خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

درد دانستن

گلستان ‏جعفریان

 

اشاره:


شهيد دكتر محمدرضا فتاحي:

متولد 1337 در روستاي لر از توابع شهرستان اسلام‌آباد غرب
فارغ‌التحصيل سال 1364 در رشتة پزشكي از دانشگاه علوم پزشكي مشهد
در سالهاي جنگ؛ رياست بيمارستان امام خميني (ره) در ايلام را به عهده داشت و همراه تيمهاي اضطراري به جبهه‌ها مي‌رفت.
روز جمعه 24/ 10/1366 در عمليات ظفر 5 به همراه تيم پزشكي اعزامي از استان ايلام در اثر خوردن تير به هليكوپتر و سقوط آن از ناحيه گردن آسيب ديد و به شهادت رسيد.


هميشه به ياد داشته باش، دانستن، درد تنهايي را عميق‌تر و دردناك‌تر مي‌كند. قبل از يادگيري اول بايد ظرفيت و گنجايشش را در خودت به وجود بياوري و ا‌ِل‍ّا غرق در لذتي اندك از دانسته‌ها و ظاهر خواهي ماند.

صداي باران، مرا هميشه با خود مي‌ب‍َر‌َد. از همه چيز جدا مي‌شوم و آنچه درونم را مملو از آرامش مي‌كند‌، صداي برخورد قطرات با پشت بام، كانالهاي كولر و برگ درختهاست. نيمه يك شب گرم تابستان است و باران تندي مي‌بارد. همه جا ساكت است. دلم مي‌خواهد بنويسم. نوشتن، اين دوست و همراه من كه هميشه به سادگي آماده شنيدن احساسات بي‌تاب من است.
زندگي ... باز هم دلم مي‌خواهد از زندگي بگويم.
شايد بهتر باشد از زماني كه احساساتم را شناختم شروع كنم. تا سال سوم دبيرستان اتفاق مهمي نيفتاد. فقط گهگاه نياز به داشتن يك دوست و يا هم‌بازي كه با او راحت باشم را در خودم احساس مي‌كردم، كه نبود؛ به هر حال گذشت.
سال سوم دبيرستان را خوب به ياد دارم ... سالي كه روح سركش و عصيان‌زده‌ام با او آميخت. يا بهتر بگويم درگير شد. سالي با يك دنيا نااميدي، وحشت، اضطراب و رنج، خوب به ياد دارم كه چطور غمگين و تنها در گوشه‌اي از زمين فوتبال مي‌نشستم و به همسال‌هايم كه بي‌قيد و خندان زمين را زير پا مي‌گذاشتند و شوخي را از حد‌ّ مي‌گذراندند، خيره مي‌شدم و در اين انديشه غرق بودم چرا زنده‌ام؟ زندگي چيست؟ فرض كه دنياي ديگري هم باشد آخر كه چه؟ چراها مدام با من بودند. نااميدي به وجودم چنگ مي‌انداخت. چشمانم سياهي مي‌رفت. ديوانه‌اي بودم كه اطرافيانش چنين گماني به او نداشتند و بايد مثل آدمهاي عاقل رفتار مي‌كردم و دردناك‌ترين بخش ماجرا همين بود. مدام مي‌پرسيدند: «چرا كم‌حرف شده‌اي؟»، «چرا كم مي‌خوري؟»، «چرا به خودت بي‌توجهي؟» و ... .
دوران تلخ و رنج‌آوري بود. اما شروع جست‌وجويي خوب تا پاسخ سؤالهايم را پيدا كنم. و اين آغاز عشق من بود به خالقم، عشقي كه با تنهايي در من كامل و كامل‌تر شد. اطرافيانم كم‌كم فهميدند دلم مي‌خواهد از جمع جدا باشم و نصيحتها شروع شد؛ «محمدرضا! تنهايي خوب نيست افسرده مي‌شوي ...» غافل از اينكه من هميشه در پي نگاهي آشنا و قلبي گرم و آميخته به ياد تو بودم اما نيافتم.
آن سالها، «دبيرستان را مي‌گويم»، احساس مي‌كردم دانشگاه پايان تنهاييهاي من است. زياد مي‌داند و پاسخ سؤالهايم را خواهد داد. خيلي دور فكر نمي‌كردم. زندگي‌ام در آن دوران كم و بيش رنگ تلاش گرفته بود. كتابخانه، كلاس درس، سخنرانيها، نمايش فيلم آدمهايي با رفتارها و طرز فكرهاي متفاوت، اما، باز اين خودم بودم كه بايد درك مي‌كردم؛ خودم را و درونياتم را. به تنهايي!
