خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

مدرک دارم پس هستم

 

اشاره:



اميدوارم اين خاطره‌ها فقط موارد نادري باشند كه نتوان آنها را به هيچ فضاي ديگري تعميم داد.
خاطرات م‍ُدر‌ّسي كه مطابق آمار در عصر خيزش علمي جامعة ايران به سر مي‌برد و به تعبيري عملة سادة اين جنبش نرم‌افزاري محسوب مي‌شود، بهانة خوبي براي آسيب‌شناسي واقعي‌ِ وضعيتهايي است كه بيلان كار مديران آموزشي چهرة ديگري از آن در رسانه‌ها به نمايش گذاشته است. مرور اين خاطرات، مرور فاصلة نظر و عمل و راهي براي شناخت بحرانهاي آشكار و پنهان آموزش عالي در كشور است. مشكلاتي كه به هيچ كدام از دانشگاههاي دولتي و آزاد منحصر نمي‌شود و چون يك بيماري شايع، دامنگير فرهنگ و آموزش عالي در ايران اسلامي شده است.

به دعوت يكي از واحدهاي دانشگاه آزاد اسلامي براي تدريس راهي آن دانشگاه شدم. ابتدا پس از مذاكره با رئيس گروه قرار شد مخاطبان من، دانشجويان ورودي سال 83 باشند كه حداكثر 140 نفر بودند. روال قبلي برنامه‌ريزي، ارائه هر عنوان درسي در سه گروه مشابه بود كه به اين ترتيب مي‌شد به ازاي هر كلاس 46 نفر. برنامه بسته شد و دو هفته بعد وقتي براي شروع كار وارد كلاس شدم، احساس كردم حدود صد نفرند. با تعجب دليل ادغام كلاسها را پرسيدم. پاسخهاي دانشجويان قانعم نكرد. براي اعتراض، به سراغ مدير گروه رفتم. ايشان گفتند: «من هم اعتراض كردم. متأسفانه معاون اداري‌ـ مالي دانشگاه گفته براي ما نمي‌صرفه شما سه گروه ارائه كنيد و بايد درسها در دو گروه ارائه شود.» ايشان همه‌كارة دانشگاه هستند و ما هم ادغام كرديم. در همان لحظه، برگه‌اي با امضاي معاون آموزشي به من داده شد كه عنوان درس، ساعتهاي برگزاري كلاس، روز امتحان و پاره‌اي از مقررات آموزشي در آن درج شده بود كه از استاد مي‌خواست آنها را اجرا كند. تصورش را بكنيد؛ بعد از جلسه دوم به اين نتيجه رسيدم كه ساده‌ترين كار، حذف حضور و غياب از كلاس است تا هم از شر‌ّ بچه‌داري در دانشگاه راحت شوم هم بيست دقيقة كلاس را هدر ندهم. بعدها در اتاق استادان هم متوجه شدم يك تصميم ساده باعث مي‌شود به مرور فردفرد‌ِ دانشجويان اهميت خود را از دست بدهند و صرف برگزاري شكلي كلاسها و ادارة كلاس، امتحان و نمره، مهم تلقي شود. چنين تغييري باعث مي‌شود دانشگاه از نظر ساختاري به دنبال تعليم و تربيت نوع انسانها نباشد. جامعه تب مدرك دارد و دانشگاه هم اين نياز را به سطحي‌ترين شكل آن ارضا مي‌كند: كلاسهاي صد نفري و امتحان و نمره و مدرك. پيچيدگي خاصي هم ندارد، كسي هم اعتراضي نمي‌كند، همه راضي...

