|
اشاره:
يكي از دوستان زنگ زد و گفت: «ديشب سر كوچه پاكت شير از دست يكي افتاد و پاره شد. جلو رفتم و كمكش كردم. بگو كي بود؟» ـ نميدانم. ـ ساشادينا، همان شاگرد دكتر شريعتي. يك سال است كه مشهد است و پنجشنبه ميرود آمريكا. همان شب تماس گرفتم و فردا ساعت يك بعد از ظهر، قرار مصاحبه را در دانشكده ادبيات گذاشتيم. پروفسور عبدالعزيز ساشادينا در سالهاي كوتاه اقامتش در مشهد، آن قدر با ايران انس گرفته كه در جايي از مصاحبه ميگويد: زمان شاه ما فقط تا آديسآبابا سفارت داشتيم ...
تانزانيا
سال 1942 در تانزانيا به دنيا آمدم. ما اصالتاً هندي هستيم و سه نسل است كه در تانزانيا زندگي ميكنيم. البته قبر اجدادمان در مسقط عمان است. آنها از عمان به زنگبار رفتند. همه اهل خانواده مسلمانيم و وقتي مسلمان شديم از پيروان آقاخان محلاتي بوديم. در زنگبار از اسماعيليه جدا و شيعه دوازده امامي شديم. من در تانزانيا ديپلم گرفتم و دو سه سال كار كردم. بعد بورس گرفتم و به هند رفتم. در هند توانستم ليسانس فلسفه و معارف اسلامي بگيرم.
اول ايران
استادي داشتم به نام دكتر نبي هادي. آن موقع پذيرش كانادا را گرفته بودم و قرار بود به دانشگاه مكگيل بروم. ايشان با اصرار به من گفت كه بهتر است شما يك سال به ايران برويد و چون ميخواهيد شيعهشناسي بخوانيد؛ بهتر است اول از آنجا شروع كنيد و بعد برويد كانادا.
چرا مشهد؟
كودك بودم؛ مادرم نذر داشت به كربلا برويم. آن زمان راه كربلا اين طور بود كه از كراچي به كويته ميرفتيم و بعد از راه زميني به مشهد و از آنجا به كربلا ميرفتيم اين سفر حدود شش ماه طول ميكشيد. سال 1951 (1330) مشهد بوديم. ايام عاشورا، زمستان و سرماي مشهد و گم شدنم در حرم، همه در خاطرم مانده بود. از طرفي، آقا نبي هادي ميگفت: «مشهد بروي بهتر از تهران است. چون در تهران برخوردشان با دانشجويان خارجي خوب نيست، تو را ميزنند و اصلاً فارسي ياد نميگيري» اين بود كه تصميم گرفتم به مشهد بيايم.
اتاق پنج توماني
ضمن اينكه در دانشكده ادبيات ثبت نام كرده بودم، توي حوزه و دانشكده الهيات هم درس ميخواندم و چون دانشجوي خارجي بودم، بدون كنكور وارد دانشگاه شدم. سال 1966 (1345) بود ، 24 ساله بودم. من كه در تانزانيا ازدواج كرده بودم همراه با همسر و مادرم به مشهد آمديم. ابتدا سه ماه فرصت دادند كه فارسي ياد بگيرم. رفتم به يكي از مسافرخانههاي دور حرم، گفتند دو نوع اتاق داريم؛ پنج توماني و ده توماني. اتاق ده توماني تخت داشت. همان پنج توماني را گرفتم. فقير بودم. فارسي ياد گرفتن را شروع كردم. شب و روز ميخواندم از «بابا آب داد» كتاب كلاس اول دبستان گرفته تا كلاسها و سخنرانيهاي مستمع آزاد دانشگاه. در همين سه ماه با دكتر شريعتي آشنا شدم. اولين سخنراني دكتر كه رفتم چيز زيادي نفهميدم. دكتر آدم خوشصورتي بود كه به دل مينشست. همه توي دانشكده ميگفتند برويم توي كلاس آقاي دكتر شريعتي شركت كنيم. بعد از سه ماه امتحان دادم؛ فارسي، حافظ، سعدي و ... و من قبول شدم.