هميشه به ياد داشته باش، دانستن، درد تنهايي را عميق‌تر و دردناك‌تر مي‌كند. قبل از يادگيري اول بايد ظرفيت و گنجايشش را در خودت به وجود بياوري و ا‌ِل‍ّا غرق در لذتي اندك از دانسته‌ها و ظاهر خواهي ماند.
گهگاه احساس مي‌كردم براي فرار از رنج درونم به پوچي روي آورده‌ام. اما باز در خلوت، عمق دلم را كه مي‌شكافتم، تواني بود. نيرويي كه به او بازم آرد. او كه پاسخ همه چراهايم بود و تنها دليل دردمند زيستنم.
« ... شماها چه مي‌دانيد، وقتي ابرهاي سفيد خزان‌آلود سينة من را، درد بودن، درد خوب بودن به حركت وا مي‌دارد و گلويم را سد مي‌كند، من چه حالي دارم و او را چگونه جست‌وجو مي‌كنم.
آه اي درد بزرگ بودن! كه مرا در ديدة اينان كه بسي كوچك بينند، خوار كرده‌اي، اي واژة سرگرداني و تنهايي و اضطراب. كاش فقط يك بار، آري. اي بودن عظيم فقط يك بار به سينه‌هاي اشك ناديدة غم ناگرفته قدم مي‌نهادي و به آنها مي‌فهماندي آن كس كه در بودن خويش آواره است، چه حالي دارد.
من روحي آواره‌ام در كويري غريب. تنهاي تنها و مشحون از درد، غريبانه خواهم سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره‌اي شك بر درستي راهم ايمان دارم. اين ايمان حاصل تجربه‌اي است كه از تماشاي سوختن روح خويش آموخته‌ام.»
من دانشجوي پزشكي بودم و ديگران اصلا‌ً انتظار شنيدن چنين نوشته‌هايي را از من نداشتند. سال 56 بود. نزديكيهاي انقلاب، اما در كلاس ما، هنوز خوشگذرانيهاي هر روز بچه‌ها امكان نداشت تعطيل بشود. احساس مي‌كردم آنها چقدر نسبت به اتفاقات اطرافشان بي‌تفاوت‌اند. از حرف زدن و لباس پوشيدنشان معلوم بود. اين فضا، اين رفتارها زجرم مي‌داد. يادم هست يك شب تا صبح نخوابيدم؛ از چند كتاب كه قبلا‌ً خوانده بودم مطالبي را براي نوشتن مقاله، مقاله‌اي كه هفته‌ها بود به آن فكر كرده بودم فيش‌برداري و بعد فيشها را تنظيم كردم. آن ترم دو واحد ادبيات داشتم، قبل از شروع درس از استاد اجازه خواستم ده دقيقه وقت كلاس را به من بدهد و او با اكراه پذيرفت و من مقاله را خواندم.
معصومه خواهرم مي‌گويد من وقتي پاي عقيده و مبارزه وسط باشد، از شدت جد‌يت و تعصب، كمي ترسناك مي‌شوم. فكر مي‌كنم مقاله را كه مي‌خواندم همين جوري بودم. كمي ترسناك چون كلاس چند ثانيه ساكت بود. سكوت محض و همه مرا خيره‌خيره نگاه مي‌كردند. اما وقتي خواستم بنشينم، با كف زدن مرا تشويق كردند. صداي به هم خوردن دستهايشان قطع نمي‌شد. به استاد نگاه كردم بي‌توجه به من به طرف پنجره رفت. ظاهرا‌ً از وضعيت پيش‌آمده خيلي راضي نبود. اما من خوشحال بودم. اين عكس‌العمل نشان مي‌داد چيزي در درونشان تكان خورده و ديگر فكر نمي‌كنند آنها قرار است دكتر بشوند. فقط همين!
سال 55 كه دانشگاه قبول شدم و به مشهد آمدم سعي مي‌كردم هم درس بخوانم هم كار كنم تا كمي از پولي كه پدرم مي‌فرستاد را برگردانم. مي‌دانستم براي خانواده يازده نفره ما همين مقدار اندك هم به چشم مي‌آيد و ته دل پدر را خوشحال مي‌كند.
سالهاي دانشجويي، سالهاي آشنايي من با شعر بود. مولاناي شورانگيز، حافظ و سهراب سپهري خواندن شعر تنهايي‌ام را پر مي‌كرد و روحم را آرام و مقاوم. گاهي مي‌سرودم و البته نه خيلي پخته.

