خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

ختم ساغر

 

اشاره:


آنان همه از تبار باران بودند
هادي فردوسي-دانش‌آموز 16 ساله
از روستاي كته‌گنبد سروستان فارس

با اشك به دور چشم تر مي‌گرديم
تا صبح به دنبال سحر مي‌گرديم
سوگند كه ما در آسمان، چون خورشيد
زرد آمده‌‌ايم و سرخ برمي‌گرديم

يك ذر‌ّه از آفتاب باقي مانده است
در جام كمي شراب باقي مانده است
هر قطرة خون به قاصدكها مي‌گفت
گل رفته ولي گلاب باقي مانده است

پاييز حديث كوچ برگي سرخ است
خنديدن گل زير تگرگي سرخ است
بر لاله چرا كفن بپوشم، وقتي
زيبايي زندگي به مرگي سرخ است

بر قلب سراب زخم‌كاري زد آب
جاري شد و لبخند بهاري زد آب
در رويش تشنگي به پيشاني خاك
صد بوسه براي يادگاري زد آب

ميلاد عرفان‌پور 17 ساله از شيراز
اين سفرة رنگ رنگ مال خودتان
آرامش بعد جنگ مال خودتان
شيريني مرگ سهم من از دنياست
اين زندگي قشنگ مال خودتان!

من ماندم و بغض لحظه‌هايي كوتاه
با چهرة خيس نور در بارش ماه
يك حس غريب در دلم مي‌گويد
هنگام شهادت است ان‌ شاء الله

سخت است سرودن از كسي شاعرتر

در خواب و خيال هم نرفتيم به جنگ
بي‌رنج و ملال هم نرفتيم به جنگ
ما نسل سپيد بخت سوم بوديم!
از راه شمال هم نرفتيم به جنگ

برگي شدم و به دست بادم دادند
تا فصل حضور امتدادم دادند
من جبهه نبوده‌ام، وليكن بودن
درسي‌ست كه هشت سال يادم دادند

همسر و فرزندان شهيد

گفتي كه پس از سجود بر مي‌گردي
وقتي كه صلاح بود بر مي‌گردي
در نامه نوشتي كه دلت تنگ شده
تافكر كنم كه زود بر مي‌گردي

به ‌آخرين ثانيه‌هاي جانبازان شيميايي:
خون... سرفة خشك... درد... بيمارستان...
آيينه‌اي از نبرد... بيمارستان...
پيچيد صداي ضج‍ّة شيرزني!
يك خط كشيده!... م‍َرد... بيمارستان...

اين چفيه هنوز بوي بابا دارد
يك دختر و آرزوي لبخند كه نيست
يك مرد پر از كوه دماوند كه نيست
‌باباي تو زنده است هر چند كه نيست!
در باد نشانه‌هاي بال و پر توست
بر گونه هنوز بوسة آخر توست
گفتند به من در آسماني... بابا!
خورشيد‌ِ به خون نشسته شايد سر توست

گفتم كمي از بهار خون حرف بزن
از غيرت شهر واژگون حرف بزن
وقتي پدرم شهيد شد مجنون بود
آقاي معلم از جنون حرف بزن!

اشك و تب و سوز بوي بابا دارد
اينجا شب و روز بوي بابا دارد
شايد كه نرفته است، مادر! به خدا ـ
اين چفيه هنوز بوي بابا دارد


عكست را پنج‌شنبه‌ها مي‌بوسم
يا مي‌گريم تو را و يا مي‌بوسم
باور دارم كه زنده هستي وقتي ـ
من را مي‌بوسي و تو را مي‌بوسم

تا مرهم زخم كهنة ما نمك است
هر سو كه نگاه مي‌كنم قاصدك است
من ماندم و يك درد به نام‌ِ پرواز
اين درد ميان مَردها مشترك است

---------------------------------------------------------------------------

چند رباعی از بیدل دهلوی

جویای یقینی؟ به گمانی بنشین
لختی به کمین امتحانی بنشین
زین جست و جو پی ات به جایی نرسید
شاید که به خود رسی، زمانی بنشین

گه با زر و سیم لابه سازی داریم
گه با گل و مُل هوس طرازی داریم
از خاک دمیده ایم، تا خاک شدن
با خاک هزار رنگ بازی داریم

بیدل! به سجود بندگی توام باش
تا بار نفس به دوش داری خم باش
زین نقص که در طینت تو گل کرده ست
الله نمی توان شدن، آدم باش


ای خواجه! زوال کرّ و فر نزدیک است
افسردن شعله اثر نزدیک است
چون شمع فروغت چقدر خواهد ماند؟
ای کرمک شبتاب! سحر نزدیک است

