خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

جعبه شن

ادوارد آلبی/ترجمه: محمد حیاتی

 

اشاره:


آدمها:

مرد جوان ـ 25 ساله، پسري خوش‌تيپ و خوش‌اندام كه لباس شنا به تن دارد.
مامان جون ـ 55 ساله، زني خوش‌لباس و باهيبت
بابا جون ـ 60 ساله، مردي كوتاه‌قد، تيره و لاغر
مامان بزرگ ـ 86 ساله، زني ريزه، با صورتي چروكيده و چشماني درخشان
نوازنده ـ سن خاصي ندارد، ولي جوان باشد خوب است.

يادداشت ـ وقتي در روند نمايشنامه، مامان جون و بابا جون يكديگر را به اين نامها صدا مي‌زنند، نبايد براي القاي رژوناليزم1 باشد. اين نامها از تأثيري پوچ برخوردارند و براي اشاره به سالخوردگي و تهي بودن شخصيتهايشان است.
صحنه ـ صحنه‌اي ساده، كه فقط شامل وسايل زير است: نزديك رديف چراغها، در عمق راست صحنه، دو صندلي ساده پهلو به پهلو، رو به تماشاچيان قرار دارد؛ نزديك رديف چراغهاي عمق متمايل به چپ، صندلي‌اي رو به سمت راست صحنه ديده مي‌شود كه جايگاه آلات موسيقي پشت آن قرار دارد؛ عقب‌تر، در عمق مياني، يك جعبة شن بچه‌گانة بزرگ كه اندكي بالا آمده و كج شده است، همراه با يك سطل و خاك‌انداز اسباب‌بازي ديده مي‌شود؛ پس زمينه، آسمان است كه از روشنايي روز به عمق شب تغيير مي‌يابد.
در آغاز، روشنايي روز است؛ مرد جوان، تنها در صحنه، پشت جعبة شن، به يك سمت ايستاده و در حال انجام دادن ورزشهاي سبك2 است. او اين ورزشها را تا آخر نمايش اجرا مي‌كند. اين حركات، كه فقط با دستها صورت مي‌گيرند، بايد نمايانگر به هم خوردن بالها باشند. هر چه باشد، مرد جوان، فرشتة مرگ است.
اول مامان جون و بعد بابا جون از سمت چپ صحنه وارد مي‌شوند.
مامان جون: (با اشاره به باباجون) خب رسيديم؛ اينم از ساحل.
بابا جون: (ناله كنان) سردمه.
مامان جون: (با خنده‌اي كوتاه حرف او را رد مي‌كند.) احمق نباش؛ هوا مثل نون سوخاري گرمه ... اون مرد نازنيني رو كه اونجا وايساده، نگاه كن؛ چطور اون به فكر سرما نيست؟ (براي مرد جوان دست تكان مي‌دهد.) سلام.
مرد جوان: (با خنده‌اي محبت‌آميز) سلام!
مامان جون: (به اطراف نگاه مي‌كند.) همه چي روبه‌راهه ... اين طور نيست. بابا جون؟ اونجا شن هست ... اونورترش هم آب ... نظرت چيه، بابا جون؟
بابا جون: (با بي‌توجهي) هر چي تو بگي، مامان جون.
مامان جون: (با همان خندة كوتاه) خب، البته ... هر چي كه من بگم. پس قبوله. باشه؟
بابا جون: (شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد.) اون مادر توئه نه من.
مامان جون: مي‌دونم كه مادر منه. خب كه چي؟ (مكث) خيلي خب ديگه؛ بهتره كه ادامه بديم. (به سمت چپ صحنه فرياد مي‌زند) تو كه اون بيروني! حالا مي‌توني بياي تو.
(نوازنده وارد شده، روي صندلي سمت چپ مي‌نشيند. وسايل را در جايگاه موسيقي قرار مي‌دهد. آمادة نواختن است. مامان جون سرش را به نشانة رضايت تكان مي‌دهد.)
مامان جون: بسيار زيبا؛ بسيار زيبا؛ آماده‌اي بابا جون؟ بدو بريم مامان بزرگ رو بياريم.