•••
يكي از دانشجويانم در طول يكي از ترمها كم‌كم به من نزديك شد و توضيح داد كه سال اول ورود به دانشگاه را طراحي پارچة يكي از واحدهاي دانشگاه آزاد خوانده است كه هفتصد كيلومتر از محل سكونت او دورتر بوده است. به دليل مشكلات سال بعد دوباره امتحان داده و رشتة باستان‌شناسي‌ِ واحد ديگري قبول شده كه 500 كيلومتر تا خانه‌شان فاصله داشته است و در سال سوم بالاخره يكي از رشته‌هاي علوم اجتماعي شهرشان قبول شده و اكنون در محضر ما هستند براي تلم‍ّذ(!) مدتها از خودم مي‌پرسيدم، اين همه به در و ديوار زدن و تنوع رشته و شهر براي رسيدن به كجاست؟ به چيست؟ از حق نگذريم؛ جنبش كه هست اما چه جنبشي، نمي‌دانم! يك روز بعد از كلاس براي بررسي چگونگي طراحي‌ِ سؤالات امتحان، وارد اتاق گروه شدم، خانمي كه مسئول دفتر بود تعارف كرد و نشستم. به طور اتفاقي نامه‌اي روي ميز توجهم را جلب كرد. آن را برداشتم و تا آخر خواندم. دانشجويي ابتدا رشتة ادبيات فارسي يكي از واحدها قبول شده بود، بعد تقاضاي انتقالي كرده بود و به واحدي كه من، مدعو‌ّ‌ِ تدريس آن بودم آمده بود. در سال دوم، در اين واحد نيز تقاضا كرده بود كه با تغيير رشتة ايشان از ادبيات فارسي به علوم سياسي موافقت شود. در مرتبة سوم با تقاضاي ايشان مبني بر انتقال از رشته علوم سياسي به مترجمي زبان انگليسي نيز موافقت شده بود. به خانم مسئول دفتر گروه گفتم: «اين واقعيت دارد؟» گفت: «بله، اينجا هر چيزي امكان دارد.» واقعاً معلوم نيست، اين همه تغيير با چه انگيزه‌اي از طرف دانشجو و با چه دليل و مدرك و قانوني از طرف دانشگاه قابل توجيه مي‌شود.
توجيه اين قبيل مسائل، البته چندان هم سخت به نظر نمي‌رسد. همه چيز را مي‌توان با مدل جنبش نرم‌افزاري توجيه كرد و براي مسئولان بالاتر بيلان كار داد. وقتي تغييرات سريع، تعداد زيادي از افراد را شامل شود، مي‌توان از آن به جنبش تعبير كرد. طبيعتاً چون اين جنبشها با نامه و تقاضا و التماس و تلفن و سفارش و در نهايت امضاي «موافقت مي‌شود» صورت مي‌گيرد، به آنها نرم (Soft) مي‌گوييم. خدا بركت بدهد به بيلان كاري مديران توسعه جنبش نرم‌افزاري.

•••
دفتر استادان كه معمولاً براي استادان مدعو در نظر گرفته مي‌شود، بعضي وقتها محل تبادل نظرهاي جالبي است كه خاص بودن بعضي از آنها شيوع عمومي فرهنگي شبيه به آن را نفي نمي‌كند. يك بار يك كتاب انگليسي به مقتضاي نيازم از كتابخانه امانت گرفته بودم و چون كيفم جا نداشت همين طور كتاب به دست وارد اتاق استادان شدم.
يكي از همكاران، كه بعضي وقتها هم او را مي‌ديدم، وارد اتاق شد و اين بار آمد كنار من نشست. با كنجكاوي رشته‌اي را كه در آن تدريس مي‌كردم، پرسيد و رابطه آن را با اين كتاب انگليسي! جالب بود، فهميدم در دست داشتن يك كتاب خارجي، نه تنها بين دانشجويان كلاس شهرت و سواد مي‌آورد كه بين استادان هم با اعجاب و حسرت و تحسين و كنجكاوي مواجه مي‌شود. بعد خودش را هم معرفي كرد، فوق ليسانس زبان انگليسي را از دانشگاه دولتي علامه طباطبايي تهران گرفته بود و ابتدا توي بانك... اين شهر استخدام شده بود. از ساعت 30‌:‌7 صبح تا چهار