|
می شود خفقان گرفت وحرفی نزد. بالاخره از قدیم گفتهاند: «خلایق، هر چه لایق”. خداوند در و تخته را خوب با هم جور میكند. یك چنین سینما و جشنوارهای، منتقدانی میخواهد از جنس ما، مگر در نقدهایمان چه شقالقمری كردهایم كه سینمایمان نكرده؟! ما همه مثل همدیگریم. بیچاره آن كارگردان و هنرپیشه! فكر میكنند كجا و بین چه كسانی مطرح و مشهور شدهاند؟ كدام مبارزه فرهنگی؟ با كدام حس و حالی؟ با این سینما و مطبوعات میخواهیم ابرقدرت فرهنگی شویم؟ چینیها وقتی میخواهند فرزندان گناهكارشان را عاق و نفرین كنند میگویند: الهی در دورهای زندگی كنی كه تقدیرها عوض شود! روزگاری كه آدمها بلاتكلیف میشوند و سرنوشتها نامعلوم است. همه ترسیدهایم. با سیم ظرفشویی و وایتکس و اسید و آبدهن و اشك و... افتادهایم به جان صفحات تاریخ و به قول دوستی، میخواهیم این ده بیست سال جنگ و انقلاب را آتش بزنیم و بسوزانیم و ... زمان حاضر را مستقیم بچسبانیم به سال 57. نه انقلابی بوده، نه جنگی، نه شهیدی، نه دعای کمیلی، نه...
*** بد شروع كردیم.پس اول كمی از فیلم رژه پنگوئن ها تعریف كنیم،شاید حالمان عوض شد .وگرنه جشنواره سینما آینهای در برابر خودمان است.
عجب عظمتی دارد این جهان!
چقدر این جوجه پنگوئنها دوست داشتنیاند. چقدر طبیعت شگفتانگیز است. چقدر این فرنگیها بلدند چه كار كنند! عظمت خداوند را در قطب فیلمبرداری كرده بودند. اواخر تابستان پنگوئنها از اقیانوس میآیند بیرون، دستهجمعی با هم سفر میكنند. چقدر قشنگ راه میروند! بیست روز راه میروند. به “اوماك” میرسند؛ جایی در بین كوهها. از هم خواستگاری میكنند.اصلا" بی ناموسی نمی كنند. سرود عشق سر میدهند و فقط یك تخم میگذارند. تخمی كه باید در آن سرمای جهنمی گرم بماند. پدرها تخمها را گرم نگه میدارند و مادرها به سمت اقیانوس میروند. غذا میخورند و ذخیره میكنند. شب قطبی از راه میرسد. پدرها دور هم جمع میشوند و جوجهها سر از تخم در میآورند. مادرها بر میگردند و پدرها به اقیانوس میروند و ... آدم گریهاش میگیرد. پنگوئنها چند ماه غذا نمیخورند. چقدر صبور سرنوشت را قبول میكنند. چقدر برای جوجهها از خودگذشتگی میكنند. چقدر خانوادهدار و خانوادهدوستند. چقدر.... این جهان صاحب دارد. فیلمش را نشان دادند. نمیدانم چه جوری، اما نشان دادند. چطور یك سال فیلمبرداری كرده بودند در زیر آبهای یخ زده و دور افتادهترین جاهای قطب، نمیدانم. اما آدم باور میكرد كه جهان صاحب دارد و رزق و روزی همه را میرساند. باور میكرد كه وحی امكان دارد. باور میكرد كه ما آدمها هم مثل پنگوئنها اجتماعی هستیم و به همدیگر نیاز داریم.باور میكرد كه اگر بخواهیم ابرقدرت فرهنگی شویم، بدون هم نمی توانیم. باور میكرد كه در دل سرما و تاریكی و یخ هم میتوان زندگی كرد و به زندگی امیدوار بود و نقد فیلم نوشت.
