاي عجيبي بود آنقدر عجيب كه زن نمي‌توانست از آن سر دربياورد. البته او آن قسمت از اين تقاضا را كه مربوط به مرگ همسر او بود مي‌فهميد و نيز اينكه همسر او كلي لباس از خود باقي گذاشته است. ولي اينكه چرا بايد در حين كار لباس همسر او را بر تن كند برايش قابل فهم نبود.
طبيعي بود كه پيش خود فكر كند مسئله فراتر از چيزي است كه از ظاهر امر برمي‌آيد. ولي پيش خود انديشيد كه اين مرد آدم بدي به نظر نمي‌آيد. براي پي بردن به اين قضيه كافي بود آدم به طرز حرف زدنش توجه كند. شايد مرگ همسرش به قواي فكري‌اش ضربه وارد كرده بود.
اما او آن‌طور آدمي به نظر نمي‌رسيد كه بخواهد به خاطر چنين چيزي به ديگري آسيب برساند. و بالاخره هر چه باشد زن هم به كاري احتياج داشت. او خيلي وقت بود كه به دنبال كار مي‌گشت، بيمه بيكاري‌اش رو به اتمام بود و احتمالا‌ً هرگز نمي‌توانست كاري پيدا كند كه حقوقش به خوبي حقوق اين كار باشد.
زن گفت: «فكر مي‌كنم بتونم درك كنم. به نظرم بتونم كاري رو كه از من مي‌خواهيد انجام بدم. امامي‌شه اول اون لباسهايي رو كه بايد بپوشم نشونم بدين؟ بهتره اول امتحان كنم ببينم اندازه‌ام هستن يا نه.»
توني تاكياني گفت: «حتماً» و زن را به خانه خود برد و آن اتاق مخصوص را نشان داد. زن هرگز آن همه لباس را در يك جا نديده بود، بجز در يك فروشگاه بزرگ. معلوم بود كه آن لباسهاي گران‌قيمت و داراي كيفيت عالي هستند.
سليقه‌اي هم كه براي انتخاب آنها به خرج داده شده بود حرف نداشت. منظره خيره‌كننده‌اي بود. زن، نفسش بند آمده بود قلبش ديگر نمي‌زد.
توني تاكيتاني زن را در اتاق تنها گذاشت. زن بر خود مسلط شد و چند تايي از لباسها را امتحان كرد. چند تا از كفشها را هم امتحان كرد. همه چيز آن‌چنان اندازه‌اش بود كه انگار براي او ساخته شده بود. لباسها را يكي يكي نگاه مي‌كرد. نوك انگشتانش را روي پارچه لباسش مي‌كشيد و بوي آنها را استنشاق مي‌كرد. صدها لباس زيبا در آنجا به طور منظم آويزان بودند. اندكي بعد، اشك در چشمانش حلقه زد و از گونه‌هايش سرازير شد. اصلاً نمي‌توانست جلو اشك خود را بگيرد. لباس زني تنش بود كه مرده بود. بي‌حركت آنجا ايستاد. هق هق گريه مي‌كرد و تقلا مي‌كرد صداي گريه‌اش در نيايد. اندكي بعد توني تاكيتاني آمد تا ببيند كه زن چه كار مي‌كند.
پرسيد: «براي چه داري گريه مي‌كني؟»
درحالي‌كه سرش را تكان مي‌داد گفت: «نمي‌دونم. من قبلا‌ً هيچ وقت اين همه لباسهاي قشنگ نديده بودم. به همين خاطر كنترل خودم رو از دست دادم. معذرت مي‌خوام.»
اشكهايش را با دستمال پاك كرد.
توني با حالتي جدي و رسمي گفت: «اگه مشكلي نداري و حالت خوبه، مي‌خام كه از فردا كارت رو تو دفتر من شروع كني. به اندازه يك هفته لباس و كفش بردار و با خودت ببر خونه.»
زن زمان زيادي را صرف اين كار كرد كه براي شش روز هفته، لباسهاي مناسب را انتخاب كند. بعد كفشهاي مناسب آن لباسها را انتخاب كرد. همه چيز را توي يك چمدان گذاشت.
توني تاكيتاني گفت: «يك كت هم بردار. سرما كه نمي‌خواي بخوري.»
يك كت خاكستري رنگ از جنس پارچه كشمير كه گرم به نظر مي‌رسيد انتخاب كرد. آنقدر سبك بود كه انگار با پر درست شده بود. هرگز در زندگي‌اش كتي به اين سبكي را در دست نگرفته بود.
وقتي زن رفت، توني تاكيتاني به اتاق مخصوص لباسهاي همسرش برگشت. در را بست و با نگاهي منگ و سرگردان، لباسهاي همسرش را نگاه كرد. سر درنمي‌آورد كه آن زن چرا با ديدن آن لباسها گريه كرد. آن لباسها براي توني مثل سايه‌هايي بودند كه همسرش از خود به جا گذاشته بود. سايه‌هاي سايز 2 همسرش در رديفهاي طولاني در آن اتاق آويزان بودند.