استاد تاريخ ما
اساتيد زيادي داشتيم. دكتر غلامحسين يوسفي، دكتر جلال متيني، دكتر عفيفي، رجايي و دكتر شريعتي كه استاد تاريخ بود و از آغاز اسلام تا دوره مغول را تدريس ميكرد. در همان سال اول فهميدم كه افكار و روش تدريسش جديد است و با بقيه متفاوت. يك هيجان خاصي در كلاسش حاكم بود و من يك دفعه متوجه شدم همان هيجان را دارم.
كلاس عجيب
با آنكه كلاسهايش بزرگ بود، اما پر بود. مستمع آزاد زياد ميآمد. بعضي اوقات شايد 250 نفر توي كلاس بودند! بزرگترين كلاس ما بود. ميايستادند، روي زمين مينشستند. اصلاً اين كلاس را ول نميكردند. دكتر هم هيچ وقت حاضر غايب نميكرد. ولي همه حاضر بودند. اضافهتر هم حاضر بودند! به خاطر ميآورم يك پرستار آمريكايي هم توي بيمارستان آمريكايي خيابان عشرتآباد كار ميكرد. در كلاسهاي ما شركت ميكرد. آن قدر كه دكتر شهرت داشت. يك حالت عجيبي توي كلاس بود. زماني كه تاريخ اسلام و دوره پيامبر را تدريس ميكرد، روزي كه وفات حضرت رسول (ص) را به صورت تاريخ بيان ميكرد، دانشجويان همه گريه ميكردند. من توي هند كلاسي كه اين قدر عاطفي و جذاب باشد نديده بودم. دكتر توي كلاس سيگار ميكشيد، مرتب و يكي پس از ديگري. هي صحبت ميكرد و سيگار ميكشيد. استاد جذابي بود. يك كرشمهاي داشت كه انسان را ميكشيد. جوانها اصلاً ديوانه بودند. كلاسهايش اكثراً دو ساعت طول ميكشيد. كلاس هم كه تمام ميشد، ما ولش نميكرديم تا حياط دانشكده ادبيات و تا دم در ميرفتيم. مثل شمعي بود كه پروانههايي اطرافش چرخ ميزدند.
نوآوري در تدريس
درس دادنش برايم جذاب بود. تحليل ايشان از تاريخ اسلام تحليلي دينشناسانه بود. يك نوع دينشناسي تطبيقي. استاد تاريخ بود. اما استاد تاريخ اديان. او حضرت رسول (ص) را با بنيانگذاران اديان مختلف مقايسه ميكرد. مثلاً ايشان كتاب سلمان پاك را از ماسينيون ترجمه كرده بود و مقدمهاي بر آن نوشته بود كه خيلي گيرا بود. از روششناسي صحبت ميكرد. من تاريخ اسلام را در هند خوانده بودم. اما نه به اين صورت. برخوردش با حضرت رسول (ص) جامعهشناسانه و روانشناسانه بود. با وضع عربستان هم يك برخورد مردمشناسانه داشت. وقتي فرهنگ عربستان را تعريف ميكرد، خيلي ملموستر از كتابها بود. يادم ميآيد روز اول، نقشه عربستان را گذاشته بود جلوي ما. از همه ميپرسيد: عربستان را ميبينيد؟ همه ميگفتند: بله ميبينيم. ميگفت: چي ميفهميد از اين عربستان؟ كجا قرار گرفته؟ منظورش اين بود كه اين تمدن با چه تمدنهايي در جهان ارتباط دارد. اين طرف ايران، آن طرف يونان، طرف ديگر حبشه و جنوب عربستان بود. ميگفت: متمدنترين جهان آن روز، اين اَبَرقدرتها بودند. بعد ميگفت: خب، فكر ميكنيد جهان اسلام چطوري بود؟ چه تعاملي ممكن است داشته باشد؟ سياست خارجي دنياي عرب ممكن است چي باشد؟ ما اصلاً تصورش را نميكرديم كه يك استاد تاريخ، از جغرافيا كمك بگيرد. نوآوري داشت. براي درك تاريخ عربستان شما مجبور بودي بيزانس را بشناسي، مجبور بودي آفريقاي شرقي را بشناسي، ايران را بشناسي. نشنيده بودم. من با آن همه استاد برجسته هنر، درس خوانده بودم. استاد حبيب كه صاحبنظر در تاريخ غزنويان بود يا مقبول احمد كه در مورد دوره بنيعباس مقالههايش در جهان مطرح بود. من با چنين اساتيدي درس خوانده بودم. اينجا كه آمدم، ديدم يك استاد جوان پاريس درس خوانده كه ما نميدانستيم چي خوانده و سوربون بوده، آمده بود و تاريخ اسلام را با يك روش جديد معرفي ميكرد. جالب بود. توي كلاسمان بعضي از معممين هم بودند. براي آنها هم كلاس ما جالب بود. عيد غدير، وقتي دكتر در تالار رازي دانشكده پزشكي، كه بزرگترين تالار آن زمان بود، سخنراني ميكرد، حتي جا براي ايستادن هم نبود! او يك تلقي از تاريخ اسلام داشت كه هرگز، تا آن موقع نشنيده بوديم و مثل اينكه تشنه شنيدنش بوديم.
استاد خاكي
دكتر شريعتي با دانشجو غير سنتي رفتار ميكرد. آقاي دكتر غلامحسين يوسفي با آن همه سوادي كه داشت، كه حتي ميگفتند دائرهالمعارف متحرك است، اجازه نميداد كسي مثلاً توي راهرو با او صحبت كند. خيلي تشريفاتي بود. او هم جهاني بود، كلمبيا درس داده بود. ولي اين دكتري كه از سوربون برگشته بود، خيلي زميني بود. خيلي خاكي بود. بچهها احساس ميكردند كه ميتوانند با او ارتباط برقرار كنند يعني چيزي كه ما را بيشتر اميدوار ميكرد اين بود كه دكتر شريعتي كسي بود كه با هر دانشجويي، فقير، ثروتمند، دانشجوي كراواتزده و كراواتنزده يكسان رفتار ميكرد. مثلاً دكتر يوسفي در كلاس ميپرسيد: «كراواتتان كو؟! كُتتان كو؟! خيلي مقيد بود. آن روزها همه كت شلواري بودند. خانمها مدل بودند و دانشگاه سالن مد. در اين چنين شرايطي يك شخص به شما احترام بگذارد، به بومي بودنتان، به ايراني بودنتان، به جهان سومي بودنتان احترام بگذارد. خيلي مرد بزرگي بود. مثلاً استادي بود به نام «نيكگوهر» او هم فرانسه يا آلمان جامعهشناسي خوانده بود. سر كلاس به دانشجويي كه ريش داشت توهين ميكرد ميگفت: «اگر تيغ نداري من بهت بدهم، برو ريشتو بتراش.» يا مثلاً ميگفت: «برو نجف.» در آن فضا، يك استادي كه فرانسه درس خوانده بود و فرانسه را هم قشنگ صحبت ميكرد؛ ولي فارسي و شعر و اقبال لاهوري و ... را هم خوب ميدانست يكدفعه دانشجو را به طرف خودش جلب ميكرد. دانشگاه هم ترسيد. جلال متيني رئيس دانشگاه وحشت كرد. متيني خودش دستور فارسي تاريخي تدريس ميكرد. اما بيشتر وقتها از آمريكا صحبت ميكرد. چاخان ميكرد. باز دكتر يوسفي و رجايي اصالت داشتند. ولي وقتي ميرفتي به كلاس دكتر شريعتي، ميديدي كه چقدر از پيغمبر با احترام