بعد از ظهر در بانك مشغول بود و از ساعت چهار بعد از ظهر تا هشت شب تدريس زبان مي‌كرد؛ در دانشگاههاي آزاد، دولتي و پيام نور. وقتي گفتم: «ما شاء الله شما خيلي پركار هستيد.» گفت: «جمعه‌ها هم از هشت صبح تا شش بعد از ظهر تدريس دارم.» گفتم: «پس خانواده چي مي‌شه؟» گفت: «الان هفت هشت سال است كه عادت كرده‌اند!» گفتم: «سر كلاسها حضور و غياب هم مي‌كنيد؟» گفت: «اصلاً.» گفتم: «چه رشته‌هايي تدريس مي‌كنيد؟» گفت: «زبانِ پيش همة رشته‌ها چون اغلب دانشجويان زبانشان ضعيف است و پيش مي‌خورند، در كنارش زبان عمومي رشته‌هاي مختلف و زبان تخصصي رشته‌هايي كه اغلب استاد ندارد.» گفتم: «روش تدريس شما چگونه است؟» گفت: «يك كتاب معرفي مي‌كنم، جلسة اول هم به انگليسي صحبت مي‌كنم. سعي مي‌كنم بچه‌ها را علاقه‌مند كنم، بعد هم بايد بروند لغات هر درس را از ديكشنري استخراج كنند، سر كلاس هم هر كسي يك پاراگراف مي‌خواند و معني مي‌كند، من هم كاملش مي‌كنم.» گفتم: «معمولاً كتاب را تمام مي‌كنيد؟» گفت: «نه بابا اينها خيلي ضعيف هستند، حداكثر پنج درس تدريس مي‌شود. امتحان را هم سعي مي‌كنم ساده بگيرم و با ارفاق تصحيح كنم كه از دانشگاه زده نشوند.» گفتم: «امتحان ميان‌ترم يا هر جلسه، يك امتحان كوچك نداريد؟» گفت: «نه، اين كارها حوصله مي‌خواهد، بچه‌ها هم خوششان نمي‌آيد استاد خيلي گير باشد. نمره بده ولي با كسي صميمي نشو. چند نفري را هم بينداز كه آموزش تعجب نكند.» لابه‌لاي صحبتها متوجه شدم چند تا شاگرد هم براي كلاس خصوصي پذيرفته است. تدريس زبان معمولاً براي هر جلسه بالاي پنج هزار تومان است. آخر كار هنگام خداحافظي، شمارة تلفن همراهش را داد و يك كارت ويزيت تبليغاتي كه روي آن نوشته بود:
پس‌زمينة كارت هم تصوير روشني از يكي از مجسمه‌هاي تخت جمشيد بود. ياد شعري افتادم كه اين روزها بازاري هم شده است من هم عوضش كردم و با خود گفتم: داريم مي‌سازيمت وطن!

•••
معمولاً توي اتاق استادان بحثها آن قدر جالب است كه مي‌شود از لابه‌لاي آنها يك كتاب جامعه‌شناسي تأليف كرد. يك روز بحث از بي‌سوادي و بي‌انگيزگي دانشجويان بود و استادهايي كه سن بالاتري داشتند، مرتب گله مي‌كردند كه نسل جديد، حتي رعايت ادب و احترام را هم نمي‌كنند. يكي از مدر‌ّسان مدعو، كه به قول خودش ترم چهارم تدريسش بود و رياضي تدريس مي‌كرد، گفت: «كلاسهاي ما معمولاً مسئله حل كني است. جلسة قبل دانشجويي را صدا زدم، آمد پاي تخته كه مسئله را حل كند جمع دو كسر ساده را بلد نبود. به شدت عصباني شدم و گفتم برو بشين. بابا شما چقدر بي‌سواديد. اين جمع كسرها كه مال دورة راهنمايي است. خلاصه شروع كردم به نصيحت كه اين وضع درس خواندن نيست و شما به جايي نمي‌رسيد و مي‌افتيد. همان دانشجو، كه حالا رفته و نشسته بود، پريد وسط حرفهايم و گفت: استاد شما به ما توهين كرديد. شما حق‌ّ ما دانشجويان را پايمال كرديد. درست است كه من دانشجوي آزاد هستم ولي پارسال در كنكور آزاد، رياضي را منفي سيزده درصد زدم! با تعجب پرسيدم: «چي؟» گفت: «استاد درصد رياضي من توي اين كلاس از همه بهتر است و همه رياضي را پيش خورده‌اند!»
