خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

داستان جمشيد از منظر عرفان

 

جمشيد يكي از پادشاهان اساطيري ايران است. او به‌زعم زمره‌اي پسر صلبي طهمورث بود و فرقه‌اي او را برادر طهمورث گويند و طايفه‌اي برادرزاده گفته‌اند. در زمان جهانداري وي ممالك عالم به كمال معموري و آباداني رسيد. به‌زعم طايفه‌اي از مورخان جمشيد اول كسي است كه استنباط علم طب كرد.
جمشيد به قول طبري هفتصد سال و به عقيدة بعضي ديگر 617 سال به خداپرستي معتقد و ثابت‌قدم بود، آن‌گاه دعوي الوهيت كرد، ضحاك تازي لشكر بر سرش آورد و جمشيد از مقاومت درمانده و فرار كرد. مدت سلطنت وي به قول اكثر مورخان هفتصد سال و حياتش هزار سال بوده است. از جمله كتابهايي كه گزارشي از زندگي و روزگار جمشيد به ما مي‌دهد شاهنامة‌ حكيم ابوالقاسم فردوسي است.
بي‌شك از جملة داستانهاي عرفاني شاهنامه داستان جمشيد است. اگر از منظر و خاستگاه عارفان به اين داستان بنگريم درمي‌يابيم كه جمشيد نماد سليمان است آن هم سليماني كه هم‌سويي آن با سليمان مطرح شده در قرآن كمتر از هم‌خواني آن با سليمان مذكور در كتاب مقدس و متون عرفاني است. به علت اينكه سليماني كه در قرآن مطرح شده است طبق اعتقاد مسلمانان پيغمبر است و معصوم، لذا خطايي از وي سر نمي‌زند. اما سليماني كه در كتاب مقدس معرفي شده پادشاهي است كه در نهايت امر، دچار شرك و انحراف از مسير حق شده و به همين دليل قدرت و دولتش از هم گسيخته و نابود مي‌گردد.
از نگاه عارفان سليمان در عين اينكه ويژگيهاي سليمان پيامبر را دارد ليكن شخص خاصي نيست بلكه هر كسي كه در صراط حق گام بردارد و از عقل و انديشة خويش به خوبي استفاده كند سليمان است، علاوه بر اين سليمان پيامبر نيز از شأن و منزلت و حقيقت وجودي خود برخوردار است.
در اينجا ما خلاصه‌اي از داستان سليمان را براي اطلاع بيشتر و دقيق‌تر طبق بيان هر يك از اين سه (قرآن، كتاب مقدس و متون عرفاني) به طور جداگانه يادآور مي‌شويم و در ادامه به داستان جمشيد از منظر عرفان مي‌پردازيم.

سليمان در بيان قرآن
سليمان در بيان قرآن پيامبري است كه علم و حكمت به او ارزاني شده. او مردي است كه جز خدا را پرستش نمي‌كند. با دو جن و انس در طاعت و تابع امر اوست وي زبان مرغان و ديگر حيوانات را مي‌فهمد. باري مرتكب ترك اولي شده و توبه مي‌كند. توبه‌اش نيز پذيرفته مي‌شود.1

سليمان در بيان كتاب مقدس
سليمان در بيان كتاب مقدس پادشاهي است داراي همسران متعدد و فراوان كه نهايتاً تحت تأثير عقايد زنان خويش از راه يكتاپرستي به طور محسوس منحرف مي‌شود و براي خدايان ديگر هم قرباني تقديم مي‌كند و مي‌سوزاند، در حاليكه خداوند قبلاً او را از اين كار پرهيز و نسبت به عواقب سوء آن هشدار داده است، سرانجام اين خطاي فاحش موجب سقوط و از بين رفتن سلطنت و حكومت وي مي‌گردد.2

سليمان در بيان متون عرفاني
سليمان در بيان متون عرفاني نماد عقل و درايت است، نماد عقل و روحي است كه حاكم بر جهان است و از نعمت رحيميت و رحمانيت خداوند برخوردار است و توانايي تبديل صفات را دارد. نماد انسان كامل است.3

جمشيد نماد سليمان است
با توجه به مطالب فوق جاي شك و ترديد نمي‌ماند كه در شاهنامه جمشيد نماد سليمان است چنان‌كه صاحب «شاهنامه آبشخور عارفان» نيز اشاره فرموده‌اند؛ گرچه موضوع را خوب نشكافته‌اند و لذا نتيجه‌اي كه بايستي گرفته شود اخذ نمي‌شود.
«جمشيد نام پادشاهي است معروف كه در اول جم نام داشت يعني سلطان و پادشاه بزرگ و سبب جمشيد گفتن آن شد كه او سير عالم مي‌كرد، چون به آذربايجان رسيد روزي بود كه آفتاب به نقطة اول حمل آمده بود، فرمود كه تخت مرصعي را در جاي بلندي گذاشتند و تاج مرصعي بر سر نهاده بر آن تخت نشست، چون آفتاب طلوع كرد شعاع و پرتو‌ آفتاب بر آن تاج و تخت افتاد، شعاعي در غايت روشني پديد آمد و چون به زبان پهلوي شعاع را ”شيد“ مي‌گويند اين لفظ را بر جم افزودند و جمشيد گفتند يعني پادشاه روشن و در آن روز جشني عظيم كردند و آن روز را نوروز نام نهادند»4
وي به عقيدة اكثر مورخان پسر طهمورث است كه طبق بيان شاهنامه
چو رفت از جهان نامور شهريار
پسر شد به جاي پدر نامدار
گران‌مايه جمشيد، فرزند اوي
كمر بسته و دل پر از پند اوي
برآمد بر آن تخت فرخ پدر
به رسم كيان بر سرش تاج زر
زمانه برآسوده از داوري
به فرمان او ديو و مرغ و پري
منم گفت با «فرة ايزدي»
همم شهرياري هم موبدي
بدان را، ز بد، دست كوته كنم
روان را سوي روشني ره كنم

