|
اشاره:
باربارا ژاك پره ور J.prévert ترجمه: همايون نوراحمر
به ياد بياور «باربارا» آن روز پيوسته بر «برست» باران ميباريد و تو لبخند زنان گام برميداشتي شادان، شكفته و سراپا خيس در باران. به ياد بياور «باربارا» آن روز پيوسته به «برست» باران ميباريد و من در كوچه «سيام» تو را ديدم تو لبخندي زدي و من نيز لبخند زدم به ياد بياور باربارا به تويي كه نميشناختمت به تويي كه مرا نميشناختي به يادآور آن روز را فراموش مكن مردي كه به زير رواقي پناه گرفته بود نام تو را صدا زد «باربارا» و تو در باران به سويش دويدي سَراپا خيس، شكفته و شادان و تو خودت را به او رساندي اين را به ياد بياور باربارا و خشم مگير اگر تو خطابت ميكنم زيرا من همه كساني را كه دوست دارم «تو» خطابشان ميكنم حتي اگر يك بار آنها را ديده باشم. من به همه كساني كه عاشق يكديگرند «تو» خطاب ميكنم حتي اگر آنها را نشناسم. به ياد بياور باربارا فراموش مكن آن باران فرزانه و خوشبخت را به روي چهرة خوشبخت به روي آن شهر خوشبخت آن باران را به روي دريا به روي قورخانه به روي كشتيهاي اوسان آه، باربارا جنگ چه حماقتي است اكنون چه بر سرت آمده در زير اين باران آهن باران آتش و پولاد و خون و آن كس كه تو را عاشقانه دوست ميداشت آيا مرده، گم شده و يا هنوز زنده است. آه، باربارا امروز پيوسته بر سرت باران باريد چونان گذشته اما ديگر نه آن طور و همه چيز ويران گشته اين باران ماتم است، باراني وحشتزا و غمين ديگر توفان آهن و پولاد و خون نيست تنها چند تكه ابر كه همانند سگها ميميرند سگهايي كه ناپديد ميشوند با جريان آب به روي «برست» و ميروند تا بگندند در دوردَست خيلي دور از «برست» كه از آنها چيزي بر جاي نمانده است.
سرود مارمولك عاشق رونه شار Rona char ترجمه: همايون نوراحمر
«رونه شار» شاعر معاصر فرانسوي به هنگام اشغال فرانسه سخت متأثر ميشود و در اشعار خود سخن از آزادي ميگويد كه دفاعي راستين است، دفاعي كه به نوعي با مبارزه عليه نازيسم ارتباط پيدا ميكند و شاعر خود نيز در نهضت مقاومت نقش اساسي و بنيادين دارد. در قطعه شعر «سرود مارمولك عاشق» رونه شار مردم فرانسه را هشدار ميدهد كه بيدار باشند و دشمنان را مراقب.
اي سهره بر آن گل آفتابگردان نوك نزن، درختان سرو مضطربانه انتظارت را ميكشند. بار ديگر پرواز كن و به آشيانه لبريز از خاشاكت بازگرد.
تو سنگريزة آسمان نيستي كه باد بر تو حكمروا باشد. اي پرنده حومه شهر رنگهاي رنگين كمان بار ديگر در گل مرواريد به هم آميختهاند.
مردي به شكار بيرون آمده است، پس خودت را پنهان كن. گل آفتابگردان يار اوست اما فقط علفها پشتيبان تواند علفهاي نرم دشتها.
مار تو را نميبيند و ملخ نالهكنان به راه خويش رفته است و موش صحرايي هيچ چيز را نميبيند و پروانه از هيچ كس نفرت ندارد
نواي دشت، نوايي دلپذير است من همچنان نظارهاش ميكنم و من پيشگويي راستينم من همه چيز را در آن سوي ديوار كوچكم نيز ميبينم حتي آمدن بوم را.
اي سهره، روز به نيمه آمده است سبزهها در آنجا ميدرخشند برو و آسوده باش كه ديگر تو را گزندي نيست آخر، شكارچي به خانهاش بازگشته است.
چه كس از مارمولكي برتر ميتواند باشد كه پنهانيهاي زمين را بازگويد؟ آه، اي فرمانرواي شيرين و ظريف آسمانها، چه ميشد اگر آشيانهات در صخرة من جاي ميداشت؟!
