خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

ترانه و ترانه سرایی

پارسا مسرور

 

اشاره:

نيلوفر لاري‌پور ترانه‌سراي توانا و جوان معاصر را كمتر كسي است كه نشناسد و كمتر كسي است كه ترانه‌اي از او را زمزمه نكرده باشد، «مسافر» را همه مي‌شناسند. فرصتي دست داد تا با او گفت‌وگويي كوتاه داشته باشيم دربارة ترانه و ترانه‌سرايي.

به نظر شما ترانة امروز در چه جايگاهي قرار دارد؟

به نظر من هيچ تفاوتي بين‌ِ ترانة امروز و ديروز نيست... چون كه اين ترانه، ادامة همان ترانة گذشته است با دايرة موضوعات وسيع‌تر و گسترده‌تر و در بعضي موارد همراه با افت و خيز و فراز و نشيب.

در مقايسه با مقولة ادبيات مكتوب كلاسيك در حفظ زبان فارسي نقش ترانه را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟

من اعتقاد دارم ترانه به علت جايگاهي كه دارد و از آنجا كه با همة اقشار جامعه در ارتباط است و بر سر زبانها زمزمه مي‌شود، تأثير بيشتري نسبت به ادبيات مكتوب كلاسيك در زنده نگه داشتن زبان و ادب فارسي مي‌تواند داشته باشد.

آيا ترانه مي‌تواند تأثير تخريبي و عكس نيز بر زبان فارسي داشته باشد؟

البته همين‌طور است... ترانه در يك نگاه كلي به دو قسمت تقسيم مي‌شود. ترانه‌اي كه زباني ناقص و بي‌هوي‍ّت دارد و قسم دو‌ّم، ترانة خوب است كه از زبان متكامل بهره‌مند است.

در حال حاضر چند درصد از ترانه‌ها ترانة متكامل و چند درصد بي‌هويت‌اند؟

به نظر من هشتاد درصد از ترانه‌هاي اين روزها از نوع ترانة بد است كه سطح كيفي بسيار پاييني دارند... ده درصد از كارها فاجعه است كه نه هويت مناسب دارند و نه از قواعد و بنيانهاي ادب و زبان فارسي پيروي مي‌كنند. و ده درصد ديگر ترانه‌هايي كه خوب هستند و مطابق قواعد زبان و ادب فارسي كه تصاوير و خلاقيتهاي نو و شاعرانه در آنها به چشم مي‌آيند... امروز ترانة ما، با گذشته تنها يك تفاوت دارد و آن اينكه: در گذشته حتي كارهاي اصطلاحا‌ً «آبكي» و ضعيف و درجه چندم از يك حس‌ّ ناب و عاشقانگي‌ِ روايت برخوردار بودند ولي در حال حاضر آن حس‌ّ ناب شاعرانه هم از بين رفته است و متأسفانه حتي خواننده‌هاي ايراني كه خود را در سطح جهاني مي‌دانند و فراتر از مرزهاي نقشه‌اي جايگاهي براي خود قائل‌اند نيز به دنبال همين ترانه‌هاي فاجعه‌آميز و بي‌هويت هستند.

جايگاه و فاصلة ترانة فارسي را در خارج و داخل ايران چگونه مي‌بينيد؟

در خارج از ايران ترانه با همان كيفيت و سطحي كه سابق بر اين بوده پيگيري مي‌شود ولي متأسفانه در ايران ترانه روز به روز عقب‌نشيني مي‌كند و دچار پس‌روي مي‌شود... امروز خيلي از جوانان ترانه‌هاي بسيار خوب مي‌گويند مانند فرزاد حسني، مسعود امامي، سيد حسين متوليان، فرفره مخصوص و... اما اغلب كساني كه اسم و رسمي دارند ترانه‌هاي زير متوسط مي‌گويند.

