خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

فلسفه در محاق

نعمت الله سعیدی

 

اشاره:

مي‌گفت، بچه‌ها شما از من بپرسيد: «استاد! نظرتان دربارة بند تُمبان در ادبيات فارسي چيست؟» كه من هم بگويم: «البته دامنة اين موضوع بسيار كش‌دار است!»
فكر مي‌كنم اين جريان مربوط به ده - دوازده سال پيش باشد. آن وقت‌ها نام «احمد عزيزي» با «كفشهاي مكاشفه»، «شطحيات»، شعر «ياس كبود» و ... بر سر زبانها افتاده بود. از همان قديم هم «عزيزي» آدم دلنشيني بود. شوخ‌طبعي‌هاي خاص خودش را داشت. به قول معروف بي‌شيله‌پيله و صميمي بود. خيلي براي مردم كلاس نمي‌گذاشت. فوق آخر دربارة ناكارآمدي فلسفه، فلسفه مي‌بافت- مثل همة‌ مردم. منتقدان ادبي را خيلي قبول نداشت. مي‌گفت: اكثر حرفهاي اين جماعت سركاري است. گاهي راجع به من مي‌گويند سبك رئاليسم جادويي دارد، يا سمبوليست است و از اين حرفها .... كه من اصلاً قبول ندارم. اينها از سر بي‌كاري دوست دارند مثلاً دربارة بند تُمبان در شعر سبك اصفهاني هم حرف بزنند. آن هم حرفهاي صد من يك غاز. مي‌گفت: من براي دلم شعر مي‌گويم.
اما بعضي‌ها مي‌گفتند پول كتاب «كفشهاي مكاشفه» را قبل از سرودنش گرفته است!
مي‌گفتند از حكومت خانه گرفته؛ خانه‌اي كه متعلق به يكي از ساواكي‌هاي رژيم شاه بوده. احتمالاً همين خانة‌ نفرين‌شده‌اي را مي‌گفتند كه حالا ما داشتيم دنبال نشاني‌اش مي‌گشتيم. فرمانيه، چهارراه ... آقاي فلاني و بهماني هم آمده بودند. در راه آقاي فلاني از خاطرات قديمي‌اش با احمد عزيزي تعريف مي‌كرد. ول خرجي كرده بوديم و ماشين دربست گرفته بوديم. بحثمان بر سر اينكه «آيا دولت بايد از هنرمندان حمايت كند يا نكند؟» گل كرده بود. راننده كه مي‌ديد مسافران نه چندان دست و دل‌بازش دارند تكليف فرهنگ و هنر مملكت را روشن مي‌كنند، لام تاكام حرفي نمي‌زد. شايد توجيه شده بود كه اگر دولت از هنرمندان حمايت كرده بود، حالا براي دويست تومان بالا يا پايين، سه تن از هنرمندان مملكت، آن هم با پشتوانة تن‌خواه مجلة سوره، جانش را به لبش نرسانده بودند! آقاي بهماني هم كه اصولاً با بريزو بپاش، به بهانة مسائل فرهنگي - يعني همين ماشين دربست گرفتن - مخالف بود، جلو نشسته بود و كمتر حرف مي‌زد. اما او هم تأييد مي‌كرد كه اگر يك سال هزينة زندگي آدمهايي مثل «احمد عزيزي» را پيشاپيش بدهند و بگويند بهترين فيلم‌نامة ايراني را دربارة فلان موضوع بنويس... مي‌نويسد. يعني اوضاع مملكت و فرهنگ كتاب نخواندن و فيلم نديدن و ... جوري‌ست كه دولت براي سرپا نگه داشتن خيلي از رشته‌هاي هنري، مثل شعر و داستان و فيلمنامه بايد هزينه كند. و اگر يارانة هدف‌دار بدهد، قطعاً بعد از مدتي چنين هنرمنداني خودشان سرپا مي‌ايستند و درآمد مكفي به دست مي‌آورند و هنر را هم نجات مي‌دهند و ... اما باز هم بنا نيست چهار قدم راه را دو هزار تومان كرايه بدهند.... (نه! اينجايش را تأييد نمي‌كرد) ما مي‌گفتيم مثلاً همين آقاي «عزيزي» زبانم لال، اگر صد سال ديگر سرش را بگذارد زمين، مي‌آيند برايش مثل خدا بيامرز آقاسي، كلي مراسم و همايش و ... مي‌گيرند.