گر آینه تمیز در دست تو نیست
سررشته جهل نیز در دست تو نیست
استعداد است آنچه سرمایه توست
جز دست تو هیچ چیز در دست تو نیست

---------------------------------------------------------------------------

به عبدالحميد انصاري نسب
علي محمد مؤدب

رادارها كاري به كار مرغهاي دريايي ندارند
اژدرها سر به دنبال ماهيها نمي‌گذارند
حتي اگر آن ماهي، روح دختركي باشد
كه از هواپيمايي مسافربري به آب افتاده باشد
از مرغهاي دريايي، از ماهيها
از پريان،
از موجها كه لجوجانه و كودك‌وار
سر به سينة زرم‌ناوهاي غريبه مي‌كوبند
بپرس و برايم بنويس
اين آمريكا چيست عبدالحميد؟!
كه پشت همة ديوارهاي خانة ما
پشت ديوارهاي قصر شيرين و بندرعباس و تايباد
كمين كرده و با دوربينهاي هيز نظامي‌اش
شانه‌ها و گيسوهاي درختان ما را ديد مي‌زند
اين آمريكا چيست عبدالحميد؟!
كه پنجره‌هاي رايانة شخصي من
ـ كه چهارصد و هفتاد هزار تومان بدهكارم كرده ـ
رو به او باز مي‌شوند
چيست اين آمريكا؟
كه بعضيها با يك بغل ريش
از خدا نمي‌ترسند و از آمريكا مي‌ترسند
درست است كه من بيشتر از تو هواپيما سوار شده‌ام.
اما تو بيشتر از من مي‌فهمي
ناسلامتي تو هر صبح در رودخانه‌اي وضو مي‌گيري
كه به درياهاي آزاد مي‌ريزد
محكم باش مرد!
كه ديروز دايي شدي و فردا بابا مي‌شوي
محكم باش عبدالحميد!
ما براي گريه و تماشاي غروب به دنيا نيامده‌ايم
در توضيحات شناسنامة همة ما نوشته‌اند
اين ديوانه تا آمد به دنيا خنديد!
حالا اين چه وضعي‌ است كه من
پناه گرفته‌ام پشت ميزي در ميدان آرژانتين
در بن‌بست شانزدهم شرقي
و تو از راه رودخانه به دريا مي‌روي و مي‌آيي
تا زيردرياييهاي آمريكايي اشكهايت را بو نبرند
شوخي نكن عبدالحميد!
بي‌خيال غني‌سازي آزمايشگاهي و صنعتي
نمي‌گذاريم حتي يكي از كلمه‌هامان را
به گوانتانامو ببرند
آخر ما به زباني نفس مي‌كشيم
كه يكي از لغاتش عاشوراست
نه عربي، نه فارسي
به زبان ذوالفقار حيدر كر‌ّار
به زبان خون مطهر حسين (ع)
خيالاتي شده‌اند كاندوليزا و جورج
اينجا صحنة بازي رايانه‌اي نيست
اينجا ايران است
كه بندرعباسش پرتغاليها را چلانده
و بوشهرش انگليسيها را
در تبريزش روسها يخ كرده‌اند
و در خرم‌شهرش عراقيها عرق ...
مگر نه موشهاي كور مغول
حتي گربه‌هاي ما را جويدند
پس چگونه است كه ايران هنوز شير است
و م‍ُنگ‍ُلها حتي يك بار هم به جام جهاني نرفته‌اند
چگونه در برابر بيانيه‌هاي شوراي امنيت سجده كنيم؟
مگر نه اينكه ما همانانيم
كه قرآن را گرفتيم و بوسيديم
اما دستان مطلاي خليفه‌ها را بريديم

بي‌خيال كدوها
كه كشتيها و هواپيماها
به دوبي و كانادا مي‌برند
بي‌خيال گلابيهاي گنديده
قلمت را بردار و از كبوترها بنويس
از ماسه‌هاي متبرك ساحل
ما براي گريه و تماشاي غروب به دنيا نيامده‌ايم
و براي شنيدن اخبار BBC و CNN
به دنيا نيامده‌ايم تا چرنديات فوكوياماها را ترجمه كنيم
صبح نزديك است و امت واحده بايد طلوع كند
بلند شو عبدالحميد!
و از چهرة سرخ سيبهاي لبنان بخوان:
«الا إن حزب الله هم الغالبون»