يكي از استادها گفت: «آقا اينها بايد بيفتند تا آدم شوند.» استاد مدعو گفت: «آخه من هم زن و بچه دارم، اگر بيشتر از بيست درصد را بيندازم، بچه‌ها اعتراض مي‌كنند و ترم بعد هم ما را دعوت نمي‌كنند چند واحد حق‌التدريس درس بدهيم.» من هم گفتم: «مسئله‌اي نيست واحدهاي ديگر.» گفت: »نه آقا همه جا اين جوري است.»
يك روز در اتاق استادان نشسته بودم، اتفاقاً روزهاي دوشنبه آن ترم اتاق شلوغ مي‌شد. يكي از استادان مدعو هم، كه هميشه با خنده و جوك، ده دقيقه استراحت ما را خاطره‌انگيز مي‌كرد، حضور داشت كه استادي وارد اتاق شد؛ در حالي كه دست و آستينهاي كت و شلوار او به شدت گچي شده بود. چند نفر از استادان متلكي انداختند. يكي گفت: «وانت گچ خالي كرده بودند توي كلاس؟» ديگري گفت: «استاد برج‌ساز است و مهندس ناظر. سر راه آمده دو واحدي هم درس بدهد. زياد گير ندهيد» و بالاخره بحث جدي شد كه اي آقا ما داريم خفه مي‌شويم از گچ خوردن. چرا كلاسها را با White board تغيير نمي‌دهند. يكي از استادان مدعو، كه كهنه‌كار بود، گفت: «چند سال پيش استادان طرحي ارائه كردند و تابلوها را تغيير دادند، متأسفانه دانشجويان هر چه از دانشگاه و زندگي مي‌كشيدند، بر سر اين تابلوها آوردند، با كليد و چاقو و... وايت‌بوردها را خراب كردند، مسئولان هم به اين نتيجه رسيدند كه برگردند به سيستم «گچ‌كشي» گذشته و از خير ماژيكي شدن بگذرند.» بعد بحث شد كه آقا چه بايد كرد؟ به‌خصوص كه رشته‌هاي رياضي و فني به شدت نيازمند حل تمرين و استفاده از تابلو هستند. چند نفري نظراتي دادند اما يكي از استادان، كه از قضا دكترايش را از يكي از كشورهاي اروپاي غربي گرفته بود، حرف جالبي زد. ايشان گفت: «آقا كاري ندارد. حداقل يك نفر را استخدام كنند كه بعد از پايان هر كلاس، فوري تخته سياه را براي شروع كلاس بعدي تميز كند.» تصورش را بكنيد، دانشگاهي كه مثلاً حدود چهارده هزار دانشجو دارد بايد آنها را در چند كلاس آموزشي مديريت كند و براي اين تعداد كلاس به چند نفر آدم نياز است كه منتظر بمانند كلاسهاي موظف آنها درسشان تمام شود، استاد از كلاس خارج شود و بعد بريزند توي كلاسها براي صرفاً پاك كردن تخته سياه. طبيعتاً چون كلاسها با هم هماهنگ نيست و برخي در ساعتهاي زوج (10ـ8) و برخي در ساعتهاي فرد (11ـ9) برگزار مي‌شود، حركات چنين آدمهايي كه مضطربانه به دنبال انجام وظيفه هستند، مضحك خواهد شد. مانده بودم اين همه خارج رفتن و مقاله علمي و كتاب و اين نظر بسيار جالب را چگونه با هم جمع كنم كه يادم آمد يك بار سوار تاكسي شده بودم، از قضا بحث «كمربند» و جريمه‌ها پيش آمد و مسافران شروع كردند به فحش دادن به نيروي انتظامي و اينكه اين كارها براي درآمدزايي است و نه براي ملت. راننده تاكسي بر خلاف اغلب راننده‌ها در مقام دفاع از نيروي انتظامي گفت: «نه آقا، من در جواني دو سال خارج كارگري كرده‌ام. قاعدة رانندگي همه جاي دنيا همين است. من هجده سال است راننده‌ام. هميشه كمربند مي‌بندم، حتي تابستانها توي هواي گرم كمربند مي‌بندم، اثرش هم روي پيراهنم مانده.» نگاه كردم ديدم درست مي‌گويد. استاد دانشگاهي كه از غبار تدريس و زحمت تعليم منزجر باشد، به چه درد مي‌خورد. تنفر از گچ‌مالي شدن يا نق زدن از سرطان‌زا بودن سيستم ماژيك و وايت‌بورد، نشان مي‌دهد يك جاي كار مي‌لنگد.