اما ... حالا كه هيچ شيريني‌فروشي اين نزديكي‌ها نيست، چه اشكالي دارد نان سوخاري بگيريم و دست خالي نرويم خانة استاد؟! و به جز آقاي راننده كه حالا ما را پياده كرده و رفته بود توي فكر «كه اينها چرا اينجوري كرايه دادند؟» همه گفتيم: نه، چرا اشكال داشته باشد؟ تازه اينجاها اگر شيريني‌فروشي هم پيدا مي‌شد، لابد گران مي‌فروخت! سنگكي هم كه شلوغ است ....
اما خيابانهاي بالاشهر واقعاً خلوت و دل‌باز است. لابد احمد عزيزي در چنين محيط آرام و دلنشيني، وقتي قدم مي‌زند كلي سوژه براي شعر گفتن پيدا مي‌كند. وگرنه چطور مي‌توانست حدود بيست كتاب و دفتر شعر چاپ كند؟ اصلاً خود همين درِ خانه آدم را ياد دروازة آسمان مي‌اندازد و جان مي‌دهد براي ده - بيست بيت مثنوي. اما آقاي فلاني مي‌گفت: حاج احمد اصلاً از چنين محيطي استفاده نمي‌كند. روزها همة پرده‌هاي خانه‌اش را مي‌كشد و مي‌گيرد مي‌خوابد. معمولاً هم در خانه تنهاست و به قول معروف مجردي زندگي مي‌كند. حال و حوصلة آشپزي كردن هم ندارد و زنگ مي‌زند به رستوران سر خيابانشان. اين رستوران و سوپرماركت بغل‌دستي‌اش هميشه صد و پنجاه هزار توماني با استاد حساب دارند. اما عزيزي هرچه باشد، آدم بدحسابي نيست. چند ماه هم طول بكشد، بالاخره تسويه حساب مي‌كند و انعام شاگرد مغازه‌ها را هم در نظر مي‌گيرد. هرچه باشد، روحيات بچه‌هاي كردستان را دارد. اهل سرپل ذهاب است و مي‌گويند پدرش از قديم شهردار آنجا بوده. كه اگر شهردار نبود، پسر جوانش نمي‌توانست اسلحة كمري بگذارد پرشالش و اعلاميه‌هاي حضرت امام را در شهر پخش كند.
كردستان و بسياري از مناطق غربي كشور كوهستاني است. مردم كوهستان اقتصاد رقابتي دارند. چون دامداري مي‌كنند و مرتع مهمترين مؤلفه‌ي اقتصادي آنهاست. اينجور اقوام، معمولاً بيشتر با خودشان و همسايه‌هاي نزديكشان - آن هم بر سر مرتع و چراگاه دام - درگيرند، برعكس محيط‌هايي كه شغل اصلي مردمش كشاورزي و پيشه‌وري است. اين جماعت با همديگر مهربانند و با غريبه سرسنگين، مگر آنكه غريبه در حكم مهمان باشد. اما در كردستان هر غريبه‌اي مهمان است و جماعت كرد عاشق مهمان. ملك و املاك آدم دامدار هم گوسفند است و دشت و صحرا. اگر باران بيايد و گرگ نيايد، اوضاع خوب است وگرنه، توكل به خدا. و كرد هميشه اهل توكل است و كشاورزي هم اگر بكند، به صورت ديم است. لابد احمد عزيزي هم گاهي با خود فكر كرده كه اين چمن و گلهاي باغچة درندشت خانه، جان مي‌دهد براي چراندن گوسفند. اما اينجا يك مجتمع مسكوني ا‌ست و حدود شش - هفت خانوادة محترم و آدم حسابي ساكن آن. پس، پشت در واحد مسكوني متعلق به استاد بايد نجواكنان بحث را ادامه داد. مگر وقتي كه در باز مي‌شود و دوستان قديمي با داد و هوار ديده بوسي مي‌كنند و احوالپرسي. پيراهن مشكي احمد عزيزي به يادمان مي‌آورد كه فوت پدر را به او تسليت بگوييم. مي‌گوييم و عذرخواهي مي‌كنيم كه دير خبردار شده‌ايم و ببخشيد كه در مراسم شركت نكرده‌ايم. آقاي «بهماني» مي‌رود سراغ پرده‌هاي بسته و مي‌خواهد با آخرين انوار آفتاب لب بام، ديافراگم دوربين عكاسي‌اش را تنظيم كند. آقاي «فلاني» هم مي‌رود آشپزخانه كه آبي بجوشاند و ما خوشحال مي‌شويم كه او اين قدر با احمد عزيزي صميمي است. چون قيافة ما براي استاد آشنا به نظر مي‌آيد و فقط همين. پس خود را معرفي مي‌كنيم و با نقل يكي - دو تا خاطره سر صحبت را باز مي‌كنيم. ايشان هم آنقدر مهربان هست كه آشنايي قديمي‌ ما را قبول كند و سري تكان دهد و چايي تعارف كند. بعد هم يك راست مي‌رويم سراغ مباحث ما بعدالطبيعه و اثبات واجب‌الوجود! ايشان مي‌گويند تمام زمين و تمام زمان براساس شكل دايره داير است و يك مهندسي واحد دارد. طلوع و غروب خورشيد دايره است. پرواز پرندگان نيم دايره است، استكان و نعلبكي و صفحة ساعت مچي و نوع حركت عقربه‌هاي آن و ... همه و همه براساس دايره است. در طبيعت هم سيكل مواد، سيكل انرژي، چرخة حيات، هستة سلول و ... دايره‌اي است. مدار ماه به دور زمين مدار زمين به دور خورشيد، مدار خورشيد به دور كهكشان، مدار كهكشان به دور... اينها همه دايره است.