---------------------------------------------------------------------------

یوسفعلی میرشکاک

روح است، نه تن، به جسم و جان منگر
در خود بنگر،در آسمان منگر
آیینه توست یار دیرینه
در خانه غیر الامان منگر
تو خانه غیر هیچ دانی چیست؟
در جنگ و کشاکش کسان منگر
بنشین با من، مرو زخود بیرون
در این تن و جان ناتوان منگر
بر کنگره نام کیست؟ می‌بینی؟
در نام و نشان ناکسان منگر
در دیده یار اگرچه شیرینی
خود را برتر ز دیگران منگر
آسوده و رام نام خود بنگار
در واهمه های بی نشان منگر
بشنو ز من آنچه بایدت آمد
مستغرق باش و بر کران منگر
وقت است، که تیغ تیز برنده ست
در رفته و نامده ی زمان منگر
در خانه عقل و هوش ما دزدی ست
در دزد نگر، به پاسبان منگر
تا بتوانی مراقب خود باش
در مُرده به نام یا نشان منگر
هرگاه بهار یار باز آمد
در یار نگر، به گلستان منگر
وقت است که عهد یار باز آید
بنشین و صبور باش و خوان منگر
هرچند که خوان تو راست،آدم باش
مانند سگان به سوی نان منگر
شاعر نیم، ای فلان و ای بهمان!
در معنی بین، به شایگان منگر

---------------------------------------------------------------------------

محمد­سعید میرزایی
برای محمد حسین جعفریان

گفتی از کربلا سه ساعت پیش... کربلا در تب صدای تو بود
آن­چه در جان من صدای تو ریخت کربلا بود، کربلای تو بود
گفتی از کربلا سه ساعت پیش، از مسیر هوایی آمده­ای
تو دلت در هوای عاشورا، دل من نیز در هوای تو بود
چون­که آن گنبد منور را دیدی ای­کاش با تو من بودم
چون که پا در حرم نهادی کاش دل من خاک خاک پای تو بود
کاش می­شد بر آن ضریح عزیز دل من را دخیل می­بستی
کاش در آن زیارت روشن دل من لایق دعای تو بود
کاش در ظهر قتلگاه حسین تن من زیر سم اسبان بود
کاس آن روز در کف عباس مشک پر­آب چشم­های تو بود
یا محمد­حسین جعفریان! کربلا در غزل نمی­گنجد
این غزل را به کربلا آورد کربلایی که در صدای تو بود.


عبدالرضا رضایی­نیا

تو بساط ما دلا خیلی پره، چشا تره
دل من! عشقو ببین که زخمی زور و زره
آدما رو! تنه می­زنند و طعنه می­زنن به همدیگه
بذا فردا برسه، کی اوله؟ کی آخره؟
بیخودی ناله نزن تو کوچه های بی­کسی
درا بسته­س، تازه گوش دل آدمام کره
سرنوشتمو نوشتم به سفر، مثل نسیم
عاشق از روز ازل تا به ابد دربدره
تو خودش می­ریزه غم­هاشو، به عالم نمی­گه
جز خدا بگو کی از درد دلم باخبره؟
دل من! رها شو از این­همه عشق رنگ وارنگ
چن تا معشوقو یه دل این­ور و اون­ور می­بره؟
داغ لاله­ها عزیزه، چشمه روشنیه
کی می­گه که خونه لاله­های عاشق هدره؟

---------------------------------------------------------------------------

هیچ لفظی جز جنوب برازنده تو نیست
نزار قبانی

(1)
تو را جنوب می‌نامم
ای عبای حسین بر دوش­ات
و خورشید کربلا ره توش­ات
- ای بهشت فداکاران -
تو آن تنها تكه از زمینی که
آسمان به احترامت به سجود می­آید
و آنگاه از خاک تو
پیامبران بر انگیخته می‌شوند

(2)
تو را جنوب می‌نامم
تو آن ماه محزونی که
شبانه از چشم فاطمه به خاک درمی‌غلطی
تو كشتي ماهیگیرانی که تور مقاومت مي‌اندازی
تو خلاصه تمام سروده‌هاي شاعرانی
اي قصیده پایداری
كه چون چراغ شبافروز
تا صبح در برابر ظلمت می‌درخشی

(3)
تو را جنوب می‌نامم
ای شمع معابد و کلیساها
ای حنای دست نو عروسان
ای سرود نونهالان مدرسه ها

(4)
تو را جنوب می‌نامم
تو همان شادی بازیهای کودکانی
تو همان مردان هم آغوش با سلاح و خنجری
تو همان آتش تنور خانه های روستایی
تو همان سلاحی هستی که زنان ما
برای روز مبادا پنهانش کرده اند
تو همان ارواح طیبه ای هستی که شبانگاه
مهمان خانه های خود مي‌شوند
کودکان یتیم خود را نوازش کرده و ارامش مي‌دهند
و صبحگاهان دوباره به آسمان برمي‌گردند
و تاریخ روزی گواهی خواهد داد
در میان روستاهای جنوب
روستایی بود که به تنهایی
از شرافت و کرامت وطن دفاع کرد
و به اعراب آبرو بخشید
در حالیکه در ان حوالی
هزاران قبیله _ ترسو _ مسکن گزیده بودند
و امتی تکه پاره زندگی مي‌کردند

