خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

غذا تمام شد!

 

اشاره:


در برخورد اول پيش از آنكه متوجه صميميت و دلنشين بودن او شويم، دل‌سوخته بودن او جلب توجه مي‌كرد. در عين آرامشي كه داشت، بي‌قرار و دلتنگ به نظر مي‌رسيد. شايد به همين خاطر، اكثر جملات نيمه‌كاره‌اش را با ايما و اشاره تكميل مي‌كرد كه افسوس اينها را نمي‌توان نوشت! گاهي هم اين شما هستيد كه بايد آخر حرفهايش را كامل كنيد ـ كه البته كار دشواري نيست.
بخشي از اين مصاحبه توضيحاتي است كه او درباره عكسهايش بر زبان آورده. سعي كرده‌ايم عكسهاي مورد اشاره را همراه متن چاپ كنيم كه بتوان به آنها مراجعه كرد. البته در عكسهاي او «رنگ» حساب‌شده آمده است.
ابوطالب امام متولد خوزستان است. بعد از ساكن شدن در تهران نيز اكثر اقوام ايشان مقيم خوزستان بوده‌اند و ميزبان او در تعطيلات تابستان و خاطره‌هايش ... تا اينكه جنگ اتفاق مي‌افتد.
پدر و پدران او روحاني بوده‌اند و نام خانوادگي «امام» بر همين موضوع دلالت دارد. متأسفانه به دليل بيماري، ويلچرسوار است و روحيه‌اي جانبازانه دارد. برخي او را اولين عكاس سبك مقايسه‌اي (در ايران و جهان) مي‌دانند؛ يعني عكس گرفتن از مكانهايي كه سالها پيش از آنها عكس گرفته شده و مقايسه كردن عكسهاي جديد با قديم.

شما مي‌دانيد عكاسها بسيار ساده‌دل هستند. اين دوربين ديجيتال را به تازگي تهيه كرده‌ام. قديمها هميشه دلهره داشتيم كه عكسهايمان چي مي‌شود؟ چاپش چه مي‌شود؟ حالا آن قديم‌ترها، دوران جنگ مثلاً فيلمي را از خوزستان مي‌آورديم و به لطف واردكننده‌هايي كه فيلمهاي تاريخ گذشته وارد مي‌كردند و... كلي نگران بوديم كه عاقبت عكسمان چه مي‌شود. اما حالا هيچ دلهره‌اي نداري، هيچ لذتي هم نمي‌بري، آن ترس و دلهره وجود ندارد. امروز آنهايي كه عكاس نيستند راحت عكس مي‌گيرند! اما كار عكاسها خيلي مشكل‌تر شده است. اگر بخواهي بگويي عكاس هستم بايد يك حرف جديد داشته باشي. هر كس كه دوربين داشته باشد عكاس نمي‌شود.

در واقع عكس گرفتن آماتور آسان شده يا اينكه كار عكاسهاي حرفه‌اي مشكل‌تر؟

كار عكاس حرفه‌اي مشكل‌تر شده و انتخاب سوژه اهميت خاصي پيدا كرده. من بايد بگويم سوژه‌ها را ديدم. شما نديدي؛ چون من بهتر مي‌بينم پس عكاسم. همه يك چيز را مي‌بينند ولي به چشم مي‌بينند با اين دوربينهاي جديد كه خودش همه چيز را تنظيم مي‌كند، و فيلمهاي جديد كيفيت‌دار، ديگر اين نگرانيها تمام شده. اما در گذشته مشكلات فراوان بود. در دوران جنگ، فيلمها تا از خوزستان به تهران برسد مدتها طول مي‌كشيد. بعد مي‌آوردند اينجا. من مي‌رفتم كارها را براي ظهور مي‌دادم. فيلم را خراب مي‌كردند و تحويل مي‌دادند؛ البته كيفيت فيلمها هم در آن ايام خوب نبود. ديگر آن نگرانيها و دل‌مشغوليها وجود ندارد. آدم قدري با نگرانيها زندگي مي‌كند. نگراني از اينكه فردا چه مي‌شود؟ الان ديگر مي‌توان همان لحظه عكس را ديد. چند سال پيش وقتي خوزستان مي‌رفتم نگاتيوها را شب در يخچال هتل مي‌گذاشتم بعد طبقه‌بندي مي‌كردم كه براي تهران آماده باشد و در وقت صرفه‌جويي شود. جلوي در لابراتوار پياده مي‌شدم تا نگاتيوها را سريع برسانم. ولي حالا شما اجازه نمي‌دهيد يك دوربين ديجيتال به ثانيه برسد؛ يعني به ثانيه نرسيده شما تكليف خود را روشن مي‌كنيد.

[عكاس مجله] شما سيگاري هستيد؟

بله.

پس اگر اشكال دارد با سيگار از شما عكس نمي‌گيريم.

اتفاقاً مي‌خواهم حتماً با سيگار باشد؛ فقط همسرم مي‌داند كه من سيگاري هستم. چون هيچ جا سيگار نمي‌كشم. بيرون مجبورم خاموش كنم. آقاي زم گفته بود بهترين كاري كه مي‌توانيم بكنيم كه خودمان به قاچاق سيگار فكر نكنيم، اين است كه خودمان وارد كنيم. حالا شده چاي نمونه! به اصطلاح سود آن براي حوزه هنري است. يك موقع آقاي زم گفته بود خودمان اين كار را بكنيم و حالا از سيگار به چاي آمدند.

در مورد روش عكاسي‌تان توضيح دهيد.