چنانكه گويي كسي نمونه‌هايي از امكانهاي بي‌نهايت ـ يا دست كم از لحاظ نظري امكانهاي بي‌نهايت ـ را كه در وجود يك آدم بود جمع كرده و آويزان كرده بود.
اين لباسها يك زماني تن همسرش بودند، و او آنها را از نفس گرم زندگي انباشته بود و به آنها جان بخشيده بود. اما حالا آنچه در برابرش بودند سايه‌هايي چروكيده بودند كه زندگي از آنها گرفته شده بود و مدام رو به پژمردگي مي‌گذاشتند و فاقد هر گونه معنا و مفهوم مي‌شدند. رنگهاي آن لباسها مانند گرد برخاسته از گلها در فضا مي‌رقصيدند و بر چشم و گوش و بيني‌اش مي‌نشستند. آن چينها ودگمه‌ها و اپلا و جيبها و كمربندها با حرص و ولع، هواي اتاق را مي‌مكيدند و هواي آنجا را رقيق مي‌كردند. تا آنجا كه به سختي مي‌توانست نفس بكشد.
بوي تند نفتالين متصاعد مي‌شد ودر عين حال صداي ميليونها حشره بال ـ‌ كوچك را مي‌توانست بشنود. ناگهان متوجه شد كه از آن لباسها بدش مي‌آيد. در‌حالي كه بازوانش را در هم گره مي‌كرد و چشمانش را مي‌بست، ناگهان بدن خود را رها كرد و به ديوار تكيه داد.
تنهايي، بار ديگر مانند يك سوپ گرم داشت به درون وجودش نشت مي‌كرد. با خود گفت هر چه بود تمام شد. هر كاري بكنم باز وضع همان است.
به زن تلفن كرد و به او گفت كه كار را فراموش كند. گفت كه ديگر براي كار نيازي به او ندارد و عذرخواهي كرد.
زن، حيرتزده پرسيد: «ولي آخر چرا؟»
توني گفت: «از اين بابت متأسفم، اما وضع تغيير كرده. آن لباسها و كفشها هم مال خودت، چمدان هم همينطور. فقط ازت مي‌خوام كه اين قضيه رو فراموش كني و با هيچ‌كس هم در اين مورد صحبت نكني.»
زن اصلاً سر درنمي‌آورد، و هر چه بيشتر دنبال جواب مي‌گشت، برايش بي‌فايده‌تر به نظر مي‌رسيد. زن سرانجام گفت: «باشه» و گوشي را گذاشت.
زن، براي لحظاتي از دست توني تاكيتاني عصباني بود. اما طولي نكشيد كه نظرش تغيير كرد و با خود گفت شايد مشكل او حل شده. تمام ماجرا از همان اول عجيب و غريب بود. زن، ناراحت بود كه آن كار را از دست داده. اما با خود گفت كه يك طوري مشكل بي‌كاري خود را حل مي‌كند.
لباسهايي را كه از خانة توني تاكيتاني آورده بود از چمدان درآورد بر رويشان دست كشيد و صافشان كرد و آنها را توي كمد لباس آويزان كرد. كفشها را در جاكفشي دم در گذاشت. لباسها و كفشهايت خودش در مقايسه با اين لباسها و كفشهاي تازه بدجوري كهنه و مندرس به نظر مي‌رسيد. احساس مي‌كرد كه آن لباسها و كفشها از جنس كاملاً متفاوتي هستند. بلوز و دامني را كه به هنگام مصاحبه بر تن داشت درآورد. آويزان‌شان كرد و شلوار جين و يك سويي‌شرت پوشيد.
بعد نشست روي زمين و يك نوشيدني سرد نوشيد. آن اتاق پر از لباس در خانه توني تاكيتاني يادش آمد و آهي كشيد. با خودش فكر كرد: «يه عالمه لباس شيك، اون كمده را بگو؛ از تمام ‌آپارتمان من هم بزرگ‌تر بود. فكرش رو بكن چقدر وقت و پول صرف خريدن اون همه لباس شد! حالا هم او زني كه اون همه لباس رو خريده مرده. نمي‌دونم اگه آدم بميره و اين همه لباس رو جا بذاره چه حالي پيدا مي‌كنه.»
دوستان آن زن همه مي‌دانستند كه او فقير است. بنابراين وقتي مي‌ديدند او هر دفعه لباسي تازه مي‌پوشد ـ آن هم از ماركهاي گران‌قيمت ـ خيلي تعجب مي‌كردند.