گردش الكترون به دور نوترون‌هاي هسته و... هم دايره‌اي‌ست. حتي اين نوار داخل واكمن هم كه لطفاً خاموشش كنيد دو دايره است...
تا اينكه مي‌گوييم: اما استاد! داخل اين همه دايره،‌ سر گيجه رفتن ما هم دايره‌اي است!‌ شما چرا مدتي‌ست در مطبوعات حضور فعال نداريد؟
اينجاست كه بحث عوض مي‌شود و مي‌رويم داخل سياست: تا ساعت ده شب! بعد كه تكليف ايران و جهان را هم مشخص كرديم برمي‌گرديم به سؤال اول. از ما اصرار و از ايشان انكار... تا بالاخره قرار مي‌شود برخي از قسمتهاي آخرين كتاب «احمد عزيزي» با نام «فرداي فلسفه» را در مجله كار كنيم. دست نويس كتاب را كه تحويل مي‌گيريم، تازه متوجه مي‌شويم در تمام اين پنج - شش ساعت درباره آن صحبت مي‌كرده‌ايم! يعني ما هر چه سؤال مي‌كرديم در مباحث اين كتاب آمده بود و تقصير دولت است كه از هنرمندان حمايت نمي‌كند! تأكيد بر اين مسأله ما را به فكر فرو مي‌برد و حواسمان نيست كه تمام نان سوخاري‌ها را خودمان خورده‌ايم. چون آقاي فلاني از دوستان قديمي ايشان است، آقاي بهماني هم همين طور. پس لابد ما نماينده دولتيم. دولتي كه در «فرداي فلسفه» اينجور معرفي شده:

***
و اما درباره دولت! دولت بعد از خانواده، قديمي‌ترين نهاد جامعه بشري است. جامعه بشري در حين زيست اجتماعي خود به اهميت يا ضرورت تشكيل نهادي به نام دولت افتاده است. بايد در اينجا مفهوم دولت را از نظر عملي به دو شاخه دولت‌هاي بزرگ و دولت‌هاي كوچك تقسيم كنيم. تقسيم تاريخ و چگونگي حركت تكاملي انسانها و ارتقا ء تكامل انساني از سطح فردي به سطح جمعي تولد دولت را به عنوان ضرورتي انكار ناپذير تأكيد كرد.
دولت در طول تاريخ، در اقسام گوناگون خود را نمايانده است؛ دولت سرواژي، دولت فئودالي، دولت اوليگارشي، دولت آريستوكرات، دولت مركانتاليست و دولت متروپوليست.
نقد نظريه دولت‌ها به جاي خود، اينكه بگوييم اساساً آيا تشكيل دولت محصول يك ضرورت اجتماعي بوده است يا نه، آن نيز به جاي خود. اما نقد عيني تجربه تاريخي دولت‌ها نيز سخني بسيار پسنديده است و بايد اقسام دولت‌ها را از نظر عملكرد تاريخي آنان مورد ارزيابي قرار داد و به بحث و بررسي درباره آن پرداخت.
