خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

نفت و نفس و نور اینها!

نعمت الله سعیدی

 

اشاره:



به دَرَك كه سنت فلسفي نداريم و نداشته‌ايم، ضرب‌المثلهايمان را كه داريم! همينها نشان مي‌دهد كه حكمت و فرزانگي در اين ديار حضور داشته و وفور نيز هم. يعني تا چندي پيش هر زن و مرد سالخورده‌اي، گنجينه‌اي از اين ضرب‌المثلها را در سينه داشت و بعيد بود گرفتاري‌اي پيش‌آمد كند كه يكي از اين معارف فشرده شده! به كار نيايد و كسي بي‌راهكار بماند.
از جمله آن كه: هر چه بگندد نمكش مي‌زنند. واي به حالي كه ... بگندد نقد و آسيب‌شناسي!

حكايت آسيب‌شناسيهاي اين روزگار شده حكايت آن نماز جماعتي كه در رديفهاي آخرش صدايي از كسي صادر شده! يك عده مي‌گويند: از ما نبود. يك عده مي‌گويند: از هر كه بود وضويش شكسته و نمازش باطل است. يك عده مي‌گويند: بلكه مريض باشد و حكمش فرق كند. يك عده مي‌گويند: آن عده كه وسط نماز حرف مي‌زنند نيز نمارشان شكسته، اگرچه وضويشان نه. يك عده فرياد مي‌زنند: بابا شما هم كه حرف مي‌زنيد! اين تذكّرات احكام وضو و نماز جماعت را بگذاريد براي بعد از نماز. يك عده مي‌گويند: اگر حرف زدن نماز را مي‌شكند، فرياد زدن كه بدتر است. يك عده مي‌گويند: گاهي امر به معروف و نهي از منكر از نماز جماعت واجب‌تر است. يك عده مي‌گويند شكستن نماز براي تذكر انقلابي «منكر» نيست؟ يك عده مي‌گويند ... و پيش نماز و مكب‍ّر، مشكل كه به صداي بلند، آن قدر نخندند كه همين حكايت از صف جلو شروع نشود!

الغرض، يكي بيايد اين آسيب‌شناسي‌هاي مرسوم اين روزگار را آسيب‌شناسي كند! اينكه مدام بگوييم: «شعار ندهيد و عمل كنيد» خودش شعار نيست؟! حالا اگر بگوييم اين صدا را اول بار روشن‌فكرها صادر كردند... خودمان هم از اين روشن‌فكرستيزي خسته شديم. اصلاً معلوم نيست كي روشن‌فكر است، كي روشن‌فكر‌ستيز؟ به قول خيام: كو كوزه‌گر و كوزه‌خر و كوزه‌فروش؟ البته امثال حقير كه حرف زدن شده شغلمان. يعني كارمان همين حرف زدن است و خدا كند به مصداق آية شريفة «لم تقولون مالاتفعلون» (چرا مي‌گوييد آنچه را عمل نمي‌كنيد؟) حساب از ما نكشند! اما انصاف بدهيد كه در اين آشفته بازار رنگين‌نامه‌ها و رسانه‌هاي صوتي و تصويري و اينترنت و سايت و وب‌لاگ و ... حرف زدن و صدا به صدا رساندن آسان نيست. از كجا بگويي؟ با كه بگويي؟ (اين لودگيهاي پرانتزبازي و سه نقطه‌پردازي و شلنگ تخته‌اندازيها، هر چه باشد، از دل خوش آدم كه نيست! هر چه مي‌نويسي يكي ـ دو هفته بعد از خواندنش بدت مي‌آيد. چند بار هم كه پاكنويس مي‌كني از چرك‌نويسي در نمي‌آيد. بعضيها داستان‌نويس‌اند بعضي روزنامه‌نويس، يكي هم مثل ما چرك‌نويس!) قديميها مي‌گفتند، چيزي ننويسي كه مردم بخندند! حالا ما مي‌نويسيم كه بخندانيم! حدوداً هزار سال پيش «عين القضات» قلم مي‌گرياند و حالا در اين روزگار اقتضاي طبيعت ما كاريكاتورها قلم خندان است! گفتيم عين القضات ... عين القضات همداني! به قول فردوسي‌پور، چه مي‌كند اين عين القضات! (دنبال حيرت مي‌گرديم و هي بيخود علامت تعجب مي‌گذاريم! ولي كو يك حبه حيرت؟ كجاست يك جو تعجب؟! به قول شيخ شهيد، «باش تا فردا معناي» ... حيرت بداني. كه مي‌گويند چون اموات از خاك برخيزند دورة اول، نيمي در خاك و نيمي بيرون، حيرت‌زده و مبهوت و بي‌تحرك مي‌ايستند و مسلمان و كافر با خود مي‌گويند: واي بر ما كه خبر انبيا حقيقت داشت ... در دور دوم از يكديگر فرار مي‌كنند ـ حتي پدر از پسر و پسر از پدر ـ در دور سوم همه را جمع مي‌كنند و به صف مي‌كشند و ...) به هر حال، عين القضات و حافظ و جامي و ... شكر خدا براي امروز ما هم كار فرهنگي كرده‌اند و شايد به همين خاطر خيالمان راحت است! بي‌راهه رفتيم و با نقل حكايتي ديگر برگرديم سر خط.
