|
اشاره:
آندره موروا1 در سال 1885 در شهر البوف2 به دنيا آمد. وي پس از اتمام تحصيلاتش در البوف و سپس در شهرهاي روان و كان3، مسئوليت نظارت بر كارخانه نساجي خانوادهاش را به مدت ده سال به عهده گرفت. كتاب «سكوتهاي سرهنگ برامبل»4 محصول دوراني است كه موروا در زمان جنگ جهاني اول، بهعنوان مترجم و افسر رابط در خدمت ارتش بريتانيا بود. موفقيت اين اثر موجب شد كه نويسنده به تداوم حرفه ادبي خود بپردازد. از مشهورترين رمانهاي آندره موروا ميتوان به «نه فرشته، نه دد»5، «برنار كسنه»6 و «آب و هواها»7 اشاره كرد. اما آنچه كه موجبات اشتهار وي را فراهم آورد، نوشتن شرح حال شخصيتهاي بزرگ بود. «آريل يا زندگي شلي»8 نخستين شاهكار او در اين زمينه ميباشد. موروا در داستان «تولد يك استاد» نگرشهاي تجددگرايانه افراطي را به سخره گرفته و به سادهانديشي بعضي از منتقدين ميخندد.
پيير دوش9 نقاش در حال اتمام طبيعتي بيجان از گلهاي داخل ظرف دارو و بادمجانهاي درون بشقاب بود كه پل ـ اميل گلز10 داستاننويس وارد كارگاه نقاشي شد. گلز دقايقي دوست خود را كه گرم كار بود زير نظر گرفت و سپس با صداي بلند گفت: «نه!» نقاش شگفتزده سرش را بالا گرفت و از كار جلا دادن به يك بادمجان دست كشيد. گلز از نو و اين بار بلندتر گفت: «نه، نه، اينطوري كاري از پيش نميبري. تو به كارت خوب واردي، با استعداد و با مرامي، اما رفيق، نقاشيات بي روح است، به چشم نميآيد، جار نميزند! در سالني كه پنج هزار تابلوي نقاشي وجود دارد چه چيزي در آثار تو هست كه بتواند بيننده خوابآلود را جلوي تابلوهايت ميخكوب كند؟ نه، پيير دوش اينطوري كاري از پيش نميبري و اين باعث تأسف است.» نقاش درستكار آهي از دل كشيد و گفت: «آخر چرا؟ من چيزي را ميكشم كه ميبينم و بيش از اين هم نميخواهم.» ـ ايراد كار همين جاست. جانم تو زن داري، زن و سه تا بچه. شير ليتري سه سو11 و تخم مرغ دانهاي يك فرانك است. تعداد تابلوها از مشتريها و شمار آدمهاي كودن هم از اهل فن بيشتر است. خب پيير دوش تو بگو، چطور ميشود از اين گروه گمنام و ناشناخته مجزا شد؟ ـ با كار؟ ـ مزه نريز! عزيزم، تنها راه بيدار كردن و تحريك احمقها، انجام كارهاي گنده است. مثلاً بگو كه ميخواهي بروي و در قطب شمال نقاشي كني؛ با لباس پادشاه مصر به گردش برو؛ يك مكتب نو تأسيس كن؛ كلمات عالم مآبانه مثل «ابراز احساسات پويا» از توي كلاهت صادر كن؛ بيانيه بنويس؛ حركت را رد كن و يا سكون را، يا سياه و يا سفيد را، يا دايره و يا مربع را؛ نقاشي نئوهومري ابداع كن كه تنها رنگهاي زرد و قرمز را بشناسد يا اينكه نقاشي استوانهاي، هشت ضلعي و يا چهاربعدي... در اين لحظه رايحهاي غريب و شامهنواز آمدن خانم كسنوسكا12 را نويد داد. خانم كسنوسكا زن لهستاني زيبايي بود و پيير دوش لطف و وقارش را ميستود. خانم كسنوسكا مشترك مجلات گرانقيمتي بود كه با هزينههاي گزاف، شاهكارهاي كودكان سه ساله را شبيهسازي ميكردند و چون در اين مجلات نامي از «دوش» نجيب برده نميشد، از اين رو خانم كسنوسكا در كارهايش به ديده حقارت مينگريست. خانم