خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

شاعر!به چشمهای خودت اعتماد کن

جواد کلیدری

 




اشاره:

1
روزگاري‌ است كه دردت شده در من جاري
زجركش كرده مرا بستر اين بيماري
باورت مي‌كنم اي عشق! تو هم باور كن
دلم از تير تو برداشته زخمي كاري
من به شهريور چشم تو ارادت دارم
تو به دي ماه دلم گوشة چشمي داري؟
تا ابد كشتة چشمان تواَم، حرفي نيست
گرچه اين هم شده ديگر سخني تكراري
پشت‌ گرمم به تو، گرماي تموزي انگار
پشت‌گرمم به تو اي عشق! در اين ناداري...

2
گاهي زندگي را فراموش مي‌كنم
و او به يادم مي‌آورد.

تو واقعيت داري، نه خوابي و نه خيال
فرشته، نه!... تو همين دختر مني، مارال
تو ميوة همة فصلهاي خوب مني
اگرچه سرخ و رسيده، اگرچه نارس و كال
تو سيب، خوشة انگور، باغ زردآلو
تو اتفاق قشنگي به شاخه‌هاي محال
تو در خيال شبي ماه چارده روزه!
ميان چشم تو غرق‌اند ماهيان زلال
ولي نه! واقعيت داري، تو دختري هستي
كه روي زندگي‌ات راه مي‌روي هر سال
ميان كوچه ـ دبستان بزرگ خواهي شد
به ميوه مي‌نشيني گردوي تازه‌نهال!
هنوز كودك من! كوچكي براي جهان
جهان گرگ، جهان درنده‌خوي شغال
بزرگ مي‌شوي و پشت دار قاليها
سياه‌سرفه و يا سل و يا زبانم لال...
تو در وقاحت اين شهر رشد خواهي كرد
و زير پاي همين شهر مي‌شوي پامال
شبيه دختركان ميان مزرعه‌ها
كه از فشار، كه از بردگي به طور مثال
بزرگ مي‌شوي و بعد سالها اندوه
چه كودكانه مرا مي‌بري به زير سؤال:
كه اي پدر! پدرت را خدا بيامرزد
نهال زندگي‌ام را كشانده‌اي به زوال
بخواب گريه نكن، وقت گريه بسيار است
براي اين همه اندوه كوچكي مارال!

3
غروب هفتم دي، ايستگاه راه‌آهن
و حس و حال غم‌آلود لحظة رفتن
هوا به طرز عجيبي گرفته است مرا
و قطره ـ شرشر باران به روي پيراهن
ـ مسافران گرامي! قطار ساعت هفت
براي رفتن آماده مي‌شود لطفا‌‌ً...
«مرا ببوس»، در اين لحظه‌هاي بايد رفت
چقدر بر تن من تلخ مي‌وزد شيون
تكان دست مسافر و سينه‌خيز قطار
صداي سوت خداحافظي و گرية زن
چرا نمي‌شنوي التماس دستم را؟
كجاي اين شب تاريك مي‌روي بي من؟
كسي دچار قطاري كه مي‌رود شده است؟
تمام سينه‌اش آشوب، جنگل سوزن
كنار پنجره ديگر تكان دست نبود
دو خط خيس موازي، صداي گنگ ترن
به انتظار تو در ايستگاه مي‌مانم
كه بوي پونه بياري، كه بوي آويشن
تو باز مي‌رسي از راه با قطار بهار
سفر به خير عزيزم، پرندة روشن!

4
اين گونه بر دوراهي تقدير من نايست
اين طور زل نزن به من اي چشمهاي بيست!
اين آشناي گم‌شده در عمق چشمهات
اين حس نابلد كه مرا پير كرده كيست؟
داري دل مرا به كجا مي‌بري عزيز!
باور كن اين ستارة تاريك مدتي است
دارد به چشمهاي تو ايمان مي‌آورد
باور كن اين غريبه تو را عاشقانه زيست
با دستهاي خود كفنم مي‌كني، ولي
اين عشق... اين ارادت... [اين منصفانه نيست]
دارم به روي دوش تو تشييع مي‌شوم
من مانده‌ام كه اين همه آدم براي چيست
من سوختم، هميشه همين طور بوده است
هي، گرگ بي‌ملاحظه! بازي حساب نيست