باغ فردوس ساعت پنج
رضا كیانیان یك روانپزشك بود. كسی كه در عشق شكست خورده و به دنیا پشت كرده بود. نه ویلای شمال میخواست نه ماشین بنز. یك فولكس قورباغهای داشت و یك خانه سیصد متری! یك زندگی درویشی با ماكروفر و مبلمان و كراوات. در واقع داشت به شدت تمام سادهزیستی و دوری از تجمل گرایی را نشان میداد!ساده زیستی یعنی دكوراسیون ها،شاه نشین ها،تختخواب،آشپزخانه اپن و ...که با آجر بهمنی معمولی ساخته شده باشد. به پادشاه انگلستان گفتند، مردم فقیرند و نان ندارند، گفت: «به جای نان شیرینی بخورند». كارگردان فیلم هم همین را میگفت. سادهزیستی كه این باشد، حساب كنید تجملگرایی معشوقة دکتر چه جوری است؟ بیچاره نمیدانست كه میشود به جای قهوه و نسكافه، چای سبز نوشید؛ آن هم با شكلات مخصوص. معنوی بودن دكتر به این جاها ختم نمیشد، حتی به خاطر زهدگرایی موهای لخت و خوشحالتش را كوتاه كرد اما بعداً معلوم شد كه همین زهد و تقوا هم اشتباه است و یك جور فرار از واقعیت. كدام واقعیت؟ اینكه میل جنسی .... مادر به دختر روانی اش می گفت: اگه من پوست و هیكل تو را داشتم!! برخی دیگر از جملات مادر یا شوهرش(یعنی پدرناتنی آن دختر خانم روانی)گاهی به قدری وقیح...و البته جالب بود كه آدم...(می گویم ژانر فیلم های ترسناك بحمدالله در كشوربه راه افتاد؛ژانر فیلم های جنسی- اسلامی را نمی خواهید رسما" شروع كنید؟!)مردم علنا" فیلم می سازند و ما هنوز جرئت نداریم این حرف ها را بیرون از پرانتز بزنیم!عرض كرده بودم كه ما مردم همه مثل همدیگریم. حرف خاصی دربارة این فیلم نمیتوان گفت. خط داستانی آن خوب شروع میشود و با ضرباهنگ مناسبی تا آخر ادامه پیدا میكند. در فیلم با یك بیمار روانی و یك روانپزشك مواجه هستیم اما چیزی از مسائل وروانشناسی- با وجود برخورداری از چند مشاور علمی كه اسمشان در تیتراژ پایانی فیلم آمده بود- وجود ندارند. روانپریشی كه مدام دست به خودكشی میزند تحت درمان دكتر قرار گرفته و این دو در جریان مداوا به هم علاقهمند میشوند و در نهایت ازدواج میكنند. در لایه بیست و هشتم فیلم مقداری در مذمت تجملگرایی و مدح سادهزیستی تصویر و دیالوگ میآید و در لایه صدو چهل و سوم یا چهارم فیلم هم به مسئله حجاب و ارزشهای آن مختصری اشاره میشود! همینها هم از سرمان زیاد است. وگرنه فیلم رسماً برای گیشه ساخته شده و امیدواریم توفیق داشته باشد كه مستحق آن نیز هست.
سینمای پلیدرام!
فیلم اسب ساخته بابك محمدی بود. رضا كیانیان، افسر اسدی، بابك حمیدیان، مریم سعادت و تعدادی دیگر به اضافه یك اسب سپید بازیگران فیلم بودند. اسب پیری كه متعلق به یك گروه تعزیه بود، به كیانیان فروخته شد تا آن را برای غذای سگ شدن به كس دیگری بفروشد. زن طرف كه فهمید این اسب متعلق به تعزیه امام حسین (ع) است و هنوز هم پارچهای سبز به دور گردن اوست، نگذاشت معامله سر بگیرد. كیانیان كه ظاهراً به عالم غیب و تقدس و این حرفها عقیده نداشت، هنگام رانندگی دچار توهم شد و تصاویر عجیب و غریبی دید و تصادف كرد و اسب فرار كرد و به اصطبلی رفت و كارگر آنجا تیمارش كرد و چون یونجه گران بود، صاحب اصطبل اسب را بیرون كرد. اسب نیمه شب شیهه میكشید و پسری معتاد از خواب میپرید. پدر و مادر این پسر از هم جدا شده بودند و شاید به همین دلیل معتاد شده بود. او در یك تصادف نامزدش را از دست داده و پای خودش هم شكسته بود و خوب نمیشد. چرا؟ چون دكتر ارتوپد -كه عاشق مادر این پسر شده بود- میگفت، خودش نمیخواهد و مشكل روحی دارد. دو سه داستان دیگر هم در این فیلم بود و آخرش هم اسب نگذاشت پسر خودكشی كند و حال او خوب شد و اسب هم دوباره به یك گروه تعزیه دیگر پیوست و تمام. اسب در فرهنگ سنتی و قومی ایرانیان نقش فوقالعادهای دارد. حكایت آن مفصل است. اما اجمالاً تا پنجاه شصت سال پیش هر نسلی یك قهرمان نیمهاسطورهای داشت؛ قهرمانی كه برای ایران و ایرانیان قیام میكرد و تمامیت و هویت ایرانی را حفظ و صیانت می كرد.جالب اینكه در كنار هر قهرمانی یك اسب هم وجود داشت؛ اسبی با اصل و نسب مشخص و رام نشدنی. فقط قهرمان اسطورهای میتوانست این اسب را رام كرده و از آن سواری بگیرد و فتوحات خود را آغاز كند.حتی گاهی برخی از مورخان و محققان، امپراطوری قدیم ایران و حكومت های نسبتا" مقتدر و پایدار این مرزوبوم را مدیون سواركاری و اسبان تیزتك ایرانی دانسته اند. پیام اخلاقی فیلم این بود كه اسب تعزیه را غذای سگ نكنید و فرزندان افسرده خود را به پیست اسبدوانی ببرید. همان مشكل قدیمی سینمای ایران یقه این فیلم را هم گرفته بود، یعنی تعدد داستان. سینمای ایران پلی درام است. حرفهایمان در یك داستان جا نمیشود. به همین علت داستان اول را به امان خدا رها میكنیم و میرویم سراغ داستانهای دیگر. یك داستان مسؤول طنز فیلم است، داستان بعدی در مذمت مشكلات اجتماعی است؛ از اعتیاد و قرص اِكس گرفته تا طلاق و غیره، داستان بعدی باید حاوی پیامهای دینی و اسلامی باشد و داستان بعدی .... فیلم اسب همیشه یك قدم تا موفقیت فاصله داشت. هر جا كه داستان فیلم جان میگرفت، داستان بعدی مزاحم آن میشد و نمیگذاشت پر و بال بگیرد. قرآن را برای بررسی جنس كاغذ آن یا نقش حاشیهاش به میان نمیآورند. چرا اسب تعزیه؟ شاید بهتر بود با محتوای داستانی این فیلم یك سریال خوب ساخت. البته فیلم مشكل خاصی نداشت و میشد تا به آخر آن را تماشا كرد. فیلم اسب به عنوان اولین تجربه محمدی، انصافاً برای شروع امیدواركننده است؛ به خصوص وقتی آن را با فیلمهای دیگر جشنواره بسنجیم.
