خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

من هم محل دردم

سیامک بهرام پور

 

اشاره:



پيوند غم با ادبيات و به ويژه شعر، چيزي است که بسيار بدان اشاره شده است. بسيار شنيده‌ايم که «ادبيات از رحم رنج زاده مي‌شود.» و اين حديث نامکرر بارها و بارها به هزاران زبان در سخن است.
به رغم اينکه اين نکته جاي سؤال و ترديد دارد، و شعر به گمان من زاييدة تأثيرات روحي اعم از شادي و اندوه يا رنج و کاميابي و... است، نمي‌توان انکار کرد که جمع کثيري از برجسته‌ترين اشعار جهان از سينة غم شير نوشيده‌اند. اين غم گاهي مقوله‌‌اي شخصي است که شاعر خويش بدان دچار است و به معجزه هنر آن را چنان بيان مي‌کند که در تعامل ميان ذهن و احساس شاعر با ذهن و احساس مخاطب، غم شاعر به دردي مشترک بدل مي‌شود که پل ميان شعر و خواننده مي‌گردد. از سوي ديگر، گاه غم ارائه‌شده غمي اجتماعي است که به خودي خود مخاطب با آن درگير است و آن را با پوست و گوشت و خون خود مي‌شناسد. به گمان من هنر شاعر در شق اول نمود بيشتري مي‌يابد، چون مي‌بايد هزار دريچه بگشايد به ذهن مخاطب تا شعر بر اريکه موفقيت بنشيند؛ که اگر نه، اثر به مويه‌هاي احساساتي بي‌ارتباط با مخاطب بدل خواهد شد و در نتيجه خواننده را به هم‌ذات‌پنداري نخواهد رساند.
از سوي ديگر بعد از تحولات ايجادشده در عرصه‌هاي اجتماعي در قرن حاضر و ايجاد انقلاب صنعتي و به دنبال آن مهاجرتهاي روستاييان به شهر، طبقه‌اي اجتماعي به خصوص در کلان شهرها شکل گرفت که با عناوين زاغه‌نشين، حاشيه‌نشين، جنوب شهري و مواردي از اين دست شناخته مي‌شد.
اين طبقه، علاوه بر ويژگيهاي اجتماعي‌شان نظير بي‌کاري، کار سخت، فقر، اعتياد و مواردي از اين دست، که تحليلهاي اجتماعي را بر مي‌تابد، زبان و ادبيات خاص خود را نيز ايجاد کردند؛ هر چند اين ادبيات با مقوله رسمي فاصله بعيدي داشت و لااقل در ايران، هيچ گاه به صورت مدون و مکتوب در نيامد. از سوي ديگر همين تحولات اجتماعي و گذر از ساختار سنتي به سيستم مدرن، ادبيات رايج را نيز از برج عاج کلاسيک خود که بيان مفاهيم انتزاعي و ذهني بود بيرون آورده و به سمت عيني‌گرايي و واقع‌نمايي حرکت داد. در اين گذار تاريخي، برهه‌اي از تاريخ ادبيات، چه در ايران و چه در آن سوي مرزهاي جغرافيايي، به دسته‌اي از اشعار اختصاص يافت که به بيان عريان واقعيتهاي دردناک اجتماعي مي‌پرداختند. اين پرداختها به واسطة اينکه جو‌ّ شعارزده‌اي بر روح جريانات اجتماعي آن برهه‌ها حاکم بوده است، غالبا از شعربه سمت شعار ميل کرده است.
براي مثال در ايران و در آثار اين دوره شاهد اين نکته هستيم که بيان فقر و شرايط سخت زندگي افراد حاشيه‌نشين و طبقات فرودست جامعه به يک نماد روشنفکري بدل مي‌شود و شاعران چه بسا با درغلتيدن به وادي شعار و فراموش کردن جنبه‌هاي هنري شعر، به سرودنهايي اين‌چنين روي مي‌آوردند:
...فعل مجهول فعل آن پدري‌ست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سيلي کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد
شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد
از غم آن دو تن دو ديده من
اين يکي اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمي‌دانم
که کجا رفت و حال او چون بود. 1
نکته اينجاست که اين عدم توجه به جنبه‌هاي هنري شعر، نه ناشي از فراموشي که برخاسته از اعتقاد به «هنر متعهد به اجتماع» و مقوله‌هايي از اين دست بوده است و در نتيجه در بهترين حالت، هنر ابزاري بوده است براي بيان مواضع شاعر و در حقيقت بيانية شاعر عليه ظلم، تبعيض، فقر و مانند اينها:
... بايد كه خنده و آينده، جاي اشك بگيرد
بايد بهار
در چشم كودكان جادة ري
سبز و شكفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
بايد جواديه بر پل بنا شود
پل
اين شانه‌هاي ما
بايد كه رنج را بشناسيم
وقتي كه دختر رحمان
با يك تب دو ساعته مي‌ميرد
بايد كه دوست بداريم ياران
بايد كه قلب ما
سرود و پرچم ما باشد ... 2
از سوي ديگر چون شاعر در اکثريت موارد مشاهده‌گر اين جريانات اجتماعي و نه تجربه‌گر آنها بوده، لذا با خالي شدن شعر از تمهيدات هنري‌اش، لااقل اکنون و پس از گذشت چندين دهه از عمر برخي از اين اشعار و در نتيجة رنگ باختن کارکردهاي زماني‌اش، اثر فاقد تأثيرگذاري مناسب گرديده است و باز درست به همان دليل بيانيه‌وار بودن اين دست آثار و نيز کارکردهاي اجتماعي‌شان و جمعيت مخاطبانشان و نيازهاي آنها، اين اشعار با واکاويهاي انديشمندانه و جامعه‌شناسانه و علت‌يابانه چندان ميانه‌اي ندارند و تنها به شرح مشاهدات و تهييج براي رفع اين تبعيض مي‌پردازند:
اين حديث حال و اينک نيست
قرنها تيپاخور تحقيرتان بوديم
در هجوم تندباد ظلمتان
يک دم نياسوديم
با توام اي نابرادر
هيچ سودي نيست سوداي ميان نابرابر را
تا به چند اي يار دشمن کيش
پاي از ما، خار از تو؟
پشت از ما، بار از تو؟
گردن از ما، دار از تو؟
نيک مي‌دانيم اينک
از کدامين راه بايد رفت
رفت بايد از مدار عجز
تا مسير عزم
وز حريم صلح
تا نفير سرب ... 3
بي‌شک قصد نگارنده اين نيست که اين کوششها را بي‌ارج بشمارد، که هم اين دست آثار کارکردهاي مناسب خود را در دوره‌هاي خويش به منصه ظهور رساندند و هم اکثر شاعران اين اشعار هنر و شاعرانگي خويش را در سمت سوهاي ديگر بارها و بارها اثبات کرده‌‌اند، بلکه تنها برآنم که به يک تقسيم‌بندي محتوايي و ساختاري دست پيدا کنم.