گابريئلا ميسترال كامبيز تشيعي
گابريئلا ميسترال به تاريخ 7 آپريل 1889 در كشور شيلي به دنيا آمد و در سال 1957 در بيمارستاني در حوالي نيويورك چشم از جهان پوشيد. تقريباً 15 ساله بود كه تدريس را آغاز نمود و همه ساله مدرسه را تغيير ميداد و اين گونه توانست دراز و پهناي كشورش را ببيند. او آن قدر حساس و فعال و با انرژي بود كه از طرف كشور مكزيك از وي دعوت شد تا يك مؤسسه فرهنگي و علمي را اداره كند. وي هميشه با احساسات مذهبي و انساندوستي تدريس ميكرد و تلاش مينمود دانشآموزان را به تحصيل علاقهمند كند. اولين شعرهايش در چند مجلة ادبي به چاپ رسيد و توجه منتقدان ادبي را جلب نمود و دربارة شعرهايش مقالاتي نوشته شد و در يكي از دانشگاههاي آمريكا كنفرانسي به عمل آمد. سال 1945 جايزه نوبل ادبي را از آن خود كرد. از وي چهار مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است.
1 رز ثروت مركز رُز ثروت قلب توست بازش كن: درد تو آن را ميبندد. در نغمهاي بازش كن، يا در نوميديِ عشق. مواظبت نكن رُز را: تو را خواهد سوزاند با شكوهش!
La ricchezze del centro della rosa è la ricchezza del tu ocuore. Aprila: il tuo dolore è ciò che la rinserra.
Aprila in un canto, o in un disperato amore. Non proteggere la rosa: Ti brucerebbe con il suo splendore!
2 قله
هنگام غروب است، هنگامي كه دوباره خونش را بر كوهها ميريزد. در اين لحظه كسي در حال رنج كشيدن است زني در اين شفق از دست ميدهد تنها سينهاي را كه بر آن سر مينهاد و سرشار از دلتنگي است قلبي هست هنگام عصر آن قله خونين خويش را غرق ميكند در آن اينك در اين لحظه در آسايش است دره و لبريز از آرامش اما از پايين ميبيند كوه از سرخي روشن ميشود هميشه، در اين لحظه، آهنگ هميشگيِ دردآلودم را آغاز ميكنم شايد من هستم از رنگ ارغواني قله را ميكنم تَر؟ دستم را بر قلبم مينهم، و حس ميكنم سينهام چكيدن ميكند
L’ora del tramonto, I’ora che riversa il sou sangue sulle montagne. Qualcuno in quest’ora sta soffrendo’. Piena d’angoscia, una donna sta perdendo in questo crepuscolo il solo petto a cui s’abbandonava. C’è qualche cuore nel quale annega la sera quella cima insanguinata. La valle riposa già nell’ ombra e si colma di sereno. Ma dal profondo guarda accendersi di rosso la montagna. Sempre, in quest’ora, intono la mia immutabile Canzone di dolore. Sarò io forse che inondo la cima di scarlatto? Poggio la mano sul cuore, e sento che gronda il mio costato.
3 شیرینی
قلب من در شيريني آب ميشود همچو شمع: در رگهايم هست روغن آرام نه شراب حس ميكنم زندگي ميگريزد بيصدا و با وقار همچو آهو.
Il mio cuore nella dolcezza si scioglie come cera: un pigro olio sono le mie vene e non un vino, e avverto la vita fuggire taciturna e leggiadra come una gazzella.
شعرهايي از فيروزه ممدلي/جمهوري آذربايجان ترجمه اسماعيل اميني
1 نه روز و نه شب
اگر نقاش باشم اگر نقاش باشم پيش از هر چيز حقيقت را ترسيم ميكنم و به رنگ سرخ رنگش ميزنم آن كه تاب ديدنش را ندارد نبيند. اگر باغبان باشم باغچه باغچه حقيقت پرورش ميدهم حقيقتي، پر خار آن كه تاب ورود ندارد نيايد حقيقت را ترسيم ميكنم اگر نقاش باشم و سراسر سرخ رنگش ميكنم آن كه تاب ديدنش را ندارد نبيند
2
پيراهني ميدوزم پيراهني ميدوزم برايت از پرتو خورشيد برايت پيراهني ميدوزم ايستادهاي همدوش خورشيد در ميانمان سايه افكندهاي بر پيراهني كه ميدوزم پيراهني ميدوزم برايت سايه افكندهاي بر پيراهن سايه را بر پيراهنت ميدوزم.