خمخانه جشنواره
سینما و جشنوارههای سینمایی ایران خاصیت جالبی دارد. هر چه بیشتر فیلم میبینی، آرامتر میشوی، یعنی در فیلم اول و دوم میخواهی سینما را آتش بزنی، فیلمهای سوم و چهارم را میخواهی یك نقد تند و تیز برایشان بنویسی، بعد تا فیلمهای ده دوازدهم مات و مبهوت فقط فیلم میبینی، حول و حوش روزهای سوم و چهارم، یعنی حدوداً فیلمهای پانزدهم شانزدهم هوس نوحه و روضه شنیدن میكنی و با اولین بهانه میزنی زیر گریه، برای فیلمهای بیستم تا بیست و پنجم دلت میسوزد و از اینجا به بعد دیگر هیچ احساس حماسیای نداری؛ حتی گاهی تازه متوجه بعضی از فرازهای فیلمهای قبلی میشوی و حس میكنی دربارة آنها بیانصافی كردهای. گاهی حسرت جوانیهایی كه نكردهای یقهات را میگیرد. گاهی نگران چشم ها و هوش و حواست میشوی كه انگار هیچ چیزی از محیط اطراف و اجتماعی كه در آن زندگی میكنی ندیدهای. یعنی واقعا" تهران و ایران این شكلی است؟! واقعا" نود درصد مردم مبلمان و ربدوشامبر و آباژور و كراوات و... دارند و پیتزا می خورند و ایكس پارتی می روند و بیلیارد بازی می كنند و...آن ده درصد باقیمانده هم خیابان خوابند و حلبی آباد نشین؟ سمبل دیگری برای دوران مجردی به غیر از نیمرو و املت نیست؟ فیلم متفاوت یعنی چه؟متفاوت از چی؟برای چه متفاوت؟ بنا داشتیم تك تك فیلمهای جشنواره را كم و بیش نقد كنیم. اما به قول خواجه شیراز: «روز و شب عربده با خلق جهان نتوان كرد». هنرمند جماعت معمولاً حساس است و زودرنج. در جلسات نقد و بررسی مطبوعات حضرات با كمترین انتقاد یا سؤالی ناراحت میشدند. ما هم اگر بخواهیم همین جور گوشت تلخی كنیم، نه اجری برای خودمان دارد، نه اثری برای مردم بنابراین ابتدا برویم سراغ خمخانة جشنواره و اگر فرصتی شد بعداً به كاسه و كوزة افراد بپردازیم. 1- قبل از هر چیز باید در ادبیات انتقادی سینمای ما اتفاقی بیفتد. (ضمن معرفی كتاب “مشت در نمای درشت” مرحوم سید حسن حسینی اجمالاً اشاراتی داشتهایم) البته بدون تعارف چه قبل از این اتفاق موعود، چه بعد از آن، امثال نگارنده ادعایی در این وادی نداشته و نمیتوانند داشته باشند. عجالتاً یكی از مخاطبان این سینما هستیم و در همین حد میتوانیم مثل هر كس دیگری حرف بزنیم. تأكید بر این مسئله واضح هیچ ربطی به تواضع و آن جنس شكسته نفسیهای مرسوم ندارد بلكه وقتی با یك تلسكوپ حرفهای به خورشید خیره میشوی یا یك گلبرگ را زیر میكروسكوپ نگاه میكنی، این خورشید و گلبرگ با چیزی كه در واقعیت معمول وجود دارد اساساً متفاوت است، یعنی این حرفهای دیدن و حرفهای ساختن فیلم كم كم دارد كار دست همه میدهد. 2- سینما برزخ هنر و صنعت است. فعلاً سینمای ما هنری است صنعتی و سینمای مثلاً هالیوود صنعتی است هنری. اصل مطلب در اینجا “تخیل” است. شاعر با نیروی تخل مثلاً گل یا گلچهرهای را به تصویر می کشد اما عكس نهایی و تصویر مورد نظر را مخاطب با نیروی تخیل خود (و به كمك راهنماییهای شاعر) میسازد، یعنی مخاطب هم در تصاویر نهایی دخالت دارد. اما در سینما (مخصوصاً هر چه به صنعت نزدیكتر باشد) تقریباً نیروی تخیل مخاطب تعطیل است و مرغ خیالش محبوس پرده سینما و كادر تصویر. همه چیز همان است كه باید در سینما به تصویر درآمده باشد و درآمده است. مخاطب دم سینما مرغ خیالش را میبندد به درخت یا نردههای كنار خیابان