من از بچگي با همين روش عكاسي مي‌كردم. بعدها فهميدم كه اين كار خودش يك سبك است! اول بيشتر جنبه سرگرمي داشت. من عكسهاي آلبوم خانه را با عكسهاي جديد مقايسه مي‌كردم.
به قول كاوه گلستان، «يك تصوير و دو زمان». من اسم آن را عكسهاي مقايسه‌اي گذاشتم. بعدها فهميدم كه كاربرد دارد. بعد كه اين كار را شروع كردم، البته اولين بار با همكاري خانه عكاسان در مورد موضوع انقلاب اين كار را كردم. عكسهايي را كه بهمن جلالي در سال 57 گرفته بود با عكسهاي تكرارشدة عكاسهاي ديگر را در سال 73 مقايسه كرديم. مي‌خواستيم ببينيم آن مكانها امروز چه وضعيتي دارند. به نظر من ايده خامي بود. بعد درباره يك كتاب اختصاصي و قبلش يك كتاب ديگر كار كردم. قدري هم از طنز استفاده كردم. يك مقداري شيريني عكسها بيشتر شد! چون قضيه عكسهاي جنگ چيزي نيست كه امروز به مذاق جامعه خوش بيايد. ما و آنها با بقيه دنيا فرق داريم؛ با آمريكاييهايي كه بعد از گذشت 60 سال هنوز از تاريخ جنگ جهاني تجليل مي‌كنند. شايد اسم آن را تجليل نگذاريم فقط ياد مي‌كنند. شما شبهاي جمعه كانالهاي خارجي را نگاه كنيد معمولاً فيلمي درباره جنگ است يا سينمايي يا مستند. يعني مردمشان عادت دارند شبهاي تعطيل از جنگ ياد كنند؛ ولي ما اينجا فراموش مي‌كنيم كه اگر نمايشگاه عكسهاي جنگ را ترتيب دهيم امروز ديگر كسي نمي‌آيد از آن نمايشگاه ديدن كند. معمولاً فراموش مي‌كنيم يا مي‌خواهيم فراموش كنيم. حالا من فكر كردم به اين طريق مي‌شود حرفي زد؛ حرفي تازه. كار را شيرين كرد و حرفهاي دل را هم زد. مثلاً آن دو عكسي كه شما مي‌بينيد، [اشاره به آلبوم عكس] يكي خرمشهر است كه عكس پلاكاردي با مضمون «با وضو وارد شويد» را نشان مي‌دهد. عكس سياه و سفيد دوران جنگ است. آن يكي عكس هم كه ويرانه‌ها را نشان مي‌دهد حالا ديگر پل ساخته شده و همه چيز درست است ولي كسي وضو نمي‌گيرد! اين باز در واقع همان زيركي عكاس است كه مي‌خواهد بگويد آن موقع كه عكس گرفتم آب نبود يعني آب سالم نبود، آبي بود كه ميكروب وبا داشت. اگر يادتان باشد چند سال پيش بعد از گرفتن اين عكس، آن را به تهران آوردم و در تلويزيون بحث كردند و شيشه‌ها را شكاندند و هنوز آن آب، آب سالم شرب نيست! البته خوزستان هيچ گاه آب خوبي نداشته است ولي ديگر وبا ايجاد نمي‌كرده و بوي تعفن فاضلاب در لوله‌ها نمي‌آمده.
عكس ديگر از سعيد صادقي است كه در روز دوم يا سوم جنگ كه هنوز خرمشهر سقوط نكرده بود گرفته شده. ما رفتيم و همان جا را پيدا كرديم و عكس دوباره‌اي گرفتيم. امروز به اين شكل درآمده و يك ويلچرسواري را نشان مي‌دهد كه بازماندة آن روزهاست اما شايد باقي‌مانده آن روزهاست. بعضي از اينها خيلي مهم است. اين عكس با زبان بي‌زباني مي‌گويد كه: «ما كه مرديم و تمام شد و رفتيم پي كارمان حداقل شما بخند! آنجا [اشاره به عكس مورد نظر] كنار رودخانه خرمشهر است. عكس بعدي متعلق به كلاري است كه ماهيهاي مريض را نشان مي‌دهد. آن اسكله‌اي كه جلوي تصوير ديده مي‌شود. الان بازسازي شده است. در آن كوچه اسكله‌هاي ماهي‌گيرهاست. اينجا به نوعي يك انتقادي هم هست. اين ماهيها تازه گرفته شده‌اند، يعني بيست دقيقه نبوده كه از آب گرفته شده‌اند اما مريض‌اند. يعني قيافه‌هاي آنها داد مي‌زند كه مريض‌اند. يك موقع كه از آب مي‌گرفتند، قيمت آنها كيلويي هفتصد تومان بود، بعد آرام‌آرام كه زمان مي‌گذشت نزديك بعد از ظهر و كم‌كم آخر شب آنها را پنجاه تومان هم مي‌دادند! يعني با پول يك سيگار مي‌توانستيم يك ماهي بخريم. به خاطر اينكه ماهيهاي خوبي نبودند، چون در آب آلوده زندگي مي‌كردند.
مشكل ريختن فاضلاب به رودخانه مربوط به جنگ نبود. فاضلابهاي كارخانه‌اي و فاضلاب شهرهاي ديگر وارد رودخانه مي‌شود. براي آب خرمشهر از شوشتر خط لوله كشيدند. آب شرب سالم و خوبي است اما چون خرمشهر نياز ندارد آب سالم بخورد، گفتند پس آن را به كشورهاي حاشيه خليج مي‌فروشيم و پولش را مي‌گيريم! به همين سادگي. اينهاست كه مجبور مي‌شوي به زبان طنز روي بياوري.
شما نان و پرچم خورديد؟! شب جمعه در جبهه به ما نان و پرچم مي‌دادند؛ يعني پنير، خيار، گوجه! مثلاً يك عكسي داريم از مسجد جامع خرمشهر. مش محمد، خادم مسجد است. من عكسي داشتم از تخريب مسجد در روزهاي سقوط خرمشهر، حالا امروز كه گرفتم مش محمد و بقيه خادمان مسجد نشستند وسط حياط مسجد و نان و پرچم مي‌خورند. اين قدري طنز دارد و ياد خاطرات آن روزها زنده مي‌شود. گاهي در اين عكسها به ويژگيهاي بومي منطقه اشاره مي‌شود. مثلاً خرمشهري يك خاصيت دارد و بچه آباداني يك خاصيت ديگر. جوانش گارد مي‌گيرد و برايت لاف مي‌زند و معمولاً تمام آدمها در خوزستان عينك دارند يعني همه جا عينك زدند و مي‌گويند بچه آباداني و خرمشهري لافشان عينك است و سعي كردم از طنزهاي اين چنيني استفاده كنم و از رنگهاي سبز، سفيد و سرخ هم زياد استفاده كردم و آخري هم دختراني را نشان مي‌دهد كه در يكي از خانه‌هاي حوالي تجريش تهران پرچم ايران را مي‌بافند.

