خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

فرهنگسرای اشراق

شراره کامرانی

 

اشاره:

نگاهت را از شومينه خاموش مي‌گيري به سمت چشمان مهربانش كه چهره‌ات را مي‌كاود:
«فعاليتهاي ادبي اين منطقه در دو بخش: فرهنگسرا و دو خانه فرهنگ صدف و حكيميه؛ از سال 71 آغاز شد. البته اوايل هدف فقط آشنايي جوانها بود با شعر و اينكه بتوانيم شعر امروز را مثل شعر ديروز آشناي گوشها كرده باشيم.»

‌راستي، شعر امروز با گوشها آشنا شده؟ بيرون از اين انجمنها و جلسات چقدر شعر روز را مي‌شناسند؟

‌ «همان سال نقد را شروع كرديم. ‌آن وقتها شعر بيشتر سنتي بود. طبعا‌ً نقدها هم. دو سالي طول كشيد تا بچه‌ها با جريان شعر روز آشنا شوند، مرزها و سليقه‌هاي خودشان را بشناسند و عادت كنند.»
دستي به سر و صورت پرچينش مي‌كشد. مي‌خواهي از خودش بپرسي؛ اسم و رسمش، سن و سالش... چه فرقي مي‌كند؟ اين پير، اين افتاده كيست و از كجا آمده؟ مهم شوري است كه او را كشيده تا امروز. لرزش خفيف انگشتان، گواه رنج و صبر استاد و شعرهاي شاگردانش گواه اين مدعاست:
«به جوانها ميدان دادم. همشاگرد‌وار با آنها جلو آمدم. اگر جايي به فكر و ايده خودم ايمان نداشتم، سعي كردم تلنگر به ذهنشان بزنم. تا گارد بگيرند و بروند دنبال مطالعه... سعي كردم با همان تلنگرها آنها را سمت كتابهاي تازه سوق دهم.
اين برنامه حدودا‌ً چهار سال طول كشيد. يك عده وسط راه بريدند. از آنهايي كه ماندند، بعضي حتي صاحب‌نام شدند و الان در گوشه و كنار به فرهنگ اين مملكت خدمت مي‌كنند.»
بلند مي‌شوي. چند قدم سمت پنجره و چشم‌انداز زيبا و سرسبز محوطه فرهنگسراي اشراق، آن پايين با جوانهايي كه دسته‌دسته مي‌آيند و مي‌روند.

 استاد! خوب تدبيري است. اوقات فراغت جوانها...

‌ حرفت را ناتمام مي‌گذارد. «قنبري» كه حالا نگاهش در افق پنجره اوج مي‌گيرد:
«روز اولي كه من شروع كردم حرفم همين بود كه هدف تنها سرگرمي است يا اعتلاي فرهنگي هم مطرح است. مورد اول به تنهايي مقبول نبود. اما من گفتم كه مي‌توانم اين برنامه را توأم پياده كنم»
با لبخندي در شادي‌اش سهيم مي‌شوي.

 ‌‌استاد از فعاليتهاي كانون ادبي بگوييد. اينكه معمولا‌ً چه نوع برنامه‌هايي را براي اعضا تدارك مي‌بينيد و اصولاً روند جاري جلسات چطور است؟

‌ «غير از جلسات روتين نقد و بررسي شعر در عصرهاي پنجشنبه و شبهاي شعر ماهانه و مناسبتي، هر از چندگاهي كلاسهاي عروض و بديع و قافيه و شناخت شعر مدرن مي‌گذاريم، براي بچه‌هايي كه تازه كار شعر را شروع كرده‌اند. اين‌طوري كم‌كم راه مي‌افتند و حركت مي‌كنند سمت شعر مدرن. در اين مرحله از تجارب اساتيد دانشگاه هم استفاده مي‌كنيم. مثل دكتر محمد ضيمران، دكتر يگانه و... همين چند هفته پيش، اسدالله امرايي در باب ترجمه براي بچه‌ها صحبت كرد و لزوم دانستن زبان براي تعامل در جهان كنوني.
جلساتي هم داريم با نام جلسات خردمندان. يك وقتي بزرگ‌ترها و كلاسيكها از من رنجيدند. به خاطر همين اصراري كه براي معرفي شعر امروز دارم. البته هر كسي در جايگاه خودش محترم ا‌ست. ما هم با همكاري روابط عمومي فرهنگسرا، جلسات خردمندان را متناوبا‌ً و براي تأمين نظر اين دسته از شاعران راه انداختيم.»
«قنبري» تو را به چاي و شيريني دعوت مي‌كند:

 استاد كمي هم از مشكلات بگوييد.