به راستي دولت‌ها در طول تاريخ، ابزار چه بوده‌اند؟ همان‌گونه كه گفتيم تشكيل دولت محصول يك ضرورت تاريخي بوده است اما دولتهاي تشكيل يافته در طول تاريخ تا كجا موفقيت در امر دولت بودن يافته‌اند؟ و اساساً دولت چيست و تشكيل آن براي كيست؟
دولت‌هاي توتاليتر، دولت‌هايي كه با دشنه قدرت به جان ملت‌ها مي‌افتاده‌اند، فلسفه وجودي آنها چه بوده است؟ اگر فلسفه وجودي دولت اين است كه مقتضاي ملي يك قوم و اقتضاي اجتماعي سياسي و حتي اعتقادي يك ملت را تكفل نمايد، پس دولت‌هايي كه به نام ملت‌ها به سرزمين‌هاي ديگر هجوم مي‌آورند و اقوام و ملل ديگر را به شلاق تعصب يا دار ارتداد يا اساساً بلندپروازي نژادي يعني راه پر خون راسيسم كشانده‌اند، آنها براساس كدام ضرورت تاريخي عمل مي‌كردند؟ به راستي دولت‌هاي توتالتير جز ء سگان زنجيري نظام‌هاي فكري و عقيدتي چون سرمايه‌ سالاري (آريستوكراسيسم)، اوليگارشيسم (حكومت طبقه برتر) نبوده‌اند؟
به عبارت ديگر اين آريستوكراسيسم است كه سگ‌ِ هارِ توتاليتاريسم را به جان ملتها انداخته است و اين توتاليتاريسم در حقيقت همان ماده ملعون و پليدي است كه جوجه‌هاي خطرناكي چون فاشيسم و كره‌هاي لگدپراني چون نازيسم را پرورده است. اما فلسفه دولت؛ طبيعي است كه درباره دولت،‌ بنا بر يكي از تعاريف دايره‌المعارف سياسي معاصر به معناي «حافظ منافع طبقه خاص در جامعه»‌ راست مي‌گويند. از نظر پراتيك اين سخن پر بي‌راه نيست بسياري دولت‌ها حافظ منافع طبقات خاصي از جمله همان اريستوكرات‌ها و اوليگارشي‌ها هستند. البته اريستوكراسي امتحان خود را از نظر تاريخي پس داده است. آريستوكراسي پدر پلو خوشمزه پلوراليسم است. آريستوكراسي، ددة معروف، معروفه ليبرارليسم است آريستوكراتها در مقابل انتقادهاي علمي از خود، خود را به لال بازي ليبرارليسم مي‌زنند. كثرت‌گرايي را بهانه بر هم زدن وحدت معرفي مي‌كنند و حقيقتاً براي دفاع از منافع طبقاتي طبقه خاصي، اقدام به تشكيل دولت مي‌نمايند. آرسيتوكراسي مادر نامشروع متروپوليسم است. آريستوكراسي كه خود را با بنيادهاي فلسفي گوناگون معرفي مي‌كند در حقيقت مادة جديد نزاع طبقاتي در جامعة جهاني است. هفتاد سال است كه دنيا همچون كره‌اي كوچك كه در ميدان بيس‌بال به زمين حريف انداخته مي‌شود، در دست آريستوكراسي است. اين آريستوكراسي است كه همچون مادربزرگي مهربان نوه‌هاي ناخلفي چون نئوامپرياليسم و كره‌هاي لگدپراني چون ليبراليسم را پرورش داده است.
آري دولت‌ها ‌در طول تاريخ، حافظ منافع طبقات گوناگون بوده‌اند. اما اين ضرورتِ معناي دولت نيست و دولت درحقيقت بايد حافظ منافع اكثريت مردم باشد. بديهي است كه اكثريت مردم لايه‌هاي اجتماعي گوناگون و طبقات تاريخي مختلف همراه با ايده‌آل‌ها و منافع گوناگون آنها مي‌باشند، اما اين بدان معناست كه دولت شامل و دولت اعم و دولت كامل، دولتي است كه حافظ منافع همة‌ اقشار گوناگون جامعه باشد ولو با تضادهاي طبقاتي، فرهنگي و ملي گوناگون.
بنابراين دولتي كه حافظ منافع طبقات گوناگون يك جامعه نباشد در حقيقت، دولتي دست‌نشاندة يك طبقة خاص است كه به عنوان مثال به آريستوكراسي اشاره كرديم. به‌راستي كه در معناي پلوراليسم فرومانده‌ايم؟! پلوراليسم‌ها همراه با پلوي فلسفي خود چه طبخ مي‌كنند كه اين همه به مذاق طرفداران خود خوش مي‌آيد؟
فكر مي‌كنم لازم است قبل از پرداختن به پلوراليسم اندكي راجع به دموكراسي، اين مادة متحدالشكلِ همة‌ اقوام متمدن بپردازيم. لزومي نمي‌بينم كه في‌المثل هِلِنزيم را منشأ اين انديشه بدانم. بدون شك دموكراسي به عنوان اجماع آرا ء و به عنوان تبعيت از رأي اكثريت همواره مطرح و مطمع نظر فلاسفه بوده است.
نقد اساسي دموكراسي اين است كه نمي‌داند فرق بين «خوب و بد» در چيست.