فر‌ّه ايزدي نماد حكمت و علم است
«فر‌ّه به معناي سعادت، شكوه و درخشش است. در ادبيات اوستايي و پهلوي فر‌ّه با بركت، اقبال و خواسته مربوط است و در واقع رسيدن به بركت، اقبال و خواسته وابسته به داشتن فر‌ّه است. اما فر‌ّه بر اثر خويش‌كاري به دست مي‌آيد. اگر هر كسي، هر طبقه و هر قوم خويش‌كاري ورزد، يعني به وظايف خويش و وظايف طبقه و قوم خود عمل كند. فرهمند مي‌گردد و به سعادت و خواسته مي‌رسد. اما فر‌ّه نيرويي كيهاني و ايزدي نيز هست. فر‌ّه سوزان، درخشان و روشني‌بخش است. بدين ‌روي، برمي‌آيد كه فر‌ّه بايد نيرويي كيهاني و ايزدي باشد كه بر اثر خويش‌كاري ورزيدن مردم، به صورت قدرت، ثروت، موفقيت و جز آن بر زندگي مردم اثر مي‌گذارد و شكل مي‌پذيرد. از اين نكته روشن مي‌گردد كه خويش‌كاري رابط اين نيروي كيهاني و جهان انساني است.
انسان مي‌تواند داراي فر‌ّه باشد يا نباشد و حتي اگر كسي فر‌ّه را بدست آورد، ممكن است آن را از دست بدهد.»5
از منظر عرفان فره ايزدي در حقيقت همان حكمت يا عقل و علم داوري است كه به جمشيد (نماد سليمان) اعطا شده است. چنان‌كه در قرآن آمده است «و كل‍ّاً آتيناه حكماً و علماً» يعني ما به داوود و سليمان حكم (مقام حكمراني و قضاوت) و علم را بخشيديم.
بر همين اساس جمشيد بر نفس خويش غالب شده و به قول معروف امير خويشتن خويش مي‌شود.
او چهار گروه را به عنوان چهار ستون اصلي پيكرة انساني و يا جامعة انساني انتخاب كرده و هر يك را در محل مناسب خود، كه به تعبيري اجراي عدالت با درايت كامل است‌، به كار گرفت و به اطاعت از خود، درآورد.
اين چهار گروه بر اساس شاهنامه عبارت‌اند از:
1. كاتوزيان 2. نيساريان 3. نسوديان 4. اهنوخشيان
طبق ظاهر داستان چهار گروه فوق عبارت است از چهار طبقة اجتماعي. اما از منظر عرفان چهار دستة فوق مي‌تواند چهار ويژگي مهم انساني باشد كه طبق دستور علماي عرفان و اخلاق اگر تحت فرمان عقل و انديشة انسان قرار گيرند و انسان بر آنها غالب شود به سعادت و خوشبختي دست يازيده ولي اگر نفس اماره بر آنها غالب شد و آنها در تحت امر نفس اماره قرار گرفتند آن انسان به شقاوت و بدبختي مبتلا خواهد شد.
كاتوزيان نماد زاهدان، عارفان، روحانيان و اعضا و جوارحي است كه در پرستش و نيايش دخالت و نقش بارز دارند.
دربارة گروه اول يعني كاتوزيان در شاهنامه مي‌خوانيم:
گروهي كه: كاتوزيان خوانيش
به رسم پرستندگان دانيش
جدا كردشان از ميان گروه
پرستنده را جايگه كرد كوه
بدان تا پرستش بود كارشان
نوان پيش روشن جهاندارشان
كاتوزيان واژه‌اي است به معني پرستندگان يا پرستش‌كنندگان اين واژه به احتمال قريب به يقين تحريف‌شدة واژة «كه آتوربان» است كه به معني پرستندگان آتش و يا پرستاران آتش مي‌باشد. اما از منظر عرفان مي‌توان گفت: كاتوزيان در اجتماع و جامعه، نماد زهدان، رهبانان،‌ پارسايان و صوفيان و بلكه دانايان است ولي در وجود يك شخص نماد اعضا و جوارحي است كه در پرستش و نيايش دخالت دارند كه بارزترين آنها عبارت‌اند از: دستها، زانوها، پيشاني و انگشتان پا، اين اعضا و جوارح بنا به اينكه در نماز هم نقش اساسي دارند در اسلام از احترام خاصي برخوردارند، از جملة آن مي‌توان به مسئله حنوط اشاره كرد چرا كه در اسلام واجب است بعد از غسل ميت اين اعضا حنوط شوند يعني به پيشاني،‌ كف دستها، سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاها كافور ماليده شود و اگر كافور آن بر اثر كهنه‌گي يا نامرغوب بودن، عطر و بوي خود را از دست داده باشد كافي نيست.6