و میآید داخل سالن .... یعنی كارگردان نمیتواند یك دهات امروزی را به جای یك شهر متعلق به هفتصد سال پیش قالب كند و مثلاً آب انبار نشان ندهد (در شهرهای قدیم مردم از چشمه و قنات آب نمیآوردند و معمولاً برخلاف روستاها آب انبار داشتند) یا نمیتوانی فقط كوه و دشت و بیابان نشان دهی و بگویی اینها مال چند قرن پیش است. باید از معماری كار بكشی، باید در جادهها كاروان نشان بدهی (در قدیم به ندرت تنهایی سفر میكردند)، باید وقتی یك كور یا كر شفا میگیرد، با نور و صدا بازی كنی، نه اینكه به هنرپیشه بگویی در آن وضعیت كه تازه شفا گرفته داد و بیداد كند كه من نمیدیدم و نمیشنیدم و حالا میبینم و میشنوم. اكتفا كردن به دكور صحنه مال تئاتر است. 3- ما از سینمایی حرف میزنیم كه در جهان اسم و رسمی دارد و در ردة دوم و سوم جوایز جشنوارههای بینالمللی ایستاده است. سینمایی كه میتواند دهها قرن پشتوانة ادبی و هنری داشته باشد. ادبیاتی كه شاهنامهاش به اندازه حماسه های چندین كشور اروپایی داستان و اسطوره و افسانه دارد. مذهبش چهارده اسوه حقیقی و واقعی دارد. مردمش یك هندوستان عاشقند و یك یونان عاقل ...سینمایی كه بعد از انقلاب اولین سریال تاریخی اش سربداران بوده و "هزاردستان" ساخته و “روز واقعه” داشته و به “آژانس شیشهای” و “لیلی با من است” رسیده و همین امروز با كمی تلاش “دم صبح” و “صحنه جرم ورود ممنوع” میسازد. سینمایی كه هنرپیشه خوب كم ندارد؛ با یك خرده افزایش دستمزد و رعایت كپیرایت میتواند فیلمنامههای بهتری داشته باشد. سینمایی كه بیشترین تأثیر را بر مخاطب و فرهنگ او دارد.تصاویر متحركی كه جای دوست و فامیل و روابط اجتماعی مردم را گرفته و حداقل حدود هفتاد درصد از اوقات فراغت عامه را پركرده است.سینمایی كه به مخاطب تلقین و آموزش داده كه به جای ماجراداشتن به دیدن ماجرا اكتفا كند. سینمایی كه هر كارگردان تازه به دوران رسیده اش كلی شور و امید دارد. پس اولین مصیبت جشنواره امسال و سالهای اخیر كوتاه آمدن است؛ كمادعایی كارگردان و كمتوقعی منتقد و مخاطب، عقبنشینی از “لیلی با من است” به “پیكنیك در میدان جنگ” در نوع كمدی جنگی، بیفروغ شدن از “زیر نور ماه” تا “ستاره بود " و “شبانه” در جا زدن در “هامون”، فرار از “مواجهه” با دنیای واقعی و واقعیت ایران امروز و كابوس “رؤیاهای خیس” و غیره و غیره. 4- مرحوم حاج آقا دولابی میگفت، شما بروید شاعر و خطیب و خوشنویس و نقاش و هنرمند بیاورید، من یك رقاص میآورم؛ بینیم مردم دور من جمع میشوند یا شما؟! اقبال مخاطب شرط لازم است، نه كافی.وگرنه با یك زن لخت و عور نشان دادن می توان كلی بیننده مشتاق جمع كرد. شگرد تازه ای نیست و حالا حالاها هم كهنه نمی شود.چرابا خودمان روراست نباشیم؟گیریم گیشه مهم نیست و سینما نباید درآمد اقتصادی داشته باشد. اما به چه شرط و قیمتی؟ به قول مولانا: آن یكی خر داشت, پالانش نبود یافت پالان، گرگ خر را در ربود