كسنوسكا درحاليكه روي مبل دراز ميكشيد، به تابلويي كه نقاش تازه شروع كرده بود، نگاهي انداخت، گيسوان طلايياش را تكاني داد، لبخندي نهچندان از روي ميل زد و با لبخندي كشدار و ترانهوار گفت: «ديروز رفته بودم سري به نمايشگاه آثار هنري سياهان باستان بزنم. واي كه چه احساس، چه طرح و چه قدرتي!» نقاش تابلويي را كه ميپسنديد برگرداند تا خانم كسنوسكا ببيند. لبهاي هيجانزده لهستاني زيبا نويدبخش خوشبختيهاي كشدار و ترانهواري بود. خانم كسنوسكا لب غنچه كرد و گفت: «بدك نيست!» و با همان صداي كشدار و ترانهوار و بوي خوش ناپديد شد. پيير دوش تخته رنگ را به گوشهاي انداخت و روي مبل لم داد: «ميروم بازرس بيمه ميشوم، يا كارمند بانك، شايد هم مأمور پليس. پستترين شغل، نقاشي است. توفيقي كه از بركت مشتي علاف به دست بيايد، تنها برازنده آدمهاي متقلب است. منتقدها به جاي اينكه از اساتيد قدرداني كنند، بربرهاي وحشي را تشويق ميكنند. ديگر جانم به لب رسيده است. من كه قيدش را زدم.» پل ـ اميل پس از شنيدن اين حرفها، سيگاري آتش زد و مدتي در فكر فرو رفت و دست آخر گفت: «ميخواهي به اين آدمهاي پرافاده و به اين هنرمندان جعلي درسي بدهي كه لايقشان باشد؟ فكر مي كني بتواني به اين زن كسنوسكا و چند تايي زيباشناس ديگر با حالتي جدي و اسرارآميز اعلام كني كه از ده سال پيش مشغول نوگرايي و تغيير شيوهات بودهاي؟» مرد صداقتپيشه، شگفتزده گفت: «من؟!» ـ ببين... من توي دو مقاله، به موقع و بجا به همه اعلام ميكنم كه تو مكتب پندار ـ تحليلي را تأسيس خواهي كرد. نقاشها، تا قبل از تو، به خاطر جهلشان تنها چهره انسان را مطالعه كردهاند. چه حماقتي! خير، چيزي كه ماهيت آدم را شكل ميدهد، پندارهايي است كه او در ما تداعي ميكند. از اين رو نگاره يك سرهنگ، زمينهاي آبي و طلايي رنگ است كه به وسيله پنج يراق بزرگ قطع ميشود و در يك گوشه آن اسبي و درگوشه ديگر صليبهايي است. نگاره يك كارخانهدار، دودكش كارخانه و مشت گره كردهاي بر روي ميز است. پيير دوش، متوجه هستي چه چيزي را به دنيا عرضه ميكني؟ آيا از عهده كشيدن بيست نگاره پندار ـ تحليلي در طول يك ماه بر ميآيي؟ نقاش با حالتي اندوهگين لبخند زد و گفت: «يك ماه كه سهل است، در عرض يك ساعت. چيزي كه باعث تأسف است اينكه چه بسا اين كار بگيرد و سكه كند.» به امتحانش ميارزد. ـ من كه سر و زبان ندارم. ـ خب جانم، هر كس از تو سؤال كرد و توضيح خواست، مدتي طولش بده، دود پيپت را توي صورتش فوت كن و اين چند كلمه ساده را بگو: «آيا هرگز به يك نهر چشم دوختهايد؟» ـ يعني چه؟ گلز پاسخ داد: «معني ندارد و براي همين، فكر خواهند كرد كه خيلي زيبا است. و بعد وقتي كه خوب كارت را كشف كرده، شرح دادند و به عرش بردند، قضيه را براي همديگر تعريف ميكنيم و از اينكه سر كارشان گذاشتهايم لذت ميبريم.» دو ماه بعد، اولين روز نمايشگاه دوش با موفقيت به اتمام ميرسيد. خانم كسنوسكاي دلربا با همان لحن كشدار و ترانهوار و همان رايحه خوش، ديگر حاضر نبود بزرگمرد جديد خود را رها كند. مدام ميگفت: «واي كه چه