صحبت ميكند. انسان افتخار ميكرد به مسلمان بودنش. بعد هم كه با من آشنا شد و فهميد كه از تانزانيا و جهان سوم هستم، ديگر خانه ما ميآمد. ما را دعوت ميكرد. آخر جهان سومي بوديم. خيلي خوشش ميآمد. دائم ميگفت جهان سوم پاتريس لومومبا و از اين حرفها زياد ميزد. در سخنرانيهايش هم جهان سوم را از راه غير مستقيم معرفي ميكرد. مثلاً ميگفت: «من پاريس بودم، تانزانياييها را ديدم. من پاريس بودم اهل كنگو را ديدم و ...» تنها او آمده بود روز ملي تانزانيا بود. گفتند شما تانزانيا را معرفي كنيد. دانشجويان ميخواستند فرهنگ ما را بشناسند. آن زمان ايرانيها خيلي كم از آفريقا خبر داشتند. زمان شاه طرف آمريكا بودند و با جهان سوم زياد كاري نداشتند. ما تا آديسآبابا سفارت داشتيم. آن هم به نوعي پادشاهي بود. هايله سلاسي پادشاه بود. ايران با آفريقاي شرقي رابطه نداشت ولي با آفريقاي جنوبي چرا. چون غربي بود. شايد من اولين تانزانيايي بودم كه ديده بودند. من هم لباس محلي ميپوشيدم. روز سخنراني من هيچ كدام از اساتيد نيامدند. تنها استادي كه در آن جلسه شركت كرد، دكتر شريعتي بود. مشوق من بود و بعد از تمام شدن سخنراني چند عكس با هم گرفتيم. خيلي خوشش آمد. آن موقع من دانشجوي سال دوم بودم.
دكتر و مادرم
با دكتر خيلي مأنوس شده بودم با هم رفت و آمد داشتيم. خيلي دوست داشت با مادرم صحبت كند. مادرم جهان سومي بود و خيلي اصالت داشت. مثلاً از مادرم ميپرسيد: عايشه را چطور ميبيني؟ و مادر جواب ميداد. او هم ميآمد توي كلاس و ميگفت: مادر آقاي ساشادينا، اين جوري ميگويد و حرفش درست است. خانهاش ساده بود و از آن نوع تجملگرايي كه بين طبقه اساتيد مرسوم بود، در خانه او نديدم. خيلي من و همسرم را دوست داشت. چون همسرم لباس هندي و محلي ميپوشيد. دكتر خيلي به بومي بودن و حفظ اصالت يك انسان احترام ميگذاشت. همچنين من در خانه او مشروب نديدم. ولي خيلي از اساتيدي كه خانهشان ميرفتيم، مشروب داشتند. در همايشي كه چند سال پيش برگزار شد، من چيزهايي را درباره دكتر شنيدم. گفتم نه دكتر اين طوري نبود. پرويز خرسند يك تفسير ديگري داشت. لاابالي و فلان بهمان. نه! اصلاً! من خيلي از نزديك ميشناختمش. يك انسان ديگري بود. اينها به صورت ديگري درآورده بودنش. از دكتر اسطوره درست كرده بودند. اسطوره هم ديگر واقعيت نداشت. مدعي بودند دكتر را خيلي از نزديك ميشناختند. اما من از نزديك او را ميشناختم چون با هم رفت و آمد داشتيم.
كلاسهاي ناتمام
دكتر هيچ وقت تاريخ اسلام را آن طوري كه لازم بود، يعني از صدر اسلام تا دوره مغول، تمام نميكرد. نميرسيد! اساتيد ديگر هم شديداً انتقاد داشتند كه چرا دكتر درسش را تمام نميكند. اگر در طول ترم به همان دوره خلفا هم ميرسيد برايش كافي بود.