بعضي وقتها براي خريدن كتابهايي كه دلم مي‌خواست داشته باشم مجبور بودم خيلي فكر كنم چون پول كافي براي خريد تمام آنها را نداشتم. انتخاب، كار بسيار سختي بود. بهار و تابستانهاي مشهد گرم است. هر روز از دانشگاه كه به خانه بر مي‌گشتم، پنج قران و نيم يخ مي‌خريدم تا آب خنك بخورم. مدتي بود خيلي دلم مي‌خواست يك كتاب را در كتابخانه‌ام داشته باشم اما پولم براي خريد، كافي نبود. حساب كردم اگر دو ماه آب يخ نخورم و پنج قرانها را پس‌انداز كنم، پول كتاب جور مي‌شود. آن تابستان آب سرد نخوردم و بعد از دو ماه كتاب را خريدم. شايد نتوانيد درك كنيد شادي مرا آن روز كه كتاب را به خانه آوردم.
بارها فكر كردم اگر من در خانواده‌اي ثروتمند متولد شده بودم، همه چيز جور ديگري مي‌شد. با اينكه هيچ وقت ثروتمند نبودم، اما احساس مي‌كنم جنس دلخوشيها و رنجهايشان را مي‌شناسم. اما نمي‌دانم بر عكس آن هم امكان دارد؟ اگر ثروتمند بودم جنس رنج و تنهايي را كه الان از بودن و زندگي مي‌شناسم برايم قابل درك بود؟
دلخوشي آن سالهاي من، كتابهايم بود و او ...!

شهلا با دخترهايي كه تا آن زمان ديده بودم، به خصوص در دانشكده پرستاري، خيلي فرق داشت. لباس پوشيدنش، حرف زدنش و از همه مهم‌تر فكر كردنش. او همسرم شد و تنهاييهايم را پر كرد. با من به خانة محقر و كوچكي كه در اجاره‌ام بود، وارد شد، بدون ايراد و توقع. از آن به بعد او خطاب نوشته‌ها و گفته‌هاي غمگين من بود و چه شنونده صبور و خوبي. سعي مي‌كردم بيشتر دوست هم باشيم تا زن و شوهر و شهلا اين را مي‌فهميد. من وفاداري نسبت به او را در اولينهاي اصول ايمان و تقوايي كه سعي داشتم به آن برسم قرار دادم.