بابا جون: هر چي تو بگي، مامان جون.
مامان جون: (در حالي كه جلوتر از بابا جون مي‌رود كه از سمت چپ صحنه خارج شود.) البته، هر چي كه من بگم. (به نوازنده) حالا مي‌توني شروع كني.
(نوازنده شروع به نواختن مي‌كند؛ مامان جون و بابا جون خارج مي‌شوند؛ نوازنده، در حال نواختن، رو به مرد جوان سري تكان مي‌دهد.)
مرد جوان: (با همان لبخند محبت‌آميز) سلام!
(لحظه‌اي بعد، مامان جون و بابا جون، در حالي كه زير بغل مامان بزرگ را گرفته‌اند، وارد مي‌شوند؛ بسيار سنگين است؛ مادر‌بزرگ پاها را بالا برده آن قدر كه به زمين نمي‌رسند؛ چهرة سالخورده‌اش نمايانگر ترس و حيرت است.)
بابا جون: كجا بذاريمش؟
مامان جون: (با همان خندة كوتاه) هر جا كه من بگم، البته بذار ببينم ... خب ... آهان، اونجا ... توي جعبة شن ... (مكث) خب، منتظر چي هستي، بابا جون؟ ... جعبة شن!
(با هم مامان‌بزرگ را به سمت جعبة شن حمل مي‌كنند و تا حدودي او را به داخل جعبه هل مي‌دهند.)
مامان‌بزرگ: (در حالي كه سعي در نشستن دارد؛ صدايش حد وسط خنده و گرية يك كودك است.)
آآآآآآ ه !گر اااااا !
بابا جون: (خود را مي‌تكاند.) حالا چه كار كنيم؟
مامان جون: (به نوازنده) مي‌توني تمومش كني. (نوازنده دست از نواختن مي‌كشد.) (رو به بابا جون) منظورت چيه، حالا چه كار كنيم؟ مي‌ريم اونجا و مي‌شينيم، البته. (رو به مرد جوان) سلام.
مرد جوان: (دوباره لبخندزنان) سلام!
(مامان جون و بابا جون به طرف صندليهاي سمت راست صحنه حركت مي‌كنند و مي‌نشينند. مكث)
مامان بزرگ‌: (مثل قبل) آآآآآآآه ! آه ـ هاآآآآآآآ! گر اااااا !
بابا جون: فكر مي‌كني ... فكر مي‌كني اون ... راحته؟
مامان جون: (با بي‌قراري) من از كجا بدونم؟
بابا جون: (مكث) حالا چه كار كنيم؟
مامان جون: (گويي به ياد مي‌آورد.) ما ... منتظر مي‌مونيم ... ما ... مي‌شينيم اونجا ... و منتظر مي‌مونيم ... همين كار رو مي‌كنيم.
بابا جون: (پس از مدتي مكث) مي‌شه با هم صحبت كنيم؟
مامان جون: (با همان خندة كوتاه؛ چيزي را از لباسش مي‌چيند.) خب، تو صحبت كن، اگه مي‌خواي ... اگه چيزي براي گفتن به ذهنت مي‌رسه ... اگه مي‌توني به چيز تازه‌اي فكر كني.
بابا جون: (فكر مي‌كند.) نه ... فكر نمي‌كنم ...
مامان جون: (با خنده‌اي فاتحانه) البته كه نه!
مامان‌بزرگ: (در حالي كه خاك‌انداز اسباب‌بازي را به سطل مي‌كوبد.) ها‌ااااا ! آه ـ هااااا !
مامان‌ جون: (رو به تماشاچيان) ساكت باش، مامان‌بزرگ ... فقط ساكت باش و منتظر بمون.
(مامان‌بزرگ به اندازة يك خاك‌انداز، شن به سوي او پرتاب مي‌كند.)
مامان جون: (همچنان رو به تماشاچيان) اون داره شن به طرف من پرت مي‌كنه! بس كن، مامان‌بزرگ؛ شن به طرف مامان جون پرت نكن! ( به بابا جون) اون داره به من شن پرت مي‌كنه!
(بابا جون به مامان‌بزرگ نگاهي مي‌اندازد و مامان بزرگ در جواب، جيغ مي‌كشد.)
مامان‌بزرگ: گرااااا !