درست در همين گير و دارها برخي شاعران به واسطه خاستگاه اجتماعي‌شان و نيز نوع رويکردشان به شعر و مقوله‌هاي اجتماعي، همين مضمون را در پرداختهايي شاعرانه‌تر کوک کرده‌اند. عمران صلاحي با شعر«من بچه جواديه‌ام» و فروغ با شعر «من خواب ديده‌ام که کسي مي‌آيد» از اين دسته‌اند.
صلاحي مي‌سرايد:
من بچه جواديه‌ام
من بچه اميريه
مختاري
گمرک
فرقي نمي‌کند
اين رودهاي خسته به ميدان راه‌آهن مي‌ريزند
مي‌بينيم که شاعر چگونه به تصويرسازي ارج مي‌نهد و در ادامه مي‌سرايد:
اي خط راه‌آهن!
اي مرز!
با پرده‌هاي دود
چشم مرا بگير!
مگذار من ببينم چيزي را در بالا!
مگذار من بخواهم!
مگذار آرزو
در سينه‌ام دواند ريشه!
مگذار
اي دود!
شاعر به خوبي مشاهداتش را با انديشمندي‌اش به هم مي‌آميزد و «درد» را از معناي ظاهري‌اش گذر مي‌دهد و در ادامه مي‌سرايد:
يک روز اگر به محله ما آمدي
همراه خود بياور چتر را
اينجا هوا هميشه گرفته است
اينجا هميشه باران است
باران اشک
باران غم
باران فقر
باران کوفت
باران زهرمار...
اينجا هوا هميشه باراني‌ست
وقتي که باران مي‌بارد
يعني هميشه
بايد دعا کنيم
و از خدا بخواهيم
نيرو دهد به بام کاهگلي‌مان
بايد دعا کنيم
ديوارها
تابوت سقفها را
از شانه بر زمين نگذارند ...
طعنه جگرسوز شاعر به واژه‌هاي «چتر» و «باران» و کارکرد آنها در ادبيات تغزلي و بعد آشنايي‌زدايي مخاطب با اين مفاهيم با تغيير زاويه ديد و نهايتاً حسن تعليل انتهايي، باران را در ذهن خواننده از يک نعمت دلپذير، به يک مصيبت اضطراب‌آور تبديل مي‌کند.
در ادامه شعر آمده است:
کشتارگاه
در آخر جواديه
اين سوي نازي‌آباد
و مردم محله من هر صبح
با بوي خون بيدار مي‌شوند.
باز همان ايهامها و استفادة دوپهلو از کلمات که ناشي از هم‌نشيني ترکيب «بوي خون» که مي‌تواند مجازاً به معناي خشونت باشد و کلمة «کشتارگاه» که معناي عيني خون و تعبير مجازي‌اش را تقويت مي‌کند.
و باز در ادامه:
از دور، آه تيره‌آدمها
از توي کوره، چنگ بر افلاک مي‌زند
از توي کوره‌هاي آدم‌سوزي
انگار
بايد هميشه غم
آجر به روي آجر بگذارد
هم‌نشيني «کوره» و «آجر» و يادآوري کوره‌هاي آجرپزي، در کنار «کوره‌هاي آدم‌سوزي» که باز سوختن مجازي را تداعي مي‌کند سبب مي‌شود شعر دائم در رفت و آمد بين حقيقت و مجاز باشد و ابهام‌آفريني کند. شاعر در ادامه به پيوند خود با عناصر پيرامونش به زيبايي اشاره مي‌کند:
من بچه جواديه‌ام
وقتي درشکه‌چي
شلاق مي‌کشد
خطي کنار صورت من رسم مي‌شود
و بعد از چند سطر نوستالژيک و البته کمتر شاعرانه، درباره دوران کودکي و سينما مي‌سرايد:
شبها ميان کوچه
مي‌خواستم
مانند تارزان
از رشته‌هاي نور بگيرم
وز اين طرف به آن طرف بروم
و مثل صاعقه بر دشمنان خويش فرود آيم
اين سطرها بيانگر دو مشخصه مهم حاشيه‌نشيني‌اند: تخيلهاي بلندپروازانه و دشمن‌ستيزي؛ و اين دشمن همان است که در ادامه روشن‌تر نمود خواهد يافت. شاعر طنزپرداز، با زبان گزنده‌اش چنين مي‌سرايد:
در اين محله اکثر مردم
محصول ناله‌هاي قطارند
زيرا که نصف شب
چندين بار
هر مادر و پدري از خواب مي‌پرد!
سوت قطار يعني
آن بچه‌اي که تير و کمانش
چشم چراغهاي محل را
از کاسه در مي‌آرد
سوت قطار مساوي‌ست
با بچه‌اي که توپ گلينش
بر قامت تو
مهر باطله خواهد زد
و اين «تو» همان دشمن است و هماني که شاعر به طعنه به او گفته که «يک روز اگر به محله ما آمدي/ همراه خودت بياور چتر را» و شايد هم اوست، و نه راه‌آهن، که در بندهاي نخستين طعنه‌زنان مورد خطاب قرار گرفته که: «با پرده‌هاي دود/ چشم را بگير».
در واقع اين شعر خطابي است به همه آنها که بالاشهرنشين‌اند و با ماشينها و کارخانه‌هاشان دود مي‌آفرينند و نفس تنگ مي‌کنند و جالب اينکه شاعر به درستي بر اين اعتقاد است که ابهت ظاهري اين جماعت اتو‌کشيده تنها به يک توپ گِلي مهر باطل خواهد خورد.
شاعر باز از عنصر «قطار» که آميخته با زندگي مردم ساکن در اطراف «راه‌آهن» است، خيالمندانه سود مي‌برد:
انبوه خاطراتم
با جمله طويل قطار
بر خط راه‌آهن
هر شب نوشته مي‌شود و پاک مي‌شود ...
از سوي ديگر صلاحي به اين دنياي موجود تنها به ديده رنج و تحقير ناشي از رنج نمي‌نگرد و در واقع اين گونه نيست که بگويد «ما بدبختيم و بدبختي ما به خاطر وجود توست!» بلکه مفاخره‌وار مي‌سرايد:
من بچه جواديه‌ام
در اين محل هنوز
موي سبيل
پيمان محکمي‌ست
و تکه‌هاي نان
سوگندي استوار
و بعد البته گلايه‌وار از نسل جوان محله مي‌گويد:
با آنکه بچه‌ها و جوانها
از نسل ساندويچ‌اند
و روز و شب
دنبال هيچ و پوچ‌اند
و باز دليل اين همه پوچي تنها هجوم «تو»يي است که به مدد امواج تلويزيون آرامش سنتي محله را به هم ريخته است و به وعده‌هاي دروغين سرِ جوانان را گرم مي‌کند:
بر بامها
روييده شاخه‌هاي فلزي
بر بامها
باد دروغ مي‌وزد
موج فريب مي‌گذرد
و باز نمايش ديگري از تجاوز دنياي مدرن و هواپيماهايش به ساحت آسمان زندگي سنتي و کبوترهايش:
زيرا کبوتران
مغلوب مرغهاي فلزي گشتند
از روي شاخه‌هاي فلزي
اينک عبور مرغهاي فلزي‌ست
اکنون کبوتران
در سينه کبوتربازان
مي‌لرزند
با دست و بال زخمي
در نهايت شاعر اين بار پ‍ُررنگ‌تر و با لحني تهديدآميز «تو» را خطاب قرار مي‌دهد که:
من بچه جواديه‌ام
من هم‌محل دزدانم
دزدان آفتابه
من هم‌محل ميوه‌فروشان دوره‌گرد
من هم‌محل دردم
اين روزها ديگر
چون بشکه‌هاي نفتم
با کمترين جرقه
مي‌بيني ناگاه
تا آسمان هفتم
رفتم!