از عكاسي دفاع مقدس بگوييم و اينكه آن عكاسها امروز چه بايد بكنند. آيا امروز هم اين عكاسان مي‌توانند به اندازه‌اي كه در روند جنگ مؤثر بودند، بر جامعه تأثير داشته باشند؟

بگذاريد از كمي عقب‌تر شروع كنيم. ما با عكاسي انقلاب در واقع خودمان را به جهان معرفي كرديم. به خاطر آنكه وقايع انقلاب نادر بود. وقتي انقلاب تمام شد و جنگ پيش آمد باز ما در حادثه قرار گرفتيم و حوادثي مثل جنگ همواره بيننده دارد. بچه‌هاي عكاس ما عموماً خودجوش بودند و معمولاً آكادميك عكاسي نخوانده بودند. بگذريد از معدود عكاساني مثل كاوه گلستان و بهمن طلايي كه قبلاً كار مي‌كردند ولي به شكل حرفه‌اي نبودند. جنگ باعث شد كه خيليها با دوربين به جهبه بروند. عكاسهايي كه قبلاً تجربه داشتند به بقيه كمك كردند و يك عده جديدي عكاس شدند و خوب هم كار كردند. اما هر كدام به دلايل خودشان به جبهه رفتند. بعضيها را ايمانشان به جبهه مي‌كشاند، بعضيها را دفاع از ميهن، آب و خاك و دفاع از اسلام. هر كس به نحوي به جبهه كشيده مي‌شد؛ يا به عنوان رزمنده يا به عنوان عكاس و عناوين ديگر. اما اينكه مي‌گوييد چرا عكاسها بعد از جنگ حضور فعال ندارند؟ چون ما آنها را جد‌ّي نگرفتيم. عكاسهاي ما رفتند سراغ كشورهاي ديگر، جنگهاي ديگر، افغانستان، بوسني، چچن، عراق و در واقع آنها عكاس جنگ شدند و برداشتها برايشان مهم نبود كه اين جنگ كجا اتفاق مي‌افتد. به ندرت پيش مي‌آمد كه تشييع جنازه شهدا باشد و برويم چند تا عكس بگيريم. ولي چيزي كه تبليغ مي‌شد مسير تشييع جنازه شهدا بود. ولي عكاسهاي ما هيچ كدام نرفتند در خانه يك شهيد ببينيد ده پانزده سال قبل چه اتفاقي افتاد و حالا چه اتفاقي؟ نرفتيم ببينيم آن كسي كه ما اسم او را شهيد گذاشتيم، از او تجليل كرديم، دنبال تابوت حتي خالي و بدون اسمش عكاسي كرديم تا مزارش، حالا در خانه‌اش چه اتفاقي مي‌افتد! چه مشكلاتي در خانه هست، ما اينها را فراموش كرديم. اين خانه‌هايي كه موشك خورد و دوباره ساخته شد چه اتفاقي برايش افتاده است. نرفتيم ببينيم آدمها چه شكلي هستند. در خوزستان و همين تهران خودمان. در جاهاي مختلف اين جنگ بر آدمها تأثير گذاشت. در مناطق جنگي هنوز خود رزمنده‌ها و بچه‌هاي عكاس پيامدهاي جنگ را دارند ولي همه اينها فراموش شد. شايد معدود عكاساني باشند كه بعد از جنگ همچنان اين كار را ادامه مي‌دهند. شايد تنها عكاسي هستم كه آن روزهايي كه جنگ بود به خاطر دل‌مشغولي عكاسي مي‌كردم. حضورم شايد به دليل حس نوستالوژيكي بود كه با خوزستان داشتم؛ چون از بچگي حداقل سالي يك بار به خوزستان مي‌رفتم به آبادان و در استخر باشگاه ايران شنا مي‌كردم يا در خيابانهاي مسجد سليمان كه بوي نفت مي‌داد. گاهي وقتي بويي شبيه آن بو را استشمام مي‌كنم خاطرات بچگي در مسجد سليمان و بوي گاز، نفت خام و بوي چاهها به نظرم مي‌رسد. يك نوع حسي دروني بود كه من را به آنجا مي‌كشيد. نه در ايران و نه در لبنان هيچ وقت به عنوان عكاس حضور نداشتم. كارم چيز ديگري بود؛ گرافيك و طراحي نمايشگاه و در زمان فراغت كه بايد استراحت مي‌كرديم، بقيه استراحت مي‌كردند و من دوربين بر مي‌داشتم. حالا يا از جايي فيلم تهيه مي‌كردم يا عكاسي مي‌كردم. اما وقتي جنگ تمام شد هنوز آن حس قديمي را داشتم. آن روزها بيرون مي‌رفتم تا ببينم خرمشهر و آبادان چه شد كه خراب شد. بعد از جنگ عكسهاي تخريب آن مناطق را بردم ببينم حالا چه شده؟ ساخته شد و چي شد كه ساخته شد؟ قطعاً عكسي كه مي‌گرفتم سعي داشتم يك اِلمان مشخص در عكس داشته باشم كه بعدها بتوانم باز آن اِلمان را ببينم. اين كارها به خاطر آن بازيهايي بود كه در بچگي انجام مي‌دادم. در حياط خانه با يك دوربين باكس كوچك كار مي‌كردم. مثلاً آن موقع وقتي در عكسهاي قديمي خانوادگي حوض را مي‌ديدم سعي مي‌كردم آن حوض را دوباره پيدا كنم و عكس بگيرم. در مناطق جنگي سعي مي‌كردم يك المان پيدا كنم كه فكر مي‌كردم آن قدر اهميت داشته باشد و آن قدر بزرگ باشد كه بعدها بشود باز آنجا را ببينم. شايد فكر نمي‌كردم كه عكاسي مي‌كنم. يك نشانه‌هايي را موقع عكاسي در ذهنم يادآوري مي‌كردم كه بعدها بيايم ببينيم آنها چه شد. به هر حال يك روز جنگ تمام مي‌شد و مي‌دانستم كه جنگ دير يا زود تمام مي‌شود، آن وقت رفتم ببينم آن شهر، محله، خاطرات چه شكلي است. بعد ديدم بعضي جاها را مي‌توانم تكرار كنم يعني مقايسه‌شان كنم از همان زاويه با همان المان ولي با حرفي تازه. حاصل اين كارها به صورت كتابي در آمد كه هزينه آن را ستاد بازسازي تهيه كرد. اينها مي‌خواستند بازسازي منطقه را ببينند؛ يعني ساختمانهاي ساخته‌شده را. ولي من در كاري كه براي آنها انجام دادم ضمن نمايش ساختمانها، پلها و شهري كه ساخته شده آدمها را هم نمايش دادم. در اين شهر ساكناني هستند كه از زمان جنگ آنجا زندگي مي‌كردند. انتقاداتي شده بود از اينكه چرا اين همه عكس آدم در اين كتاب هست؟ ولي براي خودم اين آدمها مهم بودند، در واقع اين كار را براي آنها انجام داده بودم؛ نشان دادن آن آدمها، زندگي آنها، غم و شاديهايشان. سعي كردم به نوعي وقايع را به عنوان يك تاريخ‌نگار نگاه كنم. كتاب پنج بخش دارد كه سعي كردم در هر بخش آن ويژگيهاي خوزستاني، خرمشهري، تهراني و شنگولي مستان زندگي كردن را نشان بدهم، من سعي كردم در عكسهايم اين موضوعات را بياورم و بعد از چاپ كتاب «رويشي در سپيده»، همان ايده را در تهران انجام دادم. البته آن فقط مختص به بازسازي مناطق جنگي بود؛ يعني عكسهايي كه از تخريب مناطق جنگي داشتيم بازسازي‌شدة آن مناطق را هم نشان داديم. بعد فكر كردم كه اين كار را در تهران انجام دهم. با مشكلات فيزيكي كه داشتم شايد سفر كردن [با ويلچر] قدري مشكل و هزينه‌بر باشد. فكر كردم بيايم و تهران را در جنگ ببينم؛ اعم از اعزام گروهها، كمكهاي مردمي، حملات موشكي و هوايي، تشييع جنازه شهدا و بازگشت آزادگان و اين كار را شروع كردم. كلي هزينه كردم اما امروز به من مي‌گويند برو نيازي نيست. حالا بودجه نداريم. نمي‌دانم كتابي كه (نسبت به آن طور ولخرجيهايي كه ما در اين شهر انجام مي‌دهيم) هزينه‌اي نداشت چرا نبايد برايش بودجه باشد؟! شايد مي‌خواهند خاطرات قديمي را از بين ببرند! آن بچه‌هايي كه امروز عكاس جنگ نيستند هر كدام دنبال شغلي رفته‌اند. من هم در يكي دو ماه اخير فهميدم كه مثل اينكه بايد فراموش كنم و مثل بقيه به روند عادي زندگي برگردم. گل و بلبل، بطري نوشابه، سيگار، عطر، ادكلن، چيزهايي كه بقيه عكاسها به آن مشغول‌اند. اگر من هم اين كارها را مي‌كردم حداقل اين بود كه اين دنيا روند عادي خود را طي مي‌كرد، نه اينكه قرض بكني و سختي بكشي.

