خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

جشنواره تصویرگری براتیسلاوا، نمایشگاه 2005

 

اشاره:


هدی حدادی / عضو انجمن تصویرگران کتاب ایران
تصاویر: علی خوشجام / عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

گزارشی که در پی می¬آید شرح خلاصه¬ای از کارگاه هنری – آموزشی و فاقد بخش¬هایی¬ست که مربوط به نمایشگاه براتیسلاوا و حوادث مربوط به آن است. این گزارش در دو بخش تنظیم شده است. بخش اول به معرفی دوسالانة تصویرگری براتیسلاوا سال 2005 می¬پردازد که در آن موضوع دريافت جایزة بزرگ آن توسط هنرمند تصويرگر آقای علیرضا گلدوزیان نیز مطرح شده و شرحی است در مورد چگونگی برگزاری و سوابق دوسالانة تصویرگری براتیسلاوا. گفتنی اینکه یکی از داوران این دوسالانه آقای ابوالفضل همتی آهویی از تصویرگران برجسته و از مدرسان تصویر¬گری ایران است .

بخش دوم نیز خـــاطرات نـــویسنده است که خود در کارگاه آموزشی تصویری این دوسالانه شرکت داشته و به¬صورت تک¬گویی این سفر و شرکت در کارگاه آموزشی آن را توصیف کرده است.

بخش اول :

دوسالانة تصویرگری براتیسلاوا(BIB) یکی از مهم¬ترین و قدیمی¬ترین فستیوال¬های تصویرسازی دنیاست که هر دو سال یک¬بار در شهر براتیسلاوا پایتخت کشور اسلواکــی برگــزار می¬شود.
این دوسالانه در سال 1967 آغــــاز به کار کـــرده و «آلبین برونوفسکی» (Albin Bronovsky) یکی از معتبرترین و مشهورترین چهره¬های تصویرگری اسلواکی از مؤسسان آن بوده است.
تاکنون بیست دوره از این دوسالانــه برگــزار شده است ، که امسال برای نخستین بار آقای علیرضا گلدوزیان از هنرمندان تصویرگرکشورمان توانست جایزة بزرگ آن را به خود اختصاص دهد.
برگزاری کارگاه هنری – آموزشی(Workshop) همواره از بخش¬های ثابت این نمایشگاه بوده است. تاکنون دوازده دوره از این کارگاه¬ها با شرکت صد تصویرگر از چهل¬وچهارکشور از سراسر جهان برگزار شده است که ماحصل آن خلق سیصدوسی اثر هنری اصیل است.
تا قبل از سال 1995 کارگاه¬های هنری یونسکو – براتیسلاو با حضور « آلبین برونوفسکی» مؤسس مدرسة تصویرگری اسلواکی برگزار می¬شد ولی از آن سال به بعد سایر هنرمندان اسلواکی این مهم را بر عهده گرفتند.
در میان چهل¬وچهار کشور شرکت¬کننده درکارگاه¬های مذکور نام کشور ایران نیز به چشم می¬خورد.
در هر دوره منتخبین از کشورهای مختلف برای شرکت در این کارگاه آموزشی به براتیسلاوا دعـــوت می¬شوند و به مدت یک تا دو هفته به کار می¬پردازند. استادان معتبر اسلواک این کارگاه¬های آموزشی را هدایت می¬کنند.
این کارگاه هنــــــری در سال 2005 با مــوضـوع «چگونه خوانده می¬شود و چگونه نوشته می¬شود » و همچنین با هدف تهیة یک فرهنگ¬نامة بین¬المللی خطاطی برگزار شد. هر یک از شرکت¬کنندگان در این کارگاه، یک اثر با تکنیک لینو اجـــرا کردند . از جمله اهداف برگزاری این کارگاه¬ها که در سال¬های گذشته نیز در زمینة تصویرگری کتاب کودک برگزار شده است، بررسی تکنیک¬های مختلف تصویرگری و طراحی و نیز احیـــای شیــوه¬های سنتی و تکنیک¬های گرافیکی است. از جملة این شیوه¬های اولیه، تهیة کتاب با حکاکی بر روی چوب و یا برجسته¬کاری بر روی مواد دیگر بوده¬است. در واقع هدف استفادة دوباره از روش¬های سنتی تهیه و چاپ کتاب نیست، بلکه پیداکردن راهکارهایی است که بتوان با استفاده از آن¬ها ابزار گرافیک به شیوة سنتی را در قالبی مدرن و امروزی به¬کار گرفت. این موارد در زمنیة «نوشتن» (کالیگرافی) نیز صدق می¬کند.

