خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

بی نصیب

علی عزتی پاک

 

اشاره:



داشتيم صبحانه مي‌خورديم كه در زدند. سرم را كه بلند كردم، و ناخواسته چشمم به پسر وسطي‌ام، رضا، افتاد. او ناچار دستور بر زبان نيامده را اطاعت كرد و بلند شد و رفت تا در را باز كند. خنديدم و گفتم: «من مي‌دونم كيه؟»
زنم گفت: «كيه؟»
‌ـ احمد، پسر ناصر!
زنم گفت: «قرار داشتيد؟»
داشتم لقمه‌ام را مي‌پيچاندم: «ولش كن!»
گفت: «چطور؟»
بي‌اين‌كه بخواهم، دوباره خنده‌ام گرفت. در ميان خنده گفتم: «هيچي، چاي بريز!»
زنم چاي را ريخته بود؛ از جلوي سماور استكان را برداشت و گذاشت جلوي من. كنجكاوي‌اش با خنده‌هام بيشتر شده بود. انگار هنوز منتظر توضيحي باشد، هر حركتي كه مي‌كرد، از گوشه‌ي چشم حواسش با من بود. رضا در را اتاق را باز كرد و گفت: «بابا، احمد پسر ناصر كارت داره!»
گفتم: «باشه، بيا بشين صبحانه‌ات را بخور!»
و خودم نم نم مشغول خوردن چاي شدم. زنم كج كج نگاهم كرد و گفت: «بلند نمي‌شي؟»
گفتم: «بگذار كمي منتظر بماند؛ بد نيست!»
زنم شانه‌هاش را انداخت بالا و گفت: «چه مي‌دانم والله!» و برگشت به رضا و گفت: «تعارفش مي‌كردي بياد تو!»
بلند شدم: «نمي‌خواد.» و با خنده رفتم بيرون.
احمد جلوي در، نشسته بود روي پله‌ي هشتي و منتظر چشم دوخته بود به حياط. تا رسيدم، خندان بلند شد و گفت: «ديگه بايد سر كيسه را شل كني!»
با ناصر نه اين‌كه دوست باشم، ولي يك‌جور صميميت بينمان بود كه اغلب هم خودش را با شوخي‌هاي گاه به گاهمان نشان مي‌داد.
گفتم: «بميري هم يك تومان بيشتر نمي‌دهم!»
گفت: «بابا، حقا كه پسر حاجي هستي. قرار شده تو صد و پنجاه بدهي! خدا شاهدِ ديشب توانستنم راضي‌شان كنم. ديگه عِز و جِز نكن، تمام!»
خنديدم و دستش را گرفتم و كشيدم و از در بردمش تو. با يك دست، دستش را كه گرفته بودم نگه داشتم و با دست ديگرم از جيب شلوارم «ايران چك» پنجاه‌هزار توماني را درآوردم و گفتم: «ببين، همينه! بيشتر هم ندارم.»
گفت: «كمه به جان خودم. حساب كن لامصب‌‌‌ها هفت، هشت نفرند. اين به كجايشان مي‌رسد؟»
گفتم: «خودت هم جزو اين هفت، هشت نفرهستي يا حسابت جداست؟»
سرش را به چپ و راست تكان داد: «بابا من از تو هيچي نمي‌خوام. فرصتيه پيش آمده، چرا اين قدر مِس‌مِس مي‌كني آخه!»
گفتم: «به حساب كي من بايد اين پول را بدهم برادرجان؟»
خنديد و دوباره سرش را تاب داد: «بابا گور پدرشان؛ تو كاري به اين كارها نداشته باش. صد و پنجاه تومان را امروز بده و فردا برو وامت را بگير!»
چك پنجاه‌ هزار توماني هنوز توي دستم بود. گفتم: «يا به همين راضي مي‌شوند يا اين‌كه ديگه نمي‌دم؛ راستش را بخواي ندارم كه بدم.»
چك را گرفت و گفت: «عصري مي‌آم بقيه‌اش را بگيرم!»
با همان خنده‌اي كه در اين چند دقيقه هي در صورتم پيدا و پنهان شده بود، گفتم: «مگه ديگه پشت گوشِت را ببيني!»
راه افتاده بود. همان‌طور كه مي‌رفت دستش را برد بالا كه يعني مي‌بينمت.
***
حدود ساعت نُه مغازه را سپردم دست بچه‌ها و راه افتادم طرف جاده. هنوز چند دقيقه‌اي از رسيدنم به سر جاده نگذشته بود كه احمد سوار بر پشت موتور برادرش، وسط جاده پياده شد. برادرش فرمان موتور را چرخاند طرف روستا و گاز داد و در ميان گرد و خاكي كه بلند كرده بود، گم شد. آمد كنارم و پرسيد: «خيلي وقته منتظر ماشيني؟»
گفتم: «نه! تازه رسيدم.»
نگاهش را كشيد به سمتي كه ماشين‌ها بايد مي‌آمدند و پس از لحظه‌اي گفت: «نه، مثل اين‌كه خبري نيست.»
پرسيدم: «داري مي‌ري پنجاه تومن را خرج كني؟»
سرش را تكان تكان داد: «تو يكي دلت پاك نيست.»
گفتم: «اين دور و بر تا حالا بيشتر از دويست نفر اين وام را گرفتند، و تو دلالشان بودي؛ محض رضاي خدا كه اين‌كار را نكردي!»
گفت: «تو فرق مي‌كني!»
در تمام اين مدت با خنده حرف مي‌زدم اما با اين حرفش خنده‌ام يك‌دفعه شد پوزخند. خودش هم خنده‌اش گرفته بود. گفت: «رسيديم شهر برو بانك صد تومان را بگير بده و قال قضيه را بكن!»
گفتم: «اول و آخرش همان بود كه گرفتي.»
گفت: «ببين، تو هر كجا بري، بالأخره اين وام را بايد رئيس شوراي بخش تأييد كنه؛ اون هم تا اين پول به دستش نرسه، تأييد بي تأييد!»
يك دفعه گفتم: «آقا اصلاً اين پول را بده من!»
گفت: «براي چي!»
گفتم: « تو بده!»
دست برد به جيبش و دسته‌اي پول و چك‌پول درهم و برهمي را كشيد بيرون و از ميانشان يك چك پنجاه هزار توماني كشيد بيرون و داد دستم. چك را گذاشتم توي جيبم و گفتم: «من اين وام را مي‌گيرم و به احدالناسي هم صنار نمي‌دم!»
گفت: «از دستت مي‌ره به خدا!»
گفتم: «حالا مي‌بينيم!»
او هم «حالا مي‌بينيم » را تكرار كرد؛ طبق معمول با خوش‌روئي.