مضافاً اینكه با خر بدون پالان میشود تا جایی رفت اما با پالان بدون خر به كجا میتوان رسید؟ این رو راست نبودن خسران دنیا و آخرت میآورد. این حرف ها از دهان ما بزرگتر است،اما درباره سینما كه می توان نق زد! متأسفانه اینجا گاهی اهل سیاست فقط مواظب فرهنگ و هنرند و هنرمندان و اهل فرهنگ تنها نگران سیاست. شمس میگوید دروغ حرام است، مگر آنكه باعث آشتی دو مؤمن شود.الغرض،جوان های امروز عشق مجازی هم سرشان نمی شود و مثل یونگ و فروید فقط از هوس و میل جنسی حرف می زنند.خانواده هم بدون عشق و محبت مجازی پا نمی گیرد و هیچ جوانی فقط به خاطر غریزه تن به مسوولیت ازدواج نمی دهد. شاید یك هنرمند با آن شمّ خاص و ذوق لطیف خود متوجه شود ترانههای فلان خواننده قدیمی، حداقل عشق مجازی را تقویت میكند و رغبت به ازدواج را افزایش میدهد و برای طیف خاصی از جامعه امروز مفید است اما اهل سیاست- به خصوص وقتی در فرمولهای پیچیده و كلان فرهنگی غرق شده و دست و پا میزنند- دیرتر متوجه چنین نكاتی میشوند. اما شما در وادی هنر میتوانی شرابخواری نشان دهی و به عشق الهی و دینی برسی یا برعكس.مثلا" هنرپیشه روسری داشته باشد با هزار جور ناز و اطوار دل و دین مردم را تاراج كند. اینجور مواقع در دیزی باز است و همه چیز به حیای هنرمند بستگی دارد. حرفمان سر فیلمفارسی ساختن نیست بلكه نوع جدیدی از ابتذال در سینمای ایران پا گرفته و سال به سال تقویت میشود. فیلمهایی كه گاه حتی از فیلمفارسیهای قدیمی غیرارزشیتر و مبتذلترند. قهرمان فیلمفارسیهای قدیم بیشتر از توده معمولی اجتماع و مردم عادی بودند، عاشقتر بودند، غیرتیتر بودند. حداقل در همان ابتذال مفرطشان، بقایایی از یك نوع آرمانخواهی دگردیسی یافته دیده میشد. شاید به همین دلیل گاهی میتوانستند با تودة مردم عادی ارتباط برقرار كنند. اما در فیلمهای جدید فقط به جاذبههای بصری هنرپیشگان و مكانها، ماشینهای مدل بالا، مهمانیهای تجملی و غیره اكتفا میشود. در این فیلمها طلاق و مصادیق تهاجم فرهنگی (مثل ماهواره نگاه كردن، استفاده از قرصهای روانگردان و اعتیاد) موضوع انتقادی نیست بلكه بهانه است. 5- اولین وظیفه و كمترین تعهد هنر آینه بودن و آینهگی است. در بسیاری از فیلمهای اخیر از “گل یا پوچ” و “تقاطع” گرفته تا “خانه روشن” و “رؤیای خیس” جامعه تصویر شده ایرانی نه تنها ناقص و گزینشی است بلكه همان جنبههای موجود نیز تحریف شده، كلیشهای و اغراقآمیز است. نمیخواهیم وارد بحث واقعیت و واقعنمایی شویم. شاید همین جهان واقعیت از فانتزیترین دنیایی كه میتوان تخیل كرد، فانتزی تر باشد. ارواح، همزادها، جن و پری، موجودات ذیشعور فرازمینی و پدیدههایی از این دست در همین جهان واقعی وجود دارند یا دنیای واقعیت گیاهان، میكروبها و ماهیها احتمالاً به كلی با دنیای واقعیت ما تفاوت دارد. دنیای واقعیت پیرمرد بیخانمانی كه روبهروی یك بچه مدرسهای در پاركی نشسته، با آن بچه یا رهگذران دیگر تفاوت دارد. الغرض وقتی از دنیای رئال و واقعیت حرف میزنیم، میتوان برداشتهای مختلفی كرد. ما از نود درصد الگوی مصرف مسكن تهران حداكثر در پنج درصد سینمای ایران تصویر میبینیم. با تمام این خصوصیسازیها هنوز هم حدود هفتاد درصد مردم شهرنشین، كارمند و كارگرند و به ندرت جزء شخصیتهای سینمایی ایران هستند. در تهران از شهرك غرب و زعفرانیه و حداكثر خیابان انقلاب پائینتر نمیآیند و از لواسان دورتر نمیشوند. آدم متوسط كه هیچ، فقیر و بدبختی هم اگر هست باید با وانت قراضه و یا چرخ دستیاش به این مناطق بیاید و جلوی دوربین برود. حتی جغرافیای ایران هم به سینمایی و غیرسینمایی تقسیم شده است. عمدتاً شهرهای شمال و در نهایت معماری سنتی یزد و كرمان. برخی