جوایز هر دورة این دوسالانه عبارتند از:

جایزه بزرگ Grand Prix
سیب طلایی Golden Apple
پلاک طلا Plaque

تعداد برندگان سیب طلایی و پلاک طلا در هردوره متفاوت بوده است.
مدیران این دوسالانه معتقدند هر هنرمندی نهایتاً با شخصیت کاری خاص خود از دیگران تمایز می¬یابد و دوسالانة براتیسلاوا محل تلاقی نقطه¬نظرات این هنرمندان با یکدیگر است.

بخش دوم :

از بالا که این سرزمین را می¬بینم یاد چهل¬تکه¬های خودمان می¬افتم. یک زمین صاف، مثل لحاف یک غول که به تکه¬های هندسی کوچکی تقسیم شده و هر کدام طرح و رنگی دارد. سبــز کم¬رنگ سبــز پـررنگ، ناگهان زرد، زرد خورشیـدی، زرد مزرعه، چند تا خانة سفید با شیروانی¬های قرمز، بعد ناگهان یک دریاچة کوچک، نه کوهی، نه دره¬ای و نه فشــردگی انسانی تهوع¬آوری، باز است ، همه چیز باز است.
به پترا گفتم: این نگاهی که شما اسلواک¬ها دارید، انگار دارید به دور دورهای درون یک آدم نگاه می¬کنید از این روست که افــق¬های باز زیادی دور و برتان هست. هر صبح که بلند می¬شوید نگاهتان به ساختمان¬های بلند خاکستـــری گیر نمی¬کند. یک چشم انداز دور و وسیع می¬بینید که از پاکـــی می¬درخشد، رنگ می¬بینید و نور و مناظرتان آلودة دود و شلوغی و بازتاب چهرة کلافة خودتان در شیشه¬ها نیست.
از هواپیما که پیاده می¬شوم امنیت مثل مه به دست و پایم می¬پیچد و تا آخر سفر هرجا که می¬روم با من می¬آید.
براتیسلاوا این¬طور است: اَمن، خونسرد، آرام، زیبا. در اولین اقدام شروع به شناسایی بچه¬های کارگاه می¬کنم . انگار آن¬ها هم همین کار را دارند می¬کنند، کل ماجرا چند ساعت بیشتر طول نمی¬کشد. بعد دیگر یک گروه ده نفره هستیم که انگار سال¬هاست همدیگر را می¬شناسیم؛ از دورترین راه¬ها، از آرژانتین و برزیل و آفریقای جنوبی و هند و یونان گرفته تا نزدیکی¬های خودمان عراق و سوریه و نزدیک¬تر، از ایـران، علـی خوشجــام هم هست، از کانون پرورش فکری آمده و مـدام مشغــول عکس گرفتن است.