احساس، چه طرح و چه قدرتي! چه ذكاوتي! الحق كه وحي منزل است. بگو عزيزم چطور توانستي به اين تركيبات شگفتانگيز دست پيدا كني؟» نقاش مدتي درنگ كرد، محكم دود پيپش را بيرون داد و گفت: «خانم گرامي، آيا هرگز به يك نهر چشم دوختهايد؟» لوي كور13 جوان و زيرك، پالتويي يقه خرگوشي به تن داشت و در ميان جمعي مشغول بحث و گفتگو بود. ميگفت: «محشر است، معركه است. به كرات گفتهام كه به نظر من پستي از اين بالاتر نميشود كه آدم از روي الگو نقاشي كند. اما دوش بگوييد ببينم از كجا اين الهام را وام گرفتهايد؟ از مقالات من؟» پيير دوش زماني درنگ كرد، دودي حاكي از پيروزي به صورتش دميد و گفت: «آيا هرگز به يك نهر چشم دوختهايد آقا؟» و نويسنده جوان با «احسنت، مرحبا»ي خود بر آن مهر تأييد گذاشت. در اين لحظه، يك تاجر سرشناس تابلو، پس از اينكه گشتي در كارگاه زد، آستين نقاش را گرفته، او را به گوشهاي كشيد و گفت: «دوش، دوست من، خودمانيم عجب آدم زرنگي هستيد. ميشود با اين خيلي كارها كرد. كارهايتان را براي من نگه داريد و تا به شما نگفتهام، سبكتان را عوض نكنيد و من هم هر سال پنجاه تابلو از شما ميخرم... چطور است؟» دوش با حالتي اسرارآميز و بيآنكه پاسخي بدهد پيپ ميكشيد. كارگاه نقاشي كمكم خالي شد. پل ـ اميل گلز رفت و در را پشت سر آخرين بازديدكننده بست. صداي تحسينآميزي كه دور ميشد، در پلهها به گوش رسيد. سپس وقتي كه با نقاش تنها ماند، دستهايش را با خوشحالي در جيب كرد و قاهقاه زد زير خنده. دوش حيرتزده به او نگاه كرد. گلز گفت: «خب رفيق، به نظرت حقهمان گرفت؟ شنيدي جوانكي كه يقه خرگوشي داشت چه ميگفت؟ و آن لهستاني خوشگل؟ و آن سه دختر زيبا كه مدام ميگفتند چه تازه، چه بديع! پيير دوش گمان ميكردم كه حماقت آدمي اندازهاي ندارد، اما اين بيش از حد انتظار من بود.» دوباره زد زير خنده، به طوري كه نميتوانست جلوي خندهاش را بگيرد. نقاش اخم كرد و با تندي به نويسنده كه سرفههاي تشنجي او را به تكان انداخته بود، گفت: «ابله!» نويسنده خشمگين فرياد زد: «ابله! آن هم وقتي كه قشنگترين حقه را از زمان بيكسيو14 تا حالا سوار كردهايم...» نقاش با تكبر بيست تابلوي تحليلي خود را تماشا كرد و با قاطعيتي حاكي از اعتماد به نفس، گفت: «بله گلز، تو يك ابلهي، در اين نقاشي چيزي هست...» نويسنده مات و مبهوت، دوستش را با نگاه وارسي كرد و خروشيد: ـ ديگر شورش را درآوردهاي! دوش يادت باشد! چه كسي اين شيوه جديد را به تو پيشنهاد كرد؟ پيير دوش مدتي درنگ كرد، پك عميقي به پيپش زد و گفت: «آيا هرگز به يك نهر چشم دوختهاي؟»
پينوشتها:
1- André Maurois شهري در شمال فرانسه2- Elbeuf از شهرهاي شمالي فرانسه3- Rouen et Caen 4- Les silences du Conlonel Bramble (1918) 5- Ni Ange ni Bête (1919) 6- Bernard Quesnay (1926) 7- Climats (1928) 8- Ariel, ou la vie de Shelley (1923) 9- Pierre Douche 10- Paul - Emile Glaise 11ـ سكهاي قديمي معادل يك بيستم فرانك 12- Mme Kosnevska 13- Lévy Coeur يكي از شخصيتهاي شوخ داستانهاي بالزاك14- Bixiou
|