خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

میانجیگران

هکتور هیومونرو/ ترجمه: زانیا نقشبندی،محمد حیاتی

 

اشاره:


شبي از شبهاي زمستان، در جنگلي مملو از رستنيهاي گوناگون، جايي در كوره راههاي شرقي سلسله جبال كارپاتيان،1 مردي گوش به زنگ و چشم به راه ايستاده بود. گويي منتظر بود حيوان جنگلي درنده‌اي پيش رويش ظاهر شود و سپس در تيررس اسحله‌اش قرار گيرد. ولي شكاري كه او چهار چشمي در كمينش ايستاده بود، از آنهايي نبود كه بر اساس راهنماي شكار،2 قانوني و مناسب تعقيب باشد. اولريك فون گرادويتز3 جنگل تاريك را در پي دشمن قسم خورده‌اش مي‌گشت.
زمينهاي جنگلي گرادويتز، فراخ و پر از شكار بود. اهميت باريكه پرشيب چمنزاري كه اطراف جنگل را پوشانده بود به خاطر شكاري كه پناه مي‌داد و امكاني كه براي تيراندازي فراهم مي‌كرد نبود، ولي در محدوده املاك صاحبش، با غيرت و تعصب بيشتري حفاظت مي شد. در روزگار پدربزرگش، طي دعواي قانوني مشهوري، آن تكه زمين را از مالكيت غير قانوني يكي از خانواده‌هاي خرده مالك مجاور در آورده بودند. اين گروه خلع يد شده، هيچ‌گاه به تصميم دادگاه تن نداده بودند و از آن پس، دوره‌اي از درگيريهاي طولاني و تجاوزگرانه رسواييهاي ديگري از اين دست، روابط سه نسل از اين خانواده‌ها را تيره كرده بود. از زماني كه اولريك، سرپرست خانواده‌اش شده بود، اين كينه بيشتر حالت شخصي پيدا كرده بود. اولريك از گئورك زنايم4 بي‌نهايت نفرت داشت و سايه‌اش را با تير مي‌زد. گئورك زنايم، شكار دزد خستگي‌ناپذير كه وارث اين درگيري و پيش قراول حمله به جنگل مرزي مورد نزاع، بود. اگر كينه شخصي اين دو، سد راه نمي‌شد، شايد درگيري از بين مي‌رفت. از كودكي به خون هم تشنه بودند و در بزرگسالي آرزوي بدبختي يكديگر را مي‌كردند. و اولريك در اين شب بلازده زمستاني، افرادش را گماشته بود، جنگل تاريك را بگردند. آن هم نه در پي شكار چهارپا، كه براي يافتن دزدان ولگردي كه به ظن او در مرز جنگل پرسه مي‌زدند. غزالهايي كه در طي باد و بوران معمولاً در گودالهاي مسقف پناه مي‌گرفتند، امشب مثل موجودات رانده شده به هر سو مي‌دويدند. و ميان جانوراني كه عادت داشتند در اين موقع از شب بخوابند، بي‌قراري و اضطراب موج مي‌زد. قطعاً عنصري مزاحم در جنگل بود و اولريك حدس مي‌زد اين موضوع از كجا آب مي‌خورد.

اولريك از نگهباناني كه در كمينگاه بالاي كوه گماشته بود جدا شد و در ميان لاشبرگهاي در هم تنيده جنگلي، به سرعت سرازيري را پست سر گذاشت. لابه‌لاي تنه درختان را نگاه مي‌كرد و به زوزه و صفير باد و صداي بي‌تاب، به هم خوردن شاخه‌ها، گوش مي‌داد تا مگر نشانه‌اي از غارتگران بيابد. چه مي‌شد اگر در اين شب ناآرام، در اين مكان تاريك و دورافتاده، تن به تن بدون هيچ شاهدي، با گئورك زنايم رو در رو مي‌شد؟ بزرگ‌ترين آرزويش همين بود. تا اينكه پس از چرخيدن دور تنه راش تنومندي، با همان كسي كه دنبالش مي‌گشت روبه‌رو شد.