كوه نماد نماز، معراج، قطب، پير، امام، معبد، قلب و پناهگاه عارفانه است
بر اساس شاهنامه جمشيد، كازتويان را به كوه فرستاد. حال اگر كاتوزيان را نماد اعضا و جوارحي كه در پرستش و نيايش دخيل‌اند بگيريم كوه نيز جنبة نمادين نماز، معراج و … و پناهگاه عارفانه به خود مي‌گيرد. همچنان‌كه در آيات و روايات از نماز با عناوين معراج، ستون دين، وسيلة تقرب و… ياد شده است. مثلاً در قرآن مي‌خوانيم «ان‌ّ صلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر»7 نماز بازدارندة انسان از كارهاي زشت و ناپسند است و در گسترة روايات از پيامبر اسلام (ص) نقل شده است «الصلوة معراج المؤمن» يعني نماز معراج مؤمن است. نيز از آن حضرت است كه «الصلوة قربان المؤمن» نماز عامل نزديكي و تقرب مؤمن به خداست. نظير همين حديث از اميرالمؤمنين(ع) نقل شده كه فرمودند: «الص‍ّلوة قربان كل تقي» يعني نماز وسيلة تقرب به خداوند متعال است براي هر مؤمن و پرهيزكاري كه نماز را اقامه كند.
همچنين از پيامبر اسلام نقل است كه فرمودند « الص‍ّلوة عماد دينكم» يعني نماز پايه و ستون دين شماست نيز نقل شده كه حضرتش فرمودند: «موضع الص‍ّلوة من الدين كموضع الرأس م‍ِن الجسد» يعني جايگاه نماز در دين مانند جايگاه سر در بدن است. از علي (ع) نيز نقل شده است كه فرمودند: «الص‍ّلوة ح‍ِصن م‍ِن سطوات الشيطان» يعني نماز قلعه و دژ مستحكمي است كه در مقابل حملات شيطان از نمازگزار محافظت مي‌كند نهايتاً اينكه امام صادق (ع) فرموده‌اند: «ان‌ّ الص‍ّلوة ح‍ُجرة الله في الارض» يعني نماز نگهبان الهي (بر روي) زمين است.8
كوه علاوه بر اينكه خود نماد استقامت و استواري است و از ويژگيهايي كه براي نماز برشمرديم به صورت نمادين برخوردار است چنانكه خداوند در قرآن مي‌فرمايند: «والجبال اوتادا» كوه نگهبان و نگهدارندة زمين است، زميني كه محل سكونت انسان، حيوانات و گياهان است و به تعبير ديگر زميني كه عامل بقا و دوام حيات همه زي‌حيات است. بنابراين مي‌توان گفت كوه نماد پايداري همه موجودات است. با اين توضيح روشن مي‌توان گفت از منظر عرفان كوه نماد پير، قطب، حجت و امام است. چنان‌كه در احاديث اسلامي آمده است «لاتخ‍ُلو الارض من حج‍َّّة‌ٍ ظاهر‌ٍ ا‌َو‌ْ خاف‌ٍ مغمور»9 به علت اينكه «لو بقيت‌ِ الارض‌ُ بغير امام‌ِ لساخت»10 يعني زمين از حجت و امام خالي نمي‌ماند، چه امامت او آشكار و يا پنهان و مقهور باشد به علت اينكه اگر زمين بدون امام باشد فرورود. (بنيان و نظمش از هم گسيخته گردد) و همين ديدگاه را عرفا نسبت به قطب و شيخ دارند، در باور عرفا «قطب، مركز حقيقي نيروي معنوي عالم بوده و دوام و بقاي اين جهان متكي به اوست»11 عرفا معتقدند «جهان نمي‌تواند بدون وجود يك قطب يا محور چرخش، پايدار بماند، همان‌طور كه آسياب به دور قطب و محور خويش مي‌گردد تا استفاده برساند، جهان هم به دور محور شيخ و قطب زمانه در گردش است»12
اين نظر عرفا به احتمال زياد مأخوذ از بيان حضرت علي (ع) است كه در آغاز خطبة سوم و نيز در خطبة 119 نهج‌البلاغه خطاب به مردم فرموده‌اند: «و ان‍ّما انا قطب الر‌ّحي تدور علي‌َّ و انا بمكاني، فإذا فارقت‍ُه استحار مدار‌ُها و اضطراب ثقال‍ُها» يعني من چون قطب و محور آسياسنگم، بر جاي ايستاده و ثابت و آسياسنگ به دورم در گردش افتاده اگر از مركز آسياب جدا شوم يا اينكه از آن دور گردم، مدار آن بلرزد و سنگ زيرين آسياب از جاي بگردد و فروريزد. نيز احتمالاً بر همين اساس شاعر سروده است:
كي جهان بي‌قطب باشد پايدار
آسيا از قطب باشد برقرار
ناگفته نماند كه كوه در بسياري از داستانها و اسطوره‌هاي قديم، جايگاه عارفان، دانايان و حتي پيامبران و به طور كلي سمبلهاي حكمت و عرفان بوده است براي نمونه در احوالات پيامبران طبق گزارش قرآن و كتاب مقدس موسي در كوه طور لوح ده فرمان را دريافت مي‌كند و براي هدايت قوم خويش به پايين كوه مي‌آيد و يا حضرت محمد در غار حرا به دريافت اولين آيات قرآني و تجربة نبوي موفق مي‌گردد.
در اساطير و داستانهاي عرفاني نيز كوه جايگاه سيمرغ (نماد انسان كامل) است و ابراهيم ادهم در آغاز سلوكش در كوه سكني‌ٰ مي‌كند.

نيساريان نماد اعضا و جوارحي است كه در حفظ و امنيت انسان از خطرات، نقش بارزي دارند:
گروه دومي كه جمشيد به عنوان طبقة خاصي از جامعه مورد توجه قرار مي‌دهد نيساريان يعني ارتشيان و سپاهيان مي‌باشد كه فردوسي در نظم خود چنين آورده است:
صفي بردگردست بنشاندند
همي نام «نيساريان» خواندند
كجا شيرمردان جنگ‌آورند
فروزندة لشكر و كشورند
كز ايشان بود تخت شاهي به جاي
وز ايشان بود نام مردي به پاي
چنانچه در ابيات فوق دقت بيشتري به خرج دهيم متوجه مي‌شويم كه نيساريان حافظ و نگهبان تخت شاهي هستند. حال اينكه بر كسي پوشيده نيست كه تخت شاه، كنايه از مركز و محور يك كشور يا جامعه است. لذا تا زماني كه مركز و محور اجتماعي در سلامت و آسايش باشد آن جامعه قادر به ادامة حيات و زندگي است در غير اين صورت محكوم به شكست و نابودي است. اين قاعده در جسم و جان انسان نيز قابل تصور است چنان‌كه همه مي‌دانيم مراكز احساسات (لامسه، بويايي، چشايي، بينايي و شنوايي) چه به صورت فردي و چه به صورت جمعي نقش مهمي در سلامت و امنيت بدن و حتي حالات روحي رواني انسان دارند بر اين اساس نيساريان در اين داستان از منظر عرفان مي‌توانند نمادي از اعضا و جوارحي باشند كه مانند چشم و گوش در حفظ و حراست جسم و جان انسان از خطرات بيروني يعني خطراتي كه از طرف محيط زيست و امثال آن انسان را تحديد مي‌كنند نقش اساسي را ايفا مي‌كنند.
البته با تكامل بينش عرفاني اعضايي چون چشم معاني بسيار گسترده و معنوي پيدا كرده و همين امر موجب گشته تركيبات گسترده‌اي از اين واژگان نيز پا به عرصه تفكر عرفاني بگذارد براي نمونه چشم كنايه از «صفت بصر الهي» شده و به تبع آن تركيبات: چشم آهوانه، چشم نرگس، چشم جادو، چشم آهو، چشم ترك، چشم خمار، چشم شهلا، چشم شيدا، چشم مخمور، چشم مست، چشم بيمار، چشم روشنان، چشم سير، چشم سحرانگيز و چشم رنگ‌آميز به وجود آمده كه هر كدام از معني خاصي برخوردار است. اگر كسي خواسته باشد كه بداند مي‌تواند به كتب عرفاني و يا فرهنگ واژگان و اصطلاحات عرفاني مراجعه كند.
گفتني است كه تعدادي از اساتيد احتمال داده‌اند «نيساريان» تحريف‌شدة «ارتشتاران» باشد.