5
يك، دو، سه...، هفت ماشة وحشي، صداي تير
شليك هفت گربة ناشي به سمت شير
شيري كه مرد قصة من مي‌شود و بعد
سر مي‌خورد به سمت زمين سرد، سر به زير
يك لحظه گرگ و ميش هوا سرخ مي‌شود
از خون منتشر‌شده بر سينة اسير
٭٭٭
شاعر نشست، خيره به مردي كه مرده بود
در دل نهيب زد به خودش، نه! به روح شير:
تاريخ رد‌ّ پاي تو را گم نمي‌كند
آسوده باش غيرت پنهان من! بمير
٭٭٭
هر چند شوق ساختني از دوباره نيست
هر چند تازيانه زد اين فصل ناگزير
شاعر! به چشمهاي خودت اعتماد كن
انگشتهاي يخ‌زده را دست كم نگير

6
باران كم‌‌كم از نفس افتادة بهار!
بر پشت‌بام خانة من آمدي چه كار؟
حسي براي تازه شدن نيست در دلم
از آسمان ساكت شعرم برو كنار
از دستهاي خشك تو آبي نمي‌چكد
بيزارم از دو قطرة با منّتت، نبار
٭٭٭
باغي كه زير پاي تو پژمرد و دم نزد
اندام زخم‌خوردة من بود روزگار!
«بر ما گذشت نيك و بد اما...» تو بي‌خيال
پاييز باش و بعد زمستان، چرا بهار؟
ديگر كسي به باغ توجه نمي‌كند
وقتي نداده ميوه به جز نيشهاي خار
با مردم همان طرف شهر باش و بس
بغضي گرفته راه گلو را به اختيار
دارد بهار مي‌گذرد با گلوي خشك
چشمان من قرار ندارند از قرار

7
زيبا! مرا بدون دليل از خودت نران
زيبا! براي خستگي من غزل بخوان
اي روستاي در تو هم آباد و هم قشنگ!
اي در تنت قيامت گلهاي زعفران!
من لاك‌پشت كوچكي‌ام، در خودم اسير
تو يك پرنده‌اي كه رهايي در آسمان
امشب براي كشتن من تا سحر بمان
اي پهلوان خوش‌قد و بالاي تابران!
من كه پلنگ نيستم، آهوي خوش‌تراش!
اين‌گونه بي‌قرار كجا مي‌روي؟ بمان
در شعرهاي من تو هميشه مسافري
يك آشناي گم‌شده، يك ماه بي‌نشان
وقتي تو رفته باشي فرقي نمي‌كند
مي‌خواهم از خدا كه بريزد به هم جهان
زيبا! قبول كن كه به دست من و تو نيست
دارد فرار مي‌كند از دست ما جهان

8
چون اتفاقي نيفتاده
از سرسره‌ها پايين آمد كودكي‌ام
هنوز ابتداي جهان بود
كه صداي سارا از كيف مدرسه‌ام بلند شد:
ـ‌ من انار مي‌خواهم!
رؤيايي بود در ريه‌هايم
چون عطر گلهاي وحشي.
مي‌داني
انسان از عشق ناگزير است
چنان كه از مرگ
چشم كه گذاشتم
قايم شدي
و اكنون سالهاست كه موهايم سفيد مي‌شوند.
از كتابم رفته بودي
در شناسنامه‌ام نبودي
به ياد من بودي
اتفاق افتاده است
و هر روز غمهايي سنگين از سينه‌ام بالا مي‌روند
پايين مي‌آيند.

9
هميشه دلواپس اين واقعه بودم
كه پاييز شاخه‌هايش را تكانده باشد در باد
و من خيس نشده باشم.
ـ دست روي دلم نگذار
خواب پرنده‌هاي بسياري آشفته مي‌شود.
ـ‌ نگران پرنده‌ها نباش
هوا كه سرد باشد به قشلاق مي‌روند.

10
خيالت را در باران بتكان
رؤيايت را در آتش بريز
احساست را در باد...
سيگاري بگيران
و به روزهاي رفته فكر نكن
نمي‌خواهم جهاني باشم دوست من!
امروز احساس قطاري را دارم
كه از ايستگاه خيام نيشابور مي‌گذرد.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680363