از قومیتها كلاً حذف شدهاند و كم كم دارند باور میكنند اینجایی نیستند! اگر بعد از مدتها سیستانی و بلوچ قاچاقچی نیستند، در فیلمی مثل “گل یا پوچ” عقب افتاده و با ضریب هوشی پایین پا به داخل كادر دوربین میگذارند. مهمتر از همه، حذف كامل و افراطی المانها و تظاهرات دینی است. در هر برداشتی از واقعیت جامعة ایرانی به هر حال اینگونه تظاهرات دینی حضور دارد؛ حتی به اندازة صلوات فرستادن هنگام باز كردن پرده خانه ای كه مدت ها بسته بوده است (در فیلم خانه روشن)یا قسم خوردن برای تبرئه خود از اتهام ( در فیلم شوریده)یا ارتباط كمرنگی بین پاكدامنی و ایمان( در فیلم چهارشنبه سوری و دختر كارگری كه نجابت دارد).البته منظورمان تأكید بر این موارد نیست، همانقدر كه از روی عادت یا ناخودآگاه میتواند وجود داشته باشد (حداقل برای واقعی شدن كار) كفایت میكند. به هر حال ارائه و تكرار این تصویر كه جامعة كنونی ایران یا اغلب پولدار و مرفه اند و فقط مشكلات فلسفی و عشقی و جنسی دارند یا كاملاً در فقر و فلاكت زندگی میكنند، هر چه باشد واقعی نیست. 6- اجمالا" می توان مدعی شد صنعت سینما در ایران مثل تكنولوژی هسته ای بومی شده است. كلی كارگردان پرشور، هنرپیشه های خوب،فیلمبردار و صدابردار حرفه ای و تدوینگر و ...حتی مشكل فیلمنامه را هم می توان با اندكی افزایش دستمزد و رعایت مسائل كپی رایت برطرف كرد.( اگرچه نگارنده معتقد است در صورت مدیریت فعال می توان ،برخلاف تصور شایع، حتی در بخش فیلمنامه نویسی در رده های اول و دوم جهان قرارگرفت و احتمالا" كشف نشده ترین استعدادها را در همین عرصه بازجست.پس امروز اصل مشكل ما چه گفتن است، نه چگونه گفتن و نقد جدی محتوایی میتواند كاتالیزور عبور از این وضعیت باشد. متأسفانه نوعی رویكرد خنثی و فرعی حتی همزمان با جشنواره، در منتقدان ما دیده میشود. كمتر منتقدی به كلیت فیلمها میپردازد. جالب اینجاست كه در چنین فضایی خیلیها صرفاً برای منتقدان مرسوم و مخاطبان حرفهای فیلم میسازند و حتی توقع دارند كارشان جدیتر دیده شود. 7- یك دادستان كه تازه به شهرستانی وارد و با باندهای قدرت اقتصادی منطقه طرف شده است ، یك دانشجوی رشته شیمی یا مهندسی مكانیك یا مهندسی مواد كه می خواهد به كمك دوستان و استادان خود چیزی اختراع كند، یك پیشنماز مسجد كه با شهرداری بر سر مشكلات شهر درگیر شده است، آن همه مورد كه در دفاتر آستان قدس رضوی ثبت شده و مربوط به شفا گرفتن یك آدم سرطانی یا فلج است، آن همه قصه كه درباره احوالات اهل برزخ وجود دارد، آن همه تمثیل كه در مثنوی های مولانا و عطار و جامی و بیدل نقل شده است و... چقدر طلاق و خیانت به همسر و عاشق شدن دو بچه پولدار؟ قحطی سوژه كه نیامده است!در تعزیه واقعگرایی وجود ندارد، حتی نوع دیالوگ و راه رفتن و لباس و تغییر پرده عمداً بر خلاف واقعیت است. در فیلمهایی مثل “ارباب حلقهها” و “شرك” و “هری پاتر” و غیره نیز تكلیف فیلمساز و مخاطب مشخص است كه فضا كاملاً خیالی و غیرواقعی است. چه اشكالی دارد در سینمای دینی (که در واقع تاریخی- دینی است) هم به این صورت عمل كرد؟ چنین شیوههایی امتحان خود را در فیلمهایی مثل ده فرمان و محمد رسولالله (ص) پس داده. شاید وقت آن رسیده است كه سینماگران ایرانی به شیوههای جدیدتری برای روایت فكر كنند تا محتوای بهتر.