شعر «من بچه جواديه‌‌ام»، در واقع يک رجزنامه است. رجزنامه‌اي شاعرانه که در عين تهديدآميز بودن، نوستالژيک، برانگيزانندة احساسات و غمناک است. راوي عاشق محله خويش است با تمام کاستيهايش. او مغلوب شدن اين دنيا را در برابر دنياي صنعتي و پول و سرمايه مي‌بيند و برايش رجز مي‌خواند، حال آنکه شاهد تحليل رفتن دم به دم دنياي خويش است و نکته تراژيک ماجرا همين جا شکل مي‌گيرد.
همه اين هنرورزيهاي شاعر در کنار سادگي و رواني شعر و رشته تداعيهاي موجود در اثر سبب مي‌شود که حتي اگر بچه جواديه نباشيم و حتي اگر براي يک بار هم شده هيچ پايين‌شهري را نديده باشيم، حتي حالا، حالا که با گسترشهاي کلان‌شهر تهران، جواديه ديگر حاشيه شهر محسوب نمي‌شود! باز شعر ما را تحت تأثير قرار دهد.
در حقيقت جواديه يک نماد است براي همه جاهايي که به اين ترتيب مغلوب دنياي پول و سرمايه و زندگي شهري ماشيني مي‌شوند.

«کسي که مثل هيچ کس نيست» فروغ اما فضايي متفاوت دارد. دنيا همان دنياست، همان جنوب شهر و حاشيه‌نشينهايش. همان جا که «سيد جواد» مغازه‌ دارد که «تمام اتاقهاي منزل» راوي مال اوست. همان جايي که «مسجد مفتاحيان» دارد و «ميدان محمديه» و محله «کشتارگاه». اما از همان بند اول تفاوتهاي دو شعر خود را نشان مي‌دهند:
من خواب ديده‌ام که کسي مي‌آيد
تفاوت، درست، در همين جاست. فروغ از زبان دختري کم سن و سال، زبانِ حال مردمي مي‌شود که به ظهور يک منجي اميد دارند تا تبعيضهاي موجود را در هم بشکند، حال آنکه شعر صلاحي رجزنامة خودِ اين مردم است که طاقتشان طاق شده است. شعر فروغ شعري‌ست که پيرنگهاي ديني آشکار دارد و شعر صلاحي پيرنگهاي اجتماعي بارز. به همين سبب نمادهاي مذهبي در کار فروغ بسيار پ‍ُررنگ‌اند:
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي‌کند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و نيز:
و مي‌تواند کاري کند که لامپ «الله»
که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
و باز هم:
من پله‌هاي پشت بام را جارو کرده‌ام
و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام
(اشاره به بخشي از باورهاي مذهبي مردم که مي‌گويد اگر چهل شبانه روز خانه را آب و جارو کنند، حضرت خضر ـ يا در برخي روايات مردمي حضرت مهدي (عج) ـ بر آن خانه خواهد گذشت.)
«کسي که مي‌آيد»، نماد اميد اين مردم و کاستيها و زخمهايي‌ست که روحشان را مي‌خراشد. او «مثل هيچ کس» نيست و اين به آن معناست که صفتهاي هيچ کس را ندارد و در عين حال مجموعه‌اي از داشته‌هاي همه را، بلکه افزون‌تر، داراست:
کسي که مثل هيچ کس نيست،
مثل پدر نيست،
مثل انسي نيست،
مثل يحيي نيست،
مثل مادر نيست
و مثل آن کسي است که بايد باشد
و قدش از درختهاي خانة معمار هم بلندتر است
مثل همه از زور و هيبت عاريه‌اي‌اش نمي‌ترسد
و از برادر سيدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي‌ترسد
از بورژواي مايه‌داري که خود را صاحب همه چيز مي‌داند نيز:
و از خود سيد جواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما
مال اوست نمي‌ترسد
و در عين حال هراسهاي کودکانة راوي نيز که به افزايش صميميت و سادگي شعر کمک شاياني کرده‌اند و در عين حال بر صميميت و کودکانگي روح منجي دلالت دارند، او را نمي‌هراساند:
و مي‌تواند
تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهاي بسته بخواند
و مي‌تواند حتي هزار را
بي‌آنکه کم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و مگر نه اينکه مسيح فرموده است: «به ملکوت آسمانها راه نمي‌يابيد مگر آنکه کودک شويد.»