دوستي ... كه نه! شايد بزرگ‌ترين دشمن حقير نقل مي‌كرد كه حدود ده يازده سالي در صدا و سيما بوديم و گاهي در صدا، گاهي در سيما قلم به مزدي مي‌كرديم. (و البته عمدتاً در بخش مياني، يعني همان «و» مشغول بوديم!) چند وقتي بود كه نكته‌اي به نظرمان رسيده بود ـ اندر آسيب‌شناسي صدا و سيما. روزي به تفصيل با يكي از همكاران درد دل كرديم و گفتيمش. طرف در آخر گفت: «فلاني راست مي‌گويي اما اينها كه نمي‌فهمند.» اتفاقاً چند روز بعد با همكار ديگري همان مطلب را طرح كرديم. او هم گفت: «حق با توست فلاني. اما متأسفانه اينها نمي‌فهمند.» شير شديم و با مدير قسمت همان نكته‌ها را گفتيم. او هم گفت: «راستي راست مي‌گويي‌ ها! اما حيف اينها نمي‌فهمند!» شيرتر شديم و رفتيم سراغ مديري بالاتر. او هم گفت: اينها نمي‌فهمند و چه مي‌شود كرد؟ اما حق با توست ... سرانجام رفتيم پيش مديري در آخرين طبقات سازمان. او هم شديدتر از ديگران عرايض و انتقادمان را تأييد كرد و حسرت‌زده‌تر از همه گفت: تمام اين حرفهاي شما منطقي ودرست است. اما دردا و دريغا كه اينها نمي‌فهمند و مانده‌ايم با «اينها» چه كنيم و ...

صدا و سيماي مركزي تهران محوطة وسيعي دارد و خودش يك پا پارك ملت يا باغ كندلوس شمال است. از دفتر اين آخري بيرون آمده و ساعتي در ميانة اين چشم‌اندازهاي زيبا خلوتي‌گير آورده و سر در جيب تفكر، آنچنان فرو برده بوديم كه رهگذران «حلزون عجيب» صدايمان مي‌كردند و ما از اطراف خود بي‌خبر! كه خدايا! خداوندا! اين «اينها» چه كساني هستند و اهل كدام سيارة بيگانه؟! دردسرتان ندهم، نمي‌دانم يك لحظة اشراقي بود، يا نورافكن‌هاي محوطه را روشن كردند ... كه ناگهان متوجه شديم در اين سازمان عريض و طويل و حدوداً ده هزار كارمندي ـ بلكه تمام ادارات دولتي اين مرز و بوم ـ «اينها»يي وجود ندارد! هر چه هست، خودمانيم و به قول استاد معلم:
هلا ز پشت يلان هر چه هست اينهاييم
اگر گسسته و گر جمع آخرينهاييم
مي‌فرماييد نه؟ با شما هم امتحان مي‌كنيم: مثلاً مي‌پرسيم آيا مي‌شود فمنيست اسلامي داشت؟ چرا كه از اين مديران و برنامه‌ريزان كلان فرهنگي، صدور چنين احكامي مثل آب (بلكه راحت‌تر از آن مثل «رانت») خوردن است. مثلاً گفتند در جهان غرب پديدة سكس وجود دارد و كلي مفاسد اخلاقي وابسته به آن. ما بياييم به جاي آن بحث شيرين ازدواج را مطرح كنيم و تأكيد بر «النكاح سنّتي» و ... يا در جهان سينماي وحشت وجود دارد، ما بياييم از روايات مربوط به اهل برزخ استفاده كنيم و سينماي تقوا تأسيس كنيم. يا تكنولوژي شيطاني هست، ما ايماني‌اش را مطرح كنيم. سوسياليسم هست ما سوسياليسم اسلامي‌اش را بگوييم. كاپيتاليسم هست ما بحث مالكيت شخصي را دامن بزنيم. تلويزيون سرگرميهاي مبتذل هست، ما تلويزيون سرگرميهاي اسلامي راه مي‌اندازيم.