روز سوم با براتیسلاوا خداحافظی می¬¬کنیم و به سمت روستای زیبای Galbov Mlyn می¬رویم که محل برگزاری کارگاه است. نگرانی¬ام از غریبگی از بین رفته¬است. طی این دو روز در براتیسلاوا حسابی توی سر و کلة هم زده¬ایم، شهر را گشته¬ایم، نمایشگاه¬هـا را دیده¬ایم، مـــوزه¬ها را، میهمان¬ها را ... و آن¬قدر صمیمـــی شده¬ایم که خودمان هم باورمـان نمی¬شود و حالا ... آمادة کار هستیم.
در کارگاهی که همان سالن کنفرانس هتل دهکده است دور میز بزرگ سفیـــــدی نشسته¬ایم و منتظـــریم تا «دوشان کالای» وارد شود. دلم شور می¬زند، هیجان دیدن کالای! یعنی او چه شکلی¬ست؟ این اسطوره¬ای که سال¬ها از روی کارهایش قضاوتش کرده¬ام و همیشه در ذهنــــم یک آقای پیر با چشم¬های گود بی¬حالت و موهای فرفری بلند بوده است ... نکند ناگهان برایم فرو بریزد!
این اخلاق اسطوره¬سازی را از بچگی با خودم داشته¬ام، آدم¬هایی که بعدها یکی یکی و بعد از اولین ملاقات ، مثل پودر توی هوا پخش شده¬اند و دلم را پر از حفره¬هایی کرده¬اند که قبلاً جایش یک آدم بزرگ بوده است.
نه، لطفاً «دوشان کالای» نه! خواهش می¬کنم!
«دوشان کالای» از در وارد می¬شود و خودش را این¬طور معرفی می¬کند: اسم من دوشان است، این یک اسم لهستانی است، اما من یک اسـلاو هستم و فامیلی¬ام «کالای» است که آن هم یک اسم روسی¬ست. اما من باز هم یک اسلاو هستم! همگی خندیدیم .
با خودم فکــر می¬کنم، دوشان کالای، اسلاو، تصــویرگـر، با چشم¬های سبز بسیار درشت و یک سبیل بسیار بزرگ و دندان¬های بسیار سالم و خنده¬های ریتمیک بسیار کودکانه!
البته آن¬طور نیست که فکــر می¬کردم ... خیلی بهتـر است! او سریع سر اصل مطلب می¬رود و در مورد کارگاه توضیـــح می¬دهد: کارهایی از شاگردهایش را نشانمان می¬دهد که قرار است ما هم همان کارها را انجام دهیم: چاپ لینو و با موضوع حیوان یا موجودی افسانه¬ای یا فانتزی که برایش اسم انتخاب می¬کنیم و به زبان و با رسـم¬الخط خودمان آن را می¬نویسیم. بعد آن را به بقیة دوستان می¬دهیم تا با زبان و خط خودشان اسم حیوان ما را بنویسند.
ترکیب این نوشته¬ها با تصویر، محصولی می¬شود که آمادة انتقال به لینو و کنـده¬شدن بر روی آن است. خوشم می¬آید، مثل یک بازی است، «بازی اسمش چیه».

