خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

بی چهره ها

مارسل شواب/ ترجمه: محمد گودرزی

 

اشاره:


مارسل شواب1 (1867 ـ 1905) نويسنده، محقق و مترجم فرانسوي، در كودكي به يادگيري زبانهاي خارجي از جمله انگليسي و آلماني پراخت. علاقه او به زبان، باعث شد بعدها در زمينه زبان‌ِ كوچه بازار تحقيق كرده و از آن در آثار داستاني خود استفاده كند. از كارهاي باارزش او، ترجمه و معرفي رابرت لويس استيونسون و والت ويتمن در فرانسه است. سبك فشرده و سنگين نوشته‌هاي او بعدها الگوي نويسندگان بزرگي مانند بورخس و ميشون قرار گرفت. همچنين به نظر مي‌رسد كه آندره ژيد در نوشتن مائده‌هاي زميني و نيز ويليام فاكنر در گور به گور خود از آثار شواب الهام گرفته باشند. از آثار مهم او مي‌توان به «زندگيهاي خيالي»2، «كتاب مونل»3 و «قلب دو رو»4 اشاره كرد. داستان «بي‌چهره‌ها»5 از مجموعه «قلب دو رو» انتخاب شده است.

هر دويشان را برداشتند. روي علف سوخته، كنار هم بودند. لباسهايشان تكه‌تكه و پراكنده شده بود. انفجار باروت، رنگ شماره‌ها را برده و پلاكهاي حلبي خرد شده بود. به دو تكه خمير از جنس آدم مي‌مانستند. يك قطعة برندة فولاد، سوت زنان و اريب، چهره‌شان را برده بود و اكنون بر روي تكه‌هاي چمن مانند دو كُنده، با كله‌هاي سرخ افتاده بودند. افسري كه آنها را داخل ماشين روي هم گذاشته بود، سخت حيرت‌ كرده بود: بي‌ترديد ضربه‌اي شگرف بوده است.
برايشان نه بيني باقي مانده بود و نه گونه و نه لب. چشمها از حدقه‌هاي شكسته بيرون زده و دهان، مانند قيف باز مانده بود: حفره‌اي خون‌آلود كه در آن، زبان‌ِ بريده مي‌لرزيد. منظره‌اي به اين شگفتي را نمي‌توان تصور كرد: دو موجود با يك قد و قواره و بدون چهره. كله‌ها پوشيده از مويي كوتاه، بر خود دو صفحه قرمز رنگ داشتند كه هم‌زمان و يكسان تراشيده شده بود و بر روي آنها، فرورفتگي حدقه‌ها و سه حفره به جاي دهان و بيني وجود داشت. در آمبولانس، آنها را بي‌چهرة شماره يك و بي‌چهرة شماره دو نام نهادند. يك جراح داوطلب انگليسي، از ديدن اين مورد متعجب شد و به آنها علاقه پيدا كرد. او زخمها را پماد زد، پانسمان و بخيه كرد، خرده استخوانها را خارج كرد، گوشت خمير شده را ورز داد و بدين ترتيب دو عرقچين گوشت‌ساز و مقعر و قرمز به وجود آورد كه هر دو مانند حفرة پيپهاي خارجي وسطشان به يك اندازه سوراخ بود. دو بي‌چهره كنار هم بر روي ملحفه‌ها، دو لكه مدور و عظيم و بي‌معني را به‌جا مي‌گذاشتند.
سكون هميشگي اين زخم، دردي خاموش داشت: ماهيچه‌هاي پاره پاره در برابر بخيه‌ها واكنشي نشان نمي‌داد. شدت ضربه، حس شنوايي را از كار انداخته بود، به طوري كه تنها علائم حيات، حركات دست و پا و دو فرياد خفه‌اي بود كه از ميان كام گشوده و تكه‌زبان لرزانشان بيرون مي‌زد.