هدي و حنيف با فاصله دو سه سال در سالهاي جنگ به دنيا آمدند. رضا ساكت‌تر از هميشه شده بود، بيشتر توي خودش بود. از نوشته‌هايش هم معلوم بود. برادرش هادي كه از او كوچك‌تر بود، سال 62، در عمليات والفجر 4 در سردشت شهيد شد.
آن موقع رضا رئيس بيمارستان امام خميني (ره) ايلام بود. مجروح زياد مي‌آوردند. شبها بيشتر از يكي دو ساعت نمي‌خوابيد و باز هم از خودش و از شرايط راضي نبود. نگرانش بودم. كم مي‌خورد، كم مي‌خوابيد و غمگين بود. مي‌گفت: «دست خودم نيست شهلا يه درد عزيزي انگار مغز و استخوانم را مي‌سوزاند .... دوست دارم اين سوختن را دوست دارم اين سوختن را دوست دارم ... گهگاه فكر مي‌كنم كه جز خدا هيچ چيز ديگر را در هستي قبول ندارم و بعد چيزهاي ديگر به آن اضافه مي‌شود. اين ديوانه‌كننده است. انسان را خرد مي‌كند.»
سالهاي سختي بود. رضا يا بيمارستان بود يا مأموريتهاي پانزده بيست روزه، به جبهه‌هاي سومار، گيلان غرب و خوزستان. پدرش اعتقاد داشت نبايد شهر را خالي كنيم. همه رفته بودند اما من، خواهرش، معصومه، و فرنگيس در خانه كنار پدر مانديم. آب براي خوردن نداشتيم. از رودخانه آب مي‌آورديم، مي‌جوشانديم و مي‌خورديم. غذاي هر روزمان يك عدد سيب‌زميني آب‌پز بود. در شهر كسي نمانده بود جز سگها و گربه‌هاي لاغر و ضعيف كه از بي‌غذايي كنار و گوشة ديوارها و خانه‌ها مي‌مردند. تا اينكه يك شب رضا با پدر صحبت كرد، مفصل خواهش كرد ما را بردارد و از شهر برود. گفت اگر نيمه‌شب كه من نيستم بيماري قلبي‌تان عود كند، يا اتفاقي بيفتد چه كسي كمكتان مي‌كند؟
و ما هم مجبور شديم شهر را ترك كنيم. خودش راجع به آن روزها نوشته:
« ... به كادر اورژانس مي‌گويم همه مجروحان را بعد از درمان اوليه به بخشها، يا اتاق عمل منتقل كنيد. همه جا شلوغ است. بايد به دفتر بروم و درخواست دارو و تجهيزات بدهم ... ساعت دوازده بيمارستان كمي ساكت مي‌شود. با پزشكان راجع به امروز صحبت مي‌كنم. بعد همه مي‌روند و من روي يكي از مبلهاي دفتر دراز مي‌كشم. سرم درد مي‌كند و به شدت سنگين است. خيلي خسته‌ام اما خواب به چشمانم نمي‌آيد. گيجي و خواب‌آلودگي كلافه‌ام كرده. تا اذان صبح در اتاق مي‌مانم.
امروز كمي دست تنها هستم آقاي نصيري دنبال كار شهداي عزيزش رفته است. اول صبح از بخشها و پرسنل سركشي مي‌كنم. راجع به اينكه چه كنيم تا كمترين تلفات را بدهيم با همه صحبت مي‌كنم. قرار بر اين مي‌شود. بيماران مانده در بيمارستان و مجروحان را به زيرزمين منتقل كنيم.
همه دوستان من، رضايي سوپروايزر بيمارستان، حاج فتح‌الهي سرپرست بخش جراحي، خانم شيره‌خاني سرپرست بخش زنان، آقاي ميري سرپرست اورژانس همه خالصانه خود را به خدا سپرده و كار مي‌كنند. تا ساعت يك بعد از ظهر همه بيماران به زيرزمين بيمارستان منتقل مي‌شوند. به فكر يك اتاق عمل در زيرزمين هستم. مكاني انتخاب مي‌شود «حاج محمد چاني» مسئول اين كار مي‌شود. ساعت سه بعد از ظهر در زيرزمين بين تختها قدم مي‌زنم. مجروحان و بيماران آرام و غمگين در بستر خوابيده‌اند، احساس راحتي مي‌كنم.
ساعت پنج بعد از ظهر به دفترم بر مي‌گردم و مشغول برنامه‌ريزي مجدد براي پزشكان مي‌شوم. يادم مي‌آيد نماز نخوانده‌ام. اوركتم را در مي‌آورم و روي صندلي مي‌اندازم. آستينم را بالا مي‌زنم در حالي كه هنوز پشت ميز نشسته‌ام، ناگهان صداي غرش هواپيماهاي دشمن به گوشم مي‌رسد. سه ثانيه فرصت دارم. دقيقا‌ً سه گام بر مي‌دارم و پشت ستون بزرگي كه مقابل تلفن خانه است و در قسمت ورودي دفتر قرار دارد، جا مي‌گيرم. ناخودآگاه يكي از پزشكاني را كه در قسمت مقابل ايستاده و مبهوت به دور نگاه مي‌كند، صدا مي‌زنم. پشت به ستون دكتر كياني را در بغل گرفته مي‌نشينم. جواني پانزده شانزده ساله نيز كنار ما پناه مي‌گيرد. چند لحظه صداي انفجارها، پشت هم همه جا را مي‌لرزاند. سقف كاذب بيمارستان مي‌ريزد. چراغهاي سقف مي‌افتد. ستوني بالاي سر من ترك بزرگي بر مي‌دارد. گنجه‌هاي محتوي مدارك پزشكي به زمين مي‌افتد و پوشه‌ها پراكنده مي‌شوند. جوانك سخت هراسان است و من سعي مي‌كنم او و دكتر كيايي را آرام كنم ...»
بعد از رفتنمان از اسلام‌آباد هر روز آواره يك شهر يا روستا و يا منزل اقوام بوديم. من خسته شده بودم. مدام به رضا شكايت مي‌كردم. كارش را رها كند و برويم گوشه‌اي و زندگي آرامي را شروع كنيم. اما قبول نمي‌كرد. برادرش محمدهادي تازه شهيد و خانواده‌اش واقعا‌ً احتياج داشتند او كنارشان باشد. اما حرفهاي ما هيچ فايده‌اي نداشت.