اصلاً مثل کارهایی نیست که در همان اول آدم را در هچل می¬اندازد.
وسایل و ابزار مورد نیاز، کاغذها، رنگ¬ها، مٌغارها و غیره را در اختیارمان می¬گذارند. به علاوه یک بستة جوهرهای رنگی برای اتودهای اولیه و یکی یک تی¬شرت سیاه هم که رویش یکی از کارهای دوشان کالای چاپ شده است. یک گربه که بدن یک جغــــد را دارد و همین¬طور زٌل زده است به آدم. روز سوم همگی این تی¬شرت را پوشیدیم و عکس انداختیم.
ما سه روز وقت داریم که کارمان را آماده کنیم، چــون روز چهارم یک چاپچی از دوستان کالای با دستگاه پرس و وسایل چاپ به دهکده می¬آید تا از کارها پرینت بگیرد. بعد از شام به کارگاه برمی¬گردیم . آن¬قدر جــــوهرهای رنگــی هوس¬انگیزند که هیچ¬کس به¬فکر لینو نیست. مشغول می¬شویم و جوهربازی می¬کنیم. کاغذهای بزرگ را خیس آب می¬کنیم و رویشان جوهر می¬ریزیم و با انگشت¬هایمان از تویشان تصاویر مختلف بیرون می¬کشیم، روی رٌل¬های کاغذ پوستی هم امتحانشان می¬کنیم و تا نیمه¬های شب همه¬جای اتاق را با ده¬ها تصویر جوهری پٌر می¬کنیم.
زمان فراموش می¬شود. صبح یکی از مسئولان هتل از دیدن کارگاه تمام¬جوهری به¬وحشت می¬افتد و تصمیم می¬گیرند همه¬جا را با نایلون بپوشانند، ما هم کمکشان می¬کنیم، اما دیگر جوهربازی تمام شده است و می¬خواهیم مشغول کار اصلی شویم.
درحالی که مشغول طراحی یا کندن لینو هستیم، کالای از ما می¬خواهد یکی¬ یکی آلبوم کارهایمان را به او نشان بدهیم، او بادقت کارها را می¬بیند و نظر می¬دهد. بعدها گفت که وقتی کارهایمان را می¬دیده کمی از ظرافت و نازکی کارها ترسیده، ترسیده که نتوانیم از پس کار خشنی مثل چاپ لینو بربیاییم که البته نتیجة کار برعکس بود و نگرانی¬هایش برطرف شد. جوری که مدام دست¬هایش را به هم می¬کوبید و از شادی آواز می¬خواند. کالای گاهی به صمیمیت یک همشاگردی می¬شد.
هرچند دقیقه یک¬بار یکی از بچه¬ها به سراغت می¬آید و می¬خواهد که به فارسی برایش اسم حیوانی را بنویسی که او توی ذهنش خلق کرده. همین کار را می¬کنی و کم¬کم هرحیوانی هزار تا اسم پیدا می¬کند.
دو روز بعد را علاوه بر کار در کارگاه به بازدید از دهکده و قلعه¬ای تاریخی می¬گذرانیم، تقریباً کارهای همه به جز یک نفر، یک دختر هندی، آماده است.
دوشان کالای با حوصله سر همة چـــاپ¬ها ایستــاده و یکی یکی آن¬ها را کنتـــرل می¬کند. زیر غلتک می¬گـــذارد و با احتیاط محصول را ورانداز می¬کند. فریادهای کوتاه شادی هم که بعد از هر چاپ خوب چاشنی ماجراست. کارها روی کاغذهای برش¬خوردة زردرنگی چاپ می¬شوند که مرکب سیاه و قرمز رویش جلوه خاصی دارد. مثل کارهای قدیمی می¬شود. می¬گـــویم: من می¬خواهم از سبزآبی تیــره استفـاده کنم. چون حیوان من یک طاووس است که ماهی¬خـــوار است و توی اقیانوس زندگی می¬کند. دوشان کالای ترجیح می¬دهد همه از یک رنگ استفاده کنند تا کتابی که نهایتاً تهیه می¬شود یک¬دست و یک¬رنگ باشد، رنگ¬های سیاه و قرمز. بنابراین من داستان را تغییر می¬دهم، طاووس من یک ماهی¬خوار است که در غروب زندگی می¬کند. دلم می¬خواهد دوشان کالای این را بداند. بنابراین از پترا که یک اسلـواک و مترجم کالای است می¬خواهم که به زبان اسلواکی اسم حیــوان من را بنــویسـد. او می¬نویسد و من آن را درشت¬تر از بقیه روی کارم می¬کَنَم.
بالاخره دختر هنـــدی هم کارش تمام می¬شود. امـــا فرصت داشتن یک کتـــاب را از همه ما می¬گیرد، چون دوشان فقط توانسته پنج نسخه از هر لینو چاپ بگیرد و ما نمی¬توانیم نمونـــــه¬ای از کارهای بقیة دوستانمان را هم در یک مجموعـه داشته باشیم.
اما ما کتاب را می¬خواهیم و در ائتلاف شبانه¬ای که تشکیل می¬دهیم یکی از بچه¬ها مأمور می¬شود تا این را به کالای بگوید.
کالای و باربارا (مدیر BIB) مشورت می¬کنند و قرار می¬شود که کتاب¬ها را بعداً در چاپخانة دانشگاه و از روی اصل لینوها تهیه کنند و برای هر کس یک نسخه بفرستند. حالا همه خوشحالیم.