علت اين قضيه چيست؟

كسي كه روزي چند شعر مي‌‌‌نويسد و حاضر است با هر خواننده‌اي و هر شرايطي كار كند، كسي كه هر كلمه‌اي را از شعرش كم كنيم هيچ تفاوتي در هويت‌ِ كلام‌ِ او نداشته باشد و هدفش اين باشد كه نامش در كاستها بيايد و اسمي از او ديده شود و چند مصاحبه كند قطعا‌ً اسم و رسم بيشتري پيدا مي‌كند... ولي كساني كه صرفا‌ً به مقولة ادبيات فكر مي‌كنند قطعا‌ً هم كم‌كارترند و هم گزيده‌كارتر... بعضيها هم بي‌دليل تابو مي‌شوند مثلا‌ً آيا كسي پيدا مي‌شود كه بيش از يك كار از «شهيار قنبري» حفظ باشد؟
البته نبايد ناديده گرفت كه بعضي از خوانندگان و آهنگسازان نيز در اين روند مؤثرند و صد البته ضرر اصلي متوجه خود ايشان است، مثلاً شما سطح كيفي كارهاي اول‌ِ شادمهر عقيلي را با امروز مقايسه كنيد! روزهاي اول محمدعلي بهمني، اكبر آزاد، يغما گلرويي و... با شادمهر كار مي‌كردند ولي الان چطور؟ مردم اگر از «مسافر» خوششان مي‌آيد اگر «غم‌انگيزترين خوشحالي» را مي‌فهمند و زمزمه مي‌كنند اين بهترين دليل بر قو‌ّت اين ترانه‌هاست.

چقدر احساس مي‌كنيد ترانه‌سرا نياز به آشنايي با پيشينة ادبيات كلاسيك دارد؟

به نظرم يكي از اساسي‌ترين نيازهاي يك ترانه‌سرا تسلط بر ادبيات كلاسيك است. بزرگ‌ترين مشكل همين است كه ترانه‌سرايان پيشينه‌اي در ادبيات كلاسيك ندارند... مثلاً عبارت «يك قطره دريا» از بيدل گرفته شده ولي آوردن آن در ترانة امروز ايراد نيست بلكه قو‌ّت است.
ترانه‌سرايان ما بايد پيش از كار‌‌ِ ترانه، شعر كلاسيك گفته باشند در صورتي كه تنها يك درصد از ترانه‌سرايان اين‌چنين‌‌اند و به همين علت در اكثر ترانه‌ها، غلطهاي فاحش وزني مشاهده مي‌شود در صورتي كه در كارهاي محمدعلي بهمني يا سهيل محمودي به هيچ‌وجه چنين غلطهايي پيدا نمي‌شود... وضع ترانه‌سرايان جوان كه خيلي بدتر است فكر مي‌كنم شايد تنها كساني كه در ميان ترانه‌سرايان جوان بر عروض و ادبيات كلاسيك تسلط دارند فرزاد حسني و حسين متوليان باشند...

اگر موافق باشيد وارد سؤالات تخصصي‌تر شويم به نظر شما ترانه قالب است؟

ترانه قالب نيست ولي بايد در يكي از قوالب شعري سروده شود كه يا غزل است يا چهارپاره، كه البته چهارپاره بهترين نوع‌ِ آن است و حتي روي شعر سپيد و نيمايي هم ترانه در مواردي جواب داده است اما آنچه در قديم به آن ترانه اطلاق مي‌شده مجموعه دوبيتيهاي پيوسته بوده است.

خصوصياتي كه ترانه را از ديگر انواع شعر جدا مي‌كند چيست؟

ترانه در يك تقسيم‌بندي كلي بايد داراي سه خصوصيت باشد. اول آنكه قابل فهم براي عموم مردم باشد. البته اين به معناي سطحي بودن و ابتذال نيست بلكه در ترانه بايد حرفهاي عميق هم با زباني ساده بيان شود. خصوصيت دو‌م تلفظ راحت و دوري از مشكلات آوايي است. براي مثال واج‌آرايي در ادبيات كلاسيك يك هنر برتر و از آرايه‌هاي بسيار زيباست ولي در ترانه آن‌چنان جالب نيست يا آوردن حروف مشترك‌المخرج كه خواننده را دچار مشكل مي‌نمايد. اما خصلت سوم ترانه آن است كه بايد به راحتي بر ملودي سوار شود. ترانه بايد خالي از ادات و جملات سؤالي باشد چرا كه موسيقي نمي‌تواند ادات را درست نشان دهد و اين مهم است كه ترانه با گامها و تحريرها همخواني داشته باشد.