3
بايستهترين نه روز بود و نه شب قلم شمشير شده بود دست بردم كه بگيرمش زير دست خويش ماندم اندوهانم چهره كرد يك نداي من صدها پاسخ يافت خواستم بنويسم دستم زير بار قلم سكوت كرد و درماند خدايم از من نهان شد چگونه نشانهها را نهان كرد؟ چگونه بايستهترين سخنها زير زبان من نهان ماند؟
افليا آرتور رمبو گلاره جمشيدي
1
روي امواج آرام و تيره، آنجا که ستارگان به خواب ميروند، افلياي پاک، مثل يک گل سوسن ِ درشت، موجزنان شناور است. ميرود سلانهسلانه، خوابيده بر روانداز بلندش ... به گوش ميرسد از بيشههاي دوردَست صداي فرياد شکارچيان. بيش از هزار سال است که افلياي غمگين اينجاست! ميگذرد چون شبحي سپيد، بر روي رودخانة بلند سياه، بيش از هزار سال است که جنون آرام او، آواز عاشقانهاش را زمزمه ميکند با نسيم شبانگاه. باد بر سينهاش بوسه ميزند و روانداز بلندش را موجزنان چون برگ گل ميگستراند. بيدهاي لرزان اشک ميريزند، روي شانهاش. ساقههاي ني سر خم ميکنند، بر چهرة بلند پريشانش. نيلوفران رنجور آه ميکشند، گرداگردش. بيدار ميکند او گاهگاه بر درختي خفته آشيانهاي را، که در آن لرزش خفيف بالهايي به گوش ميرسد. -آوازي مرموز از ستارگان طلايي فرو ميآيد:
2
آه افلياي پريدهرنگ! زيباي برففام! بله، به کودکي، جان سپردي تو در خروش يک رود خشمگين! اين است که بادهاي وزان از کوههاي بلند با تو آرام از آزادي گفتند و چنين است که نسيمي در حال تاب دادن گيسوان بلندت روح شوريدهات را از آوازهاي سحرانگيز برانگيخت، تا قلبت ترانة طبيعت را بشنود در نالههاي درخت و افسوسهاي شب. اين است که آواي درياهاي ديوانه، سينة خردت را که بسي پاک بود و دلپذير در هم شکست با خسخسي شديد. اين است که يک صبح بهاري، چابکسواري خوشرو و پريدهرنگ، شيفتهاي بينوا، خاموش سر بر روي زانوانت نهاد! پروردگار! عشق! آزادي! چه رويايي! آه شيفتة بينو! تو در برابرش آب شدي، چون دانه برفي برابر آتش: روياهاي بزرگت، آهنگ کلامت را خفه کرد، و وحشتي بيانتها، به چشم آبيات هراس افکند!
3
... و شاعر ميگويد که در پرتو ستارگان، تو ميآيي شباهنگام در پي گلهايي که چيدهاي، و او ديده است روي آبها خفتهاي بر روانداز بلندش را، افلياي پاک را، شناور، مثل گل سوسني درشت ...
1
Sur l'onde calme et noire où dorment les étoiles La blanche Ophélia flotte comme un grand lys, Flotte très lentement, couchée en ses longs voiles... - On entend dans les bois lointains des hallalis. Voici plus de mille ans que la triste Ophélie Passe, fantôme blanc, sur le long fleuve noir; Voici plus de mille ans que sa douce folie Murmure sa romance à la brise du soir. Le vent baise ses seins et déploie en corolle Ses grands voiles bercés mollement par les eaux; Les saules frissonnants pleurent sur son épaule, Sur son grand front rêveur s'inclinent les roseaux. Les nénuphars froissés soupirent autour d'elle; Elle éveille parfois, dans un aune qui dort, Quelque nid, d'où s'échappe un petit frisson d'aile: - Un chant mystérieux tombe des astres d'or.
2
O pâle Ophélia! belle comme la neige! Oui, tu mourus, enfant, par un fleuve emporté! - C'est que les vents tombant des grands monts de Norwège T'avaient parlé tout bas de l'âpre liberté; C'est qu'un souffle, tordant ta grande chevelure, A ton esprit rêveur portait d'étranges bruits; Que ton coeur écoutait le chant de la Nature Dans les plaintes de l'arbre et les soupirs des nuits; C'est que la voix des mers folles, immense râle, Brisait ton sein d'enfant, trop humain et trop doux; C'est qu'un matin d'avril, un beau cavalier pâle, Un pauvre fou, s'assit muet à tes genoux! Ciel! Amour! Liberté! Quel rêve, ô pauvre Folle! Tu te fondais à lui comme une neige au feu: Tes grandes visions étranglaient ta parole - Et l'Infini terrible effara ton oeil bleu!