به نظر شما اگر چنين كتابي چاپ بشود نمي‌توان هزينه‌اش را با فروش خود آن تأمين كرد؟ سوژه‌هاي زيادي وجود دارد كه عكاسان كار نمي‌كنند مثل نوع پوشاك مردم تهران يا عوض شدن معماري شهرها و ... احتمالاً جذابيت هم دارد.

شما مي‌توانيد به نوعي منتشر كنيد كه فروش برود، خوب هم فروش رود. ولي آن نوعي كه خيلي خوب فروش برود، بايد طوري عكاسي كرد كه ارشاد مجوز چاپ بدهد. شما اگر مي‌توانيد عكاسي كنيد! عموماً ما براي كتاب عكس پول نمي‌دهيم مگر اينكه كتاب هديه براي خارج از كشور باشد!

شما معتقديد اگر يك سري معيارها را رعايت كنيم بازار ندارد؟

بازار دارد ولي براي خارج از كشور. يعني ما عادت نكرديم عكس خوب بخريم. اتفاقاً اگر عكس خوب چاپ شود قيمت بالا در مي‌آيد. اخيراً رازي طباطبايي كتابي دو جلدي چاپ كرده كه چيزي حدود صد هزار تومان قيمت اين كتاب است! اين كتاب را شما نمي‌خريد در كتابخانه بگذاريد. يك جا نگاه مي‌كنيد بعدها فراموش مي‌كنيد مگر اينكه آن را براي كسي به عنوان هديه و سوغات بخريد. در واقع در خارج از كشور مورد استفاده قرار مي‌گيرد.
حتي عكاسان به عكسي كه در كتاب چاپ مي‌شود توجه زيادي نمي‌كنند و از آن مي‌گذرند. آنها عادت نكرده‌اند كه درست به آن عكس نگاه كنند. يكي از عادتهايي كه من داشتم و خيلي استفاده كردم همين دقت بود. دو سه عكاس هستند كه عكسهايشان را به خوبي مي‌شناسم. بعضيها كه خودشان آرشيو خود را نمي‌شناسند. براي بعضيهايشان آرشيو و اسكن تهيه مي‌كنم و خلاصه و منظم مي‌كنم و تاريخ مي‌گذارم؛ چون معمولاً از يادمان مي‌رود كه عكسها را در چه موقع و چه صحنه‌اي گرفته‌ايم. آن موقع وقتي عكس مي‌گرفتم همان زمان كنتاكت مي‌كردم. پشت كنتاكتم يادداشت مي‌كردم، بعد آنها را سر و سامان مي‌دادم. اينكه بقيه عكاسها و عكسها را بشناسم به من كمك زيادي كرد، چون اين كتاب را كه چاپ كردم از بين عكسهايي بود كه امروز توانستم آنها را پيدا كنم يا در هر صورت به فضاهايي بيشتر تجسمي تعلق داشت تا تاريخي. من با شناختي كه نسبت به عكسهاي ديگر داشتم عكس دوران تخريبشان را پيدا كردم اما بعضي از بچه‌هاي عكاس در هر صورت فراموش مي‌كردند يا برايشان مهم نبود. ولي فيلم مانند عكس نيست، چون حركت و صدا دارد. ولي فيلمي كه من كار مي‌كنم و مي‌كردم در واقع از اين عكسهاست كه حركت پيدا كردند و وقتي صدا و حركت را به عكس اضافه كنيد جذاب‌تر مي‌شود. يك دوربين كوچك ديجيتال گرفتم كه البته كيفيت آن خوب است به حدي كه براي تلويزيون قابل پخش است. هر جا كه عكس مي‌گرفتم دوربين را كنار دستم روي سه پايه مي‌گذاشتم. زماني كه عكس مي‌گرفتم دوربين هم كار مي‌كرد. بعد عكسها را به هم مي‌چسباندم. فتوكليپهايي با سرودهاي مختلف كار كردم. اينها همه در واقع دل‌مشغوليهاي عكاسي من است.
در بعضي كليپها از عكسهاي مقايسه‌اي استفاده كردم در خرمشهر. قبل از آن كليپي درست كردم كه از شبكه يك هم پخش شد چون دوستان به من خيلي لطف داشتند. البته اين را يادتان باشد من جانباز نيستم. خيليها به من جانباز مي‌گويند و شايد يك مقداري هم به اين كلمه حساسيت داشته باشم.

زمان جنگ هم با همين وضعيت بدني عكس مي‌گرفتيد؟

نه، سه سالي است روي ويلچر مي‌نشينم. يك مقداري از اين كتاب را با دو عصا كار كردم. طي دو سفر هم با ويلچر به خوزستان رفتم.
زندگي من به خصوص اخيراً يك شوخي بزرگ بوده است. براي مبارزه با مشكلات هر كدام ما بهترين راه را انتخاب مي‌كنيم. مردم وقتي من را با ويلچر مي‌بينند، از خودشان مي‌پرسند كه اين آدم مي‌تواند عكاسي كند؟! با اين ويلچر دوستاني كمي كوتاه مي‌آيند، من مي‌گويمت به اين ويلچر نگاه نكن. گاهي به شوخي مي‌گويم من امام عكاسها هستم! (به خاطر اسمم) ولي سعي مي‌كنم اين ويژگي را در كار داشته باشم. چون اگر چنين شوخي‌اي مي‌كنم بايد حداقل يك مقدار لياقتش را هم داشته باشم. به هر حال شايد براي كار هزينه نكرده باشم ولي وقت زيادي صرف كردم و وقتي آدم يك كاري را انجام مي‌دهد انتظار دارد بازتابي داشته باشد و يك جايي از آن استفاده شود ولي هيچ وقت به غير از يك نمايش در مراسم سوم خرداد ديگر از آن استفاده نشد. يك مدت هم تلويزيون كار كردم، يك زيرنويس زدم و پاي آن امضا كردم. CD را به آنها دادم و فرستادم پخش. وقتي آنها متوجه آن آرم شدند زنگ زدند و از من پرسيدند: «اين آرم چيست زير آن گذاشتيد؟» قراردادي هم نداشتم. گفتم اگر مجاني مي‌خواهيد پخش كنيد همان آرم را پخش كنيد كه تبليغي براي من شود و اگر مي‌خواهيد به اسم شما باشد هزينه‌اش را بدهيد! يكي از دوستان هم سال قبل از آن، يك كليپ ديگر در خرمشهر با عكسهاي مقايسه‌اي ساخت كه البته نه به اين شكل كه شعري داشته باشد و به صورت نماهنگ پخش شود. با يك سري افكت صدا روي آن كار كرد. در واقع تخريب و بازسازي خرمشهر تاريخي از خرمشهر است. كليپ معمولاً در حد صد هزار تومان در دقيقه است. يك قيمتي هم براي انيميشن دارد كه آن كليپ انيميشن هم داشت.
و بعدها كه از امور مالي سؤال كردم كه چرا دقيقه‌اي سي تومان حساب كرديد؟ گفتند به خاطر جانباز بودنت لطف كرديم! من هم ياد گرفتم كه اگر جانباز باشي و از همه دقيقه‌اي صد تومان بخرند از تو سي تومان مي‌خرند! گفتم من جانباز نيستم ولي چون ويلچر مي‌نشينم درد اين آدمها و مشكلاتشان را مي‌فهمم. يك عكسي سال 65 در ميدان امام حسين روز پاسدار گرفته بودم. تجليلي بود از جانبازان و گلي گردن آنها انداخته بودند؛ گوشه ميدان جلوي مسجد، جايي كه امروز ايستگاه اتوبوسهاي ميدان امام حسين قرار گرفته. امسال عيد هم رفتم همان جا عكس گرفتم؛ امروز ديگر آن ويلچرسواران آنجا نبودند. ايستگاههاي اتوبوس و يك تابلو كه جلوي چلوكبابيها مي‌گذارند («غذا حاضر است بفرماييد» يا «غذا تمام شد») همين جمله «غذا تمام شد» در عكس هست. يك مقدار تلخ است ولي واقعيتي است كه غذا تمام شد. اخيراً در سايت حفظ آثار داستان زندگي جانبازي را ديدم كه به دليل مشكلات مالي از كرج تا تهران با موتور مسافركشي مي‌كند! وضعيت آنها خوب نيست. شايد ما حق مطلب را ادا نمي‌كنيم. از آن طرف هم بگويم آدمهايي كه به نوعي سالم‌اند اما شرايطي داشتند كه توانستند سوء استفاده كنند و كارت جانبازي بگيرند. از اين جور سوء استفاده‌ها زياد ديدم. به جانبازان رسيدگي نمي‌شود و بعضي مواقع به امان خدا رها شدند.