به نظر شما در مثلث‌ِ ترانه ـ موسيقي ـ‌ خواننده كدام‌يك موثر‌تر است؟

ببينيد! خود‌‌ِ موسيقي به چند بخش‌ِ ملودي، تنظيم و صدابرداري تقسيم مي‌شود... حتي نوازندگان را نيز مي‌شود به اين بخشها اضافه كرد. در اين ميان من نقش ملودي‌‌ِ خوب را بسيار موثر مي‌دانم‌ ـ البته اگر ترانه هم ضعيف باشد، موسيقي ميهمان‌ِ چند ماهة گوشهاي انسانهاست.

 آينه‌دار

يه دل شكسته صد تا بي‌قرار مي‌خواد چي‌كار
قفس‌ِ كهنة من، ميخ و زوار مي‌خواد چي‌كار
آخه دوزار جيگرك، سفره قلمكار نمي‌خواد
يه حموم خرابه، هفتا جومه‌دار مي‌خواد چي‌كار
ما، يه عمره، ميون موندن و رفتن دودليم
يه مسافر، آخه عشق‌ِ موندگار مي‌‌خواهد چي‌كار
خودمو به خواب زدم، تو هم چشاتو هم بذار
آدم آبله‌رو، آينه‌دار مي‌خواد چي‌كار
اسمتو نكن رو اين درخت خشك و نيمه‌جون
تن‌ِ پوسيده و سردم يادگار مي‌خواد چي‌كار
واسة شكستن من، خودتو خسته نكن
آدم‌ِ م‍ُرده آخه، چوبة دار مي‌خواد چي‌كار

 در‌به‌در

در‌به‌در صداتم
هوايي نگاتم
خسته‌تر از هميشه
يه عمر پا‌به‌پاتم

برام يه اتفاقه
لحظة با تو بودن
اول قصه با تو
آخر‌ِ قصه با من

كاشكي ترانه‌ها نبود
اين عاشقانه‌ها نبود
تو قاب عكس عشق ما
براي گريه جا نبود

بي تو برام غريبه
حتي صداي بارون
چيزي ازت نمي‌خوام
فقط كنارم بمون

كاش ميتونستي با من
دوباره هم‌صدا شي
از ابتداي هق هق
تا ته گريه باشي

كاشكي ترانه‌ها نبود
اين عاشقانه‌ها نبود
تو قاب عكس عشق ما
براي گريه جا نبود

 آتش سرد

از كدوم كوچة بن‌بست اومدي
كه شروع قص‍ه پايان تو بود
تا سپيده نزده، بهم بگو
چي مي‌خواستي زير گنبد كبود

وقتي تو شب‌ِ غريبه گم مي‌شي
من به تيرگي حسادت مي‌كنم
وقتي نيستي تا صدامو بشنوي
به نگاه آينه عادت مي‌كنم

نمي‌دونم چرا بغض پنجره
ديگه با دست نسيم وا نمي‌شه
نمي‌دونم چرا حتي تو دلم
شب نمي‌ميره و فردا نمي‌شه

شايد اين مرثيه‌هاي ناتموم
فرصتي تازه باشه براي ما
واسه چي بغضتو پنهون مي‌كني
دل به دريا بزن و با من بيا

روزاي گمشده چشم به راه‍ِت‍َن
به شباي بي‌ستاره برنگرد
سهم تو رفتنه، سهم‌ِ من تويي
بيا رد بشيم از اين آتش‌ِ سرد

بي‌خاطره

تو زخمي‌ِ ترديدي
بي‌خاطره بي‌رويا
وامانده‌تر از ديروز
بيهوده‌تر از فردا

تصوير سرابي دور
در قحطي‌ِ باراني
سرگشته‌تر از طوفان
از عشق گريزاني

با چشم‌ِ تو آينه
بي‌واژه غزل مي‌ساخت
نفرين به غروبي كه
اندوه ت‍و را نشناخت

نفرين به سكوت‌ِ تو
نفرين به صداي من
ترديد مكن، بنشين
يك لحظه به جاي من

من ماندني‌ام اما،
تو فرصت‌ِ پروازي
از عشق براي من
يك فاجعه مي‌سازي

بگذار خودم باشم
تكراري بي‌برگشت
يك عاشق تنها كه
دنبال دلش مي‌گشت.