•••
ايام انتخابات رياست‌جمهوري بود و بچه‌ها هم به دلايلي دوست داشتند از بحثهاي جدي فرار كنند. چند جلسه‌اي مرتب مي‌گفتند: «استاد، از انتخابات هم صحبت كنيد.» تا اينكه بالاخره نيم ساعت مانده به پايان يكي از كلاسها، تسليم شدم و بحث را شروع كرديم. آن زمان محور بحثها اين بود كه در دور نهم انتخابات رياست‌جمهوري، ميزان مشاركت مردم احتمالاً بسيار پايين خواهد بود. براي اينكه بحث روشن شود، بر اساس مطالبي كه از آمار انتخابات گذشته جمع كرده بودم، توضيح دادم كه با مقايسه آمار دوره‌هاي قبل مي‌توانيم ميزان تقريبي مشاركت مردم را حدس بزنيم. ابتدا اولين دورة انتخابات رياست‌جمهوري را بررسي مي‌كنيم. بعد از رديف جلويي پرسيدم «كانديداهاي اولين دورة انتخابات رياست‌جمهوري بعد از انقلاب چه كساني بودند؟» نفر اول گفت: «نمي‌دانم، همين طور نفر دوم و سوم و...» يك لحظه گفتم: «شما چطور نمي‌دانيد؟» يكي از خانمها گفت: «استاد، آخه اون دوره ما اصلاً به دنيا نيامده بوديم.» پرسيدم: «مگر دوستان متولد چه سالي هستند؟» گفتند: «1364.» از آن طرف كلاس يكي دستش را بلند كرد و تمام اسامي را با اسم كوچك و پسوند گفت. من هم گفتم: «احسنت.»
يكي از دانشجويان در اعتراض گفت: «استاد، ايشان جزء برگزاركنندگان اولين انتخابات بعد از انقلاب بوده‌اند و در استانداري شاغل هستند.» گذشت و بعد از كلاس از او پرسيدم: «شما مگر چند ساله هستيد؟» گفت: «43 ساله.» تصور كنيد يك استاد دانشگاه بايد چه تيپ مطالبي را آماده كند تا هم مخاطب 19 ساله بتواند از آنها استفاده كند و هم مخاطب 43 ساله؟ بديهي است استاندارد خاصي در گرفتن دانشجو وجود ندارد. اينكه چرا چنين استانداردهايي تعريف يا اجرا نمي‌شوند، اهميت اساسي دارد. در يك جمله بايد گفت استاندارد كردن كلاسهاي درسي، يك موضوع كيفي و ناظر به تربيت فردفرد دانشجويان است و ساختارهايي كه تنها به اجراي كم‍ّي امور اهميت مي‌دهند، دليلي براي استاندارد كردن ندارند. مي‌شود هزار دليل عامه‌پسند ديگر مثل فشار متقاضيان، كمي دانشجويان يك رشته و... را هم آورد. به هر حال هيچ فكري براي اين موضوع نمي‌شود و اگر در هر شركتي براي استخدام آبدارچي هم شرايطي در نظر گرفته مي‌شود، براي دانشجو شدن هيچ شرط ديگري غير از فيش واريز شهريه لازم نيست. جالب است، هنگام ظهر يكي از همين دانشجويان به اصطلاح «معم‍ّر» يا از رده خارج‌شده، خصوصي آمد سراغم و گفت: «استاد، اگر امكان داشته باشد من كلاس بعد از ظهر شما را نيايم.» وقتي دليل را پرسيدم، گفت: «آخه امشب قرار است براي دخترم خواستگار بيايد و خيلي از كارهاي خانه هم مانده است.» گفتم: «مگر چند سال داريد؟» گفتند: «52 سال.» با احترام تمام گفتم: «بفرماييد.» اين دانشجو در همان كلاس حضور داشت كه متولدين سال 1364 و بحث انتخابات؛ پيدا كنيد پرتقال‌فروش را.