(5)
تو را جنوب می‌نامم
تو بانگ شادیها و اعیاد ماهستی
تو خنده خورشید بر صورت کودکانی
تو شاعری ، شهیدی ، نه قدیسی
تو کره زمین جدیدی هستی که خدا آفریده است

ما اسیر بودیم تو آزادمان کردی
ترسیده بودیم به قلبهامان قوت دادی
و اینک ...
جز تو کسی نمانده است...
تو با پاهای برهنه ات
بر روی خارهای این راه دشوار و ناهموار
راه مي‌پیمایی
در حالیکه برادران محترم ات
چونان مرغ خانگی
بر روی تخم زندگی کرچ کرده اند
و در روز خطر
همين لانه را هم ترک مي‌کنند و مي‌گریزند

(6)
عزیز دلم ای جنوب
در کوچه‌های شهر من طاعون تسليم و سازش آمده
و غبار اسارت و مرگ آنچنان سنگین نشسته
که حتی باران هم از باريدن مي‌هراسد ...
ما دیگر جز تو کسی را نداریم
و دستهای رنجور تو در این برزخ
برای ما
خورشید و ماه و ستاره مي‌کارند
ما فقط تو را داریم .. فقط تو را ... فقط تو را
ما را تا رسیدن به دروازه روز
همراهی کن

---------------------------------------------------------------------------

علی معلم دامغانی

حالا که غربت زمین
یه آسمون تباهیه
روزای تیره مثل شب
آیینه سیاهیه

حالا که حتی جاده ها
چنبر مار زخمین
حالا که حتی چشمه هم
دام هلاک ماهیه

ما اگه کاوه هم بشیم
ما رو زمونه مي‌زنه
باید فریدونی باشه
که شاخ دیو و بشکنه

از کوچه های سرنوشت
صدای پاتو می‌شنویم
حتی تو شهرای شلوغ
گاهی صداتو می‌شنویم

بوی نسیم، بوی هوا
می‌گن میای همین روزا
از ابر و باد و رعد و نور
بانگ رهاتو می‌شنویم

رو به نسیم باز می‌ذاریم
پنجره‌ها رو تا سحر
یا تو بیا که صبح بشه
یا ما رو با خودت ببر

دست ماها و دامنت
دامنتو نمی‌ذاریم
ابرای آسمونتیم
اگه نیای نمی‌باریم

یه جایی هستی می‌دونیم
تیغتو بستی می‌دونیم
اسبتو زین کرده باید
جمعه به صحرا بیاریم

ای دل ما شکاریِ
کمند پرخمت! بیا
دلای بیقرار ما
نیاز مقدمت، بیا

---------------------------------------------------------------------------

مهدی رحیمی
نیاز بارگاه امام عسکری

ناودان بسته ام به اشک، مگر راه این چشم بازتر بشود
پلک برهم نمی زنم که مباد آتش از دیده شعله ور بشود
چشم مثل دو ناودان بلند پلک برهم نمی زنم آنی
که مبادا از این مسیر کسی جز من و اشک باخبر بشود
ساعت انفجار ساعت عشق، گنبدت چون کبوتری شده بود
گنبدت چون کبوتری که پی اش دو مناره دو بال و پر بشود
فکر کردند این که می‌بینند همه راز واقعیت توست
که اگر مرقدت خراب شود دیگر عشق تو بی اثر بشود
ناقص العقل‌ها نمی‌دانند تو امام غرور آینه‌ای
که اگر تکه تکه‌اش بکنند تکه در تکه بیشتر بشود
بال های کبوتر است، اکنون بین گرد و غبار می‌رقصد
امشبِ آسمان سامرا می‌رود بی پرنده سر بشود
بمب‌ها تیک و تاک می‌خوانند، خوش به حال کبوتر حرمت
که فقط یک دقیقه دیگر مانده تا راهی سفر بشود

---------------------------------------------------------------------------

میلاد عرفان‌پور
دانش آموز (شیراز)

در رقص گلوله دلنشین می‌میرند
روی هیجان سرخ مین می‌میرند
خاکستر پیکر تو هم گم شده است
مردان بزرگ اینچنین می‌میرند

هرچند هزار و چند مشکل داریم
صد جاده امید در مقابل داریم
یک عمر در انتظار سلمان مانده‌ست
ایوان مدائنی که در دل داریم

تا باطن شهر میزبان خطر است
دستان بهار نیز بی برگ و بر است
لعنت به دروغ زندگی، وقتی که
همسایه ز همسایه خود بی‌خبر است

تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی، وگرنه می‌فهمیدی
پاییز بهاری ست که عاشق شده است

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681376