مامان جون: بهش نگاه نكن. فقط ... بشين اينجا ... آروم آروم باش ... و منتظر بمون. (به نوازنده) تو ... آه ... تو هم ادامه بده و يه كاري بكن. (نوازنده مي‌نوازد. مامان جون و بابا جون، بي‌حركت به آن سوي تماشاچيان چشم دوخته‌اند. مامان‌بزرگ به آنها نگاهي مي‌اندازد. نگاهي به نوازنده و نگاهي به جعبة شن و خاك‌انداز را پرت مي‌كند.)
مامان‌بزرگ: آه ـ ها ااااا ! (منتظر واكنش است؛ جوابي نمي‌گيرد. حالا ... مستقيما‌ً رو به تماشاچي) راستشو بگين! اين چه وضع برخورد با يه پيرزنه! اونو از خونه بكشي بيرون .. بتپونيش تو يه ماشين ... از توي شهر بياريش اينجا ... مثه يه تيكه آشغال هلش بدي تو يه مشت شن و بذاريش به حال خودش ... من هشتاد و دو سالمه! وقتي هفده سالم بود، ازدواج كردم. با يه كشاورز. سي سالم بود كه مرد. (به نوازنده) مي‌شه بس كني، لطفاً‌!؟ (نوازنده دست از نواختن مي‌كشد.) من يه پيرزن عاجزم ... چه جوري انتظار دارين كه با وجود اين غژغژ كسي بتونه صداي منو بشنوه! غژغژ! غژغژ! (با خود) اينجا از احترام خبري نيست. (به مرد جوان) اينجا از احترام خبري نيست!
مرد جوان: (همان لبخند) سلام!
مامان‌بزرگ: (پس از مكثي كوتاه، مجددا‌ً نگاهي ملايم به او مي‌اندازد، و رو به تماشاچيان ادامه مي‌دهد.) سي سالم بود كه شوهرم مرد (اشاره به مامان‌ جون)، و من به تنهايي بايد اون گاو گنده رو بزرگ مي‌كردم. فكرشو بكنين. خدا جون! (به مرد جوان) تو رو از كجا گير آوردن؟
مرد جوان: اوه ... من يه مدت كوتاهيه كه اين اطرافم.
مامان‌بزرگ: بر منكرش لعنت! هه، هه، هه. يه نگاهي به خودت بنداز!
مرد جوان: (در حالي كه عضلاتش را نرمش مي‌دهد.) اينم واسه خودش يه كاريه، نيست؟ (به نرمش ادامه مي‌دهد.)
مامان‌بزرگ: نه بابا؛ واقعا‌ً كه خيلي خوبه.
مرد جوان: (با مهرباني) واقعا‌ً.
مامان بزرگ: مال كجايي؟
مرد جوان: كاليفرنياي جنوبي.
مامان‌بزرگ: (سري تكان مي‌دهد.) به‌به! اسمت چيه، عزيزم؟
مرد جوان: نمي‌دونم ...
مامان بزرگ: (به تماشاچيان) زرنگ هم هست!
مرد جوان: منظورم اينه كه ... منظورم اينه كه، اونا هنوز اسمي روي من نذاشتن ... استوديو رو مي‌گم ...
مامان‌بزرگ: (با نگاهي گذرا) نگو ... نگو. خب ... آه، بايد يه كمي ديگه صحبت كنم ... جايي نري هان ...
مرد جوان: نه نمي‌رم.
مامان‌بزرگ: (توجهش را به تماشاچيان معطوف مي‌كند.) خوب؛ خوب. (سپس، يك بار ديگر، رو به مرد جوان) تو ... تو بازيگري، هان؟
مرد جوان: (با خوش‌رويي) بله، بازيگرم.
مامان‌بزرگ: (مجددا‌‌ً رو به تماشاچيان؛ شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد.) توي اين موارد تيزم. به هر حال، بايد به تنهايي اونو بزرگ مي‌كردم؛ و اون چيه كنارش ... اون با يه همچو موجودي ازدواج كرد. پولدار؟ دلم واسه‌تون بگه .. پول، پول، پول. اونا منو از مزرعه جدا كردن ... كه چه كار شايسته‌اي هم كردن ... و اونها منو با خودشون به يه خونة بزرگ شهري بردن ... يه جاي باصفا زير اجاق برام تعيين كردن ... يه پتوي ارتشي بهم دادن ... و ظرف خودم ... ظرف خود خودم! خب، واسه چي بايد شاكي باشم؟ البته، هيچي. شاكي نيستم. (به آسمان مي‌نگرد و به شخصي در بيرون صحنه فرياد مي‌زند.) فكر نمي‌كني وقتش رسيده كه هوا تاريك بشه، جونم؟