مشكلي كه يك عده مطرح مي‌كنند درباره ارتباطي است كه عكاسان خوب ايراني در اين چند سال اخير با رسانه‌هاي خارجي دارند. خيليها مي‌گويند كوتاهي از اين طرف بوده و حمايت نشدند و مشكلات ديگر آنها را ملزم كرده كه اين طور كار كنند. افراد ديگري هم اين نظر را ندارند و مي‌گويند كه اين ارتباط خوب است و عكاس ايران را معرفي مي‌كند و جنبه‌هاي منفي در همكاري آنها نيست و اين به نفع ماست. اما انگار اين ارتباط معنادار است و قابل توجه. شما در مورد اين چگونه فكر مي‌كنيد. ارتباط گرفتن منفي است يا نه و اينكه چه حسنهايي دارد؟

ارتباط گرفتن مثبت است. به شرط اينكه طرف مقابل منفي برداشت نكند. من هيچ وقت دوست نداشتم به دلايل شخصي خودم به آژانسهاي خارجي عكس بدهم. كسي كه آن طرف مرز عكس از شما مي‌گيرد و استفاده مي‌كند و شيطنتهايي انجام مي‌دهد، در واقع همان مقوله‌اي است كه شما مي‌گوييد و هيچ راه گريزي ندارد. آن كسي كه آن طرف به شما دلار مي‌دهد و عكس را مي‌خرد عاشق چشم و ابروي شما نيست! نسبت به هنر شما غمي ندارد. در واقع دنبال شيطنتهاي خودش است و آن شيطنتها را مي‌خرد. اگر از شما يك عكس مثبت هم بخرد همان عكس را در شرايط منفي چاپ مي‌كند كه اصلاً راجع به آن فكر هم نمي‌كرديد و اين كاري است كه همه جاي دنيا انجام مي‌شود. اگر از من عكسي را آنجا چاپ مي‌كند، فرهنگ و زبانش با من يكسان است؟ يك خصوصيت دارد؟ آنجايي كه عكس از شما مي‌خرد دل‌مشغولي شما را ندارند. مي‌خواهند تجارت خود را بكنند و اگر صاحب امتياز يك مجله باشد تجارت خود را انجام مي‌دهد. چه شما مثبت ديده باشيد چه منفي. نظر خودش را اعمال مي‌كند. شايد در بعضي موارد خوب باشد، حداقل آن اين است كه عكاس زندگي‌اش را مي‌گذراند. مي‌تواند حرفه‌اش را بيشتر دنبال كند. ولي در نهايت براي جامعه ما مشكل ايجاد مي‌كند. اگر من‌ِ عكاس بدانم عكس مرا مي‌خرند، نه به آن اندازه خارج از كشور، حداقل يك پول معقولي مي‌دهند كه بتوانم كار و زندگي كنم شايد اين كار را نكنم. اما وقتي در اينجا از عكس استقبال نمي‌كنند و هزينه‌هاي زندگي و عكاسي را پرداخت نمي‌كنند عكاسان مجبورند عكاسي را به اين شكل انجام دهند. من اگر روي اين ويلچر نتوانم، بدون حمايت، عكاسي و زندگي كنم يا بايد عكاسي را كنار بگذارم يا خانه‌ام را بفروشم!
البته حالا من با بقيه عكاسها فرق دارم. گفتم چه زمان‌ِ جنگ و چه بعدها هيچ وقت به عنوان عكاس هيچ جا حقوق‌بگير نبودم. با همه همكاري كردم ولي كارمند هيچ كس نبودم و آن هم به خاطر روحيات خودم است كه دوست نداشتم كارمندي زندگي كنم. در زمان جنگ با دوربين شخصي عكاسي كردم، با فيلم شخصي كه پول مي‌دادم و مي‌خريدم و يا از جايي گيرم مي‌آمد. بعد هم كه از حوزه‌هاي مختلف عكاسي مي‌كردم، عكسهايم فروش مي‌رفت ولي نه به آن قيمتي كه بتوانم حداقل هزينه دوربين و امكاناتم را تهيه كنم. امروز مشكلات فيزيكي‌ام اضافه شده و براي عكاسي و زندگي كردن روي ويلچر بايد بيشتر خرج كنم. از وسيله نقليه سوار شدن گرفته تا همه چيز. هزينه‌ها يك درصدي بالا رفته كه البته اينها به خاطر لطفي است كه به اين آدمها دارند! مثلاً مسيري كه بايد دويست تومان كرايه بگيرد، يك ويلچر هم در صندوق عقب يك درصدي كشيده شود نرخ كرايه دو يا سه برابر مي‌شود! امروز اين هزينه‌ها يك مقدار مشكل است. اگر بخواهم عكاسي را ادامه بدهم فكر مي‌كنم بهترين راه اين است كه از اين عكاسهاي پارك بشوم. در يكي از پاركهاي تهران يك دوربين ديجيتال و يك پرينتر ببرم.‌ بد نيست! به هر حال از مردم عكس مي‌گيرم و پولش را مي‌گيرم. شاتر را مي‌زني و ديگر كاري نداري كه تاريخ ثبت كني، اينكه عكاس اجتماع باشي، عكاس طبيعت و جنگ باش! حالا عروسي را تجربه ندارم. عكاس عروسي تجربه‌هايي مي‌خواهد كه من ندارم. اگر داشتم درآمد خوبي هم داشت و چون ندارم به ناچار بايد عكاس پارك شوم! دنبال يك پارك خوب مي‌گردم كه اين عكاسي را دنبال كنم! [مي‌خندد]
در زمينه عكاسي غير تبليغاتي كسي حمايت نمي‌كند. اگر عكاسي سينما بكنيد كارگردان و تهيه‌كننده شايد حمايتي داشته باشند ولي عكاس هنري را كسي حمايت نمي‌كند. حتي عكاس تبليغاتي هم در مواردي حمايت مي‌شود. مثلاً قضيه زلزله يا كارنامه هشت‌ساله حمايت مي‌شود ولي از عكاسيهاي ديگر حمايتي نمي‌كنند. اخيراً آقاي عبدالحسيني از مناسبت ايام فاطميه پشت منزل ما نمايشگاهي برگزار كرد. عكسهاي زياد و خوبي بود. يك تعداد عكسهاي بزرگي بود كه امانت گرفته بود. قابهايي ساخته بود. گفتم هزينه‌اش را كجا پرداخت كرده چون نمايشگاهي كه در ايام فاطميه درباره حضرت فاطمه زهرا (س) گذاشتم دليلي ندارد كه كسي از او حمايت نكند. به او گفتم جايي را پيدا مي‌كردي كه حداقل اين عكسها و قابها را خانه نگذاري كه به وسايل خانه‌ات اضافه شود؟ ولي دل‌مشغولي آنها عكاسي است. ما معمولاً عكسي را در نمايشگاه نمي‌خريم. يعني عادت نداريم. مگر اينكه امضاي كسي را داشته باشد كه آن امضا را بخريم! مردم عكس را نمي‌خرند، امضاي آن را مي‌خرند؛ حالا امضاي ما چون زياد قشنگ نيست نمي‌خرند!