اينجاست كه نمي‌شود! هر كاري كني نمي‌شود. نمي‌شود هر چيزي كه ديديم و شنيديم يك پسوند اسلامي به آن اضافه كنيم و مباح يا حلالش كنيم. يعني تكنولوژي ايماني داريم اما سرگرمي و غفلت اسلامي نداريم. آن «شراب روحاني»اي هم كه شنيده‌ايد، روحانيّت‌اش شراب‌گونه است ـ نه شرابيتش روحاني! (البته آن بحث صدا و سيما هيچ يك از اينها نبود و بگذريم) به هر حال اولين انقلاب فرهنگي مهم اين است كه بفهميم‌ «اينهايي» در كار نيست. كاش هر كسي تسبيح دست بگيرد و صد دور اين ذكر را تكرار كند! و گرنه «اينها» چه كساني هستند؟ از رانندة تاكسي بگير تا نمايندة مجلس، همه يك «اينها»ي موهوم در ذهن دارند و آسيب‌شناسي‌اش مي‌كنند. دانشجو منتقد، رئيس دانشگاه منتقد، نمايندة مجلس منتقد، وزير منتقد، سفير منتقد ... كي با كي طرف است؟ مي‌روي با بالاترين رئيس يك سازمان دربارة همان تشكيلات مصاحبه كني، او هم مي‌نشيند با تو درد دل كردن و نقد كردن! والدين يك بچه يقة ناظم مدرسه را مي‌گيرند و طلب‌كار مي‌شوند كه چرا بچه خودشان تربيت ندارد! در اكثر ادارات ما روزانه نيم ساعت كار مفيد مي‌كنند و لابد همان هم مربوط مي‌شود به پژوهشهاي آسيب‌شناسي ادارة خودشان! از همه جالب‌تر «دغدغة فرهنگي» داشتن است. ذوب آهن اصفهان و ايران خودرو هم دغدغة كار فرهنگي دارد. يارو دانشجوي فيزيك اتمي است و براي سياستهاي فرهنگي صدور مجوز فيلم ارشاد چاقو مي‌كشد! جالب نيست كه اكثر تشكّلهاي دانشجويي دغدغه كار فرهنگي دارند؟ يك بار شده جمع شوند دور هم و يك مطالبه علمي از دولت داشته باشند؟ مثلاً چرا پالايشگاه نفت و بنزين نداريم؟ تا كي بايد از تركيه وارد كنيم؟ زمين براي احداث پالايشگاه نداريم؟ جوشاندن و تقطير مرحله به مرحلة نفت خام تكنولوژي شاخدار مي‌خواهد؟ (آن هم حالا كه اورانيوم غني مي‌كنيم؟!) لوله و ورق آهن براي جوش دادن به هم نداريم؟ به اشتغال‌زايي و صرفه‌جويي ارزي نياز نداريم؟ ماشينهاي عهد بوق و قاتل بنزين نداريم؟ چرا چند تا دانشجوي مهندسي شيمي و نفت و صنايع و ... براي احداث پالايشگاه در سيستان و بلوچستان فرياد نمي‌زنند و تجمع اعتراض‌آميز نمي‌كنند؟ اين مملكت اقتصاد و توسعه‌اش بايد دولتي باشد و نمي‌تواند منتظر بخش خصوصي باشد. بخش خصوصي تا وقتي مي‌تواند رژ لب و صابون دستشويي و زير پيراهن از تركيه و چين وارد كند و دو برابر بفروشد، نمي‌آيد يك پالايشگاه بزند. (چه اشكال داشت بخشهاي خصوصي پالايشگاههاي كوچك بزنند و بنزين و پلاستيك توليد كنند؟ الحمد لله اين همه نفت و گاز و اين همه بازار مصرف داخلي ـ حالا با پاكستان و افغانستان و ازبكستان كاري نداريم! اما فكرش را هم نمي‌كنند. باور و جرئت ندارند) باز بيخود داغ كرديم و بگذريم. اما دولت از خدا مي‌خواهد (و بايد بخواهد) كه دانشگاه‌هاي كشور طرحهاي دقيق و كامل اقتصادي بياورند و بگويند اين قدر بودجه مي‌خواهيم و رئيس شركت فلاني است و ناظر بخش ترخيص كالا بهماني و محل احداث كارخانه اينجا و مدت زمان به بهر‌ه‌وري رسيدن اين قدر ماه و روز و ساعت ...! و گرنه وزير و رئيس فقط يك قيچي دارند و منتظرند روبان پاره كنند! هر قدمي كه بخواهيم برداريم باور جمعي مي‌خواهد. حالا كه بحث به اينجاها كشيد، اجازه بدهيد، به چند مورد ديگر هم اشاره كنيم.
1. اين درآمد نفتي شده براي اقتصاد و تورم اقتصادي ما و‌َر‌َم! نفت را دولت مي‌فروشد و پولش را مي‌گيرد و نمي‌تواند بين مردم تخس كند. يعني زوركي وسط پول نفت و جيب مردم ايستاده و باج مي‌گيرد. مگر آنكه مديريت عمار و ياسري داشته باشيم. يعني همة مديران كشور در رديف صحابه مهاجر و انصار صدر اسلام باشند و طلحه و زبير نداشته باشند! اين هم كه نيست و همه چراغ در دست و گرد شهر دنبالش مي‌گردند و داخل شهر هر آدمي پسرخاله‌هايي دارد و هر پسرخاله‌اي توقعاتي! تعارف كه نداريم. اين دانه درشتهاي مفاسد اقتصادي از مريخ كه نيامده بودند! اهل مسكو و تل‌آويو هم نبودند. تا كي بايد نگران باشيم دزدي نكنند؟ چرا آدم بدون لباس برود خيابان و مدام عربده بكشد كه مردم! نگاه نكنيد؟ سهم هر كس از پول نفت را بدهيد به خودش! اگر هم بدهكاريم هر كس سهم بدهي خودش را بدهد. چرا بايد بنزين را كوپني يا كارت هوشمندي كرد؟ حداقل همين يارانة بنزين را كه مي‌شود عادلانه و مساوي تقسيم كرد. آموزش و پرورش را هم مي‌شود شخصي كرد و يارانه‌اش را تقسيم كرد. آن وقت هر كس خواست بچه‌اش درس بخواند پول مي‌دهد و با كله نظارت مي‌كند. (نه اينكه كل سال يك بار هم در انجمن اوليا و مربيان حاضر نشود!) يا فوق آخر مي‌شود مثل همه جاي دنيا با پول ماليات آموزش و پرورش راه انداخت. باقي وزارتخانه‌ها هم همين جور. دولت يعني ارگاني كه مردم اداره‌اش كنند و نظارتش. نه بر عكس. اين مفهوم و كاركردي كه ما در طول سدة اخير از دولت مي‌فهميم و توقع داريم، در قوطي هيچ عطاري پيدا نمي‌شود. اين كه دولت نيست. معذرت مي‌خواهم، مامان است! و همة مردم هم بچه ننه‌هايش. وقتي همه نان‌خور دولت‌اند معلوم است كه كسي رويش نمي‌شود نظارت كند. مصيبت اصلي ما هم همين است. همه سعي مي‌كنند چاكر رئيس اداره باشند - نه ناظر اعمالش! يارو روز روشن با پول تقريباً بي‌صاحب نفت و بيت‌المال ماشين آخرين سيستم و كت و شلوار همرنگ با ماشين‌اش