علاوه بر اينها، تمام ناممکنها با او ممکن مي‌شود:
و مي‌تواند از مغازة سيد جواد، هر چه که لازم دارد،
جنس نسيه بگيرد
او ظهور نور ايمان در اين شب ديجور است:
و مي‌تواند کاري کند که لامپ «الله»
که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود.
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
او عصاره همه خوبيهاست و لذا راوي ياد همه آرزوهاي خوبش مي‌افتد:
چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چقدر باغ ملي رفتن خوبست
چقدر سينماي فردين خوبست
و من چقدر از همة چيزهاي خوب خوشم مي‌آيد
و من چقدر دلم مي‌خواهد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم
تدقيق در مثالهايي که راوي براي خوبيها مي‌زند چيزهاي زيادي از خصوصيات مردم حاشيه‌نشين به ما مي‌دهد. نياز اين مردم، شاديهاي اولية زندگي است. شاديهاي کوچکي که اگر نباشند هيچ شادي بزرگي ممکن نيست. دو سطر آخر دلپذيري کودکانه‌اي دارند و اشاره‌اي ظريف به آن همه حرص و خشم که به واسطه بي‌عدالتي و نداشتن همين شاديهاي کوچک دل کودکانة راوي را مي‌آزارد و اين رفتار ناهنجار، توجيهي غريب مي‌يابد.
در واقع شايد اشارة ظريف شاعر به اين است که رفتارهاي ناهنجار اين مردم نه از سرِ ذات ناهنجار که برخاسته از محيط و شرايطي است که ناهنجاري را ناگزير مي‌کند؛ چنان که اگر زمينه‌ها را بشناسيم، قضاوت بسيار دشوارتر مي‌گردد! بند بعدي يکي از کليدي‌ترين بندهاست:
چرا پدر که اين همه کوچک نيست
و در خيابانها گم نمي‌شود
کاري نمي‌کند که آن کسي که به خواب من آمده است،
روز آمدنش را جلو بيندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه‌هاشان هم خوني‌ست
و آب حوضشان هم خوني‌ست
و تخت کفشهاشان هم خوني‌ست
چرا کاري نمي‌کنند
چرا کاري نمي‌کنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
درست در جايي که بايد، شاعر موضع اختيارمندانة خود را بروز مي‌دهد. منجي مي‌آيد و در اين شکي نيست. اما مردم بايد زمينه‌ساز باشند و متأسفانه آنها هيچ کاري نمي‌کنند؛ عين آفتاب زمستان که تنبلانه بر اشياء مي‌لمد و گرمايي و شوري نمي‌زايد! اما راوي شک ندارد که او مي‌آيد و گريزي از آمدن او نيست که او مافوق همه نيروهاست و اتفاقاً نکته جالب، اشاره‌اي‌ست که شاعر به شيوه اين آمدن مي‌کند:
کسي که آمدنش را
نمي‌شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسي که زير درختهاي کهنة يحيي بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ مي‌شود، بزرگ‌تر مي‌شود
کسي که از باران، از صداي شرشر باران،
از ميان پچ‌پچ گلهاي اطلسي
کسي که از آسمان توپخانه
در شب آتش‌بازي مي‌آيد
او آميخته با طبيعت و نرمي و مهرباني و شادي‌ست و آرام‌آرام برخواهد خاست و قد خواهد کشيد و مهم‌ترين و در واقع تنها کار او اين است که همه چيز را قسمت مي‌کند تا ديگر تبعيضي نباشد:
و سفره را مي‌اندازد
و نان را قسمت مي‌کند
و پپسي را قسمت مي‌کند
و باغ ملي را قسمت مي‌کند
و شربت سياه‌سرفه را قسمت مي‌کند
و روز اسم‌نويسي را قسمت مي‌کند
و نمرة مريض‌خانه را قسمت مي‌کند
و چکمه‌هاي لاستيکي را قسمت مي‌کند
و سينماي فردين را قسمت مي‌کند
درختهاي دختر سيد جواد را قسمت مي‌کند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت مي‌کند
و سهم ما را مي‌دهد
و در دنياي تقسيم همه چيز اعم از خورد و خوراک و طبيعت و سلامت و پوشاک و هنر و سرمايه، هيچ جدالي وجود نخواهد داشت و هيچ چيزي که آرامش خواب کودکانه را بر هم بزند!