مورد ديگر جشنواره‌هاي هنري و سياست‌گذاريهاي فرهنگي است. گويا يك نگاه ساختارگرايي يا هنر براي هنر و فرماليستي كم‌كم در اين حوزه رسوخ كرده و در تضاد مستقيم با نگاه قبلي است. آيا به نظر شما اين روند وجود دارد؟ و اگر وجود دارد چه بايد كرد؟

سالهاست كه من در اين نمايشگاهها و جشنواره‌ها شركت نمي‌كنم؛ به دليل قضيه داوريها. من چون شايد هيچي را قبول ندارم (خودم را هم قبول ندارم) عكس نمي‌دهم. يك موقعي جوان‌تر بوديم و عكس مي‌فرستاديم. امروز به هيچ كدام از اين جشنواره‌ها عكس نمي‌دهم. به غير از يك جشنواره تصوير كه آن نه جايزه‌اي دارد و نه داوري. عكسي را هر سال به انتخاب شما از شما مي‌گيرد و مي‌زند روي ديوار. اگر عكس خوبي باشد و خوب انتخاب كرده باشيد موفقيد و اگر بد انتخاب كرده باشيد خودتان زير سؤال مي‌رويد. جايزه‌اي هم ندارد. هيچ كس هم قرار نيست آن را نقد كند. آن كه موفق شده است انتخاب خودش درست بوده. اين روش را مي‌پسندم. هر سال هم عكس مي‌دهم. سعي مي‌كنم عكسي را بدهم كه ارزش داشته باشد. بقيه هم همين كار را مي‌كنند. در واقع عكسي مي‌دهند كه معرفي خودشان باشد. ولي نمايشگاهها و جشنواره‌ها مسابقاتي است كه آن كه موتور دارد و با سرعت بيشتري مي‌رود، آشنايي دارد و ... اجازه بدهيد ادامه را نگويم.

شما چه سالي به لبنان سفر كرديد؟

سال 64 براي كارهاي نمايشگاهي آنجا حضور داشتم. كار اصلي‌مان هم همين بود. مثل بقيه ايام در وقت آزادي كه براي ناهار داشتيم كار مي‌كرديم يا نمايشگاهي را در شهرهاي مختلف لبنان مي‌گردانديم. البته يك مقدار زيادي كارهاي خودم بود، فيلمها و عكاسيهاي مقايسه‌اي از جنگ خودمان و درباره جنايتهاي حزب بعث عراق بود. نمايشگاهي از عكسها و كارهاي مجسمه‌اي بود كه همان جا انجام داده بودم و يك مقدار هم كارهاي بچه‌هاي ديگر بود كه در شهرهاي مختلف لبنان به نمايش مي‌گذاشتيم. در وقت آزاد ناهار و بعد از ظهر، زماني كه فرصت پيدا مي‌كردم دوربين را بر مي‌داشتم و عكاسي مي‌كردم. البته همان زمان عكسها را براي مجله سروش مي‌فرستادم و گاهي به عناوين مختلف چاپ مي‌كردند. به هر حال بازتاب عكس من به طور حرفه‌اي در مطبوعات با مجله سروش آغاز شد. بعد از بازگشت از لبنان نمايشگاهي از عكسهاي خود از لبنان، با عنوان «نگاهي به لبنان» در موزه هنرهاي معاصر سال 65 برگزار كردم بعد از آن يكي دو نشريه از آن عكسها استفاده كردند و آن خاطرات به آرشيو پيوست.

از طرف چه ارگاني به لبنان رفته بوديد؟

در واقع از طرف سپاه. گاهي به بسيجيهايي كه در جبهه حضور داشتند تشويقي مي‌دادند. به من هم دادند و به عنوان طراح رفتم.

از جنگهاي لبنان هم عكسي گرفته‌ايد؟ خاطرة خاصي داريد؟

البته زماني كه من آنجا بودم چندان درگيري در لبنان نبود. من هم البته حرفه ديگري داشتم و نمي‌توانستم جاهاي ديگري حضور داشته باشم. حور، صيدا، هر جا كه مي‌رفتم عكاسي مي‌كردم. اما به يادماندني‌ترين خاطره‌اي كه عكس آن را هنوز در خانه دارم مربوط مي‌شود به مدرسه شبانه‌روزي بچه‌هاي شهداي لبنان. زياد به آنجا مي‌رفتم چون نزديك ما بود. از دختر بچه‌اي به اسم هدي زياد عكس گرفتم. او پدر و مادرش را در جنگ از دست داده بود، قيافه معصوم و خوبي داشت. از او ساعتها فيلم گرفتم، بعدها اين فيلم را به واحد برنامه كودك و نوجوان شبكه يك دادم كه از بين رفت و مفقود شد. بعدها براي او عروسك مي‌فرستادم. اسم مدرسه زهرا بود. جايي بود كه خواهر امام موسي صدر آنجا را اداره مي‌كرد.