3
- Et le Poète dit qu'aux rayons des étoiles Tu viens chercher, la nuit, les fleurs que tu cueillis, Et qu'il a vu sur l'eau, couchée en ses longs voiles, La blanche Ophélia flotter, comme un grand lys. Arthur Rimbaud (1854 - 1891), Poésies (1895), Ophélie (1870).
توت فرنگي هاي تلخ سيلويا پلات گلاره جمشيدي
تموم صبح توي مزرعة توتفرنگي، اونا دربارة روسها حرف زدن، و ما چمپاتمهزنون ميون رديفها گوش داديم. شنيديم که سردستة زنها گفت: «خارج از نقشه، بمبارونشون کنين...» خرمگسها وزوز کردن مکث کردن و گَزيدن، و طعم توتفرنگيها غليظ و ترش شد. ماري آروم گفت: «من يه پسره رو دارم، اونقدي سن داره که بشه باهاش رفت، هر اتفاقي اگه بيفته ...» آسمون بلند بود و آبي، دو تا بچه گرگم به هوا بازي ميکردن و ميخنديدن توي علفزارهاي بلند؛ ناشيانه جست و خيز ميکردن و ميدويدن از ميون خطوط جاده؛ مزرعه پر بود از مرداي جوون آفتابسوخته، در حال کجبيل زدن به کاهوها و هرس کردن کرفسها. زن گفت: «طرحمون تصويب شد، بايد زودتر از اينها بمبارونشون ميکرديم.» «اين کارو نکنين!» دخترک، با گيسوان بافتة طلايي، التماس کرد. چشماي آبيش تو وحشتي مبهم شناور شد، بيتابانه گفت: «نميفهمم چرا شما هميشه اين جوري حرف ميزنين ...» زن به تندي غُريد: «اَه ... دست وردار، نِلدا!» و ايستاد، مثه يه فرماندة بيرمق، تو يه لباس کتوني رنگ و رو رفته از ما پرسيد: «چقدر چيدين؟» جمعشو توي دفترچهاش ثبت کرد، ما همه برگشتيم به چيدن و بيل زدن، زانو زديم جلوي رديفها و برگها رو درو کرديم، با دستاي سريع و کاربلد توتفرنگيهايي رو که قبلا محافظشون بوديم، رگ زديم، و بين انگشتاي شست و سبابه، ساقهها رو قطع کرديم...
By Sylvia Plath All morning in the strawberry field They talked about the Russians. Squatted down between the rows We listened. We heard the head woman say, 'Bomb them off the map.' Horseflies buzzed, paused and stung. And the taste of strawberries Turned thick and sour. Mary said slowly, 'I've got a fella Old enough to go. If anything should happen...' The sky was high and blue. Two children laughed at tag In the tall grass, Leaping awkward and long-legged Across the rutted road. The fields were full of bronzed young men Hoeing lettuce, weeding celery. 'The draft is passed,' the woman said. 'We ought to have bombed them long ago.' 'Don't,' pleaded the little girl With blond braids. Her blue eyes swam with vague terror. She added petishly, 'I can't see why You're always talking this way...' 'Oh, stop worrying, Nelda,' Snapped the woman sharply. She stood up, a thin commanding figure In faded dungarees. Businesslike she asked us, 'How many quarts?' She recorded the total in her notebook, And we all turned back to picking. Kneeling over the rows, We reached among the leaves With quick practiced hands, Cupping the berry protectively before Snapping off the stem Between thumb and forefinger.