شانه به شانه‌ي احمد وارد حياط بخش‌داري شدم. احمد با نگهبان دم در خوش و بشي كرد و پرسيد: «سميعي هست؟»
نگهبان با اشاره‌ي سر گفت كه هست. از نگهباني كه رد شديم، گفتم: «اين سميعي هم دستش تو كاره؟»
ـ همه‌شون با همند!
داخل راه‌رو، من كج كردم به قسمتي كه اتاق بخش‌دار بود. احمد گفت: «بلأخره مي‌گي كجا مي‌ري يا نه؟»
گفتم: «اصلاً من از تو مي‌پرسم كجا داري مي‌ري؟»
همراهم كشيده شد طرف اتاق بخش‌دار. در اتاق باز بود و منشي كه بايد با اجازه‌ي او وارد اتاق بخش‌دار مي‌شدم، نشسته بود پشت ميزش رو به در. من كه داخل شدم، احمد از پشت سرم با صداي بلند به منشي «سلام» كرد و بعد گفت: «من همين‌طرف‌ها هستم.»
منشي كه كت و شلوار سرمه‌اي و تر و تميزي پوشيده بود، گفت: «يه سري بزن اين‌جا!»
جواب احمد را نشنيدم؛ حدس زدم لابد با بلند كردن دست جواب مثبت را داده. تا برگشتم ببينم هنوز در چارچوب در هست يا نه؛ منشي گفت: «بفرماييد.»
رفته بود. برگشتم و گفتم: «يه وقت ملاقات با آقاي بخش‌دار مي‌خواستم.»
گفت: «امروز تشريف ندارند!»
گفتم: «پس، براي فردا يه وقت بدين!»
قيافه‌اش جدي‌تر شد: «چه كار داريد؟»
ـ با خودشون كار دارم.
ـ بايد من ببينم به ايشان مربوط هست يا نه!
ـ مربوطه.
نگاهش را از من گرفت و دوخت به دفتر باز روي ميز.
كمي جلوي ميز پابه‌پا شدم و بعد با چند گام بلند خودم را رساندم پشت در اتاق رئيس و با دست چند بار زدم به در چوبي. منشي رسيد كنارم و دستم را گرفت: «گفتم كه نيست!»
ترسيده بود. صدايي از پشت در گفت: «بفرماييد!»
دستم را از دست منشي كشيدم بيرون و دستگيره را فشار دادم پائين و داخل شدم. بخش‌دار نشسته بود پشت ميزش و استكان نيمه‌پر چاي توي دستش بود. سلام كردم و تا نزديكي ميزش جلو رفتم. منشي در را پشت سرم بست. بخش‌دار جواب سلامم را داد و گفت: «امرتون؟»
با دست‌هام كمي بازي كردم ببينم كجا مي‌توانم قرارشان بدهم؛ جايي پيدا نكردم. بخش‌دار مبل‌هاي مقابل ميزش را نشانم داد و گفت: «بشينيد!»
رفتم نشستم و بلافاصله شروع كردم: «جناب بخش‌دار اگر در اين بحش قرار باشد به چند نفر وام اشتغال بدهند، من اولي نباشم حتماً دومي هستم. يك تعميرگاه دارم كه توش سه نفر ديگر به جز خودم كار مي‌كنند. تصميم گرفتم كمي بزرگ‌ترش كنم. اگر لطف كنيد و اين وام را به من بدهند، خيلي ممنون مي‌شوم.»
بخش‌دار كمي فكر كرد و بعد گفت: «خب، بايد مداركتان را بياوريد!»
گفتم: «دو ماهه مدارك را تحويل داده‌ام.»
گوشي تلفن را برداشت و دكمه‌اي را فشار داد و پس از چند لحظه انتظار، گفت: «مدارك اين آقا را مي‌خوام ببينم.»
به من اشاره كرد كه بروم پيش منشي.