نسوديان نماد اعضا و جوارحي است كه در بقاي نسل و … نقش بارزي دارند:
گروه سوم از چهار گروهي كه جمشيد برگزيده نسوديان يعني كشاورزان و برزيگران است فردوسي در معرفي اين گروه مي‌گويد:
«نسودي» سه ديگر گره را شناس
كجا نيست بركس از ايشان سپاس
به كارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان سرآزاده و ژنده‌پوش
ز آواز بيغاره آسوده‌گوش
تن‌آزار و آباد گيتي بدوي
برآسوده از داور و گفت‌وگوي
نسوديان برحسب ظاهر داستان عبارت است از گروهي كشاورز كه به كار كشت و داشت و برداشت اقدام مي‌ورزند اما اگر از جنبة رمزي و عرفاني به داستان نظر شود، مي‌توان گفت: نسوديان نماد اعضا و جوارحي است كه در بقاي نسل نقشي بارز و آشكار دارند، لذا توجه به اين اعضا و جوارح كنايه از به اختيار گرفتن خور و خواب و خشم و شهوت است. چرا كه به قول استاد سخن سعدي شيرازي
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
و به قول مولانا جلال‌الدين محمد مولوي
خشم و شهوت مرد را احول كند
ز استقامت روح را مبدل كند
اصولاً‌ از نظر عرفا سليمان علاوه بر سليمان نبي، شخصي است كه بر نفس خود مالك باشد و بتواند از شهوات گوناگون دامنش را حفظ كند و بداند كه:
نار شهوت مي نيآرامد بآب
زانكه دارد طبع دوزخ در عذاب
از منظر عرفان جمشيد (كه نماد سليمان است) با تسلط بر خشم و شهوت به طور طبيعي و مشروع نيازهاي جسمي و جنسي خود را نيز برآورده كرده و در نظم و بقاي نسل هم اختلالي به وجود نمي‌آورده است.
اهنوخشي = پيشه‌ور، نماد اعضا و جوارحي است كه در امور مختلف نقش دارند:
چهارمين گروه از مردمان، كه جمشيد آنان را برگزيده و به كار گماشته است پيشه‌وران و اهل صنعت است.
فردوسي در مقام معرفي اين گروه مي‌گويد:
چهارم كه خوانند «اهنوخشي»
همان دست‌ورزان با سركشي
كجا كارشان هم‌گنان پيشه بود
روان‌شان هميشه پ‍ُرانديشه بود
اين گروه كه اهل حرفه‌هاي مختلف هستند از منظر عرفان در اين داستان مي‌توانند نماد اعضا و جوارحي باشند كه در كارهاي مختلفي نقش دارند. به تعبير ديگر ثمره و نتيجة كار آنها در بقا و زندگي روزمره گروههاي ديگري كه پيش‌تر بحثشان گذشت ملموس و غير قابل انكار است براي نمونه اگر شما فقط دست را در نظر بگيريد مي‌بينيد كه انواع و اقسام كارها را با آن انجام مي‌دهيم مثلاً مي‌نويسيم، بذرافشاني مي‌كنيم، نجاري مي‌كنيم، غذا مي‌خوريم، آهنگري مي‌كنيم و… هدف از همة ‌اين‌گونه امور هم آسايش و بقاي يك پيكر است (اعم از اينكه پيكر انسان واحدي باشد يا پيكر يك اجتماع) بر اين اساس اين چهار گروه نقش چهار پايه و ستون خيمه يا ساختماني را دارند كه براي دوام و بقاي آن لازم‌اند حال اگر گفته شود چرا جمشيد اين چهار گروه را برگزيده و مورد توجه قرار داده است؟ آيا سر‌ّي در اين كار و گزينش بوده است يا نه؟ بايد گفت: جواب مثبت است. در صورتي كه رمزي بودن داستان را بپذيريم (كه قابل پذيريش هم هست)
در ابتداي اين نوشتار گفته شد جمشيد نماد سليمان است و طبق گفته كتاب مقدس و تواريخ اديان اولين و مهم‌ترين كار سليمان بعد از جانشيني داوود احداث معبد بود كه بناي آن هفت سال طول كشيد. مسلماً چنان‌كه گزارش شده، در ساختن اين بناي عظيم صنعتگران اعم از معماران، نجاران، مهندسان، ‌متخصصان ‌و … همكاري داشته‌اند و بعد از اتمام كار كاهنان و علماي معبد را پايگاه تبليغ و آموزش علوم و احكام ديني و شرعي و عابدان آن را محل پرستش يهوه خداي يهود و محل انجام فرايض و مراسم قرباني قرار دادند بنابراين اگر دقت كنيد چهار گروهي كه جمشيد برگزيده بود با اين ماجرا قابل تطبيق است مثلاً اگر كوه را نمادي از معبد بدانيم و كاتوزيان را نمادي از كاهنان و نيساريان را نمادي از نگهابانان و محافظان معبد و نسوديان را نمادي از مردمان عادي كه براي زيارت و انجام مراسم قرباني‌اي كه از دست رنج و تلاش خود تهيه مي‌ديدند و در معبد حضور مي‌يافتند و اهنوخشي‌يان را نمادي از تمامي صنعتگران كه در ساختن معبد سليمان هم‌سو بوده و هم‌خواني داشته‌اند كاملاً مطابق‌اند. به همين دليل و دلايلي كه گذشت نگارنده بر اين است كه كوه نماد معبد، … و معراج مؤمن است.