اين دو دشمن ديرينه، لحظه ديرپايي را در سكوت، چشم در چشم هم دوختند. در دست هر كدام تفنگي بود، و نفرتي در دل و سوداي كشتن ديگري در سر. پس از گذشت يك عمر، فرصتي دست داده بود تا به خشم و غضب خويش جامه عمل بپوشانند. اما آدمي كه تحت قوانين يك فرهنگ دست و پا گير، بار آمده ـ مگر در هنگام دفاع از ناموس و شرفش ـ‌ نمي‌تواند عزمش را جزم كند تا با خونسردي و بدون گفتگو، همسايه‌اش را از پاي در بياورد. اما قبل از اينكه لحظه ترديد، به واكنشي منجر شود، قهر طبيعت دامنگيرشان شد و هر دو را نقش بر زمين كرد. در اثر زوزه هراس‌انگيز طوفان، بر فراز سرشان، صداي شكستن و خرد شدن چيزي آمد. اما قبل از اينكه بتوانند از معركه در بروند توده‌اي از راش بر سرشان خراب شد. اولريك فون گرادويتز دراز به دراز روي زمين افتاده بود. يك دستش بي‌حس شده بود و به همان كرختي با دست ديگرش به شاخه‌هاي در هم و جناغي چنگ مي‌انداخت. هر دو پايش هم زير توده انباشته راش مدفون شده بود. پوتينهاي شكاري زمختش، پاهايش را از خطر تكه‌تكه شدن نجات داده بود. ولي معلوم بود با وجود جدي نبودن شكستگيهايش، نمي‌تواند از جايش تكان بخورد. مگر اينكه كسي مي‌آمد و از آن وضعيت رهايش مي‌كرد. يكي از شاخه‌هاي فرو آمده، پوست صورتش را زخمي كرده بود. ولي قبل از اينكه بتواند كاملاً ببيند چه بلايي به سرش آمده، مي‌بايست پلك‌زنان، قطره‌هاي خون را از اطراف مژه‌هايش دور مي‌ريخت. در كنارش ـ‌ آن قدر نزديك كه در شرايط عادي مي‌توانست لمش كند ـ گئورك زنايم نيمه جان افتاده بود و دست و پا مي‌زد. ولي مثل خود او دست و پا بسته و بي‌پناه بود. كلافي از شاخه‌هاي متلاشي در اطرافشان پراكنده بود.