مي‌خرد و مي‌آيد اداره و از دربان دم در تا مسئول كارگزيني و حسابداري تعظيمش مي‌كنند! اين نگهبانها و كارمندان اگر ماليات داده بودند و مي‌دانستند با پول آنها اين ادارات چند طبقه را ساخته‌اند حداقل چپ‌چپ نگاهي مي‌كردند. يك مدير يا هر آدم ديگري كه ببيند دويست سيصد نفر آدم بد نگاهش مي‌كنند، اصلاً جرئت خيلي از كارها را نمي‌كند. اين نظارت نگاههاي ملتمسانة مردمي به چه دردي مي‌خورد؟ هر دانة ريز و درشت مفاسد اقتصادي اگر حس مي‌كرد پنجاه نفر آدم دارند فقط نگاهش مي‌كنند، اصلاً خجالت مي‌كشيد. اما اينجا همه به رئيس و آدم آشنا با رئيس با ديدة حسرت نگاه مي‌كنند و ... چه بگوييم؟! واله اين معني دولت نيست. بااله نيست! دولت وقتي كارآمد و با تجربه و بانفوذ و باعرضه و ... مي‌شود كه بتواند خزانه مملكت را مديريت كند و از مردم پول و مخارجش را بگيرد. و گرنه مرحوم مادربزرگ بنده هم مي‌توانست پول يامفت نفت را بگيرد و به كارمندان حقوق بدهد ـ براي روزانه نيم ساعت كار مفيد! (از هر دولتي هم كه فكرش را بكنيد دلسوز و مهربان‌تر بود.) شما اگر يك نفر از «اينها» را كه آسيب‌پذير و‌ آسيب‌شناس نباشد گير آورديد، بپرسيد دولت يعني چي؟ حداقل تقسيم يارانة همان پول بنزين را بپرسيد! چه اشكالي دارد و عادلانه‌تر از اين چه طرحي؟
2. اگر «اينها»يي وجود داشت، همين حقير يك الف نظريه‌پرداز ... كه نه ... نظريه‌انداز! طرحي را شنيده و در عالم روشن‌خيالي دارم و داشتم و خواهم داشت (لابد براي سرگور) كه ايران و بلكه جهان را گلستان مي‌كرد و با چشم خويش مي‌ديديم كه زني يك طَبَق جواهرات روي سرش بگذارد و از مشرق به مغرب برود و كسي متعرض او نشود. (اشاره به روايتي دربارة آخرالزمان) چه طرحي؟
اينكه: الف) ما يك بانك مركزي تأسيس خواهيم كرد كه نه خزانه پول دارد، نه صندوق و صندوق‌دار. فقط يك ابر رايانه با ضريب امنيت فوق بالا لازم داشت كه موجودي نقدي و غير نقدي هر كسي را در حافظه‌اش ذخيره كند. اين بانك به تعداد همه مردم شعبه داشت چه جوري؟
ب) هر كس يك كارت اعتباري (مثل كارتهاي اعتباري عابر بانك) داشت و يك موبايل مخصوص (فقط براي كارهاي بانكي از راه دور) و تمام دريافت و پرداختهايش با همين دو وسيله بود. مي‌شد براي چنين سيستمي بهترين كار امنيتي را انجام داد. (مثلاً به وسيلة اثر انگشت اختصاصي هر فرد) به قول اقتصاددانان چيني، چون مسئلة توليد انبوه مطرح بود، چنين سيستمي فوق‌العاده ارزان قيمت نيز مي‌شد. (شايد حتي با ده هزار تومان امروز ـ نه؟ بيست هزار تومان!) هر جنس و كالايي نيز (حتي سند اموال غير منقول) بارك‍ُد مخصوص داشت.