با اين حال، هر دو خوب شدند. آنها آرام آرام و با اطمينان ياد گرفتند به حركاتشان جهت دهند، دستهايشان را دراز كنند، پاها را براي نشستن جمع كنند و لثه‌ها را كه سفت شده بود و مثل سيمان، فكها را مي‌پوشاند، تكان دهند. آنها از يك چيز لذت مي‌بردند و آن چيز را مي‌توانست از روي صداهاي نازك و پر زير و بمي كه به واج تبديل نمي‌شد، شناخت، يعني: كشيدن پيپهايي كه لوله‌هايشان را با تكه‌هاي بيضي شكل كائوچويي پوشانده بودند تا به لبه‌هاي زخم دهانشان برسد. زير پتو كز مي‌كردند و تنباكو مي‌كشيدند. فواره‌هاي دود از روزنه‌هاي سرشان بيرون مي‌زد: از دو حفره بيني، از چاه دوقلوي حدقه‌ها، از گوشه فكها و از لابلاي اسكلت دندانها. و هر بار كه مه خاكستري رنگ از ميان شكافهاي توده‌هاي قرمز بيرون مي‌زد، زبان كوچك، لرزان، با قهقهه‌اي فرابشري و كركر خنده به استقبال آن مي‌آمد و باقي زبان، آهسته به كام كوبيده و صدا مي‌كرد.
هنگامي كه پزشك‌ِ مقيم، زن كوچك اندام و سر لختي را بر بالين بي‌چهره‌ها آورد، در بيمارستان غوغايي به پا شد. زن با حالتي پريشان آنها را يكي پس از ديگري نگاه كرد و بعد شروع كرد به گريه كردن. به سرپرست بيمارستان در اتاقش گفت كه يكي از آن دو همسر او است. گفته بودند كه مفقود‌الاثر است. اما اين دو مجروح كه هيچ اثري براي تشخيص هويت نداشتند جزو موارد خاص محسوب مي‌شدند. بر و بالا و شكل دستهايشان بدون استثناء همگي مرد از دست رفته‌اش را به خاطر مي‌آوردند. زن در ترديدي زجرآور به سر مي‌برد: از آن دو بي‌چهره كداميك همسرش بود؟
او زن بسيار خوبي بود. لباس راحت و ارزان‌قيمت او به تنش مي‌چسبيد. موهايش را به سبك چينيها عقب زده بود، به همين دليل چهره‌اي لطيف و كودكانه داشت. دردي ساده و ترديدي كم و بيش خنده‌آور در ظاهر او به هم آميخته مي‌شد و صورتش را مانند صورت دختر بچه‌اي كه يك اسباب بازي را شكسته است، منقبض و در هم مي‌كرد. بالاخره پزشك سرپرست نتوانست جلوي لبخندش را بگيرد و به آن زن كوچك اندام كه نگاهش را پايين انداخته بود با همان لهجه نخراشيده خود گفت: «خب، پس .. بي‌قيافه‌ها رو ببر، وقتي آزمايششون كردي مي‌شناسيشون!»
زن، ابتدا جا خورد و مانند بچه‌اي از شرم سرخ شد و رو بر گرداند. سپس نگاهش را به زير انداخت و يكي پس از ديگري تختها را نگريست. چشمها مانند دو كاسه خون و به هم دوخته، همچنان بر روي بالشها قرار داشتند. هنوز همان حالت بي‌معني را حفظ كرده بودند، حالتي كه از آنها معمايي دوپهلو ساخته بود. زن به سويشان خم شد و در گوش يكي از آنها و سپس در گوش ديگري صحبت كرد. سرها واكنشي نشان ندادند ـ اما رعشه‌اي در هر چهار دست احساس شد ـ بي شك به خاطر اين بود كه آن دو كالبد بخت برگشته و بي‌روح به طور مبهمي احساس مي‌كردند كه زني كوچك‌اندام و دل رحم با عطري شامه‌نواز و حركاتي دلپذير و كودكانه در نزديكيشان قرار دارد.
زن مدتي مردد ماند، سپس از آنها خواهش كرد كه دو بي‌چره را به مدت يك ماه به او بسپارند. آنها را در درشكه نرمي گذاشته و بردند، هنوز كنار هم بودند. زن كوچك اندام در برابرشان نشسته بود و بي‌وقفه اشكهاي گرم مي‌ريخت.