***
بمب اتم علیه خشونت
فیلم “سگ كشی” محصول مشترك آلمان و انگلیس بود. این فیلم دو پیام داشت. 1- بیچاره كسانی كه فكر میكنند هنر غیرمتعهد و “هنر برای هنر” وجود خارجی دارد. 2- كشورهای جهان سوم باید التماس كنند كه غرب در امور داخلیشان دخالت كند و حتی از بمب اتم هم كمك بگیرد. به این دو مورد یك پیام دیگر هم میتوان اضافه كرد كه بیشتر مربوط به اهل سینما است و آن اینكه: نگاه كن و یاد بگیر! فیلم مربوط به اختلافات قومی دو قبیله آفریقایی است. یك كشیش و یك معلم جوان سعی میكنند افراد قبیله توتسی (یكی از قبایل بزرگ كشور رواندا) را كه به محوطة كلیسا پناهنده شدهاند، نجات دهند. افراد قبیله دشمن با چاقو و شمشیر بیرون محوطه ایستادهاند و لحظه به لحظه حلقه محاصره خود را تنگتر میكنند. كشیش و معلم نمیتوانند كار خاصی انجام دهند و سربازان سازمان ملل محوطه را ترك میكنند و اجازه میدهند یك عده مردم بیگناه وحشیانه قتل عام شوند. (صحنههای قتل به قدری طبیعی و واقعی كار شده است كه انگار شاهد یك مستند خبری هستیم.) مخاطب در درجه اول خشونت و توحش قبایل سیاه پوست را میبیند و از صمیم قلب آرزوی صلح و آرامش میكند؛ صلح و آرامشی با رنگ مسیحی. در درجه دوم ایثار و شجاعت و ایمان یك كشیش را با تمام وجود درك میكند. در درجه سوم افسوس میخورد كه چرا مشكلات بروكراسی یا كمكاری باعث عدم دخالت سربازان انگلیسیزبان سازمان ملل شده است. در درجه چهارم (سكانسهای انتهایی فیلم كه یك دختر سیاه پوست به كمك كشیش از مهلكه جان به در میبرد و وارد یك كلیسای شكوهمند سپیدپوستان میشود.) متوجه میشود كه این اروپاییها چقدر آدمهای منطقی، صلحدوست و توانایی هستند. در درجه پنجم با خود میگوید: ای جهان سومیهای بدبخت و نادان و لایق مرگ!
*** آمریكاییها در هیروشیما و ناكازاكی و زندان ابوغریب، روسها در چچن، صربها در بوسنی، اسرائیلیها در فلسطین، انگلیسیها در ایرلند، فرانسویها در الجزایر، ایتالیاییها در لیبی و صحرا، بعثیها در كردستان عراق و خیلیها در خیلی جاهای دیگر نسلكشی كردهاند. شكنجه دادهاند. بیرحمی و قساوت كردهاند و خواهند كرد اما هیچ وقت دربارة كشته شدهها و كشندگان فیلمی به این زیبایی و خوشساختی و پرمحتوایی ساخته نشده و نمیشود. (یا اگر شده هیئت انتخاب فیلمهای جشنواره آن را انتخاب نكرده است) اما اینجا دو قبیله آفریقایی با چوب و چماق و شمشیر همدیگر را كشتهاند، دولت و سازمان ملل هم هیچ كاری برایشان نكرده است و حالا هر دو سه سال یك بار كارگردانی پیدا میشود و آبرویشان را می برد. چرا؟ چون باید ما كشورهای ضعیف التماس هم بكنیم كه اروپایی ها و غربی ها در امورات داخلی مان مداخله كرده و گروه های وحشی و زبان نفهم را به رگبار ببندند! در سالهای اخیر به ندرت فیلمی ساخته شده كه به این شدت و زیبایی از روحانیت مسیحی (و صلحطلبی عرفانی مسیحیت) دفاع كند و در عین حال بر دخالت و خشونت غرب مهر تأیید بزند. دو قبیله یاد شده در طول مرزهای وسیعی با هم درگیر بوده و همدیگر را كشتهاند. چرا فقط منطقهای به تصویر كشده شده كه كشیش و معلم انگلیسی و سربازان شورای امنیت حضور داشتهاند و كاری نتوانستهاند بكنند؟ این كشیش و معلم جوان آمدهاند سهم تبلیغاتی خودشان را از این جریان بگیرند و انصافاً با این كارگردانهای قوی و هوشمند حقشان است و نوش جانشان!
*** اگر عمری بود و آرامتر شدیم، دربارة بسیاری از فیلمهای جشنواره امسال میتوان حرف زد. یا حداقل از كارگردانها پرسید: دارید چه كار میكنید؟! عجالتاً دو فیلم “باغ فردوس” و “اسب” (كه از دستمان در رفت) از ترس اژدهایی كه در جهنم زندگی میكند، فیلمهای خوبی بود. اما آخرین فیلم سینما صحرا خستگی جشنواره را از تنمان درآورد. “صحنه جرم ورود ممنوع” كارگردان جوان و خوش آتیهای به نام “ابراهیم شیبانی” داشت و در بخش فیلمهای میهمان اكران شد.كارگردانی كه نصف خیلی ها ، یعنی 25 سال سن دارد! این فیلم فقط فیلم بود؛ نه روشنفكرانه و فلسفی و روانكانه بود، نه سیاسی، نه دفاع مقدسی، نه متفاوت (با تشدید یكی از "ت" ها به انتخاب خودتان)و نه رئالیسم جادویی و از این حرفها ولی ما از بس عقدهای شده بودیم، تمام این موارد را به نحو احسن و متعادل و ارزشمند در این فیلم دیدیم یا شاید از آن درآوردیم. اولاً بازی بسیار روان و خوبی از حمید فرحنژاد گرفته بود. ثانیاً ضرباهنگ فیلم فوقالعاده بود و یك دقیقه اضافه نداشت؛ طوری كه ما هنوز منتظر 30 یا 45 دقیقه دیگر بودیم. ثالثاً یكی از موفقترین فیلمهای پلیسی بود كه آدم اتفاق افتادنش را در ایران باور میكرد. به موارد بیشتری میخواهیم اشاره كنیم و عربی بیشتر از “سادساً” بلد نیستیم، پس: 4- رینگ بكس بود، یعنی یك مشت مخاطب میزد، یك مشت فیلم. 5- طنز و جانمایة داستان و عدالتخواهی و پایداری به ارزشها و موارد دیگرش به خوبی با هم پیوند خورده بود و هیچ كدامش از فیلم بیرون نمیزد. 6- فیلمبرداری و تدوین و مسائل فنیاش- به جز یكی دو تپق ملیح- خوب بود. 7- ضمن انتقاد از نیروی انتظامی، در مجموع به بهترین شكلی از آن دفاع كرده بود. 8- مبارزه با رشوه و رانتخواری را نمایش داده بود. 9- پارتیبازی را به تصویر كشیده و امكان نبود آن را هم نمایش داده بود. 10- سادهزیستی را ترویج كرده بود. 11- مرفهین بیدرد و پول پرست و قاتل و بی رحم و وابسته به برخی از دم كلفت هارا مورد انتقاد قرار داده بود. 12- از یك فیلم مگر چه میخواهیم؟ 13- فقط كاش بهتر تمام میشد.