افكار عدالتخواهانه
سر كلاس اشارات مستقيم سياسي نميكرد. خطر داشت. باور كنيد آن زمان در هر كلاس، ده بيست نفر ساواكي بودند. دانشجوياني كه ساواك آنها را انتخاب كرده بود من گاهي كه با همسرم به منزل آيتالله ميلاني ميرفتم، خبر ميدادند. اما من مقلّد ايشان بودم و دوستش داشتم. دكتر شريعتي وقتي موضوع سخنرانياش تشيع علوي و صفوي بود خواهناخواه استنباطهاي سياسي توي حرفهايش نهفته بود به نحوي كه هم منجر به انتقاد از علما و هم از دولت شاه ميشد. مثلاً در فلسفه انتظار كه آن را به عنوان يك اجتهاد دائم مطرح ميكرد، معلوم بود كه الان علما مسئوليتشان و تعهدشان را انجام نميدهند. از اين جهت علما هم ناراحت ميشدند. مثلاً سيد فاضل ميلاني كه استاد بنده و نوه آيتالله ميلاني بود جزوهاي نوشته بود. دكتر هميشه ميگفت از همه ناقدان من منصفتر همين سيد فاضل ميلاني است كه روشش علمي است. ديگران همين طور دكتر را ميزدند. چون ميديدند در جوانها تأثير فراواني دارد. الان كه افكار دكتر را بازنگري ميكنم ميتوانم بگويم كه افكار او عليه قدرتمندان، شاهان، دولتمندان و به نفع عدالت اجتماعي بود. در بين علما هم دو نفر را خيلي قبول داشت؛ يكي محمد باقر صدر و يكي هم امام خميني. حتي بين علما تفكيك ميكرد و آنهايي را كه فعالتر بودند و از نظر فكري و اجتهادي جنبشهايي به وجود آورده بودند دوست داشت.
نامهرسان
من چون پاسپورت تانزانيايي داشتم و دولت عراق روابط خوبي با تانزانيا داشت ـ هم تانزانيا سوسياليست بود و هم بعثيها مدعي آن بودند ـ ميتوانستم هر سال به كربلا بروم. طي پنج سالي كه ايران بودم به كربلا رفتم. دوستان بعد از سال دوم فهميدند و نامههايي را به من ميدادند كه به طور مخفيانه به آنجا ببرم. آيتالله ميلاني هم نامه ميدادند. كتابي را جلد ميكردند و نامهها را داخل جلد كتاب ميگذاشتند و ميگفتند اين را نجف ندهيد، ببريد كربلا بدهيد به آيتالله خميني. من گاهي به دكتر ميگفتم؛ چون دكتر به من خيلي نزديك بود. به كس ديگري نميگفتم. دكتر فقط ميگفت: سلام مرا هم برسانيد، خيلي هم با علاقه ميگفت. ميرفتم كربلا، حرم امام حسين (ع). به من گفته بودند كه هفتم محرم ايشان ميآيند كربلا و براي نماز مغرب ميآيند به حرم. شما ميتوانيد فقط آنجا اين امانتها را به ايشان بدهي. جاي ديگر نروي كه ساواكيها خبردار ميشوند. من كلاه آفريقايي ميگذاشتم. لباس محلي ميپوشيدم و آرام ميرفتم خدمت امام. دستشان را ميبوسيدم و ميگفتم اين امانت شماست. عموي خانم من وكيل امام خميني در آفريقاي شرقي بود. سلام ايشان را ميرساندم و ميگفتم: دوستان سلامرساندند. امام ميگفتند: عليكمالسلام. همين و من ميآمدم. امام هم ديگر متوجه شده بودند كه اين همان جواني است كه هر سال هفتم محرم در حرم امام حسين (ع) ميآيد. نامههاي آيتالله خويي را هم ميبردم. آن سه بار تنها دفعاتي بود كه امام را از نزديك ديدم.
نامه بياهميت
من فقط دو درس با دكتر داشتم، سال اول و سال دوم. البته مستمع آزاد ميرفتم. يعني درس را گذرانده بودم، امتحان داده بودم و «الف» هم گرفته بودم، ولي دوباره سر كلاس حاضر ميشدم. در مورد امتحان ميگفت: نميخواهم حرفهايم را تكرار كنيد. بخوانيد و تحليلتان را بدهيد. مثلاً ميگفت: لويي ماسينيون وقتي از سلمان پاك صحبت ميكند و آن را بررسي ميكند چه روشي را به كار ميبرد. يا سؤال ميداد كه روزهاي آخر زندگي پيامبر را تحليل كنيد. يك روز سر جلسه امتحان در سالن بزرگ دانشگاه بوديم. پيكي رسيد و نامهاي به دكتر داد. مثل اينكه از دكتر متيني رئيس دانشكده و خبر ارتقاي دكتر از استاديار به دانشيار بود. نامه را خواند، خنديد و گفت: زياد مهم نيست من منتظر ناشرم هستم كه به من خبر بدهد كتابم چاپ شده يا نه. منظور او كتاب اسلامشناسياش بود.