ديو نماد نفس اماره و صفات رذيله است. اما در داستان جمشيد، ديوان نماد انسانهاي دلير، كاردان، حاذق و چالاك هستند:
«ديو» از واژگاني است كه در افسانه‌هاي ايران بسيار به كار رفته است.
اين واژه گاه جانشين اسم شيطان و اهريمن شده و گاهي به معني صورتي و همي، غول، عفريت، موجودي افسانه‌اي كه داراي قدي بلند و هيكلي مهيب و زشت تصور شده، ديو در متون عرفاني نمودار نفس‌اماره و علامت صفات زذيلة انساني است بنابراين از نظر عرفا سليمان انسان كامل است، «انساني است كه از خويش فراتر رفته و از طريق اين فرايند به «دائو»ي نفس خويش كه چيزي جز بنياد قدسي هستي خودش نيست،‌ رسيده است»13، و كسي است كه بر نفس خود امير گشته، در غير اين صورت اسير ديو نفس مي‌باشد. يعني ديو در جاي سليمان قرار مي‌گيرد كه به قول مولوي «ديو هم وقتي سليماني كند.»
«ديو نزد برهمنهاي هند، اسم رب‌النوع عقل و رب‌النوع رحمت است، نام يكي از ارباب انواع بود كه تمام قوم آريا آن را مي‌پرستيدند و هم‌اكنون هندوها معتقد به رب‌النوعي هستند كه آن را در آسمان مي‌دانند و خداي اكبر مي‌خوانند و نام آن معبود خيالي ديواناست (ديو) به عقيدة بعضي از ايرانيان (قديم) نام خدا يا رب‌النوع است ايرانيان (قديم) مردان دلير و شجاعان و كدخدا را ديو مي‌خواندند و در مقام مدح و ستايش مازندرانيها را ديو مي‌گفتند. (ديو) كنايه از مردم پهلوان و دلير و شجاع و دلاور است. (و نيز) اشخاصي را كه در زمان خود قوي‌تر از امثال و اقران بوده‌اند و مطيع حكام نمي‌شدند ديو مي‌گفتند و اين نام را ماية فخر و بزرگواري (و) اثبات شجاعت خود مي‌شمردند.»14
علاوه بر اين صاحب «شاهنامه آبشخور عارفان» معتقد است ديو در داستان جمشيد به معني «روشنايي، فروغ، اشراق … (ضوء، ضياء،‌ سو، زئوس…) است.»15 لذا مصراع «بفرمود ديوان ناپاك را» را به صورت ٍديوان چالاك» ضبط كرده است. اعتقاد نگارنده نيز همين است، چون دليلي وجود ندارد كه ديوان را ناپاك بدانيم و بخوانيم فرقي هم نمي‌كند كه منظور ما از ديوان شياطين باشد يا عفريتها و يا اينكه اهريمن و غول افسانه‌اي چون همه اين موجودات از ديد انسانها و منابع اسلامي ناپاك نيستند لذا در گسترة فقه اسلامي نيز فتوايي مبني بر ناپاكي آنها صادر نشده است.
آنچه كه مسلم است انسانها حضور اين موجودات را در عرصة حيات خود از شرور دانسته‌اند و بيشتر هم بر آن بوده‌اند كه اينها در صورت ديدن آزار و اذيت از طرف انسانها شر مي‌رسانند و بر اين اساس است وقتي كه مسلمانان در شب آب جوش به زمين بريزند «بسم الله» مي‌گويند.
ديگر اينكه عدة زيادي از مردم معتقد بودند ديوان در انسانهايي كه استعداد حلول آنها را در خود دارند حلول مي‌كنند، در اين صورت فرد ديوزده يا جن‌زده مي‌شود كه به ترتيب ديوانه يا مجنونشان نامند.
بنابراين فقط به دليلي مي‌توان ناپاك خواندن ديوان را پذيرفت. آن هم اين است كه بگوييم چون مردم معمولاً ديوان را موجودي شر‌ّ تصور كرده‌اند مجازاً آنها را «ناپاك» خوانده‌اند ليكن اين موضوع در داستان سليمان و جمشيد (كه نماد سليمان است)‌ منتفي است چون ديوان در داستانهاي مذكور خدمت‌گذار و فرمان برند نه شرور و زيان‌مند. ديوان به فرمان سليمان تخت ملكه سبا را در يك چشم به هم زدن در كاخ سليمان حاضر مي‌كنند و طبق گفته فردوسي: جمشيد:
بفرمود ديوان «چالاك»16 را
به آب اندر آميختن خاك را
هر آنچ از گل آمد چو بشناختند
سبك خشترا كالبد ساختند
بسنگ و بكج ديو ديوار كرد
نخست از برش هندسي كار كرد
چو گرمابه و كاخهاي بلند
چو ايوان كه باشد پناه از گزند
آنچه از اين سه بيت،‌ حتي ابيات بعدي فهميده مي‌شود عبارت‌اند از موجودات چالاكي كه صاحب «انسان كامل» آنها را ملك دانسته و نوشته است «اي درويش، ملك و ابليس يك قو‌ّت است. اين قو‌ّت مادام كه مطيع و فرمانبردار سليمان نيست نامش ابليس است و سليمان اين را دربند مي‌دارد و چون مطيع و فرمانبردار سليمان شد، نامش ملك است و سليمان اين را در كار مي‌دارد. بعضي را به معماري و بعضي را به غو‌ّاصي.»17 چنان‌كه در داستان جمشيد هم ديوان به فرمان وي كاخ عظيمي، كه مناسب پادشاهان قدرتمند بوده، مي‌سازند و اين مطابق است با كاخ سليمان نبي كه در باب هفتم كتاب مقدس (كتاب پادشاهان) تحت عنوان «بناي قصر سليمان» توصيف شده است.
تخت و قاليچه نماد عقل و انديشه است
همة كساني كه از داستان سليمان و سرگذشت وي اندك آگاهي دارند مي‌دانند كه طبق داستان، سليمان را قاليچه‌اي بوده كه بر آن مي‌نشسته و سوار بر باد در آسمان سير مي‌كرده است. با آنكه در قرآن به قاليچه اشاره‌اي نشده است؛ آنچه در اين مورد ذكر شده اين است كه «ما باد را مسخر سليمان ساختيم كه به امر او به سوي سرزمينهاي پربركت جريان مي‌يافت»18 ديگر اينكه «و باد را مسخر سليمان ساختيم تا (بساطش را) صبحگاه يك‌ماهه راه برد»19
از نقل تفاسير نيز نمي‌توان نتيجة قطعي مبني برداشتن قاليچه يا تخت و چگونگي سير آن در آسمان حاصل كرد به علت اينكه مفسران خود نيز نظر واحدي ندارند. براي نمونه صاحب كشف‌الاسرار مي‌نويسند: «گفته‌اند سير سليمان بر مركب باد اندر بسيط زمين چنان بود كه هر روز بامداد تا به نماز پيشين وقت قيلوله مسافت يك‌ماهه راه بربريده بود»20
صاحب روض‌الجنان هم از قول ابن زيد مي‌نويسند: «سليمان (ع) مركبي ساخته بود از چوب او را هزار ركن بود بر هر ر‌ُكني هزار خانه بنا كرده بود كه لشكر او از جن و انس آنجا بودندي در زير هر ر‌ُكني هزار شيطان بود كه آن مركب برگرفتندي و برداشتندي از زمين، آنگه بادي نرم بيامدي و يك‌ماهه راه ببردي …»21
در كتاب مقدس نيز ذكري از قاليچة سليمان و سير آسماني وي نيامده است. بنابراين قول كساني چون «ابن زيد» و عطار كه مي‌گويد:
چون سليمان ملك خود چندان بديد
جملة آفاق در فرمان بديد
بود چل فرسنگ شاد‌ُروان او
باد مي‌برديش در فرمان او22
ناظر بر اسطوره يا تمثيلي قابل تأويل است.
اما سخن حكيم توس در داستان جمشيد كه مي‌فرمايد:
به فر كياني يكي تخت ساخت
چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستي، ديو برداشتي
ز هامون به گردون برافراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت او
از آن برشده فر‌ّة بخت او
مطابق است با سخن ابن زيد و نيز با بيان كتاب مقدس كه مي‌فرمايد: «و پادشاه (سليمان) تخت بزرگي از عاج ساخت و آن را به زر خالص پوشانيد و تخت را شش پله بود و سر تخت از عقبش مدو‌ّر بود و به اين طرف و آن طرف كرسي‌اش دسته‌ها بود و دو شير از اين طرف و آن طرف بر آن شش پله ايستاده بودند كه هيچ مملكت مثل اين ساخته نشده بود.»23
پيش‌تر گفتيم كه در كتاب مقدس نيز از سير آسماني سليمان سخني نيست بنابراين دوبيت،
كه چون خواستي، ديو برداشتي
ز هامون به گردون برافراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
را هم مي‌توان حمل بر سخن «ابن زيد» كرد و هم مي‌توان اغراق شعري به حساب آورد و گفت: ديو كنايه از پهلواني است كه تخت جمشيد را بر بالاي سر بلند مي‌كرده و به ميدان شهر يا محل تجمع مردم مي‌برده، نه اينكه ديو نيرويي بوده كه آن را به آسمان مي‌برده و در آسمان به سوي هدفي خاص حركتش مي‌داده، ليكن در صورت صحت اين نظر بايد گفت جمشيد در واقع نه يك پادشاه بلكه بازيچة يك پهلوان يا اينكه ستمگري بوده كه پهلواني را اسير خواستة خود داشته است و در غير اين صورت بايد قائل به تمثيل و رمزي بودن داستان شد و از منظر عرفان به موضوع نگريست و از منظر عرفان مي‌توان گفت: تخت و قاليچه نماد عقل‌اند و ديو و باد نماد جسم يا جايگاه عقل و انجمن نماد اعضا و جوارحي كه به حكم عقل كار مي‌كنند. به تعبير ديگر ديو و باد نماد جسم انسان است. به دليل اينكه انسان بي‌عقل چون باد چيزي در بساط ندارد و لذا چون هيكلي خيالي و وهمي محسوب مي‌شود و تخت نماد عقل است كه جوهر انسان مي‌باشد و جمشيد (نماد سليمان) كه تخت، يعني عقل و انديشه‌‌، را در اختيار و به خدمت گرفته است. چنان‌كه صاحب «دفتر عقل و آيت عشق» نقل كرده حارث محاسبي فرمود: «لكل شيئي جوهر و جوهر الانسان عقله و جوهر العقل توفيق الله»24 يعني براي هر چيزي جوهري‌ است و جوهر انسان عقل او است و جوهر عقل توفيق الهي است.
نيز طبق بيان منبع فوق «عرفاي اسلامي از جمله: حكيم ترمذي، حارث محاسبي، سهل شوشتري، ذوالنون مصري، جنيد بغدادي و بالاخره كلا باذي و قشيري، عقل را لطيفة رباني دانسته و آن را سلطان اقليم وجود بشر به شمار آورده‌اند»25
بنابراين تخت نماد مادي و تجسم خارجي عقل است؛ كه جمشيد (نماد سليمان) بر او نشسته كنايه از اينكه آن را در اختيار گرفته بر انجمن (نماد اعضا و جوارح) حكم مي‌راند.
شيخ اشراق هم انسان بي‌عقل را كور سياحت‌گر زمين دانسته و گفته است: «اگر به اين جايگاه (عالم عقل) نرسيدي مانند انساني نابينا و بي‌خردي هستي كه مي‌خواهد در زمين به سير و سياحت بپردازد و يا هم‌چون آدمي زمين‌گيري كه آهنگ راهبري ديگران كرده باشد»26
عده‌اي هم، از جمله ابوالبركات بغدادي، عقل را با عقال عربي هم‌ريشه دانسته و گفته‌اند چنان‌كه عقال براي بستن پاي شتر به كار مي‌رود و شتر را از حركت بازمي‌دارد. عقل نيز «نفس سركش انسان را از كارهايي كه مقتضاي شهوات و هواپرستي است بازدارد»27
اين كلام كه با بسياري از احاديث و روايات اسلامي به‌خصوص با بيان مشهور امام صادق (ع) كه فرمودند: ‌العقل «ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان»28 مطابقت دارد. در عين حال نشان مي‌دهد كه عقل يك سري از آزاديها را از انسان سلب كرده و آن را محدود مي‌كند. اگرچه اين محدوديت، مطلوب و مفيد است چنان‌كه سيد حسين نصر معتقد است عقل به معني «به هم بستن، است زيرا اين عقل است كه آدمي را به مبدأش مي‌پيوندند.»29
بر اين پايه تخت و قاليچه نيز كه نماد عقل و انديشه‌اند. انسان را به اندازة وسعت وجودي خود محدود كرده و در ظاهر نيز پيكر و جسم انسان را به خاك يعني به مبدأش پيوند مي‌دهند.