اولريك، تسكين‌يافته از اينكه زنده مانده بود و آزرده از گرفتار شدن در چنين وضعيتي، آميزه‌اي عجيب از شكرگذاريهاي زاهدانه و نفرينهاي زننده به لب آورد. گئورك، كه خون، بگويي نگويي چمشانش را كور كرده بود، لحظه‌اي دست از تقلا كشيد و گوشهايش را تيز كرد. سپس، خنده‌اي كوتاه سر داد و فرياد زد: «از قرار معلوم هنوز زنده‌اي، اما به هر حال، گرفتار كه شده‌اي. زود هم به دام افتادي. هه، واقعاً كه خنده‌دار است. اولريك فون گرادويتز توي جنگلي كه بالا كشيده، گرفتار شده. به اين مي‌گن عدالت.»
و دوباره از روي بي‌رحمي و تمسخر خنديد.
اولريك در جواب گفت: «من توي جنگل خودم گرفتار شده‌ام. وقتي افرادم براي نجات دادنمون سر برسن، تو با خودت ميگي؛ اي كاش تو وضع و حال بهتري دستگير مي‌شدي، نه در حال پرسه زدن توي زمينهاي همسايه‌ات. خجالت‌آوره!»
گئورك، لحظه‌اي ساكت بود. بعد به آرامي گفت: «فكر مي‌كني افرادت چيزي براي نجات دادن پيدا مي‌كنن؟ من هم امشب افرادمو توي جنگل، بغل گوش خودم مستقر كرده‌ام، اونها، اول مي‌رسن و نجاتم مي‌دن. اون قدرها هم ناشي نسيتن كه وقتي منو از زير اين شاخه‌هاي لعنتي بيرون آوردن، نتونن همه شو بريزن سر تو. افرادت، جسد رو زير ويرونه‌هاي يه درخت راش پيدا مي‌كنن. به خاطر تشريفات هم كه شده يه نامه تسليت واس خونواده‌ات مي‌فرستم.»
اولريك، ددمنشانه گفت: «نكته خوبيه. من به افرادم دستور داده‌ام بعد از ده دقيقه راه بيفتن، هفت تاشون هم بايستي تا حالا حركت كرده باشن، وقتي هم منو از اين زير بيرون كشيدن، اون نكته‌ رو فراموش نمي‌كنم. من هم فكر نمي‌كنم بتونم پيام تسليت شايسته‌اي رو براي خونواده‌ات بفرستم، چون هر چي باشه، تو در حال پرسه زدن توي زمينهاي من بودي كه مردي.»
گئورك غرولندكنان گفت: «خيلي خب، پس اين جنگ رو تا پاي مرگ ادامه مي‌ديم. من و تو و افرادمون؛ بدون هيچ ميانجي فلان فلان ‌شده‌اي. اولريك فون گرادويتز، مرگ بر تو! لعنت بر تو!»
«ارزوني خودت گئورك زنايم، دزد جنگلي، شكارقاپ!»
هر دو با تلخي از شكست احتمالي صحبت مي‌كردند چون مي‌دانستند مدتي طول خواهد كشيد تا افرادشان بگردند و آنها را پيدا كنند. فقط بخت و اقبال مي‌دانست كه كدام گروه، نخست در صحنه حاضر مي‌شود.
تسليم شده بودند و ديگر براي رهايي از توده‌اي كه اسيرشان كرده بود بيهوده تقلا نمي‌كردند. اولريك تمام تلاشش را كرد كه دست نيمه آزادش را به جيب بيروني كتش برساند و قمقمه مشروبش را بيرون بياورد. اما تازه وقتي اين كار را انجام داد، مدت زيادي طول كشيد تا سر قمقمه را باز كند و مقداري از آن را سر بكشد. ولي عجب شربت گوارايي بود! زمستان ملايمي بود. ولي با اين حال، برف اندكي به زمين نشسته بود و با اينكه سرما خاصيت اين فصل بود، ولي آن دو گرفتار، كمتر به خاطر سرما به خود مي‌لرزيدند. به هر حال، شراب براي مرد زخمي گرمي‌بخش و جانفزا بود و او با حالتي ناشي از غليان ترحم و دلسوزي، نگاهي به كنارش انداخت، جايي كه دشمنش آرميده بود و ناله‌هاي درد و خستگي از لبهاي به هم دوخته‌اش به گوش مي‌رسيد.
اولريك ناگهان پرسيد: «اگه اين قمقمه رو برات پرت كنم، مي‌توني بگيريش؟ حال آدمو جا مياره. بزنيم به سلامتي، حتي اگه قرار باشه امشب يكي از ماها بميره.»
گئورك گفت: «من به زور مي‌تونم چيزي ببينم؛ خون زيادي دور چشمام ماسيده، تازه من هيچ وقت با دشمنم چيزي نمي‌خورم.»
اولريك لحظاتي در سكوت بود و درازكش به زوزه خسته باد گوش فرا مي‌داد. فكري داشت آرام‌آرام در ذهنش نقش مي‌بست. و نگاه كردن به مردي كه سخت با درد و خستگي دست و پنجه نرم مي‌كرد؛ اين فكرش را قوت مي‌بخشيد. با درد و ضعفي كه خود اولريك هم حس مي‌كرد، آن تنفر شديد ديرين انگار داشت آهسته‌آهسته رنگ مي‌باخت. بدون معطلي گفت: «همسايه، اگر افراد تو زودتر رسيدن، هر كاري كه عشقت كشيد بكن. پيمان منصفانه‌اي بود. و اما من، من تصميمم رو عوض كردم. اگه افراد من زودتر برسن، بايد اول تو رو نجات بدن و تو رو مهمون من بدونن. تموم عمرمون مثل دو تا جونور به جون هم افتاديم، اون هم سر اين قطعه جنگل لامسبي كه درختهايش تاب وزن يه نسيم رو هم ندارن. امشب كه اينجا افتاده‌ام و با خودم فكر مي‌كنم، به نظرم مي‌ر‌سه خيلي احمق بوده‌ايم. تو زندگي كارهاي بهتر از جار و جنجال سر دعواهاي مرزي هم هست. همسايه، اگه كمكم كني، اين دعواي قديمي رو فراموش كنيم، اون وقت من هم تو رو دوست خودم مي‌دونم.»