البته قصه به همين جا ختم نمي‌شود. يك روز بعد كلاس رفتم اتاق گروه. چون به تجربه ديده بودم كه چاي اتاق گروه زودتر از چاي اتاق استادان مدعو و مهمان مي‌رسد. رئيس گروه هم كه پيرمرد جاافتاده و محترمي بود، حضور داشت. سلامي كردم و گرم صحبت، كه زني وارد اتاق شد، خطاب به دكتر سلام كرد و گفت: «من فلاني هستم و هر ماه مي‌آيم ببينم درس و مشق بچه‌ام در چه حال است.» رئيس گروه ايشان را مي‌شناخت، به احترام بلند شد و گفت كه اوضاع خوب است. بعد مرا معرفي كرد و گفت: «ايشان دكتر فلاني، استاد فلان درس بچة شما هستند، اگر سؤالي از ايشان داريد بپرسيد.» خانم مذكور هم كه نشان مي‌داد چند عروس و داماد داشته باشد، محترمانه همان سؤالها را از من پرسيد و من هم همان جوابها و خلاصه رفت. بعد به دكتر گفتم: «جالب است، در اين دوره زمانه كه خانواده كنترل فرزندان را رها كرده است، يك مادر اين قدر نسبت به بچه‌اش حساس باشد.» دكتر گفت: «نه بابا. اين بندة خدا شوهرش نظامي بازنشسته است، و خودش مي‌گويد از شر‌ّ غرولند شوهرش دانشگاه مي‌آيد. بچه‌اش هم شر‌ّ است. چون خودش آمده ليسانس بگيرد، هر هفته مي‌آيد دفتر گروه، فضولي مي‌كند. ترم قبل با استاد فلاني، درس عمومي فلان، مادر و پسر سر يك كلاس بودند، پسرش آمد گفت استاد، اگر امكان دارد كلاس مرا عوض كنيد. پرسيدم چرا؟ گفت مادرم هر وقت از استاد سؤال مي‌پرسد، بچه‌ها مي‌خندند، مي‌ترسم بچه‌ها بفهمند اين مادر من است!»
•••
در يكي از ترمها، وقتي سؤالات امتحان را تايپ كردم و بردم براي تكثير و امتحان اول جلسه سؤالات را يك بار خواندم و ده دقيقه‌اي هم مثل شير بين بچه‌ها راه مي‌رفتم كه اگر كسي سؤالي دارد، جواب بدهم. وارد اتاق استادان شدم و منتظر ماندم تا امتحان كه تمام شد، برگه‌ها را لاك و مهر زده بدهند ببرم براي تصحيح. هنوز يك ساعت از آغاز امتحان نگذشته بود كه آقايي آمد مرا صدا زد كه بيا اتاق روبه‌رو. اتاق روبه‌رو هم در خدمت برگزاري امتحانات بود و دو تا خانم پشت ميزها پاسخنامه‌هاي بچه‌ها را مي‌شمردند كه امضا كنند و تحويل استادان بدهند. مراقب جلسة امتحان داخل اتاق با عصبانيت به دختري كه از قضا دانشجوي من بود، مي‌گفت آستينت را بكش بالا، بالاتر... بعد رو به من كرد و گفت: «استاد شما بياييد ببينيد، اين مطالبي كه دانشجو روي ساعد دست چپش با خودكار نوشته مربوط به تقلب همين امتحان است يا نه؟» دانشجو همين كه مرا ديد زد زير گريه و خجالت كشيد. عصباني شدم و از اتاق زدم بيرون. حدود يك ساعت بعد رفتم برگه‌ها را بگيرم. ديدم خانمي كه مسئول برگزاري امتحانات بود، برگه‌اي آورد كه صح‍ّت تقلب دانشجوي مذكور را امضا كنم. من هم بحث مفصلي كردم كه اولاً چه نيازي وجود دارد دانشجوي متقل‍ّب را استاد بشناسد؛ اين كار غير اخلاقي است. شما هر كس تقلب كرد مجازاتش كنيد اما آبروي دانشجو نبايد پيش استادش برود. جلوي هيچ كس نبايد برود، اين خيلي مهم است... ثانياً مگر شما از شرع خبر نداريد كه مي‌خواهيد ... دانشجو آستينش را بالا بزند كه من نگاه كنم تقلب كرده است يا نه؟ شايد دانشجو برود جاي ديگري تقل‍ّب بنويسد؛ اين طور كه نمي‌شود. برگه را امضا نكردم و ورقه‌ها را تحويل گرفتم براي تصحيح. مدتي بعد كه رفتم نمره‌ها را اعلام كنم، ابتدا رفتم دفتر گروه. رئيس گروه داشت با ناراحتي و عصبانيت با يكي از اعضاي هيئت علمي حرف مي‌زد. مي‌گفت: «توي دانشگاه آزاد ما، به خاطر كاهش هزينه‌ها، از طرف خودشان در تابستان به رئيس گروهها يك ماه (مردادماه) مرخصي اجباري مي‌دهند. من ده روز است كه دارم مي‌آيم سرِ كار و الان نامه آمده كه جناب آقاي دكتر فلاني، با تقاضاي مرخصي شما موافقت شده است و من از ده روز پيش در مرخصي قرار دارم از نظر مالي و اداري!» دكتر مي‌گفت: «نمي‌دانم اين نامه‌ها ظاهراً اول مي‌روند كرة مريخ و بعد از آنجا ارسال مي‌شوند به گروهها! ...» اميدوارم اين خاطره‌ها فقط موارد نادري باشند كه نتوان آنها را به هيچ فضاي ديگري تعميم داد. در مجموع بايد گفت مدرك‌گرايي حاكم بر دانشگاهها از اينجا ناشي مي‌شود كه آموزش، تخصص و تعليم و تربيت به مثابة پروژه ديده مي‌شود؛ پروژه‌اي كه ليسانس آن گذراندن 134 واحد است و خلاص، هم از طرف دانشجوها، هم از طرف دانشگاه. در نتيجة چنين نگاهي مديران كمي‍ّت‌گرا بر فضاهاي آموزشي حكومت مي‌كنند و در همة دانشگاهها، به‌خصوص دانشگاههاي آزاد، معاون اداري ـ مالي اساساً همه‌كاره است؛ مديري كه بيشتر به دلار و آمار مي‌انديشد؛ دو مقوله‌اي كه متأسفانه خيلي با كيفيت و نگاه درازمدت ارتباط مستقيمي ندارند. هر كس به اين استدلال اعتراض داشته باشد، به مقدمات آن نمي‌تواند اعتراض كند؛ كافي است به نزديك‌ترين دانشگاه محل سكونت خود سري بزند.
جالب است سر كلاسهاي علوم انساني‌ـ چه در دانشگاههاي دولتي و چه آزادـ ميل به جزوه‌گويي و جزوه‌نويسي به شدت ديده مي‌شود و استاد خوب، استادي است كه به اين خواستة دانشجو تن در دهد. گاه آن قدر اين تقاضا بالاست كه آدم فكر مي‌كند كلماتي كه از دهان استاد خارج مي‌شود «وحي منزل» است. تنها به يكي از خاطره‌هايم كه همة كلاس را به خنده وا داشت اكتفا مي‌كنم. سر كلاس از موضوعي صحبت مي‌كردم و نظرية يكي از محققان آن حوزه را توضيح مي‌دادم. در قسمتي از بحث، جملاتي قريب به اين مضمون بيان كردم كه «تحقيقات او نشان داد كشورهايي كه امتياز بالايي در زمينة انگيزه پيشرفت به دست مي‌آورند، در سطح بالاتري از توسعه اقتصادي قرار دارند» حالت بيان مطالب هم نوشتني نبود. بعد از اتمام جمله توقفي كردم تا بحث جديد را شروع كنم كه يكي از خانمها با صداي بلند گفت: «استاد، او نشان داد چي؟» من با تعجب سرم را بلند كردم و به صورت استفهامي گفتم «بله؟» دانشجو دوباره گفت: استاد «از نشان داد» يك بار ديگر بگوييد. ناگهان كلاس با جمله ايشان رفت روي هوا! درست گفته‌اند كارم از گريه گذشته است بدان مي‌خندم.
به همان دلايلي كه از متن قابل استخراج است،
امضاء محفوظ

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680358