لاله ها سيلويا پلات گلاره جمشيدي
لالهها هيجانانگيزند بسيار اينجا زمستان است، نگاه کن همه چيز چقدر سفيد است چقدر آرام، چقدر برفپوش ... من آرامش را ميآموزم، در سکوت خويش ميآسايم همان گونه که نور دراز ميکشد بر اين ديوارهاي سفيد، بر اين تختخواب، بر اين دستها... من هيچکسم، من هيچ ندارم براي اين هياهو من نامم را و لباسهايم را به پرستاران دادهام، پيشينهام را به بيهوشگرها و بدنم را به جراحان ... آنها سرم را گذاشتهاند بين بالش و ملحفه. مانند چشمي ميان دو پلک سفيد که هيچ گاه بسته نخواهد شد. حدقة بيچاره ناچار است همه چيز را دربر بگيرد. پرستاران ميروند و عبور ميکنند، آنها مزاحم نيستند عبور ميکنند چون سادهلوحاني در کلاهکهاي سفيدشان، با دستهايشان کار ميکنند، هر يک درست مثل ديگري، آنسان که گفتن تعدادشان ناممکن است ... بدنم برايشان ريگي است، مانند آب نگاهدارياش ميکنند، نگاهداري از ريگها باعث سرريزشان ميشود بايد صاف و صيقليشان کرد، به آرامي... مرا با سوزنهاي براقشان بيحسّ ميکنند مرا خواب ميکنند، اکنون من خويش را گم کردهام من يک بيمار مسافرم قالب شبانهام، چرمين و نفوذناپذير، مانند يک جعبه سياه قرص ... لبخند همسر و کودکم، آشکار در عکس خانوادگي. لبخندشان به پوستم جذب ميشود، اين دامهاي خندان کوچک ... من، گذاشتهام اشياء بگريزند. يک قايق باري ِ سي ساله، سرسختانه بر نام و نشاني من ميآويزد. آنها مرا از دلبستگيهاي عاشقانهام زدودهاند هراسان و عريان، بر يک ارّابه سبز متکادار و نرم، تماشا کردم: سرويس چاييام را گنجة لباسهايم، کتابهايم را، غرق شده و فرورفته، و آب از سرم گذشت ... من اکنون يک تارک دنيايم و هيچ گاه چنين خالص و ناب نبودهام ... من هيچ گلي را طلب نميکردم من تنها ميخواستم با دستهاي خالي، دراز بکشم و کاملاً تهي شوم چقدر رهاست، نميداني چقدر رها ـ اين آرامش آن قدر عظيم است که خيرهات ميکند هيچ نميپرسدت، از نامي و پشيزي ... اين همان چيزي است که مرده را در بر ميگيرد، من درکشان کردم دهانهايشان را بر آن ميبندد، مانند لوح آيين عشاء رباني ... لالهها بسيار سرخاند در وهلة نخست، آزارم ميدهند. حتي از ميان کاغذ هديهها، ميتوانستم صداي نفس کشيدنشان را بشنوم درخشان، ميان قنداقهاي سفيدشان چونان کودکي هراسان. سرخيشان با زخمهايم سخن ميگويد، با هم رابطه دارند. چقدر زيرکاند به نظر ميآيد شناورند، گرچه مرا زير بار خود خم ميکنند. آشفتهام ميکنند با زبان تندشان و رنگشان يک دوجين لاله قرمز قلاب ميافکنند دور گردنم. هيچ کس پيش از اين مرا نديده بود، و اکنون ديده ميشوم. لالهها به سمت من و پنجره پشت سرم، ميچرخند. آنجا که روزي نور به آرامي پهن ميشد و به آرامي از ميان ميرفت و من خود را ميبينم: خوابيده، مسخره، سايهاي تکهتکه مابين چشم خورشيد و چشمان لالهها، و بيهيچ چهرهاي. من خواستهام که خود را محو کنم، لالههاي جاندار، اکسيژنم را ميبلعند. پيش از آمدن آنها نسيم آرام بود، مي آمد و ميرفت، دم به دم، بيهيچ هاي و هوي، آن گاه لالهها فضا را آکندند چون قيل و قالي مهيب و اکنون هوا گره ميخورَد و چرخ ميزنَد به دور آنها، بسان رودي. گره ميخورد و چرخ ميزند به دور توربيني مغروق و پوشيده از زنگار سرخ ! آنها حواسم را جلب ميکنند، حواسي که شادمان بود، بازيکنان و آسوده، بيهيچ سرسپردگي بر خويش ... حصارها نيز انگار خود را گرم ميکنند. لالهها بايد پشت ميلهها باشند، مثل حيوانات دهشتناک. آنها باز ميشوند، مثل دهان گونهاي گربه بزرگ آفريقايي و من از قلبم باخبرم، باز و بسته ميشود، جام شکوفههاي سرخش از عشق نابِ من تهي ميشود، آبي که مينوشم گرم است و شور، مانند دريا... و از سرزميني ميآيد بسيار دور، چونان تندرستي....