قبل از انقلاب تشكلهاي مذهبي و خودجوش مردمي در عرضه و توزيع محصولات فرهنگي نقش مهمي داشتند. مساجد جايگاه خاصي داشت. هميشه به مناسبتهاي مختلف انقلاب و جنگ نمايشگاههاي خوبي برگزار مي‌شد. چند سالي است كه اين قضيه كم‌رنگ شده. بعضي دوستان مي‌گويند يك نمايشگاه عكس نورپردازي خاصي مي‌خواهد. از اينها كه بگذريم، اين ظرفيت چقدر مي‌تواند كار كند!

در دوره قبل از پيروزي انقلاب يا بعد از آن كه عده‌اي در خيابانهاي شهر شهيد مي‌شدند، عده‌اي مفقود مي‌شدند، به عناوين مختلف عكسهايي از آنها گرفته مي‌شد و جلوي مساجد به صورت نمايشگاه برگزار مي‌شد و مردم مي‌ديدند. در واقع آن موقع، موضوع براي مردم نه اينكه جذاب باشد ضروري بود. كسي كه نياز داشت از مفقودان دور و بر اطلاع پيدا كند مي‌آمد عكسها را مي‌ديد. يعني انتخاب نمي‌كرد، اطلاع كسب مي‌كرد. در دوران جنگ هم باز مردم مي‌آمدند صحنه‌هاي جنگ و بچه‌ها و اقوامشان را، كه در جبهه حضور داشتند، ببينند كه اين عزيزان در جبهه چه كار مي‌كنند. باز آن زمان نمايشگاهها كاربرد خودش را داشت ولي در فرهنگ ما، بعد از داشتن اين همه عكاس مطرح در سطح بين‌المللي و عرضه آثارشان در سطح بين‌المللي هنوز عكس جا نيفتاده است.

علت اين امر چيست؟

براي اينكه ما به عكس از بالا بهانه مي‌گيريم. وقتي شما عكاس نشريه‌اي هستيد اگر بتوانند مجاني عكسي را بگيرند مي‌گيرند. ولي وقتي پول مي‌دهند اين پول نمي‌تواند زندگي شما را تأمين كند. الان شما يك تعدادي عكس و گزارش از من مي‌گيريد، نشريه چقدر پول بابت اين عكسها مي‌دهد؟

هيچي!

در مصاحبه كه مي‌گويند چون خودت را معرفي مي‌كني، چشمت كور نبايد پول بگيري! ولي نشريه‌اي كه بخواهد به عكس اعتبار بدهد، حتي وقتي از من گزارشي شخصي را چاپ مي‌كند بايد پول عكس را بپردازد. ولي اين را ياد نگرفتيم.

نه! براي ما معنويت و روح كار مهم است. روح هم كه اجاره خانه نمي‌دهد و پول نمي‌خواهد!!

[مي‌خندد] يادم مي‌آيد من در مجله شكار طبيعت كار مي‌كردم. در واقع صفحه‌بند بودم. چون شغل اصلي من گرافيك است و صفحه‌بندي مجله و كتاب مي‌كردم. آن زمان ترجيحاً مجلات و نشريات خارجي را باز مي‌كردم و سعي مي‌كردم يك جوري عكس آن را در بياورم كه مجله خراب نشود. دوباره بعد از اسكن عكس، آن صفحه را داخل مجله قرار مي‌دادم، به همين راحتي مجله ايراني چاپ مي‌شد و چاپ مي‌شود. بدون اينكه هزينه‌اي بابت عكسها پرداخت شود. فقط براي يك تعداد عكسهاي خبري كه بنيانهاي گزارشي دارد، هزينه‌هايي به عكاس پرداخت مي‌شود، ولي نه به طور كامل. تا وقتي كه اين طور باشد و مسئولان نشريات و عكاس مملكت براي عكاسي اعتبار قائل نباشند همين وضعيتي است كه وقتي پايين مي‌آييد مردم هم زياد به قضيه عكس درست نگاه نمي‌كنند.

شايد بخشي از مشكل به صنف عكاسان باز مي‌گردد. نظر شما در اين باره چيست؟

بعضي عكاسها هستند كه اگر عكسشان بدون اجازه چاپ شود شكايت مي‌كنند. البته شكايتهايشان هم به نتيجه‌اي نمي‌رسد. فقط وقت تلف مي‌كنند. چرا كه تا زماني كه ما كپي رايت نداشته باشيم و عكاس اعتبار نداشته باشد، مردم هم به اين قضيه جدي نگاه نمي‌كنند. اگر روزي ما كپي رايت داشته باشيم و پول عكس را نشريه بپردازد و كسي كه آن نشريه را مي‌خرد پول عكس را هم بدهد، آن وقت بيشتر از آن استفاده مي‌كنيم. مثل من كه پول اين سيگار را دادم، حتي فيلترش را هم مي‌كشم ولي اگر مجاني به دستم رسيده باشد يك فوت مي‌كنم و بيرون مي‌اندازم. وقتي كه من براي كتاب «جريان ديروز و امروز» قيمت‌گذاري و هزينه‌هاي چاپ كتاب را برآورد كردم وقتي به عكس رسيد، هنوز مشكل قيمت عكس را داريم.
يعقوب‌زاده كه در چچن زخمي مي‌شود آژانس خبري او در فرانسه كه وي در آن مشغول به كار است يك هواپيما مي‌فرستد كه او را از آنجا بيرون بياورند. فكر مي‌كنم چهل هزار دلار هزينه هواپيمايي را مي‌دهد كه آنجا برود، حالا بعدش تا اين آدم خوب شود حتماً از او حمايت مي‌كند. ولي اينجا اگر هر اتفاقي بيفتد شماييد و خودتان! مثلاً خانواده شهيد گودرزي عكاس جنگ كه عكاس خبرگزاري هم بود. با سختي روزگار مي‌گذرانند. چند وقت پيش با همسر وي صحبت مي‌كردم. ايشان با داشتن سه فرزند، زندگي سختي را مي‌گذراند. خانواده عكاس كه خيلي كار كرده بود و از دوران جنگ عكسهاي بسياري داشت امروز در شرايط سخت و نامناسبي به سر مي‌برند.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15681139