آيا «خوب» به معناي آن چيزي است كه اكثريت مردم تصويب كرده‌اند؟ به موارد نقض تاريخي اين قضيه اشاره نمي‌كنم. يعني نمي‌خواهم به فاكت‌هاي [حقيقت‌هاي] تاريخي موجودي كه در آن، اكثريت به اشتباه تصميم گرفته‌اند و اقليت به راه صحيح مي‌رفته‌اند اشاره كنم. حتي نمي‌خواهم بگويم كه «بد» به معناي باطل و «حق» به معناي صحيح است، اما مي‌گويم اگر تمام مردم در يك واحد اجتماعي در تصميمي غلط راه‌ بپيمايند، به معناي آن نخواهد بود كه اقليتي كه تصميم صحيح اتخاذ كرده‌‌اند، بر باطلند.
نقص اصلي دموكراسي، اين است. در عالم علوم نيز ماجراي غم‌انگيز گاليله را مي‌توانيم به عنوان نمونه ذكر كنيم كه چگونه افراد بسياري با اصرار به عدم كرويت زمين ادله و شواهد مي‌بافتند و در اين ميان واقعاً زمين كروي بود. راستي آيا انكار اجتماع دانشمنداني كه كرويت زمين را نفي مي‌كردند به معناي صحت رأي اكثريت يا در حقيقت صحت دموكراسي - اين سزار تمدن هلنيك- است.
ما در اينكه همة‌ انديشه‌ها باهم اختلاف دارند وحدت داريم يا خير؟ يعني آيا معتقديم كه حقيقتاً وحدتي به نام كثرت آرا ء وجود دارد يا نه؟ به نظر من دستگاه فلسفي پلوراليسم از پاسخ به اين سؤال عاجز است. و نقد اساسي ديگر دستگاه فلسفي پلوراليسم، اين است كه پلوراليسم نه تنها در كثرت خود وحدت ندارد بلكه كثرتها ‌را دائمي مي‌پندارد و نمي‌خواهد از اين كثرتها به وحدت دست يابد.

***
نويسنده پس از طرح مباحث مربوط به دولت، به «فلسفه تاريخ» مي‌پردازد. بحث از ماهيت زمان و اينكه،‌ آيا مي‌توان تاريخ را يك امر تجربي به شمار آورد، محتواي اصلي اين فصل را تشكيل مي‌دهد...

***
راستي آيا تاريخ يك امر تجربي است. و اگر تجربي است به چه صورت؟ پس ما بايد نخست دربارة مفهوم «تجربه» بينديشيم و آن‌گاه از اين منظر به تاريخ نگاه كنيم.
تجربه در اصل مكاشفة عيني پديدارهاست. اينجاست كه بايد از فنون «فنومونولوژي» (پديدارشناسي) بهره بگيريم. آيا «تجربه» جز چشيدن و ديدن - و نه تنها شنيدن - يك واقعيت است؟ ما در صورتي مي‌توانيم وجود يك غول هيجده سر را انكار كنيم كه آن را نديده باشيم و در صورتي مي‌توانيم وجود يك اتوبوس هيجده طبقه را اثبات كنيم كه آن را ديده باشيم. پس مسأله متساوي‌الطرفين است... من در مورد تجربه‌ همگاني تكرار‌پذير كه همگان آن را مي‌توانند تكرار كنند، هيچ اعتراضي ندارم. بلكه اين نوع تجربه را پاية علوم مي‌دانم. چنان كه در رياضيات و فيزيك اينگونه است. اما صحبت بر سر تجربه‌هاي تكرارناپذير است. راستي تكليف اينگونه تجربه‌ها چيست؟

***
«عزيزي» در ادامه با تمركز بر تجربه‌هاي «غيرقابل تكرار» ماهيت امر تجربي را به چالش مي‌كشد و پرسش‌هاي جالبي را پي‌ريزي مي‌كند ... از پريان دريايي سخن مي‌گويد كه تاكنون در تور هيچ تجربه‌اي نيفتاده‌اند. دربارة ستارة دنباله‌دار هالي سخن مي‌گويد و اينكه عبور آن از نزديكي منظومة شمسي كم اتفاق مي‌افتد، اما نمي‌توان آن را تجربه‌اي كم يا ضعيف قلمداد كرد.... به متدولوژي علمي مي‌رسد و مي‌پرسد، قورباغه‌اي در مرداب هستي از جهان چه مي‌فهمد و چقدر مي‌فهمد؟!
نويسنده بعد از اينكه به «صف نماز جماعت پنگوئن‌ها» مي‌رسد و مي‌گويد: بايد به آنها احترام گذاشت... ساختمان هندسي عالم را مورد كنكاش قرار مي‌دهد.