گئورك زنايم آن قدر ساكت مانده بود كه اولريك فكر كرد شايد زير در زخمهايش غش كرده است. سپس، گئورك آرام و بريده بريده گفت: «فكرشو بكن، اگه با هم وارد ميدون بازارچه شيم، مردم چه جوري بهمون زل مي‌زنن و پچ‌پچ مي‌كنن. هيچ احدي به ياد نداره زنايم و فون گرادويتز رو ديده باشه كه مثله دو تا رفيق با هم حرف مي‌زنن. راستي، اگه همين امشب دعوامون رو تموم كنيم نمي‌دوني چه صلح و صفايي بين جنگل‌نشينها برقرار مي‌شه. اگر بخواهيم مردم رو با هم آشتي بديم هيچ كس نيست كه موي دماغمون بشه. سر و كله هيچ مزاحمي هم پيدا نمي‌شه ... تو هم مياي و شب سيلوستر5 رو زير سقف خونه من مي‌گذروني. اون وقت من همه يه روز عيد ميام به قصرت و دلي از عزا در ميارم ... ديگه هيچ وقت توي زمينات تيراندازي نمي‌كنم، مگه اينكه دعوتم كني. من هم دعوتت مي‌كنم با هم بريم پايين، سمت مرداب، شكار پرنده‌هاي وحشي. توي تموم ييلاقات كسي نيس كه بتونه مانع آشتي كردن ما بشه. تموم عمرم، جز نفرت از تو، به چيز ديگه‌اي فكر نمي‌كردم، اما گمونم تو همين نيم ساعت گذشته، نظرم درباره خيلي چيزها عوض شده. تازه تو هم شراب تعارف كردي ... اولريك فون گرادويتز، من ديگه رفيقتم.»
مدتي ساكت بودند و تغييرات حاصل از اين آشتي عجيب و غريب را در ذهن مرور مي‌كردند در جنگل سرد و تاريك كه باد از لابه‌لاي شاخه‌هاي لخت به طور پراكنده هجوم مي‌آورد و دور تنه درختان صفير مي‌كشيد، منتظر بودند كمكي برسد و از اين وضعيت نجاتشان دهد و فريادرسشان باشد. هر كدام آهسته در دلش دعا مي‌كرد كه افرادش اول برسند تا شايد بتواند زودتر تفعد خود را نسبت به دشمني كه اكنون به يك دوست تبديل شده بود، ابراز كند.
پس از اينكه باد لحظه‌اي از تب و تاب افتاد، اولريك زود سكوت را شكست و گفت: «بيا كمك بخوايم. شايد توي اين سكوت، كسي صدامون رو بشنوه.»
گئورك گفت: «صدامون از ميون درختا و بوته‌ها به جايي نمي‌رسه. اما امتحانش مجانيه. پس با هم داد مي‌زنيم.»
فرياد ممتد و عربده‌جويانه سر دادند.
اولريك پاسخي نشنيد و سپس گفت: «دوباره ... اون دفعه يه صداهايي شنيدم.»
گئورك خس‌خس‌كنان گفت: «من كه جز صداي اين باد طاعوني هيچ چيز ديگه‌اي نشنيدم.»
دوباره براي دقايقي سكوت حكمفرما شد و سپس، اولريك شادمانه فرياد زد: «عده‌اي رو مي‌بينم كه از توي جنگل به اين طرف ميان. از همون تپه‌اي ميان كه من اومدم.»
با تمام وجود فرياد زدند.
اولريك فرياد زنان گفت: «صدامون رو مي‌شنون! وايستاده‌ان. الان مي‌بيننمون. دارن از بالاي تپه، يه راس سرازير مي‌شن طرف ما.»
گئورك پرسيد: «چند تان؟»
اولريك جواب داد: «خوب نمي‌تونم ببينم. ولي گمونم نه يا ده تا.»
گئورك گفت: «پس بايد افراد تو باشن. افراد من هفت تا بيشتر نبودن.»
اولريك با خوشحالي گفت: «دارن با سرعت تموم ميان. دمتون گرم بچه‌ها.»
گئورك پرسيد: ««افراد توئن؟ افراد توئن؟»
بي‌صبرانه اين سؤال را تكرار مي‌كرد و اولريك جواب نمي‌داد.
اولريك با خنده ابلهانه‌ و ناشمرده آدمي كه از ترسي دردناك وارفته باشد گفت: «نه.»
گئورك بلافاصله گفت: «اونا كين؟»
به چشمهايش فشار مي‌آورد تا چيزي را كه شايد همسايه‌اش واضح نديده بود، ببيند.
ـ گرگن!


پي‌نوشت:

1. سلسله جبال كارپاتيان بين لهستان و چكسلواكي واقع است.
2. Sportsman’s calendar.
3. Ulrich von Grandwitz.
4. Sylvester night Georg znaeym.
5 . شب سي و يكم ماه دسامبر است. بسياري از كشورها اين روز را به احترام سيلوستر قديس كه از 314 تا 335 پس از ميلاد اسقف رم بوده، جشن مي‌گيرند.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718814