(نورها خاموش مي‌شوند؛ شب مي‌آيد. نوازنده شروع به نواختن مي‌كند؛ شب تاريك فرا مي‌رسد. تك‌نورهايي بر هر كدام از بازيگران تابيده است؛ حتي روي مرد جوان كه البته، به نرمش ادامه مي‌دهد.)
بابا جون: (برافروخته) شب شده ...
مامان جون: هيس. ساكت باش ... صبر كن.
باباجون: (ناله‌كنان) خيلي گرمه ...
مامان جون: هيس، ساكت باش ... صبر كن.
مامان‌بزرگ: (با خود) حالا بهتر شد. شب. (به نوازنده) تا آخر اين صحنه ادامه مي‌دي؟ (نوازنده سرش را به نشانة مثبت بودنِ جواب، تكان مي‌دهد.) پس لطيف و ملايمش كن؛ آفرين پسر خوب. (نوازنده سرش را به نشانة رضايت تكان مي‌دهد و به نرمي مي‌نوازد.) اين خوبه.
(صداي غرشي از بيرون صحنه شنيده مي‌شود.)
بابا جون: (از جا مي‌پرد.) چي بود؟
مامان جون: (شروع به گريستن مي‌كند.) چيزي نبود.
بابا جون: چرا ... چرا ... صداي رعد بود ... يا صداي شكستن موج ... يا يه همچو چيزي.
مامان جون: (در ميان اشك ريختن، نجوا مي‌كند.) اين صداي يه غرش از بيرون صحنه بود ... و تو مي‌دوني كه معني‌اش چيه ...؟
باباجون: يادم رفت ...
مامان جون: (به سختي حرف مي‌زند.) معني‌اش اينه كه اجل مامان‌بزرگ بيچاره رسيده و من نمي‌تونم تحمل كنم.
باباجون: (بي‌احساس) به نظرم ... به نظرم بايد شجاع باشي.
مامان‌بزرگ: (ادا در مي‌آورد.) درسته، بچه جون؛ شجاع باش. تحمل كن؛ تو مي‌توني.
(صداي غرشي ديگر از بيرون صحنه ... بلندتر.)
مامان جون: اووووووووووه ... مامان‌بزرگ بيچاره ... مامان‌بزرگ بيچاره ...
مامان‌بزرگ: (به مامان جون) من حالم خوبه! چيزيم نيست! هنوز اتفاقي نيفتاده!
(صداي شديد يك غرش خارج از صحنه. همة نورها خاموش مي‌شوند، به جز تك‌نور روي مرد جوان؛ نوازنده دست از نواختن مي‌كشد.)
مامان جون: اوووووووووه ... اوووووووووه‌ ....
(سكوت)
مامان‌بزرگ: فعلا‌ً نور ندين ... من آماده نيستم؛ كاملا‌ً آماده نشده‌ام. (سكوت) خيلي خوب، عزيزم ... تقريبا‌ً حاضرم.
(چراغهاي صحنه دوباره مثل روز، روشن مي‌شوند؛ نوازنده شروع به نواختن مي‌كند. مامان‌بزرگ در حالي كه هنوز در جعبة شن، به پهلو دراز كشيده، به آرنج خود تكيه داده و نيمه پوشيده است، با خاك‌انداز همچنان روي خود شن مي‌ريزد.)
مامان‌بزرگ: (غرغركنان) من نمي‌دونم چه جوري بايد با اين خاك‌انداز اسباب‌بازي لعنتي سر كنم ...
بابا جون: مامان جون! صبح شده!
مامان جون: (با زيركي) راستي! خب! شب دراز ما سر اومده. بايد اشكهامونو دور بريزيم، رخت عزا رو در بياريم ... و به آينده چشم بدوزيم. اين وظيفة ماست.
مامان‌بزرگ: (هنوز با خاك‌انداز، شن به روي خود مي‌ريزد؛ مسخره مي‌كند.) ... رخت عزا رو در بياريم ... به آينده چشم بدوزيم ... خدا جون!