اما او در اين فصل از كتاب هم از زبان خوكرده به شطح نويسي‌اش دوري نمي‌كند. لابه‌لاي بحث‌هاي نسبتاً عميق فكري هرجا كه مجالي مي‌يابد و عرصة خيالي فراهم مي‌شود براي توضيح و تشريح مطلب از تصاوير شاعرانه بهره مي‌گيرد.

***
بحث در مورد ساختمان هندسي عالم هنوز مرا رها نكرده است. تفكر من دربارة نقطه يعني دايره اصلي رياضيات به پايان نرسيده است. اين نقطه را امروز از دكمة سردست خود كشف كردم. و تصادفاً متوجه شدم كه سيگاري نيز كه بر لب دارم به صورت دايره‌اي طراحي شده است. حتي قوطي آبميوه من كه استوانه‌اي است.
همين جا بگويم كه از نظر من استوانه جز انباشت دايره‌هاي هم اندازه بر روي يكديگر نيست و از نظر من بيضي چيزي جز يك دايره نيست كه آن را از قطبين گوناگون مورد فشار قرار ‌داده باشند، همچنين در ديدگاه من دايره موجودي فراتراز مسائل صرفاً فلسفي و ذهني است. امروز وقتي در مورد يك دايره مسطح يعني يك صفحه CD (سي‌دي) مي‌انديشيدم بدين نكته رسيدم كه دايره همان دايره است و مركز، همان مركز. و خطوط گوناگوني كه اصوات گوناگوني بر روي آن ضبط شده‌اند همه به صورت دايره‌اي در يكديگر تنيده‌اند. اين نكته مرا به اين نقطه واقف‌تر ساخته!
چقدر دستگاه هندسه‌اي جهان، از نظر دواير مستحكم و پابرجاست، حتي پيچ راديوي ما نيز با دايره مي‌چرخد. اندكي عجيب به نظر مي‌رسد در مركز همان صفحة سي‌دي دايره‌اي كه مركّب از خطوط دواير گوناگون بود، يك دايره كوچك وجود داشت كه وقتي آن را، هم تقسيم‌بندي ذهني و هم تقسيم‌بندي رياضي كردم خود به تنهايي يك دايره بود و اين براي من به تنهايي از عجايب هفت‌گانه هم مهمتر است.
«عزيزي» از بحث هندسي دايره به ادوار تاريخي مي‌رسد و عصر اسطوره‌گرايي كهن ... .

***
گفتيم ميتولوژي، و از توضيحي كه موجب شود حوض ميتولوژي با تلألو رنگارنگ ماهيانش ما را خيره سازد، سخني نگفتيم. آري اين در دوران طلايي ميتولوژيسم است كه انسانها زمزمة الهي باران را از زبان زنجره‌ها و ناودان‌ها مي‌شنيدند و از كنار پنجرة تفكر خويش الهة ابر را مي‌ديدند كه چگونه دست مه‌آلود خويش را به شانة شكوفه‌ها و سينة سنگها و صخره‌ها مي‌سايد. در دوران ميتولوژي هر درختي پربار از ميوة اسطوره‌اي بود.
آري، ما در عصر اسطوره‌ها در ميان آئينة انديشه‌‌هاي هندوئيزم، كرشمه‌‌هاي كريشنا، اين خداي مقدس گنگ و رمة بي‌پايان «راما» خداي مرگ يعني جاده‌ايي كه زندگي ما انسانها بدان جا ختم مي‌شود و همه‌ به ناچار آن را خواهيم پيمود و صداي «ويشنو» است كه زمزمة برگها و درختان را مي‌شنويم.
در يونان در آن سوي آبهاي قسطنطنيه و در مداري از مدارهاي ميتولوژيك عالم با «ونوس» دوشيزة عشق و زيبايي‌ها مواجه مي‌شويم و ناگهان در ميان نيزارهاي اساطيري و سه ‌شاخه‌هاي آغازين، به «نارسيس» اين الهة اشك و پروردگار اندوه برمي‌خوريم و دوشيزة «نارسيس» كه با اندام برهنة خويش ميان غنچه‌زارها و وسط تمشك‌هاي تخيل ما مي‌دود و ما را در برابر خود شرمسار مي‌سازد... .
فرعون‌هايي كه بر آب و آفتاب حكم مي‌راندند. خداياني كه بر گردونه‌هاي زرين خورشيد مي‌نشستند. فرشتگاني كه با گيسوان طلايي خود به انبوه گلهاي سرخ و سفيد بر گونه‌ها و گوشواره‌هايشان نوزادان را در آغوش مي‌گيرند.