عصري احمد آمد در مغازه. داشتم تنه‌ي يك موتور را جوش مي‌زدم. گفت: «خسته نباشي اوستا!»
مي‌دانستم از همه چيز خبر دارد. گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «پنجاه تومن را بده!»
خنده‌ام گرفت: «پس چي شد؟»
ـ تو چكار داري!
خنده نگذاشت حرفم را بزنم. او هم داشت مي‌خنديد. بالأخره گفتم: «از دستتون رفت. اگه صبح به همان راضي مي‌شدي، حالا برد با تو بود.»
گفت: «هنوز كه اتفاقي نيفتاده!»
گفتم: «تمام شد.»
گفت: «حالا تو همان را بده!»
گفتم: «چند وقت پيش يه زمين ديده بودم؛ امروز از بخشداري كه آمدم بيرون ، رفتم قول‌نامه‌اش كردم. تاريخش چكش را هم زدم براي فرداي روز وام.»
حالش بدجوري گرفته شده بود، اما به روي خودش نياورد. بلند شد گفت: «خدا كنه اين‌جوري كه تو مي‌گي بشه؛ ما كه بخيل نيستيم.»
گفتم: «حالا نشسته بودي!» و صداي خنده‌ام پيچيد توي مغازه.
دستش را بلند كرد و راهش را رفت.


نشسته بودم پشت سر راننده. احمد از خيابان رد شد و ميني‌بوس را از جلو دور زد و آمد بالا و هيكل گنده‌اش را انداخت روي جفت صندلي من كه خالي بود. شرشر عرق از صورتش مي‌ريخت روي سينه‌اش و پيراهن راه‌راهش را خيس شده بود. گفت: «عجب گرمايي، جهنمه!»
آهسته سرم را بردم بيخ گوشش و گفتم: «شنيدم از دُم افتاديد تو تله!»
داشت دنبال چيزي مي‌گشت كه خودش را باد بزند. راننده از آيينه ديد. از روي داشبورد تكه‌ مقوايي را برداشت و داد دستش و او شروع كرد به باد زدن خودش. هنوز نفسش سر جا نيامده بود. دوباره و باز هم آهسته گفتم: «به اين‌جاش فكر نكرده بوديد؟»
همچنان داشت خودش را خنك مي‌كرد؛ گفت: «تمام شد رفت بابا!»
با تعجب پرسيدم: «تمام شد؟ مگه يه كلمه حرفه كه تمام بشه؟»
گفت: «حل شد!»
زل زدم به چشم‌هاش. گفت: «باور كن تمام شد.»
گفتم: «چقدر داديد؟»
گفت: «يه مقدار جريمه گرفتند، پروند را بستندند.»
گفتم: «صد و هشتاد ميليون كه نگرفتند؟»
گفت: «بابا اين‌قدرها هم نبود، ملت شلوغش كردند!»
پرسيدم: «رئيس شوراي بخش را چي؟ آزاد كردند؟»
گفت: «بابا اون كه چند روز پيش با وثيقه آمده بود بيرون!»
ميني‌بوس راه افتاد. نگاهم را از احمد گرفتم و از روي شانه‌ي راننده دوختم به طول جاده. طوري كه صدايم را بشنود، پرسيدم : «حال چقدر گير تو آمد؟»
ـ از جريمه؟
نگاهش كردم، منتظر داشت نگاهم مي‌كرد. گفتم: «از صد و هشتاد تا!»
گفت: «بابا ما كه پادو بوديم.»

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15680595