گناه جمشيد و سليمان
مهم‌ترين و اصلي‌ترين تفاوت داستان جمشيد با سليمان نبي در مسئلة گناه جمشيد و سليمان خلاصه مي‌شود. در اينكه گناه جمشيد چيست؟ «سخن بسيار است. در سنة 32، بند 8، گناه او اين است كه گوشت گاو را براي خوردن مردمان ‌آورده است. اما شاهنامه و متن روايت پهلوي و ديگر تاريخهاي فارسي و تازي گناه او را ادعاي خدايي مي‌دانند. در وداها ظاهراً گناه او هم‌بستري با خواهر است.»30
در حالي‌كه طبق قرآن و عقيدة مسلمانان سليمان نبي مرتكب گناهي نشده، الا اينكه ترك اولي كرده است و ترك اولاي وي نيز عبارت است از اينكه روزي به علت جذب در زيبايي اسبان از نافلة عصر غافل شده و فرصت نافله را از دست مي‌دهد.
اما بنا به گزارش كتاب مقدس «در وقت پيري سليمان واقع شد كه زنانش دل او را به پيروي خدايان غريب مايل ساختند و دل او مثل دل پدرش داوود با يهوه، خدايش كامل نبود پس سليمان در عقب «ع‍َش‍ْت‍ُور‌َت» خداي صيد و نيان و در عقب «مل‍ِك‍ُوم» رجس عموني‍ّان رفت و سليمان در نظر خداوند شرارت ورزيده، مثل پدر خود داوود، خداوند را پيروي كامل ننمود آن‌گاه سليمان در كوهي كه روبه‌روي اورشليم است مكاني بلند به جهت «ك‍َم‍ُوش» كه رجس موآبيان است و به جهت همة زنان غريب خود كه براي خدايان خويش بخور مي‌سوزانيدند و قربانيها مي‌گذرانيدند، عمل نمود.
پس خشم خداوند بر سليمان افروخته شد از آن جهت كه دلش از يهوه خداي اسرائيل منحرف گشت كه دو مرتبه به او ظاهر شده او را در همين باب امر فرموده بود، كه پيروي خدايان غير را ننمايد اما آنچه خداوند به او امر فرموده بود، جا نياورد پس خداوند به سليمان گفت: «چون‌كه اين عمل را نمودي و عهد و فرايض مرا كه به تو امر فرمود هم نگاه نداشتي، البته سلطنت را از تو پاره كرده، آن را به بنده‌ات خواهم داد …»31
در كتاب نحمياهم با اشاره به همين مطلب مي‌گويد: «آيا سليمان، پادشاه اسرائيل در همين امر (ازدواج با زنان بيگانه) گناه نورزيد با آنكه در امتهاي بسيار پادشاهي مثل او نبود؟ و اگرچه او محبوب خداي خود مي‌بود و خدا او را به پادشاهي تمامي اسرائيل نصب كرده بود، زنان بيگانه او را نيز مرتكب گناه ساختند پس آيا ما به شما (بعضي از يهوديان) گوش خواهيم گرفت كه مرتكب اين شرارت عظيم بشويم و زنان بيگانه گرفته، به خداي خويش خيانت ورزيم؟»32
نيز در كتاب يشوع‌بن سيرا با نظر به موضوع مذكور سليمان را مورد خطاب قرار داده مي‌گويد: «پهلوهاي خويش را تسليم زنان كردي و ايشان را بر تن خود چيرگي بخشيدي. مجد خويش را لكه‌دار ساختي، نسل خود را بيالودي، آن‌چنان كه خشم را بر فرزندان خويش و محنت را به سبب ناداني خود نازل ساختي: سلطنت دوپاره شد.»33 با توجه به مطالب فوق مي‌توان گفت طبق كتاب مقدس سليمان شرك ورزيده و لذا مغضوب خدا شده و در نتيجه، ابديت سلطنتش را از دست داده است.
عرفاي اسلامي اگرچه سليمان را از اقطاب هفت‌گانه به حساب نمي‌آورند لكن او را از اولياي حضرت موسي (ع) دانسته‌اند34 سليمان از نظر عرفا انسان كامل است بنابراين گناهي براي حضرتش قائل نيستند و مي‌گويند: «سليمان عشق چون آيد مورچگان حواس ظاهر و باطن هر يك به جاي خود قرار گيرند تا از صدمت لشكر عشق به سلامت مانند.»35
بر اين اساس گناه خود خدابيني و خود خداخواني كه در شاهنامه و امثال آن به جمشيد نسبت داده شده است به حسب ظاهر نه با كتاب مقدس مطابق است و نه با بيان عرفا و قرآن، اما اگر دقت شود سخن فردوسي و هم‌فكرانش در باطن قضيه فقط با كتاب مقدس مطابقت مي‌كند؛ به علت اينكه گفته شد نتيجه بيان كتاب مقدس اين است كه سليمان شرك ورزيده از بيان شاهنامه نيز برمي‌آيد كه جمشيد نهايتاً دچار بيماري شرك شده و نسبت به خدا شرك ورزيده است.
شرك جمشيد به گفته فردوسي اين بود كه
مني كرد آن شاه يزدان‌شناس
ز يزدان به پيچيد و شد ناسپاس