آري، به راستي من شيفتة دوران اساطيرم. زيرا اساطير انباني است كه انسان آن را از طليعة تمدن بشري با خود به دوش كشيده و به عصر رنسانس آغازين كه در آكادمي علوم سقراط و افلاطون و ارسطو تجلي يافت همراه داشته است. به نظر من رنسانس آغازين علوم و نهضتي كه در يونان باستان عليه آنتي پان كوچيسم و عليه سوفيسم آغاز شد، خواسته يا ناخواسته تحت تأثير ميتولوژي هلنيك باستان مي‌باشد.
سقراط سعي كرد مردمان را از خمارخواب آلودة ميتولوژيسم و از خواب خوش اساطير اندكي بيدار كند و رفته‌رفته اذهان جامعة خويش را از رؤياي محض به واقعيت محض ارجاع دهد. تلاش او در عرصة تأسيس ديالكتيك به عنوان حداقل نوعي منطق كلامي كه بعداً در اشراقيات افلاطون و انديشه‌هاي ارسطو تبلور يافت تلاشي تحسين‌برانگيز است.
البته من هم چون سقراط آن قدر بي‌رحم نيستم كه كودك ناز آلوده‌ايي را كه در آغوش مادر مهربان ميتولوژيسم غنوده، بي‌رحمانه بيدار كنم اما ضرورت تحول تكاملي جنين فكري انساني از زير دست ماماي ميتولوژيسم و سپس داية پرادعا و دروغگوي سوفيسم و آن‌گاه ضرورت گذاشتن فرزند سرراهي اساطير به آكادمي علوم و پانسيون علمي و اخلاقي آنان وظيفه‌اي است كه هر پزشكي را سقراط و هر فيلسوفي را برهنه همچون «ديوجانس» به بازار معرفت مي‌كشاند. و او را وادار مي‌كند كه خواب رؤيايي ميتولوژيسم را رها كرده و با كابوس وحشتناك واقعيات و جهان خارج آشنا شود.
ما اگرچه عملاً از دوران اساطير گذشته‌ايم و به بلوغ تكنيك و آگاهي تجربه و كشيدن روشنايي برق به سلولهاي مغزي خود عادت كرده‌ايم و همه چيز را با عينك منطق مي‌بينيم و بالاخره چه بخواهيم و چه نخواهيم از عالم پيرامون خود كه زميني پر از معرفت است به هرقدر و به هر اندازه برداشتي فلسفي داريم، سعي مي‌كنيم «پوزيتيويسم» بدهيم و در مواقع لزوماً خود را يك روشنفكر راديكال و يك «روسيولونر» تمام عيار جا بزنيم؛ پارچة پلاستيكي پتروشيمي بر صورت خود نصب كنيم و دست‌هاي خود را به اسيدهاي بي‌ضرر و گازهاي خشك‌كنندة خنثي، تسليم كنيم خود را از «فتاتيرم» مبرا كنيم، خود را به در و ديوار مدرنيسم بكوبيم و خود را به مدال‌هاي پرافتخاري چون خروج از جو و پرتاب آزاد از روي بال كايت‌ها بر روي شانة كوسه‌ماهي‌ها مفتخر بدانيم، اما هنوز اسير اساطير و بردة مامانِ گم شدة ميتولوژيِ خود هستيم.
راستش را بخواهيد هنوز هم خداي جنگ، ارابه‌هاي خونين خود را براي گذشتن از روي اجساد آدميان، كودكان، نوزادان، زنان و دوشيزگان آماده مي‌كند... و خداي مهيب خورشيد، تشعشعات خويش را چنان بر ما مي‌باراند كه چترهاي اُزني ما سوراخ مي‌شود و دود از گازهاي گل‌خانه‌اي ما بر مي‌خيزد.
آري خداي صلح را در بند گذاشته‌اند و از آزادي، اين كبوتر سپيد پوش نوح و اين مظهر شاخة زيتون در هيچ گوشة جهان خبري نيست و عقاب‌هاي اتمي و رباطهاي ويرو‌س‌دار و باكتري‌هاي آنتي‌فيزيكال دم‌ به‌دم در پاكت‌هاي رنگارنگ سيگارِ تفنن و در پارك‌هاي تفريح بشر معاصر و همراه با آدمسِ بيهودة نهيليزم با طعم تند «اگزيستانسياليزم» توزيع مي‌شود.
بشر، معتاد همبرگرها و كلاهك‌ها و نشئه كونكوردها و كافه‌گلاسه است. هيچ كس به فكر عاقبت مزرعه‌هاي شيميايي نيست و نقش گازهاي گل‌خانه‌اي را در اجتماع آزاد كبوتران به چشم نمي‌آورد. هيچ كس به اين واقعيت فكر نمي‌كند كه كوچة انسان پر از زباله‌هاي اتمي است.