The tulips are too excitable, it is winter here. Look how white everything is, how quiet, how snowed-in I am learning peacefulness, lying by myself quietly As the light lies on these white walls, this bed, these hands. I am nobody; I have nothing to do with explosions. I have given my name and my day-clothes up to the nurses And my history to the anaesthetist and my body to surgeons. They have propped my head between the pillow and the sheet-cuff Like an eye between two white lids that will not shut. Stupid pupil, it has to take everything in. The nurses pass and pass, they are no trouble, They pass the way gulls pass inland in their white caps, Doing things with their hands, one just the same as another, So it is impossible to tell how many there are. My body is a pebble to them, they tend it as water Tends to the pebbles it must run over, smoothing them gently. They bring me numbness in their bright needles, they bring me sleep. Now I have lost myself I am sick of baggage - My patent leather overnight case like a black pillbox, My husband and child smiling out of the family photo; Their smiles catch onto my skin, little smiling hooks. I have let things slip, a thirty-year-old cargo boat Stubbornly hanging on to my name and address. They have swabbed me clear of my loving associations. Scared and bare on the green plastic-pillowed trolley I watched my teaset, my bureaus of linen, my books Sink out of sight, and the water went over my head. I am a nun now, I have never been so pure. I didn't want any flowers, I only wanted To lie with my hands turned up and be utterly empty. How free it is, you have no idea how free - The peacefulness is so big it dazes you, And it asks nothing, a name tag, a few trinkets. It is what the dead close on, finally; I imagine them Shutting their mouths on it, like a Communion tablet. The tulips are too red in the first place, they hurt me. Even through the gift paper I could hear them breathe Lightly, through their white swaddlings, like an awful baby. Their redness talks to my wound, it corresponds. They are subtle: they seem to float, though they weigh me down, Upsetting me with their sudden tongues and their colour, A dozen red lead sinkers round my neck. Nobody watched me before, now I am watched. The tulips turn to me, and the window behind me Where once a day the light slowly widens and slowly thins, And I see myself, flat, ridiculous, a cut-paper shadow Between the eye of the sun and the eyes of the tulips, And I hve no face, I have wanted to efface myself. The vivid tulips eat my oxygen. Before they came the air was calm enough, Coming and going, breath by breath, without any fuss. Then the tulips filled it up like a loud noise. Now the air snags and eddies round them the way a river Snags and eddies round a sunken rust-red engine. They concentrate my attention, that was happy Playing and resting without committing itself. The walls, also, seem to be warming themselves. The tulips should be behind bars like dangerous animals; They are opening like the mouth of some great African cat, And I am aware of my heart: it opens and closes Its bowl of red blooms out of sheer love of me. The water I taste is warm and salt, like the sea, And comes from a country far away as health. "
به عشق لرد بايرون گلاره جمشيدي
مادر خوابهاي طلايي! آي عشق! ملکه فرخنده لذات کودکي! چه کس تو را هدايت ميکند به رقصهاي آسماني؟ به همرکابي تو که دلخواه پسران است و دختران و به دلبريها و افسونهاي بيپايان؟ من زنجيرهاي جوانيام را ميگسلم بيش از اين پاي نمينهم در دايره پُر رمز و راز تو و قلمرو حکمرانيات را به خاطر اين حقيقت ترک ميگويم ... ... هنوز برون آمدن از روياها سخت است روياهايي که به ارواح خوشگمان، بسيار آمد و شد ميکنند آنجا که هر حوري زيبا، الههاي را ميماند که چشمهايش از ميان تابش نور، تلألويي جاودان دارد آن گاه که خيال، به حکمراني بيانتهايش دست مييازد و هر چيز چهرهاي ديگر به خود ميگيرد آن هنگام که باکرهگان ديگر غرور نميورزند و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقيقي ... آيا سزاست که خويش را به تمامي به تو وانهيم، جز نامي از خود؟ و آن گاه از گنبد ابرگون تو فرود آييم، بي يافتن پريزادي در ميان تمام زنان و همراهي بين همه ياران آيا سزاست به ناگاه دست کشيدن از قلمرو آسماني تو و گرفتار آمدن در زنجير پريان افسونگر؟ و آن گاه اعترافي منصفانه به فريبکاري زن و خودخواهي و خويشانگاري ياران؟ شرمناک، اقرار ميکنم سلطه تو را درک کردهام حاليا حکمرانيات رو به پايان است بيش از اين بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد بيش از اين بر بالهاي خيال انگيز تو اوج نخواهم گرفت ابلهي ديگر بياب! براي عشق ورزيدن به چشمهاي درخشان تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبي است حقيقي و ايمان بياورد به افسوس اين جسارتِ زودگذر و بگدازد در زير اشکهاي حسي سرکش! آي عشق! منزجر از فريب، به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز ميکنم آنجا که کبر و ناز بر مسند خويش نشسته است، و اين حس بيمارگون اشکهاي ابلهانهاش جاري نميشود، - مگر به دردي از تو، و از پريشانيهاي حقيقي روي ميتابد براي خيساندن آنها در شبنمهاي معبد پر زرق و برق تو... اکنون با جامه سياه عزا، بپيوند به کاج تاجدار ايستاده در ميان علفهاي هرز همو که همراه تو همدلانه آه ميکشد و سينهاش با هر در آغوش گرفتني به خون مينشيند و زنان آوازخوان جنگل ِ تو را فرا ميخواند به سوگواري عاشق سرسپردهاي که براي هميشه رفته است، همان که ميتواند به ناگاه همسان آتشي رخ بيفروزد و بر تو تعظيم کند، پيش از آنکه بر تخت بنشيني. هاي! حوريان نکومشربي که اشکهاي در آستينتان هر وهله به چابکي روان ميشود، شما که آغوشتان با ترسهاي موهوم با شعلههاي خيالانگيز و تابشي شوريدهوار انباشته ميشود، بگوييد آيا بر شهرت از دست رفتهام خواهيد گريست؟ من ِ مطرود از سلسله نجيبزادگي خويش؟ باشد که دست کم، طفلي خنياگر سرودوارهاي به همدردي من از شما طلب کند... بدرود، اي تباران شيفته بدرودي طولاني! ساعت تقدير، شب را مردد نگاه داشته است آنک فراق پيش روست آنجا بياراميد که اندوهي در آن نهفته نيست برکه تيرهگون فراموشي پيش چشم است و هر آينه با تندبادهايي ميآشوبد که شما را تاب آن نيست آنجا که ... افسوس! ... شما همراه با ملکه نجيبزاده خويش ناچاريد به فنا سپرده شويد ...
Lord Bayron Parent of golden dreams, Romance! Auspicious Queen of childish joys, Who lead'st along, in airy dance, Thy votive train of girls and boys; At length, in spells no longer bound, I break the fetters of my youth; No more I tread thy mystic round, But leave thy realms for those of Truth. And yet 'tis hard to quit the dreams Which haunt the unsuspicious soul, Where every nymph a goddess seems, Whose eyes through rays immortal roll; While Fancy holds her boundless reign, And all assume a varied hue; When Virgins seem no longer vain, And even Woman's smiles are true. And must we own thee, but a name, And from thy hall of clouds descend? Nor find a Sylph in every dame, A Pylades in every friend? But leave, at once, thy realms of air i To mingling bands of fairy elves; Confess that woman's false as fair, And friends have feeling for---themselves? With shame, I own, I've felt thy sway; Repentant, now thy reign is o'er; No more thy precepts I obey, No more on fancied pinions soar; Fond fool! to love a sparkling eye, And think that eye to truth was dear; To trust a passing wanton's sigh, And melt beneath a wanton's tear! Romance! disgusted with deceit, Far from thy motley court I fly, Where Affectation holds her seat, And sickly Sensibility; Whose silly tears can never flow For any pangs excepting thine; Who turns aside from real woe, To steep in dew thy gaudy shrine. Now join with sable Sympathy, With cypress crown'd, array'd in weeds, Who heaves with thee her simple sigh, Whose breast for every bosom bleeds; And call thy sylvan female choir, To mourn a Swain for ever gone, Who once could glow with equal fire, But bends not now before thy throne. Ye genial Nymphs, whose ready tears On all occasions swiftly flow; Whose bosoms heave with fancied fears, With fancied flames and phrenzy glow Say, will you mourn my absent name, Apostate from your gentle train An infant Bard, at least, may claim From you a sympathetic strain. Adieu, fond race! a long adieu! The hour of fate is hovering nigh; E'en now the gulf appears in view, Where unlamented you must lie: Oblivion's blackening lake is seen, Convuls'd by gales you cannot weather, Where you, and eke your gentle queen, Alas! must perish altogether
|