گرايدون كه دانيد كه من كردم اين
مرا خواند بايد جهان‌آفرين

چو اين گفته شد فر‌ّ يزدان از وي
گسست و جهان شد پر از گفت‌وگوي
فرّ ايزدي كه گسسته شد تاج و تخت و كيان شاهي هم كه مساوي با هستي جمشيد است بر باد شده و سقوط جمشيد رقم مي‌خورد. اين ماجرا انسان را به ياد شعر عقاب حكيم ناصرخسرو قبادياني مي‌اندازد. چرا كه در داستان عقاب هم، عقابي كه از سر سنگ به هوا مي‌خيزد و همة روي زمين را زير پر و بال و جنبش پشه بر سر خاشاك را عيان در نظر مي‌بيند. به قول حكيم يمگان
«بسيار مني كرد و ز تقدير نترسيد»
تا اينكه تيري به بالش اصابت كرد و از آسمان به زمين افتاد
و آنگه
زي تير نگه كرد و پر خويش بر او ديد
گفتا: ز كه ناليم؟ كه از ماست كه برماست36
ولي آيا مي‌توان گفت: زنداني كوههاي يمگان هم تحت تأثير پايانة داستان جمشيد و شاهنامه يا منابعي كه در اختيار حكيم توس بوده شعر عقاب را سروده است؟ و يا اينكه او خواد سوژة شعرش را از طبيعت گرفته و بدان پرداخته است. قضاوت و يافتن پاسخ را به خوانندگان و علاقه‌مندان به اين موضوع مي‌سپاريم. قابل ذكر است كه در ميان شعراي مسلمان كسي را سراغ ندارم كه به گناه جم «جمشيد» يا سليمان اشاره‌اي كرده باشد. در حالي كه اكثر آنها به‌خصوص شعراي بزرگي چون مولوي، حافظ، عطار، سنايي و خاقاني به وفور و عناوين مختلف به بيان سرگذشت و داستان ايشان پرداخته‌اند كه در ادامة‌ اين بحث نمونه را ابياتي چند برگزيده و مي‌آوريم.

داشتن انگشتر سليماني
نماد داشتن جامع جميع صفات نيك است
از منظر عرفان چون سليمان نماد انسان كامل است و انگشتر وي نقش اسم اعظم داشته، و اسم اعظم اسمي است جامع جميع اسماء الهي،‌ و اين بدين معني است كه سليمان يا انسان كامل به جامع جميع اسماء الهي عالم است.
اما تعدادي از ابياتي كه به انگشتري سليمان و جم اشارت دارند عبارت‌اند از:
1ـ انگشتري
گر ز يك انگشتري خاصة جمشيد
ديو چهارم به پيشان به طواف است
ديو دلي مي‌كنند بر سر خاتم
خاتم جمشيد داشتن نه گزافست (خاقاني)

آن كس كه نگين لب تو يافت به صد جان
در عرض وي انگشتري جم نپذيرد (خاقاني)

آخر اي خاتم جمشيد همايون‌آثار
گر فتند عكس تو بر نقش نگينم، چه شود؟ (حافظ)

گرچه شيرين‌دهنان پادشهان‌اند ولي
او سليمان زمان است كه خاتم با اوست (همان)

دهان تنگ شيرينش مگر ملك سليمان است
كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد (همان)

از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد (همان)

شاد باش اي شرع بي‌تو هم‌چو موسي بي‌عصا
ديرزي اي علم بي‌تو چون سليمان بي‌نگين (سنايي)

2ـ خاتم و اسم اعظم
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
كاسم اعظم كرد از او كوتاه دست اهرمن (حافظ)

باد را گفتم سليمان را چرا خدمت كني
گفت از آن كش نام احمد نقش بر خاتم بود (سنايي)

از اين بيت برمي‌آيد كه سنايي اسم احمد را اسم اعظم مي‌دانسته است.
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن تست و خاتم، فرماي هر چه خواهي (حافظ)

در اين بيت حافظ هر چند اسم سليمان يا جم «جمشيد» نيامده است اما در حقيقت تلميحي دارد. به سر گذشت حضرت سليمان و افتادن انگشتري به دست اهريمن ليك چون انگشتر منق‍ّش به نقش اسم اعظم بود ديو نتوانست از آن بهره‌اي ببرد.