روز نمایش کارهایمان فرا رسیده است، کالای حتی وقت کم می¬آورد که کارهایمان را پاسپارتو کند، بنابراین فکر تازه¬ای به سرش می¬زند:

همگی به صف بایستیــد و کارهایتان را در دست¬هایتان نگه دارید، شما خودتان بهترین پاسپارتوی کارهایتان هستید!

نمایشگاه جالبی است. میهمان¬ها با پاسپارتوهای ناطق حرف می¬زنند و حال و احوال می¬کنند. بچه¬ها یکی یکی باید توضیح بدهند که چه چیزی را تصویرسازی کرده¬اند، اما هیچ میهمانی، نه دوشان رول، نه پیتر چاچکو و نه هیچ کس دیگری از من توضیح نمی¬خواهد، چون اسم و توضیح تصویرم به زبان اسلواک و درشت¬تر از همه نوشته شده و آن¬ها بعد از خواندنش با لبخندی سراغ کار بعدی می¬روند. من احساس خوبی دارم.
بعد از نمایش کارها، ماجرای تازه¬ای اتفاق می¬افتد. دوشان اعلام می¬کند که امروز روز تولد«علی»ست و همه خوشحالیم که تولد او را این¬جا در گالبوملین جشن می¬گیریم! برایش کیک سفـارش داده¬اند همه برایش دست می¬زنند و تولدت مبارک می¬خوانند.
علی خوشجام با صدای لرزان از بغض می¬گوید که غافلگیر شده است و سرش را پایین می¬اندازد. همه توی چشم¬هایشان اشک حلقه¬زده است و از شادی علی شادند. علی کیک را می¬برد و همگی یک¬سال بزرگتر می¬شویم.
ما ایرانی¬ها مبلغان خوبی هستیم.
علی خوشجام کارت¬پستال¬های خوبی از بناها و مناظر ایران با خودش آورده است که بین همــه پخــش می¬کند. من کیسه¬های کوچکی درست کرده¬ام که آن¬ها را پر از پسته و بادام و کشمش می¬کنم و درشان را با کنفی که خرمهره¬ای آبی و کوچک دارد می¬بندم و به میهمانان هدیه می¬دهم.

دوشان¬ کالای از دیدن پسته¬ها هیجــان¬زده می¬شود و همه¬ را درجا می¬خورد، یک کیسـة دیگر به او می¬دهم. آن¬ها ایران را می¬شناسند و به ایران سفر کرده¬اند. چاچکو می¬پرسد: از دوسالانة تصویرگری ایران چه خبر؟ جوابی ندارم که به او بدهم. به دروغ می¬گویم: به¬زودی ... رول می¬گویــد: پس ما به¬زودی برای دوسالانه به ایران می¬آییم، لبخندی می¬زنم و می¬گویم: دوسالانه منتظر شماست! کالای می¬گوید: شما یک کوه خیلی قشنگ دارید که رویش پر از برف است. اسمش... می¬گویم: دماوند!
می¬گوید : دماوند! ... یادم نمی¬رود.
دوست ندارم ذهنیتش را خراب کنم و بگویم دیگر نمی¬توانید آن قلة¬ پر از برف را از لا¬به¬لای برج¬ها و دودها به¬راحتی ببینید، بنابراین باز هم از آن لبخندهای زورکی می¬زنم.
صبح فردا، همه یکی¬یکی می¬روند، قرار یک کارگاه دیگر بینمان گذاشته می¬شود. شاید این¬جا در ایران!
شاید هرجای دیگر دنیا.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15678841