آري از عصر «سلواژي» تا عصر جديد كه ما ميمون‌هاي شاخة تكامل آن هستيم انديشه‌هاي گوناگون از خاطر بشر گذشته‌ است. مطمئنم و در اين باره ترديد ندارم كه يك انسان امروزي دريافت صحيح‌تري از جهان و انسان نسبت به يك انسان «كرومانيون» دارد. شك نيست كه گاري نسبت به دوچرخه و دوچرخه نسبت به چهار چرخة سيلندردار ترقي كرده است. شكي نيست كه اغلب خيابان‌هاي مهم جهان آسفالتند و بشريت در رفاه نسبي راهها و آسايش منطقي آبها قرار دارد اما وجود اين همه امكانات عظيم بشري، ما را از ترس يك واقعه بزرگ و هولناك مطمئن نمي‌كند.
من نمي‌گويم كه كودكان خويش را شبها با لباس شيميايي بخوابانيم و سعي كنيم همواره مقداري اكسيژن براي لحظات احتمالي بمباران نگاه داريم. حتي نمي‌گويم از اسلحه‌هاي ليزري مخوفي كه قلب سياه پوستان را از قعر درياي سرخ نشانه مي‌گيرد غافل باشيم اما تنها و تنها هشدار مي‌دهم كه بشر همچون كودكي ترقي به‌دست ابزار نابينايي خود را همراه دارد و گاهي مي‌بينم انسانها خود را ديناميت‌وار به كوه‌ها و صخره‌ها مي‌زنند مانند خودكشي دسته جمعي والها. بدون هيچ‌گونه دانشي از جهان و بدون هيچ فلسفه‌اي و اين نگراني حقيقي من است.
راستي، ما براي چه زنده هستيم و چرا بايد زندگاني را بي هيچ تأملي پذيرفت؟ اين مهمترين سؤالهايي است كه دانش‌آموزان بازيگوشِ دبستان‌هاي فلسفة معاصر، بدان فكر نمي‌كنند. به‌راستي ما در كدام مرحله از تاريخ هستيم؟
آري، ما سيلاب «سِرواژي» را از سرگذرانده‌ايم و طوفان‌هاي فئوداليزم گذشته‌ايم و به جزيزة آرام ليبراليسم قدم نهاده‌ايم اما هنوز جهان در وضعيتي قرار دارد مانند بادكنكي در دست كودكي شيطان كه هر لحظه ممكن است بتركد و همه چيز را بر باد دهد. مي‌دانيد فرقِ لاية اُزن، شكافته است و عن‌قريب است كه خونِ ماهيان از گردنة صخره‌ها فرو ريزد.
با اين‌حال سؤال مي‌كنيم آيا در عصر «سِرواژي» مربع، مربع نبود؟ آيا در عصر فئوداليزم، دايره، از دايره بودن استعفا داد و به هيأت يك منشور چند ضلعي درآمد؟ به نظرم، معرفت در همه ادوار بشري ثابت است و هيچ‌گاه،‌ هيچ چيز غلطي در عالم، صحيح نبوده و همه چيز هميشه درست بوده است. عليرغم امكانات عظيمي كه ما اكنون در فن‌آوري فكري به دست آورده‌ايم هنوز از دوران (سرواژي) فراتر نرفته‌ايم.

***
خدا پدرت را بيامرزد ! بعضي‌ها براي گفتن همين دو جمله اخير جان و روح آدم را به لب او روان مي‌كنند، از بس كه فلسفه مي‌بافند. هيچ چيز غلطي هيچگاه در عالم صحيح نبوده است. خيلي‌ها سعي مي‌كنند كه تئوري تبديل غلط به صحيح را تدوين كنند و بعد هر غلطي كه خواستند در عالم بكنند. مگر اين جهان تكنيك زدة معاصر، حاصل تفكرات فلسفي مغرب زمينيان نيست؟! همان‌ها كه از اول هم سعي مي‌كردند اشتباهي به اسم، رفاه دنيوي را اثبات كنند و منكر جهان غيبي شوند كه زير چاقوي جراحي شان نمي‌آيد. غافل از اينكه:
به جز آن نرگس فتانه كه چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
اينجا همة فيلسوفان هم سعي مي‌كنند خود را شاعر بدانند و بنمايانند. و اگر دولت از هنرمندان حمايت كند، نه فيلسوف شاعر مي‌شود، نه شاعر فيلسوف و ما هم آخرين يادمان باشد كه به عنوان نمايندة دولت ماشين دربستي مي‌گيريم!

والسلام

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361124