ج) حالا اولاً، پول به تدريج از سيستم اقتصادي خارج مي‌شد. و مي‌دانيد كه خود حضور پول كلي تالي فاسد دارد. (تا آنجا كه «راغب» در كتاب «نوادر» مي‌گويد: وقتي بني آدم سكه ضرب كرد شيطان از خوشحالي نعره‌اي كشيد كه اهل آسمان و زمين شنيدند. وقتي شياطين و عفاريت جمع شدند و شرح حال پرسيدند گفت: امروز از ياري تمام شما بي‌نياز شدم. چرا كه فرزندان آدم چيزي ابداع كردند كه از اين پس پدر پسر را و پسر پدر را به خاطر آن هلاك كند!) از صرفه‌جويي در ضرب اسكناس بگير تا تبعات رواني احساس مالكيت پول. ثانياً هر كس فقط به مقدار خرج روزانه‌اش (و دقيقاً هنگام خرج كردنش) پول داشت. باقي پولهاي او فقط يك رقم ديجيتالي در بانك مركزي بود. شايد كم‌كم همين مسئله باعث مي‌شد كه آدمها بيش از حد براي ثروت‌اندوزي حرص نزنند و اجازه دهند ثروت عادلانه‌تر تقسيم شود. ثالثاً مي‌شد به مقدار منصفانه و عادلانه و دقيق ماليات بر درآمد، يا ماليات بر مصرف از مردم گرفت. (چون مردم كه نمي‌توانند معامله كالا به كالا را دوباره راه بيندازند و بالاجبار حساب كارهايشان به همان بانك مركزي منتقل مي‌شد و اتوماتيك‌وار همه چيزش محاسبه مي‌شد) رابعاً در عرض چند هزارم ثانيه مي‌شد به هر كسي كه نياز دارد وام داد. خامساً مي‌شد، مثلاً نان و پنير را براي حسابهاي بانكي خالي رايگان اعلام كرد. سادساً مي‌شد با همين سيستم انتخابات رياست‌ جمهوري و ... ماهانه برگزار كرد. سابعاً هميشه كلي اعتبارات در بانك مركزي بود و مي‌شد با نظارت همگاني آنها را در پروژه‌هاي ضروري عمراني صرف كرد. ثامناً حتي كسي دزدي نمي‌تواست بكند و تمام اموالش حساب و كتاب دقيق داشت و دنيا گلستان مي‌شد و ...
حالا اگر بدبختي نيست يكي بگويد چرا نه؟! كارشناس اقتصادي نيستيم، آدم كه هستيم. چه اشكال دارد ايران در اين كار پيشتاز شود؟ پس مقدمات دولت موعود چيست؟
آمديم چرك‌نويسهاي قبلي را پاك‌نويس كنيم، يك مشت چرك‌نويس ديگر روي دستمان ماند. گاهي هر قدر هم بخواهي حديث نفس نكني از در و ديوار حرف زدنت بوي گند نفس مي‌آيد. خيلي از ما آدمها ساكت بودنمان هم حديث نفس است. در دلمان مشغول حديث نفسيم. اگر اين نفس يك ساعت از وراجي كردن دست برمي‌داشت و ساكت مي‌شد، در و ديوار اين عالم به زبان مي‌آمد و حديث عشق مي‌گفت. مثلاً مي‌گفت، خداوند نور است. نور وجود آسمان و زمين. نور. نور نور ماده المواد هستي است هم هست، هم نيست. همه چيز مي‌تواند تبديل به نور شود. ماده و انرژي نهايتاً تبديل به نور مي‌شوند. و نور تبديل به همه چيز. نفس كشيدن ما، خواندن قناري، روييدن گل و سبزه و درخت، شنا كردن ماهيها، پرواز پرستوها، حركت ابرها و آب چشمه‌ها و ... همه از نور خورشيد است. همه نور است شعور و فهميدن نور است. ما همه از يك نوريم. و يك نوريم. وگرنه چطور حرف يكديگر را مي‌فهميم؟ مي‌فهمي؟!
ما همه يك نفريم، اما در شرايط مختلف. من همان توام كه در خانواده و مكان و زمان و شرايط و قيافه و احساس و... ديگري قرار گرفته‌ام. و تو همان من هستي كه ... ما همه يك نفريم و آن يك نفر هيچكس. سنگ و درخت و آدم، ما همه هيچ كسيم. هيچ كسي كه نهايتاً يا نور خواهد شد، يا نار. و فرق نور و نار يك حرف است. به قول استاد بزرگوار، آيت‌الله حسن‌زاده آملي، آن «الف» اناني‍ّت بايد تبديل به «واو» ولايت شود... تا «نار» «نور» شود و گرنه به جهنم.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15679689