بيا حسينيه ارشاد
سال آخر درس من، دكتر شريعتي به حسينيه ارشاد پيوست و منتقل شد به تهران. به من گفت وقتي كانادا رفتي، براي نوشتن تز دكترايت ـ ميدانست من در مورد امام زمان (عج) كار ميكنم ـ به حسينيه ارشاد بيا. من تا سال 1350 مشهد بودم. ولي خبر شلوغيهاي حسينيه ارشاد را ميشنيدم. بعد از آن به كانادا رفتم و در دانشگاه تورنتو مشغول تحصيل در كارشناسي ارشد خاورشناسي و اسلامشناسي شدم و كارشناسي ارشد را يكساله تمام كردم.
نامه دكتر
سال 1972 (1351) پسرم عليرضا به دنيا آمد. براي دكتر نامه نوشتم. او هم جواب داد و از عليرضا صحبت كرد. گفت حالا كه اسم او را علي گذاشتهايد، به او تلقين كنيد كه اين اسم خيلي مسئوليتزاست و در ادامه نوشته بود كه منتظر تو هستم كه زود با علي به تهران بيايي. بعد از آن شنيدم كه زنداني شده است. دعوتنامه رسمي هم از حسينيه ارشاد آمد كه بيايم و تز دكترايم را در آنجا بنويسم ولي چون دكتر زندان رفته بود، نرفتم. سال 1973 (1352) و 1974 (1353) به مشهد آمدم. سال بعد از آن تزم را نوشتم و سال 1976 (1355) مدركم را گرفتم. كانادا كار نبود. به دانشگاه ويرجينياي آمريكا رفتم و شروع به تدريس كردم و الان 30 سال است آنجا هستم.
پروانة پروانه
زمان وفات دكتر لندن بودم. براي سخنراني درباره محرم به آنجا رفته بودم. ولي از اينكه دكتر به لندن آمده خبر نداشتم. بعد كه به تورنتو برگشتم، از طريق دانشجويان ايراني از موضوع خبردار شدم. آنها ميدانستند كه من دانشجوي دكتر شريعتي بودم، به همين خاطر عاشق من شده بودند. پروانة پروانه شده بودند! جزوههاي دكتر فراوان به كانادا و آمريكا ميآمد. هم سخنان امام و هم سخنان دكتر ميآمد. وقتي سال بعد به دمشق رفته بودم، تازه متوجه شدم كه دكتر آنجا دفن است.
روزهاي انقلاب
من در روزهاي پيروزي انقلاب مشهد بودم و كتابم را در مورد حضرت مهدي (عج) مينوشتم. كتابي با عنوان «عقيده مهدويت در شيعه اثني عشري» كه هنوز هم به فارسي ترجمه نشده است. در همه تظاهرات شركت ميكردم. روزهاي خيلي خطرناك و پُرهيجاني بود. در مشهد آن زمان مرتب برق ميرفت. ما مينشستيم و نوارهاي امام و دكتر شريعتي را گوش ميداديم. كتابهاي دكتر شريعتي همه جا بود. بيشتر دوستان من رفته بودند خارج ولي خيليها هم بودند كه اينجا فعاليت ميكردند. من در سخنرانيهاي آقاي خامنهاي خصوصاً در سخنراني بيمارستان امام رضا (ع) شركت كردم. همسرم و بچهها آمريكا بودند. همسرم ميترسيد. از اخبار شنيده بود آنهايي كه لباس غربي دارند يا درسخوانده هستند ساواكيها آنها را ميكشند. به من ميگفت با آن پالتوي آمريكايي بيرون نرو. ولي ضمن اينكه شبانهروزي مطالعه ميكردم در تظاهرات هم شركت ميكردم. ميخواستم خودم ببينم چه ميشود.