‌ «مشكلات كه هميشه وجود داشته. اما مشكل بودجه اساسي‌‌تر از بقيه است. حتي خيلي وقتها هداياي بچه‌ها را از محل همين حقوق اندكي كه فرهنگسرا برايم تعيين كرده، تأمين مي‌كنم.»
حالا كم‌كم كاغذهايت را جمع مي‌كني و اتاقي را كه روابط عمومي فرهنگسرا در اختيارتان قرار داده بود، به قصد شب شعر مناسبتي «غدير» در سالن «دوكوهه» ترك مي‌كنيد.

***
‌‌اعضا تك و توك مي‌آيند و روي صندليها قرار مي‌گيرند. پرده‌اي با رنگ سبز و قرمز روي ديوار نصب شده:
«شب شعر غدير، فرهنگسراي اشراق»
سيد كريم قنبري جلسه را با تبريك اين عيد و ذكر اين نكته كه علي(ع) به قوميت خاصي تعلق ندارد، آغاز مي‌كند. يا علي مي‌گويد و از حاضرين مي‌خواهد كسي اولين شعر را بخواند.
«شيما كاهه»، دختر كم‌سن و سال و روشندلي است كه چراغ اول را روشن مي‌كند:

«چشم من نگيني است بي‌چراغ
كه هزاران چشم غريبانه به آن مي‌نگرند..
و چشم مرا ناديده مي‌گيرند.»

قنبري ميهمان‌نوازي كرده تو را صدا مي‌كند. پشت تريبون قرار مي‌گيري و شعري مناسب حال و هواي جلسه مي‌خواني:

«.... و شمشيرش جنگها را تسخير كرده
ورق مي‌زني
بوي نان گرم در خانه‌هاي سرد مي‌پيچد
ورق مي‌زني
شمع بيت‌المال خاموش مي‌شود
ورق مي‌زني... ورق مي‌زني.
اما
اسطوره در غبار هيچ هزاره‌اي
گم نمي‌شود.»
*
حالا هفت هشت نفري شعر خوانده‌اند. به روال جلسات روتين، شعرها نقد هم شده‌اند. «شهرام مقدسي» و «حميدرضا شكارسري»، تحليلهاي خوبي ارائه مي‌دهند.
«حسين جاني» ـ ديگر شاعر كه از راه مي‌رسد، جلسه رنگ و بوي مناسبتي به خود مي‌گيرد. «قنبري» با شعري از بيست سالگي‌اش، به استقبال «حسين جاني» مي‌رود:

«غدير آمد دل حيدر درين بستر نمي‌گنجد
خروشان شد به موج افتاد دل دربرنمي‌گنجد...»

«آب مهريه زهراست». «حسين جاني» پشت تريبون قرار گرفته و با شور خاصي شعر مي‌خواند.
صندليها پر شده و چند نفري هم انتهاي سالن سرپا ايستاده‌اند. «حسين جاني» پرشورتر از غدير حرف مي‌زند. از تفاوتش با جريانهاي روزمره و ظلم و انزوايي كه بر سر علي(ع) آمد و بر سر نهج‌البلاغه.

«قلم تا نيمه‌هاي راه آمد
علي‌گويان كنار چاه آمد
به قدر يك دوبيتي آه برداشت
ز شرح ماجرا كوتاه آمد.»
*
«در اين صحراي وحشت شام تاريك، غدير آمد كه سرگردان نباشيم»
«شكارسري» پشت تريبون قرار مي‌گيرد و چند شعر از نوسروده‌هايش را مي‌خواند.
جلسه جاني گرفته و شاعران يكي پس از ديگري شعرهايشان را تقديم مي‌كنند.
«احسان هاشمي» از شاعران اين انجمن، اولين مجموعه شعرش را با نام «مرگ از مدام» بين حاضرين توزيع مي‌كند و «قنبري» با دعوت از «شكارسري» قرار نقد و بررسي اين مجموعه را براي پنجشنبه بعد مي‌گذارد.
آخرين شاعر «رضا بوالحسني» است. او شعرش را با تكيه بر لحن خاصي، به‌عنوان حسن‌ختام جلسه مي‌خواند:

«هو هو فرو‌د و فرا هو
هو به آينه نزديك
با آينه نزديكي
هودرآ، آينه در
نه هو نه آينه هاهاها»
*
سوز سردي مي‌آيد و در مهتابي محوطه شاعران دسته دسته به سمت درب خروجي راه مي‌افتند.
مرغابيها كنار استخر كوچك محوطه كز كرده‌اند. باد روي آب موج مي‌اندازد.
چند مرغابي به آب مي‌زنند. قنبري مي‌گفت «يك عده عاشق‌ترند از بقيه. پاي ثابت جلسات‌اند و خوب پيش رفته‌اند: عليرضا سميعي، علي آدينه، پرستو حسيني، شهريار خسروي، علي قربان‌نژاد، احسان هاشمي، خانم مهين‌خواه، رضا جيراني، حامد شكوري، امير‌مهدي بيات، رضا شنطيا، حميد ايران‌پور، خانم شرافتي، پرستو حريري و...»
---------------------------------------------------------------------------
نمونه شعر اعضاي كانون ادبي فرهنگسراي اشراق

 مهدي شرقي:

گلهاي كنار خيابان هميشه نصيب عابران‌اند
رهگذراني كه بهار ـ را
ديده و نديده
وا داده بودند ـ كه هر چه آغوش شما گرم‌تر
چشم من سبزتر.

 اميرمهدي بيات:

آنها
آنها
كشته‌هايشان را برداشتند و رفتند
تنها جبهه بود كه شكست خورده بود
ميان سينه يك زن
كه از ميان ما مي‌رفت

 عليرضا سميعي:

كوچه‌هاي عراقي زيادم كرده‌اند
هق هق‌ام را تا به شانه‌هاي جمعه مي‌دهم
تو حرفهاي هارم را به هفته بعدي
كوچه‌هايي كه دادي به دفترم، ولم كرده‌اند
كجاي شهر من درد مي‌كند
به هر كجاي گذشته رفته‌ام با كفشهاي خوني برگشته‌ام
جهان را براي اعتراض ترك مي‌كنم
كدام شب از شانه‌هاي جمعه نريخت
من
كدام شب...

 احسان هاشمي:

بوي باران مي‌دهد شعري
كه از كاغذ نم كشيده
پيداست
كافي‌است دست به چيزي نزنيد
تا انگشت به درد نوشتن بخورد
تير مي‌كشد
بوي شعري كه در باران
ريخت
از همه جاي باد مي‌آيد
وقتي به جاي شما هر جايي مي‌شوم
كه شعر
باشد براي ياران
بوي خون مي‌دهد
بازي كلمات كه جابه‌جا شده‌اند
كافي‌‌است دست به هر كاري بزنيد
تا انگشت به درد اجازه بخورد
دير مي‌شود.

 ونوس رستمي:

بايست و مرا كه مرده‌ام
با حركت لبهايت ببين
زير ترديد، بغضي نمانده
من دستانم خالي‌ست

 رضا شنطيا:

سنگ، سنگ تا پيروزي
دست برادر من روي قلب ميهن بود
و دست ديگر او آستين پير‌َن بود

درون كولة من خون و در رگم باروت
و قلب فاجعه مشغول خون مكيدن بود

شبي كه رعد گلوله مدام مي‌غريد
يگانه سنگر من در يگان شيون بود

شيار روي جنازه خطوط خونابه
همه نشانه‌اي از تانكهاي دشمن بود

چفيه‌هاي پر از خون به روي خنجرها
شبيه رقص كفنهاي پاره در من بود

به جاي خيمه آتش ستاره برپا كرد
كسي كه صاحب اين شانه‌هاي روشن بود

شبي كه چشم مرا دست مرگ مي‌پوشاند
پلاك گمشده در جست‌وجوي گردن بود

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15678855