از او مي‌پرسيدند: «يه همچين لباسي رو از كجا گير آوردي؟»
او هم سرش را تكان مي‌داد و مي‌گفت: «قول داده‌ام به كسي نگم. تازه اگه هم مي‌گفتم حرفم رو باور نمي‌كردين.»
سرانجام توني تاكيتاني تمام چيزهايي را كه از همسرش باقي مانده بود داد به يك دلال لباسهاي دست دوم تا با خود ببرد. آن دلال كمتر يك دوازدهم پولي را كه توني بابت آن لباسها پرداخته بود به او داد، اما اين براي توني مهم نبود. توني براي اينكه آن لباسها به جايي برده شوند كه ديگرچشمش به آنها نيفتد، حاضر بود آنها را مجاني هم بدهد.
توني تا مدتي به آن اتاق خالي مي‌رفت و يكي دو ساعتي را آنجا مي‌ماند، بدون اينكه كار خاصي انجام بدهد. فقط آنجا مي‌ماند و اصلا‌ً هم نمي‌خواست چيزي را به ياد آورد. روي كف اتاق مي‌نشست و به ديوارهاي عريان‌ زل مي زد. به سايه همسر مرده‌اش. اما با گذشت ماهها او ديگر يادش نمي‌آمد كه در آن اتاق چه چيزهايي بوده.
خاطره رنگها و بوهاي آن لباسها تقريبا‌ً پيش از آنكه او متوجه شود ناپديد شده بود. حتي آن احساسات واضحي كه يك زماني زنده‌نگه‌شان داشته بود از بين رفتند. انگار كه داشتند از ذهن او رخت برمي‌بستند. خاطراتش مانند غباري در باد تغيير شكل مي‌دادند و با هر تغيير هر چه بيشتر محو مي‌شدند تك‌تك خاطره‌ها اكنون سايه سايه يك سايه بودند. تنها چيزي كه برايش محسوب بود حس فقدان بود.
بعضي وقتها حتي به زحمت قيافه همسرش را به ياد مي‌‌آورد. اما چيزي كه بخوبي به ياد مي‌آورد تصوير يك زن بود. يك غريبه كه در آن اتاق با ديدن لباسهايي كه همسرش جا گذاشته بود اشك مي‌ريخت. قيافه نه‌چندان جالب توجه آن زن و كفشهاي مندرس چرمي او را به ياد آورد. مدتها پس از اينكه همه چيز را فراموش كرد، از جمله نام زن را، تصوير او به طرز عجيبي فراموش‌نشدني باقي ماند.
دو سال بعد از مرگ همسر توني تاكيتاني، پدرش از سرطان كبدمرد. شوزابورو وتاكيتاني زياد عذاب نكشيد و مدت بستري شدنش در بيمارستان كوتاه بود. او طوري مرد كه انگار به خواب رفته بود. از اين منظر او تا انتهاي عمر يك زندگي خوب داشت. به جز مقدار اندكي پول نقد و تعدادي سند مالكيت سهام چيزي از خود به جا نگذاشته بود كه بتوان نام ملك را بر آن گذاشت.
فقط ابزار موسيقي‌اش باقي مانده بود و كلكسيون بسيار بزرگش از صفحات قديمي جاز. توني تاكيتاني آن صفحه‌ها را درون جعبه‌هايي كه آن شركت سيار داده بود گذاشت و آنها را در كف آن اتاق خالي چيد. چون آن صفحه‌ها بوي كپك مي‌دادند او مجبور بود پنجره‌هاي اتاق را هر چند وقت يك بار باز كند تا بوي كپك از بين برود. در غير اين صورت او هرگز پا در آن اتاق نمي‌‌گذاشت.
يك سالي به اين منوال گذشت. اما وجود آن جعبه‌هاي پر از صفحه‌، كم‌كم برايش آزاردهنده شد. فقط فكر اينكه آن جعبه‌ها در آن اتاق هستند باعث مي‌شد احساس خفگي كند. بعضي وقتها نيز وسطهاي شب بيدار مي‌شد و ديگر نمي‌توانست دوباره بخوابد. خاطراتش وضوح خود را از دست داده بودند. ولي همچنان وجود داشتند، در همان جاي هميشگي‌شان و با تمام سنگيني‌اي كه خاطرات مي‌توانند داشته باشند.
توني تاكيتاني به يك دلال خريد و فروش صفحه زنگ زد و از او خواست كه براي آن كلكسيون، قيمتي را پيشنهاد كند. چون آن كلكسيون حاوي صفحه‌هاي باارزشي بود كه مدتها بود تكثير نمي‌شد پول خيلي خوبي بابت‌شان گرفت كه مي‌شد با آن يك ماشين خريد ولي براي توني، پول هيچ معنا و مفهومي نداشت. آن صفحه‌ها كه از خانه‌اش بيرون برده شدند توني تاكيتاني ديگر واقعا‌ً تنها شد.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361104