ايراني شده بودم
آخر ژانويه بود. من چند روز قبل بليت داشتم؛ ولي به علت بسته بودن فرودگاهها نتوانستم بروم. ده روز قبل از ورود امام و به محض باز شدن فرودگاه من رفتم؛ چون آنجا كلاسها داير شده بود و بايد درس ميدادم. موقعي كه امام برگشت من آمريكا بودم. اخبار را دنبال ميكردم. ايراني شده بودم و از انقلاب خبر داشتم.
اسلام ... اسلام ... خميني
ما فرصت عجيبي بعد از انقلاب دستمان افتاد. كلاسهاي ده نفريمان تبديل شد به پنجاه نفري! هر كسي ميخواست اسلام را بشناسد. چون بعيد بود كه يك انسان ديندار و روحاني بتواند جهان معاصر را تكان دهد. آن هواپيماي «اير فرانس» وقتي به تهران آمد، عجب تصويري بود براي غربيها. تصورش را نميكردند. يكدفعه غرب احساس خطر كرد كه ممكن است اين اتفاق فردا در عربستان و جاهاي ديگر هم بيفتد چون منافع غرب در خطر بود. يكباره آفريقاييهاي شمال آمريكا قد علم كردند. همه ميگفتند: اسلام، اسلام، امام خميني.
تخريب شروع شد!
انقلاب براي آمريكاييها جذاب بود؛ خصوصاً ورود امام خميني خيلي جذاب بود. يك تلاطمي به راه افتاده بود. قبل از آن كسي امام را نميشناخت. به طور كلي در آمريكا تا گروگان نگرفته بودند وضع ايران جذاب بود. اما چهارم نوامبر كه شد و بعد هم مسئله سلمان رشدي پيش آمد چهره امام را در آمريكا منفي كردند. البته انگليس و آمريكا ميخواستند كه چنين اتفاقي بيفتد تا چهره ايران را خراب كنند. يكي از سختترين روزهاي استادي من آن روزها بود. اينها از سلمان رشدي خيلي استفاده كردند و او را به عنوان يك الگوي تمدن غرب علم كردند. كار سلمان رشدي بسيار كثيف بود و فتواي قتلش حق بود. ما از فتوا صحبت نميكنيم، ولي سياستي كه بعد از آن آمريكا و انگليس پياده كردند دقيقاً اسلام را ميكوبيد و حتي ايران و شخصيت امام را ميكوبيد؛ به عنوان كتابسوزان. مگر كتابسوزان در آلمان نازيها نبود؟ مگر انگليسيها و ديگر مسيحيان كتابها را نسوزاندند؟ هميشه سوزاندند ولي در قرن بيستم رسانهها، به ويژه تلويزيون قدرت گرفتند. وقتي اين اتفاق افتاد رسانهها جز موارد منفي چيزي در مورد اسلام نگفتند.
مسلمانها در غرب
هر سياستي كه مسلمانها در خاورميانه داشته باشند بر مسلمانهايي كه در جهان غرب زندگي ميكنند تأثير ميگذارد. روابط سياسي كشورهاي مسلمان با آمريكا و غرب تعيين ميكند كه وضع مسلمانها چه خواهد شد. 33 هزار مسلمان الان در زندانهاي آمريكا هستند. اينها را حتي شكنجه هم ميكنند. مسلمانها به طور كلي بعد از 11 سپتامبر خيلي تحت فشارند. خصوصاً مصريها، كويتيها، پاكستانيها. ايرانيها تقريباً مصون ماندهاند و به جز چند نفري كه دستگير شدهاند، زياد در آمريكا اذيتشان نميكنند.
|

... دكتر شريعتي فقط ميگفت: سلام مرا هم برسانيد، خيلي هم با علاقه ميگفت. ميرفتم كربلا، حرم امام حسين (ع)، دستشان را ميبوسيدم و ميگفتم اين امانت شماست ... تانزانيا
قتي ميرفتي به كلاس دكتر شريعتي، ميديدي كه چقدر از پيغمبر با احترام صحبت ميكند. انسان افتخار ميكرد به مسلمان بودنش

|