شعر فروغ آميزه‌اي از کودکانگي، باورهاي مذهبي و رسالتهاي اجتماعي است. اين معجون مردافکن به سحر زبان شعري و رواني بيان شاعر چنان کنار هم آرميده‌اند که حاصل آن اثري‌ست که علاوه بر نمايش کاستيهاي مردم حاشيه‌نشين، به سادگي و صفا و در عين حال اميدها و خواسته‌هاي قانعانه‌شان اشاره دارد. مي‌شود در مورد فرم اين اثر صحبت کرد و موسيقي حاصل از طنين کلماتش و واژه‌آرايي و تکرارهايش و شيوة تقطيعش و هزار چيز ديگر. اما اين مثل کشتن و مثله کردن بدني‌ست زنده براي کشف علت زنده بودنش! مهم اين است که «من خواب ديده‌ام که کسي مي‌آيد» شعري‌ست با تمام صفتهاي شاعرانه و در عين حال انديشمندانه و علاوه بر همه اينها صميمي!

بي‌شک فقر و حاشيه‌نشيني در هيچ زمانه‌اي به صفر نخواهد رسيد. مي‌شود تألماتش را کم کرد، اثراتش را کاهش داد، دامنه‌اش را محدود کرد و از هيبتش کاست، اما هميشه وجود خواهد داشت.
امروز نيز در حاشية کلان‌شهري چون تهران، زاغه‌نشيني، کارتن‌خوابي و مواردي از اين دست وجود دارند و شاعر اين روزگار نيز، بنا به ميزان حساسيت و درگيري‌اش با اين پديده، به آنها مي‌پردازد.
شعر جوان امروز ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست و اتفاقاً در برخي جنبه‌ها، که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد، نگاه نو خود را نيز به اين مقوله تسري داده است. براي بررسي اين نگرش در شعر جوان معاصر به سه شعر از سه شاعر جوان اشاره مي‌کنم که هر يک ويژگي متفاوتي را در خويش مي‌پرورند. نخست شعري از «رضا عزيزي» را با هم مي‌خوانيم:
آسمان حياطمان ابري‌ست، شيشه‌هامان هميشه لک دارد
مادرم در سکوت مي‌سوزد، قصه‌اي مثل شاپرک دارد
خسته در خانه‌هاي بالاشهر پشت هم رخت چرک مي‌شويد
در ميان شکسته‌هاي دلش غمي اندازة فلک دارد
زخمها مثل روز يادش هست، درد سيلي هنوز يادش هست
پدرم گفته بر نمي‌گردد، مادر اما هنوز شک دارد
خواهرم هي مدام مي‌پرسد: دست ما خالي است يعني چه؟
طفلک کوچکم نمي‌داند دست مادر فقط ترک دارد
بغض مادر شکستنش آني‌ست، جانمازش هميشه باراني‌ست
به خدا حاضرم قسم بخورم، با خدا درد مشترک دارد
و از آن روزِ سرد برف‌آلود که پدر رفت و توي مه گم شد
آسمان حياطمان ابري‌ست، شيشه‌هامان هنوز لک دارد
سادگي و صميميت اولين ويژگي شعر عزيزي است. اين صميميت علاوه بر زبان انتخاب‌شده توسط شاعر، با استفاده از تکيه‌کلامها و اصطلاحات عاميانه، پ‍ُررنگ‌تر شده است؛ مواردي همچون: «هي مدام مي‌پرسد»، «غمي اندازه فلک دارد»، «به خدا حاضرم قسم بخورم»، «درد مشترک دارد» و ... اين لحن ساده و صميمي آگاهانه انتخاب شده است تا هم با زبان راوي، که يک انسان معمولي حاشيه‌نشين است، سازگاري داشته باشد و هم مخاطب را به آساني وارد شعر کرده و به هم‌ذات‌پنداري برساند.
نکته دوم شعر روايت است. روايت در غزل و اصولاً شعر معاصر جايگاه خاصي دارد و در اينجا شاعر با استفاده از يک خرده روايت، و نه روايت کامل، ارتباط عمودي مستحکمي بين ابيات برقرار کرده که اين نيز خود به همراهي بيشتر خواننده و تأثيرپذيري افزون‌ترش مي‌انجامد.
نکته بعد محوريت پرسوناژ مادر است. ساير پرسوناژهاي روايت اعم از راوي، که شاهد اشکهاي مادر است، خواهر کوچک، که به اقتضاي کودکانگي‌اش مفهوم فقر را نمي‌فهمد و اتفاقاً چه نکته زيبايي! که فقر محصول دنياي آدم بزرگهاست، و پدر که رفته است که برنگردد، به کار گرفته شده‌‌اند تا غم مادر به تصوير کشيده شود. در واقع مادر به رغم وجود همه اين پرسوناژها تنهاست و همين درد مشترک او و خداست!
نکته ديگر شعر، ساختار دايره‌‌اي آن است که با تغيير کوچکي در واژة «هميشه» به «هنوز» نشان مي‌دهد که فارغ از همه زمانها اين خانه هميشه ابرآلود بوده است و شيشه‌هايش پ‍ُرلک، و اين داستان از هميشه تا هنوز تکرار مي‌شود و اين آسياب دو‌ّار، مادري را در ميان سنگهاي وزينش به تحليل مي‌برد که جز در سکوت سوختن پروانه‌وار چاره‌اي ندارد.
وزن انتخاب‌شده براي شعر و جنس کلماتي از قبيل «ابر، سکوت، خسته، شکسته، غم، زخم و...» سبب مي‌شود که شعر لحن جوباري آرام و مويه‌گری داشته باشد که دقيقاً مناسب راوي‌اي‌ ا‌ست که به نظر نوجواني مي‌آيد که کاري جز اين از او ساخته نيست. او نيز، تنها مي‌تواند دردهاي مادر را بفهمد و به آن چيزي نيفرايد، همين و بس!