وقتي خبر شهادتش را آوردند، برف مي‌باريد و هوا سرد بود. بعد از سالها، هنوز سرماي زمستان آن سال از تنم بيرون نرفته است.
باورم نمي‌شد. چند ساعت پيش كنارم بود. وقتي مي‌خواست برود، جيبهايش را خالي كرد؛ پر از نخهاي بخيه كوتاه، سوزن و قيچي بود. گفتم اينها چي؟ گفت: «ريخته بودند روي ميز، اينها ارزش دارد، بايد ببرم بيمارستان، خودم باشم چشم مي‌زنند، نباشم اين طوري اسراف مي‌كنند.»
بهت‌زده نگاهشان كردم. همه گريه مي‌كردند، اما من ساكت بودم. گفتم امكان ندارد، او هنوز به كردستان نرسيده مگر چند ساعت از رفتنش مي‌گذرد ... بي‌اراده همه چيز به يادم آمد. صبح مضطرب بود. مي‌خواست زودتر برود. ديشب ديروقت آمد اما نمي‌خوابيد بالاي سر حنيف نشسته بود و با حسرت نگاهش مي‌كرد ... حسرت! حالا فكر مي‌كنم با حسرت، ديشب اين احساس را نداشتم. نمي‌توانستم باور كنم ... زير لب مدام تكرار مي‌كردم او هنوز به كردستان نرسيده ... اصلا‌ً فكر نمي‌كردم با هلي‌كوپتر رفته است. فقط به آمبولانس فكر مي‌كرد. وقتي رفت، گفت همراه يك تيم پزشكي براي امداد بايد به جبهه كردستان بروند ... اما من فقط به آمبولانس فكر مي‌كردم ...
هلي‌كوپتر تير خورده؛ و سقوط كرده بود. تا چند ساعت قبل با من حرف مي‌زد، اما خيلي سخت بود ... باورم نمي‌شد.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15679383