وقتي به منزل رسيدند، زندگي غريبي براي هر سه‌شان آغاز شد. زن همواره از بالين يكي به سراغ ديگري مي‌رفت و مترصد علامت و منتظر نشانه‌اي بود. او اين سطوح قرمز رنگ را كه ديگر هرگز تكان نمي‌خورد زير نظر مي‌گرفت و زخمهاي عظيمشان را به دقت تماشا مي‌كرد. كم‌كم مي‌توانست بخيه‌هاي آنها را تشخيص دهد، همانطور كه خطوط چهرة يار كم‌كم براي كسي آشنا مي‌شود. او آنها را مانند دو عكس نمونه، يكي پس از ديگري بررسي مي‌كرد، ولي راضي به انتخاب نمي‌شد. اندك‌اندك درد شديدي كه در آغاز، با ياد همسر از دست رفته قلبش را مي‌فشرد، در نهايت به آرامشي نامطمئن مبدل گرديد. او مانند كسي مي‌زيست كه به همه چيز پشت پا زده و تنها از سر عادت زندگي مي‌كند. آن دو نيم‌پيكر خرد شده كه جاي يار دلبندش را گرفته بودند، هرگز هر دو با هم محبوب او نبودند، بلكه افكار او مدام از يكي به ديگري مي‌رفت. گويي روحش مانند يك آب در حال نوسان بود. زن، هر دو را به چشم آدمكهاي قرمز خود مي‌نگريست و همين عروسكهاي بي‌اهميت بودند كه وجود او را پر مي‌كردند. آنها بر روي تختهايشان نشسته، به يك حالت پيپ مي‌كشيدند و حلقه‌هاي دود را بيرون مي‌دادند و همزمان فريادهاي نامفهومي سر مي‌دادند. مثل عروسكهاي خيمه شب بازي عظيم‌الجثه‌اي بودند كه از خاورزمين آورده باشند، عروسكهايي با نقاب قرمز كه از آن سوي درياها آمده‌اند، موجوداتي كه حياتي ذي‌شعور به آنها جان بخشيده است، موجوداتي كه قبلا‌ً آدم بوده‌اند.
آنها ميمونهاي او بودند، دو دوست قرمز رنگ او، همسران كوچك او، مردان سوخته، پيكرهاي بي‌روان، عروسكهاي گوشتالود، سرهاي حفره‌دار، كله‌هاي بي‌مغز و چهره‌هاي خون‌آلود او. او به هر دويشان به نوبت رسيدگي مي‌كرد، پتويشان را مرتب مي‌كرد، ملحفه‌هايشان را زير تخت مي‌زد، شرابشان را هم مي‌زد و نانشان را تكه مي‌كرد. او آنها را از وسط اتاق، از دو طرف، راه مي‌برد و وادارشان مي‌كرد روي كف اتاق بپرند. با آنها بازي مي‌كرد و اگر عصباني مي‌شدند با كف دست از خود مي‌راندشان. آنها با يك نوازش زن، مانند دو سگ ديوانه خود را به كنار او مي‌رساندند و با يك حركت خشن او، به حالت تعظيم، مثل جانوران توبه‌كار سر جايشان مي‌ماندند. آنها خود را به او مي‌ماليدند و از او آب نبات دريوزه مي‌كردند. هر دويشان قدحهاي چوبي داشتند و هر از گاه باده‌گساري مي‌كردند و با نقابهاي سرخ‌شان عربده‌شادي مي‌كشيدند.
آن دو سر ديگر مانند گذشته زن كوچك‌اندام را ناراحت نمي‌كردند، ديگر مانند دو نقاب قرمز بر دو چهرة آشنا، كنجكاوي او را برنمي‌انگيختند. او هر دو را به يك اندازه دوست داشت و برايشان كودكانه لب غنچه مي‌كرد. مي‌گفت: «عروسكهايم خوابند. مردهايم دارند قدم مي‌زنند». برايش معنا نداشت كه از طرف بيمارستان بيايند و بپرسند كداميك را مي‌خواهد نگه دارد. سؤال چرندي بود: انگار از او بخواهند شوهرش را دو نيمه كند. او آنها را دعوا مي‌كرد، همانطور كه