شعر ديگري که نگاه جالب توجهي دارد، شعر «تابوتي به اندازه يک سرنگ» از غلام‌رضا سليماني است. سليماني در اين شعر به واکاوي برخي لايه‌هاي حاشيه‌نشيني دست مي‌زند که به گمان من در آثار ديگران، اعم از متأخران و متقدمان، کمتر به آنها پرداخته شده است. شعر را با هم مي‌خوانيم:
منم مقابل تو، عاشقي که سنگ شده
دلش براي تو و عقده‌هات تنگ شده
براي چشمه و ماه و نجابت «گل‌ماه»
که بعدِ بوسة ناگاه رنگ‌رنگ شده
(و بعد کارتن و سرفه‌ها و سگها دور
و گربه‌ها، سرِ يک لاشه باز جنگ شده!!)
تمام خاطره‌ها عين يک جسد روي
شبِ شقيقة من ماشة تفنگ شده
دهاتي آه ني‌اش را فروخت آمد شهر
منم کسي که براي خودش زرنگ شده
براي خرج عروسي که شهر گولش زد
به روستا برگشتن براش ننگ شده
نگاه کن که چه گرگي شده سگ گله
به خاطر دو تومن بيشتر زرنگ شده
و تکه‌تکه شده گرية گرامافون
و ديسک، ديسکو، ... آوازها جفنگ شده
کنار تو همة روستا سياه و سفيد
بدون تو همة شهر رنگ‌رنگ شده
«ظفر» جوزف شده، پاهاي غيرتش، گل‌ماه‌
کنار مانتوي کوتاه شهر لنگ شده
براي بردن معتاد دير آمده‌اي
جنازه وسط کارتن که سنگ شده
نه آن کسي‌ست که ده را به خاطرت سوزاند
و در خيال تو بر صخره‌ها پلنگ شده
برو به خواستگاران ده بگو که خلاص!
پلنگ تابوتش قد يک سرنگ شده ...
باز هم با يک روايت روبه‌رو هستيم. اما اين بار نه يک خرده روايت. روايت سليماني، روايت کاملي است با راوي، دو پرسوناژ و عوامل مؤثر بر آنها، در کنار تعليق، گره‌گشايي و پرداخت موقعيت داستاني. بيت اول واگوية ظفر است با «گل‌ماه» و بيت دوم يادآوري سرزمين و روزگاري که بس دور و دير مي‌نمايد. بيت سوم آشکارا يک پرداخت سينمايي دارد. انگار که بيت اول نماي کلوزآپ چهره ظفر باشد. بيت دوم ديزالو يه يک خاطره روشن و بعد کات به بيت سوم که پيرامون «ظفر» را، در فضاي اکنون که کارتن‌خوابي بيش نيست، نشان مي‌دهد. اين نحوه پرداخت، تضاد فضاي موجود بين بيت دوم و سوم را پ‍ُررنگ‌تر مي‌کند. بيت چهار بازگويي تصويري حال و روز ظفر است و از بيت پنج داستان «ظفر» روايت مي‌شود: چوپاني که ني مي‌گذارد تا به انبان زر برسد! و صداي طعنة او به خود در پژواک عبارت «منم کسي که براي خودش زرنگ شده» به گوش مي‌رسد. چرا به شهر آمده؟! به دنبال خرج عروسي با گل‌ماه!... اين يعني توجه به يکي از علل مهم مهاجرت يعني فقر؛ فقري در آن حد که نيازهاي اوليه انساني را نيز تحت الشعاع قرار مي‌دهد.
چرا برنگشت؟! چون شهر گولش زد! شهر با مظاهر مدرنش، با دنياي درندشت پلشتيهايش، سادگي ظفر را طعمه خويش مي‌کند تا او رويي براي بازگشت نداشته باشد. آغاز راه او همرنگي با جماعت شهري است که دورش را مي‌گيرند و اين استحالة به پليدي‌ست و دورنگ شدن.
قدم بعدي جذابيتهاي متلون شهر است که چشم و گوش مي‌ربايد و ماجرا به داستان پينوکيو و شهر «هميشه جمعه» شبيه است و در نهايت خر شدن پينوکيو! اين تعبير ماهوي با دو تصوير پ‍ُررنگ‌تر شده و سمت و سو يافته است: تبديل سگ گله، نماد وفا و پاسداري از حريمها، به گرگ، نماد تجاوز و خشونت و زياده‌خواهي، و نيز تکه‌تکه شدن گريه گرامافون، نماد سنتها و هنر سنتي آرامش‌بخش، در عوض ديسک و ديسکو و آوازهاي جفنگ، نماد مدرنيسم افسارگسيخته و سرسام‌آور و بي‌مايه.
بله! «ظفر» عوض شده و اين استحالة منفي با آدامس و سيگار و منگي نمود مي‌يابد. بيت بعد اشاره به نکته ديگري دارد: روستا به واسطه خصلت سادگي و بي‌شيله‌پيله‌گي‌اش دنياي سياه و سفيد است: خير و شر! حد ميانه‌اي وجود ندارد و دستها روست. اما شهر دنياي هزار رنگي است، دنياي خاکستريها! و در اين دنياي خاکستري احتمال اشتباه گرفتن خير و شر بسيار است. نکته ديگر بيت، عبارات «کنار تو» و «بدون تو» است که ظريفانه به نقش عشق در شناخت خير و شر اشاره مي‌کنند.
و «ظفر» اشتباه مي‌کند! او تنها به ظاهر تکيه مي‌کند و «جوزف» مي‌شود! سؤال يک مخاطب پرسشگر مي‌تواند اين باشد که چرا «جوزف» و مثلاً چرا نه «زيگفريد»! که اتفاقاً به «ظفر» شبيه‌تر هم هست!
جوزف همان «يوسف» است و ارتباطش در ادامه مشخص مي‌شود: «پاهاي غيرتش، گل‌ماه! / کنار مانتوي کوتاه شهر لنگ شده»! اين يعني همان مشغول شدن به ظاهر! يعني نامش، بخوانيد ظاهرش، «جوزف» مي‌شود اما درونش درست به عکس يوسف به دامن ناپرهيزگاري مي‌غلتد! به نظر نگارنده اين بيت، شعرترين بيت اين غزل ـ روايتِ شاعرانه است و به واسطة ايجاز و تصويرپردازي فشرده‌اش، امکان خوانشها و تأويلهاي دلپذيري را فراهم مي‌کند.
بيت بعد سقوطِ ناگزير «ظفر» است. «ظفر»ي که ديگر هيچ نشاني از پيروزمندي پلنگانه در او نيست و، در يک تطور نمادها، اين ماهِ او، گل‌ماه، است که بايد اين بار دست خالي بازگردد!...
غزل روايت سليماني، سرشار از تصاوير شاعرانه است و بي‌آنکه به دام احساساتي‌گري بيفتد، مخاطب را تحت تأثير قرار مي‌دهد. استفاده مناسب از تکنيکهاي روايت‌گري در کنار حرکتهاي فرمي مناسب و تقطيعهايي که براي کمک به خوانش روايت تغيير يافته‌اند و نيز استفاده از دايره واژگاني درست و هم‌خواني آنها با هم و نيز انتخابهاي مناسب، نظير برگزيدن نام پرسوناژها که کارکردهاي شاعرانه دارند، سبب شده است که حاصل کار غزلي درخور باشد که علاوه بر زيباييهاي شعري، واکاويهاي آسيب‌شناسانة خوبي را نيز به منصة ظهور مي‌رساند.