*** حمید فرخ نژاد افسر آگاهی بود. یك پیكان مدل پایین داشت و یك خانه نسبتاً كارمندی.همان خانه دكتر فیلم باغ فردوس، البته بدون تصویر باغچه حیاط و آشپزخانه اپن و ...). یكی از چهار شریك پولدار در یك برج ساختمانی به قتل میرسد. كارآگاه برای تحقیق سراغ حمیدرضا پگاه میرود. پگاه با توپ و تشر، او را هل میدهد كه برو پی كارت! (تحقیر یك افسر آگاهی) كارگاه آرامش خود را از دست نمیدهد و در همین حین متوجه یك گوشواره میشود. اجازه دهید همین جا یك كات بزنیم. اولیای خداوند آرام و متواضع هستند. هر كس به هر میزان كه مؤمنتر است، آرامتر است، یعنی هوای نفس ندارد و رد و قبول دیگران تأثیری بر او نمیگذارد. حمیدرضا پگاه افسر آگاهی را هُل میدهد و میگوید به جای این حرفها برو قاتل را پیدا كن، یعنی من از تو نمیترسم و این تو هستی كه باید در خدمت من و امثال من باشی. این حرف، حرف خوبی است. مردم نباید از پلیس بترسند. باید موقع دیدن یك پلیس احساس امنیت و آرامش كنند. اگر چه مأموران آگاهی این حق را دارند كه به هر دلیلی از هر كس بازجویی و 24 ساعت او را بازداشت كنند اما مردم باید بدانند كه پلیس از اختیاراتش برای اذیت كردن و ترساندن دیگران استفاده نمیكند. نكته مهمتر اینكه، حتی اگر پنجاه درصد نیروهای انتظامی وظیفهنشناس و مغرض و ناكارآمد باشند نباید جوری انتقاد كرد كه هیبت نیروی انتظامی خراب بشود. اگر وجهه و آبروی پلیس آسیب ببیند، سنگ روی سنگ بند نمیشود. همیشه چند برابر بزهكاران موجود، آدمهای مستعدی وجود دارند كه فقط از ترس قدرت پلیس مرتكب جرم نمیشوند. ضمن آنكه پلیس هم آدم است.فیلم های ساخته شده روی او هم می تواند موثر واقع شود. به تصویر كشیدن چند پلیس فداكار و خبره، این افراد را تشویق میكند و به آنها الگو میدهد. در صحنة یاد شده كارگاه مورد تحقیر و اهانت واقع میشود اما احساسات خود را كنترل میكندو همان موقع نقشه ای می كشد.(یعنی ژست پلیس ساده لوح و تخلیه اطلاعاتی كردن طرف)او به قدری وارسته و آرام است كه همان موقع متوجه گوشوارهای در میان آشغالها میشود. كم كم متوجه میشویم كه او بسیار تیزهوش، مهربان، رشوهنگیر، محكم، شجاع و نترس و (حتی از كله گنده های صاحب نفوذ) قابل اطمینان است. از این جنس نكتهبینیها در فیلم كم نیست؛ از مبارزه با روشنفكری دینستیز گرفته تا تبلیغ ارزشهای دفاع مقدسی اما نكته اینجاست كه كارگردان احتمالاً خیلی به این موارد دقت نكرده است. او سعی كرده یك فیلم خوب و تماشاگرپسند و معمولی بسازد؛ نه به سوژههای كلیشه شده در سینمای ایران پرداخته نه خیلی در قید منتقدان و نقدهای آنچنانی و جایزه گرفتن از جشنوارههای داخلی و خارجی بوده است و این ثابت میكند كه اگر سینماگران ایران خود را گیج نكنند و در همین فضای موجود ایران- با همة خوبیها و بدیهایش- فیلم بسازند و سرشان به كار خودشان باشد، هم اجر دنیوی و گیشوی (یعنی گیشهای) دارد هم اجر اخروی.
|