(مامان جون و بابا جون سيخ مي‌ايستند. مامان جون براي مرد جوان دست تكان مي‌دهد.)
مرد جوان: (با همان لبخند) سلام!
(مامان‌بزرگ خود را به مردن مي‌زند(!) مامان جون و بابا جون به سويش مي‌روند تا نگاهي به او بيندازند؛ بخش عمده‌اي از بدنش در شن فرو رفته است؛ دستانش روي سينه صليب شده‌اند و خاك‌انداز در ميان دستانش ديده مي‌شود.)
مامان جون: (جلوي جعبة شن؛ سرش را تكان مي‌دهد.) چه نازه! نمي‌شه ... نمي‌شه غمگين بود ... به نظر ... خيلي خوشحال مي‌آد. (مغرور و استوار) همه چيز رو به راهه ... (به نوازنده) خيلي خب، اگه بخواي مي‌توني تمومش كني. منظورم اينه كه براي شنايي، چيزي اين اطراف بمون؛ از نظر ما اشكالي نداره. (آه عميقي مي‌كشد.) خب، بابا جون ... برو بريم.
بابا جون: درود بر تو مامان جون!
مامان جون: درود بر تو بابا جون!
(از سمت چپ صحنه خارج مي‌شوند.)
مامان‌‌بزرگ: (پس از رفتن آنها؛ كاملا‌ً بي‌حركت دراز مي‌كشد.) همه چيز رو به راهه ... نه بابا. (سعي مي‌كند كه بنشيند.) ... خب، بچه‌ها ... (متوجه مي‌شود كه نمي‌تواند.) ... من ... من نمي‌تونم بلند شم. من ... من نمي‌تونم تكون بخورم ...
(مرد جوان دست از ورزش كشيده، براي نوازنده سري از روي رضايت تكان داده، به سمت مامان‌بزرگ آمده و نزديك جعبة شن زانو مي‌زند.)
مامان‌بزرگ: من ... نمي‌تونم تكون بخورم ...
مرد جوان: هيس ... آروم باش ...
مامان‌بزرگ: من ... نمي‌تونم تكون بخورم ...
مرد جوان: آ ... خانم؛ من ... من اينجا يه جمله دارم.
مامان‌بزرگ: اوه، متأسفم، عزيزم؛ ادامه بده.
مرد جوان: من ... آ ...
مادربزرگ: عجله نكن، عزيزم.
مرد جوان: (خود را آماده مي‌كند؛ مثل يك آماتور واقعي جمله را ايراد مي‌كند.) من فرشتة مرگ هستم. من ... آ ... اومدم براي جونت.
مامان‌بزرگ: چي‌ ... ها ... (سپس، تسليم شده) ... اووووه ... اووووه‌، صحيح.
(مرد جوان، خم مي‌شود و بوسه‌اي بر پيشاني مامان‌بزرگ مي‌زند.)
مامان‌بزرگ: (با چشمان بسته، دوباره دست به سينه، خاك‌انداز ميان دستانش، لبخندي شيرين بر لب) خب ... لطف كردي جونم ...
مرد جوان: (همچنان زانو زده) هيس ... آروم باش ...
مامان‌بزرگ: منظورم اين بود كه ... كارتو خيلي خوب انجام دادي، جونم ...
مرد جوان: (از خجالت سرخ شده) ... اوه ...
مامان‌بزرگ: نه؛ جدي مي‌گم، تو ... تو شايستگي‌شو داري.
مرد جوان: (با خندة محبت‌آميز خود) اوه ... متشكرم؛ بسيار متشكرم ... خانم.
مامان‌بزرگ: (به‌ آرامي و به نرمي، در حالي كه مرد جوان دستانش را بالاي دستان او مي‌گذارد.)
قابلي ... قابلي نداشت ... جونم.
(فيكس. در حالي كه نوازنده به نواختن ادامه مي‌دهد، پرده آرام‌آرام پايين مي‌آيد.)


پي‌نوشت:

1. regionalism : سياست عدم تمركز و تقسيم مناطق كشور به نواحي سياسي و اقتصادي متعدد. (فرهنگ كامل انگليسي فارسي، تأليف دكتر عباس آريان‌پور كاشاني، جلد چهارم).
2. Calisthenics

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718815