 همزاد

همصداترين ترانه با سكوت
توي روياي تو فرياد منه
اون كه امشب پشت پلك چشم تو
داره پرپر مي‌شه همزاد منه

توي خوابت يه سكوت‌ِ بي‌دليل
دل‌ِ همزاد‌مو مي‌ده دست‌ِ باد
مي‌دونم فردا كه از راه برسه
حتي اسمشم به يادت نمي‌ياد

نمي‌توني تو چشاش نگاه كني
نمي‌پرسي از كدوم شب اومدي
از هراس دل سپردن به عشق
تو يه عمره خود‌تو به خواب زدي

به تو خيره مي‌شه از تو آينه
با سكوتت تو رو تنها مي‌ذاره
وقت‌ِ رفتن، تو رو جادو مي‌كنه
دلشو پيش دلت جا مي‌ذاره

صبح فردا كه چشاتو واكني
نمي‌دوني چرا قلبت مي‌زنه
اون كه زير و رو شده قلب‌ِ توئه
اون كه عاشق شده همزاد منه

 برنده

واسه آخرين ترانه
دنبال واژه مي‌گردم
تو از اين سفر مي‌ترسي
ولي من برنمي‌گردم

اين سفر يعني رسيدن
به يه اتفاق تازه
از تو و از من و از عشق
مي‌تونه قص‍ه بسازه

با گذشتن‌ِ تو از من
اين سفر تموم نمي‌شه
با تو مي‌مونه نگاهم
تا هميشه، تا هميشه

آخر جاده ترديد
يه شروع عاشقانه‌ست
واسه واژة پرنده
قفس آخرين ترانه‌ست

قفس قلب تو انگار
چشم به راه‌ِ يه پرنده‌ست
توي اين قمار‌ِ شيرين
اوني كه باخته برنده‌ست

 زيباي اساطيري

يك حادثه با من باش
زيباي اساطيري
تو زنده به اعجازي
بي‌معجزه مي‌ميري

تا عطر تنت باقي‌ست
من معجزه مي‌مانم
بعد از تو چه خواهد كرد
تقدير، نمي‌دانم؟

آغوش تو تكراري‌ست
تكرار خيال‌ِ من
تنديس غرورت را
در بستر من بشكن

تقدير تو رفتن نيست
تو سهم مني انگار
يك وسوسه عاشق شو
يك‌بار، فقط يك‌بار

مي‌ماني و مي‌دانم
پا‌بستة تقديري
يك حادثه با من باش
زيباي اساطيري

 دروغ عاشقانه

واسة شكستن‌ِ غرورِ من
تو بدون كه اولين بهانه‌اي
توي اين شب كه تمومي نداره
آخرين فرصت‌ِ عاشقانه‌اي

خط بكش رو همة ترانه‌هام
اين غرور سنگيو ازم بگير
بذار از تو، به خودم پل بزنم
بذار گم بشم توي بهت اين مسير

اگه با اشارة تو مي‌شكنم
اگه روحمو به آتيش مي‌كشم
تو بدون كه عاشقم اما هنوز
من همون كوه بلند سركشم
تو به من دروغ بگو، اما بمون
كه وجود من يه دنيا خواهشه
تو به من دروغ بگو، اما نرو
شايد اين دروغا باورت بشه

خنده‌هات دليل بودن منه
واسه من همين بهانه كافيه
نمي‌خوام راست راستي عاشقم باشي
يه دروغ عاشقانه كافيه

 غرور

يه عمري دنبالت مي‌گشتم
پشت سكوت هر ترانه
اسمتو نقاشي مي‌كردم
تو غزلاي عاشقانه

خيال مي‌كردم با تو مي‌شه
از شب تنهايي گذر كرد
با چشماي زلال و پاكت
تير‌ِگيا رو در‌به‌در كرد

توي ترانه‌‌هاي سبزم
ازت يه عاشقانه ساختم
تو رو به آسمون رسوندم
اما چه دير تو رو شناختم

وقتي كه آينه ترك خورد
دنبال آشنا مي‌گشتم
وقتي كه گم شدي تو جاده
منم از آينه گذشتم

غرور من اگرچه زخمي
ولي هميشه موندگاره
روشنه فانوس نگاهم
تو اين شباي بي‌ستاره

اينو بدون كه آينه حتي؛
شكستن منو نديده
حتي اگر كه ناتمومه
قصة ما به سر رسيده

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718597