3ـ خاتم و ديو
تا جور جهان چو جم تخت خداي مملكت
خاتم ديو بند او، بندگشاي مملكت (خاقاني)

چون جم از اهرمن نگين بازستاني از غزان
تاج سر ملكشهي خاتم دست سنجري (همان)

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
كه گاه‌گاه براو دست اهرمن باشد (حافظ)

چون بدين هفت آسمان پويند با تر دامني
چون كند نقش سليمان ديو بر روي ازار (سنايي)

در اين بيت منظور از نقش، نگين سليمان است.
جم از اين قوم بجسته است و كنون
ديو با خاتم و با جام و جم است (همان)

4ـ بيان موضوع گم شدن انگشتري
يا به سرقت رفتن آن توسط ديو
اي دل به غم نشين كه سلامت نهفته ماند
وي جم به ماتم آي كه خاتم پديد نيست (خاقاني)

دلي كه غيب نمايست و جام جم دارد
ز خاتمي كه دمي گم شود، چه غم دارد (حافظ)

چون تواند ديو بر تخت سليماني نشست
گر سليمان گم كند در ملك خود خاتم رواست (عطار)

پادشاهي از يكي گفتن به دست آيد تو را
كز دو گفتن نيست در انگشت جم انگشتري (سنايي)

البته گاهي اوقات، به علت اينكه سليمان نامه‌ها را با نقش انگشترش مهر مي‌كرده است، شاعران مهر را به جاي انگشتر يا نگين در ابيات و سروده‌هاي خود به كار گرفته‌اند.
مانند: مهر جم است و كاس جنان نظم و نثر من
مهر از يسارخواهي و كاس از يمين خوري (خاقاني)

اي جبين هرجنين را م‍ُهر مِهر تو نگار
مهر مهرت را مگر اندك شكستي داد جم
ناگهان خاتم برون شد چند روز از دست او
ملكت از دستش برون شد هم‌چو خاتم لاجرم (سنايي)

آفتي دان ع‍ُوده را اسرار شرع آموختن
فتنه‌اي دان ديو را، م‍ُهر سليمان داشتن (همان)

بعضي از عرفا خاتم و جام جهان‌نما را نماد مادي و خارجي دل دانسته‌اند و گفته‌اند:
خاتم تو اين دل است و هوش ‌دار
تا نگردد ديو را خاتم شكار (مولوي)

جام جهان‌نما دل انسان كامل است
مرآت حق‌نما به حقيقت همين دل است (……)

5ـ ديو و سليمان، ديو از منظر عرفان نماد نفس
و صفت رذيله است
چون رنجه شد به پرسش من، رنج نه ز تن
گفتي كه جم درآمد و ديو لعين گريخت (خاقاني)

باز بنگر كز سليمان خديو
ملك او چون برده هم برباد، ديو (عطار)

بر ملك كاينات سليمان وقتمي
گر ديو نفس يك نفسستي مسخرم (همان)

چون تو را ديو هوي نيست به فرمان باري
طمع خام مبر، ملك سليمان مطلب (همان)

6ـ ديو بر تخت سليمان
راه مخلوقان گيري و نينديشي هيچ
ديو بر تخت سليمان چو سليمان نشود (سنايي)

تا سليمان‌وار باشد حيدر اندر صدر ملك
زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن (همان)

7ـ فرمان‌برداري ديو و دد و… از سليمان
تا سليمان‌وار خاتم بازنستاني ز ديو
كي تو را فرمان‌برد دام و دد و ديو و پري (سنايي)

پس چو جمشيد برنشين بر باد
همه را زير نقش خاتم كن
پري و ديو و جن‍ّي و انسي
حشرات زمين فراهم كن (همان)

چون سليمان باش بي‌وسواس و ريو
تا ترا فرمان برد جنيّ و ديو (مولوي)

8ـ تخت سليمان و بر باد رفتن آن به دو معنا است
گاهي به معني از دست رفتن و نابود شدن
و گاهي سير آن به وسيله باد است.
بر تخت جم پديد نيايد شب دراز
من دانم اين حديث كه در چاه بيژنم (سعدي)

از كلّ عالم شو بري بگذر ز چرخ چنبري
تا هيچ چيزي نشمري تاج قباد و تخت جم (سنايي)

بادت به دست باشد، اگر دل نهي به هيچ
در معرضي كه تخت سليمان رود بباد (حافظ)

كه آگهست كه كاوس و كي كجا رفتند؟
كه واقف است كه چون رفت تخت جم بر باد (همان)

اندران ساعت كه بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من كه مورم مركب است (همان)

جايي كه تخت و مسند جم مي‌رود بباد
گر غم خوريم، خوش نبود به كه مي‌خوريم (همان)

سليمان است گويي در عماري
كه بر باد صبا تختش روان است (سعدي)

9ـ تخت بلقيس
گرچه عفريت آورد عرش سبايي پيش جم
ديدنش جمشيد والا بر‌نتابد بيش از اين (خاقاني)

حاضر آمد تخت بلقيس آن زمان
ليك ز آصف نز فن عفريتيان (مولوي)

سليمان‌وار ديوان را مطيع امر خودگردان
نشين بر تخت بلقيسي و چتر از پر‌ّ عنقا كن (سنايي)

10ـ مورچه و سليمان
تا چه مرغم كم حكايت پيش عنقا كرده‌اند
يا چه مورم كم سخن نزد سليمان گفته‌اند؟ (سعدي)

نظر كردن به درويشان مناف‍ّي بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش (حافظ)

تو چون نام جويي ز نان جوي بگسل
كه جم را به مور اقتدايي نيابي (خاقاني)
بي‌دم مردان خطاست بر پي موران شدن
بي‌كف جم احمقي‌ست خاتم جم داشتن (همان)

چه خوش گفت سالار موران، با جم
نكردم بدي، زو چرا مي‌گريزم (همان)

بر تخت جم كه تاجش معراج آسمانست
همت نگر كه موري با آن حقارت آمد (حافظ)

زبان مور بآصف دراز گشت و رواست
كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و باز نجست (همان)

11ـ آصف وزير سليمان
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم (حافظ)

محتسب داند كه حافظ عاشقست
وآصف ملك سليمان نيز هم (همان)

حافظ كه هوس مي‌كندش جام جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مكان باش (همان)

12ـ هدهد، از منظر عرفان نماد چند وجهي است
گاهي نماد پيرو دليل راه است و گاهي نماد …
و گاهي نماد الهام است
هم جم و هم محمدي، كرده به خدمت درت
روح و سروش آسمان، هدهدي‌ و كبوتري (خاقاني)

صبا به خوش خبري هدهد سليمان است
كه مژدة طرب از گلشن سبا آورد (حافظ)

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 53574677