كودكان، عروسكهاي بدجنس خود را دعوا مي‌كنند. به يكيشان مي‌گفت: «مي‌بيني گ‍ُرگك من، برادرت شرور است، مثل يك ميمون بد است، من صورتش را به سمت ديوار چرخاندم و تا معذرت نخواهد او را بر نمي‌گردانم». سپس با خنده‌اي كوتاه آن پيكر مفلوك را كه با ملايمت به توبه وادار كرده بود، برمي‌گرداند و دستانش را مي‌بوسيد. او گهگاه حتي بخيه‌هاي چندش‌آورشان را نيز مي‌بوسيد و سپس لحظاتي بعد در خفا لبها را جمع كرده دهانش را پاك مي‌كرد. آن وقت تا جايي كه مي‌توانست مي‌خنديد.
با اين حال، ناخودآگاه به يكي از آن دو كه آرامتر بود بيشتر خو كرده بود. البته ناخودآگاه، زيرا اميدي به بازشناسي شوهرش نداشت. او يكي را مانند حيوان محبوبي كه نوازشش لذت بيشتري داشته باشد بر ديگري ترجيح داد و وي را بيشتر مورد نوازش خود قرار داده، بوسه‌هاي عاشقانه‌تري نثارش كرد. بي‌چهره ديگر، به تدريج افسرده شد، زيرا احساس مي‌كرد كه حضور زن در اطراف او كمتر شده است. او اغلب خميده و سر در گريبان، مانند پرنده‌اي بيمار بر تخت خود افتاده بود. او ديگر سيگار نمي‌كشيد. حال آنكه آن ديگري، بي‌خبر از درد او، دود خاكستري به سينه مي‌برد و آن را همراه با صداهاي گوش‌خراش از همه شكافهاي صورتك قرمز گونش بيرون مي‌داد.
آنگاه زن به شوهر افسرده‌اش رسيدگي مي‌كرد. ولي دليل افسردگي او را نمي‌فهميد. سر به سينه‌اش مي‌گذاشت و هق‌هق كنان از درون مي‌گريست. ناله‌اي خفه از تنه مرد بلند مي‌شد. در قلب تيره و تار او جنگ حسادت سر گرفته بود. حسادتي حيواني كه زاييده احساسات و شايد خاطرات مبهم زندگي گذشته بود. زن برايش مانند يك بچه لالايي مي‌خواند و دست خنكش را روي س‍‍ُر گرم و سوزان او، مي‌گذاشت و او را آرام مي‌كرد. وقتي متوجه شد كه مريض است از چشمان خندانش قطرات درشت اشك بر روي آن چهره خاموش فرو ريخت.
اما زود دستخوش تشويشي جانسوز شد، زيرا احساس مبهمي به او گفت كه آن حركات را در گذشته در يك بيمار ديده است. گمان كرد آن حركات‌ِ ديرآشنا را مي‌شناسد. طرز قرار گرفتن آن دستهاي استخواني، به طور مبهم دستهايي مشابه را به يادش مي‌آورد كه زماني برايش عزيز بود، دستهايي كه ملحفه‌هايش را پيش از به وجود آمدن آن شكاف عميق در زندگي‌اش، لمس كرده بود.
ناله‌هاي آن متروك بينوا دل او را به درد آورد. بعد مردد و مضطرب، دوباره به آن دو سر بي‌چهره خيره شد. آنها ديگر دو عروسك ارغواني نبودند، بلكه يكي بيگانه و ديگري شايد نيمه ديگر او بود. وقتي بيمار م‍ُرد همه اندوه او از نو زنده شد. احساس مي‌كرد به راستي همسر خود را از دست داده است. با نفرت به سوي بي‌چهره دوم دويد. ولي ترحمي كودكانه بر او عارض شد و در برابر آن آدمك فلك‌زده و سرخ‌رو كه صدايش بلند بود و شاد و خرم سيگار مي‌كشيد، متوقف ماند.


پی نوشت:

1. Marcel Schwob
2. Vies imaginaries
3. Le livre de Monelle
3.Coeur double
4. Les Sans - gueule

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718622