شعر «بازگشت» اثر محمدکاظم کاظمي رويکردي ديگر از اين درون‌مايه را فراسوي ما قرار مي‌دهد.
«بازگشت» قصة توأمان مهاجرت به خاک بيگانه و حاشيه‌نشيني‌ست. مهاجران افغان سالها در گوشه‌گوشة اين خاک پهناور زيسته‌اند و حکايتشان آميزه‌اي از کارهاي سخت، زندگي دشوار و غربتي بود که ناخواسته و به خاطر شرايط نامناسب کشورشان رخ داده بود.
سرايش اين شعر به زماني بر مي‌گردد که به سبب برخي کژرويهاي ناشي از پديدة مهاجرت و حاشيه‌نشيني در عده قليلي از اين مهاجران، الزام به بازگشت کلية مهاجران رنگ و بوي قانوني مي‌گرفت. کاظمي اين شعر را در آن حال و هوا سرود که اتفاقاً بسيار مورد توجه واقع شد.
کارنامة شعري کاظمي سرشار از غزلها و مثنويهايي است که بوي اعتراض و حرکت و مقاومت در آن استشمام مي‌شود. به بيان ساده اينکه در اکثر شعرهاي کاظمي نظير روايت، کفران، احد(1)، احد(2) و بسياري موارد ديگر، موسيقي و وزن انتخاب شده براي شعر، معترض، پ‍ُرشور و حماسي است. چيزي که در شعر معاصر کمتر مشاهده مي‌شود.
اما شعر «بازگشت» مقوله‌اي جدا دارد. در اين شعر، موسيقي نرم و جوباري و زمزمه‌گر است. بسان مردي که کوله‌باري بر دوش و نجواکنان، ديار ميزبان را وداع مي‌گويد و، هرچند در شعري مشابه (از دل جنگل انبوه) مي‌سرايد که: از برادر گله بگذار فراموش کنم/ صحبت از فاصله بگذار فراموش کنم، گلايه‌مندانه پا در جاده مي‌گذارد.
شاعر مي‌سرايد:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌اي كه تهي بود بسته خواهد شد
و در حوالي شبهاي عيد همسايه ‏
صداي گريه نخواهي شنيد همسايه ‏
همان غريبه كه قلك نداشت خواهد رفت ‏
و كودكي كه عروسك نداشت خواهد رفت ‏
چنان که مي‌بينيم لحن طعنه‌زن و دردمندانة راوي در بيتهاي سه و چهار غوغا مي‌کند. حکايت فقر و مهم‌تر از آن غربتي که هيچ گاه کم‌رنگ نشد. در ادامه راوي خود را چنين معرفي مي‌کند:
منم تمام افق را به رنج گرديده
منم كه هر كه مرا ديده در سفر ديده ‏
منم كه ناني اگر داشتم از آجر بود‏
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پ‍ُر بود‏
به هر چه آينه تصويري از شكست من است
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است ‏
اگر به لطف و اگر قهر مي‌شناسندم ‏
تمام مردم اين شهر مي‌شناسندم ‏
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
او هميشه، تنها، مسافر بوده و اصلاً شناسنامه دومش همين مهاجرت است. از سوي ديگر، ترکيب مصراع اول زيباي بيت دوم، که تداعي «آجر شدن نان» را نيز دارد، با مصراع دوم بيت سوم اشاره به همان پديدة «کار سخت» دارد. در عين حال از همين مضمون مي‌توان نوعي تذکر و حتي افتخار فروتنانه را نيز برداشت کرد. در بيت چهار اين بند، شاعر اين تذکر را پ‍ُر رنگ‌‌تر مي‌کند و در بيت نهايي به اوج مي‌رساند. بند بعد شعر، پلي ميان مثنوي و غزل است که با تکرار دو بيت اول شعر شکل مي‌گيرد و شاعر هم‌زمان با شروع غزل، به چرايي بازگشت اشاره مي‌کند:
چگونه بازنگردم؟ كه پيكرم آنجاست ‏
چگونه؟ آه! مزار برادرم آنجاست ‏
چگونه باز نگردم؟ كه مسجد و محراب ‏
و تيغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست ‏
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اكبرم آنجاست
شكسته بالي‌ام اينجا شكست طاقت نيست ‏
كرانه‌اي كه در آن خوب مي‌پرم آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم ‏
مگير خرده كه آن پاي ديگرم آنجاست
شاعر اشاره مي‌کند که غربت اقامتگاهي هميشگي نيست چون ريشه و دلبستگيها و موجبات رشد و پرگشودن تنها در موطن آدمي وجود خواهد داشت. بند بعدي شعر، حکايت سپاسگزاري راوي از ميزبان است:

شكسته مي‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بي‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم ‏
شهيد داده‌ام از دردتان خبر دارم ‏
تو هم بسان من از يك ستاره سر ديدي ‏
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي
تويي كه كوچه غربت سپرده‌اي با من
و نعش سوخته بر شانه برده‌اي با من
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم‏
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم‏
ميهمان فروتنانه سپاس مي‌گويد و اشاره مي‌کند که ميهمان‌داري ميزباني را که خود در رفاه مطلق نيست، ارج مي‌نهد. به مدد اين ميزبان بوده است که «کوچه غربت» طاقت‌آوردني بوده و هم‌پايي اوست که تاب تحمل تازيانه‌ها را آسان مي‌کرده است.
اما بند بعد باز دل‌شکستگي شاعر و علتش رخ مي‌نمايد که:

اگر چه مزرع ما دانه‌هاي جو هم داشت ‏
و چند بته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشه‌تان ‏
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه‌تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم ‏
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم ‏
دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ عزيزان بهل كنيد مرا
شاعر دل‌شکسته از اين است که ميزبان همه را به يک چوب مي‌راند! او قصد کوچک‌نمايي اتفاقات افتاده را ندارد. تنها مي‌گويد که در واقع اين دانه‌‌هاي جو تمام حاصل اين مزرع گندم نيست. او نمي‌خواهد که دم‌ِ وداع، دلخوري و اخم و نفرين پشت سرش باشد و دل‌شکستگي‌اش به همين خاطر است و ادامه مي‌دهد:
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم! چيز ديگري نبرم ‏
به جز غبار حرم چيز ديگري نبرم ‏
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان ‏
و مستجاب شود باقي دعاهاتان
هميشه قلك فرزندهايتان پ‍ُر باد
و نان دشمنتان، هر كه هست، آجر باد‏
چنان که گفته شد، اين سروده بر خلاف بسياري از سروده‌هاي کاظمي، حماسي نيست. بلکه بيشتر راوي احساساتي‌ست که زاييدة غربت و کوچ است. مخاطب تمام ايرانياني هستند که ميزبان محسوب مي‌شوند و راوي تماميت مهاجران‌اند و حتي نه تنها برادران افغان.
راوي هر چند فروتنانه از بازگو کردن تعاملات مادي و معنوي ميان مهاجران و ميزبانان طفره مي‌رود، اما اشارات گذرايش ـ به سنگ‌سنگ بناها نشان دست من است ‏/ شهيد داده‌‌ام از دردتان خبر دارم ‏و ...ـ و لحن دردمندانه و دل‌شکسته‌اش همه چيز را بازگو مي‌کند.
بايد توجه داشت که چينش ابيات اين شعر از لحاظ درون‌مايه به القاي اين حس کمک زيادي مي‌کند. چنان که ورود به موضوع با طرح مسئله «بازگشت» و تأکيد بر «پياده آمده بودن» و «پياده بازگشتن» که حاکي از عدم توجه به تعاملات و تمايلات مادي است آغاز مي‌شود و فضاي غمناک وداع را به خوبي ترسيم مي‌کند.
اين فضاي غم‌آلود سپس به معرفي راوي تبديل مي‌شود که مفاخره‌اي دردمندانه در آن مستتر است و مخاطب ديگر بار و افزون‌تر از رفتن راوي تحت تأثير قرار مي‌گيرد.
سپس غزل آغاز مي‌شود و جالب اينکه بخش غزل درباره وطن است! حديث رفتن و بازگشتن مثنوي‌ست و شيوه سخن گفتن از وطن مغازله است و اين نکته‌اي شايان توجه در فرم‌بندي اثر است.
و باز بازگشت به مثنوي و «حديث بازگشتن»، که تکريم ميزبان، که همان مخاطب است، به همراهي خواننده با راوي ژرفناکي بيشتري مي‌بخشد تا لحن گلايه‌وار بند نهايي شعر تلخناکي خود را بيشتر و بيشتر به رخ بکشد و دو سه بيت پاياني، که دعاي راوي دل‌شکسته است در حق ميزبان، ضربه نهايي را به بهترين شکل وارد مي‌کند و چنان مي‌شود که بارها و بارها خواندن اين شعر به رغم سادگي و سرراستي‌اش و با وجود اينکه اين اثر از بسياري از آثار کاظمي کم‌تصويرتر است، همواره خواننده را عميقاً تحت تأثير قرار مي‌دهد.



در انتهاي اين مقال مي‌خواهم به مقدمه‌‌ام دربارة غم در شعر بازگردم.
چنان که ديديم، در ميان اشعاري که بدانها اشاره آمد، مي‌شود هر دو دسته تقسيم‌بندي غم خصوصي و غم عمومي را به عينه ديد. در عين حال تمامي اين اشعار به سبب ويژگيهاي تأثيرگذارشان موفق از آب درآمده‌اند. اين نکته به گمان من بر اين قضيه تأکيد دارد که آنچه در سرايش يک شعر مهم است، تجربة حسي شاعر در مورد درون‌مايه شعر است. اصالت اين تجربه حسي، خود را از لابه‌لاي واژگان به رخ مي‌کشد و بر ذهن مخاطب مي‌نشيند. هر مخاطبي، ولو ناآگاه از رموز شعر، اين اصالت را، آگاهانه و ناآگاهانه، در مي‌يابد و از آن تأثير مي‌پذيرد. لذا به گمان نگارنده، هر چند بايد معترف بود که شعر ما در باب حاشيه‌نشينان هيچ گاه از لحاظ کم‍ّي به هنرهايي مثل ادبيات داستاني يا حتي سينما نزديک نشده، اما در مواردي که تجربة حسي شاعر از موقعيت، قوي بوده و شاعر به مهارتهاي زباني و تکنيکي مناسب دست يافته، نتيجة کار اثري شايان توجه و داراي قابليت خوانشهاي چندباره و متفاوت بوده است.


پي‌نوشتها

1. شعر «فعل مجهول»، سيمين بهبهاني
2. شعر «سرود پبوستن»، خسرو گل‌سرخي
3. شعر «تا به کي ؟...»، کمال رجاء

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361162