خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

پرستويي بر دار

محمد حياتي

 

ـ اگر ببينيد آب رودخانه به زمين فرورفت و هيچ از آن باقی نماند, عذاب و گرفتاری در آن سرزمين روی می‌دهد...
نگاهش را از كتاب ابن سيرين دزديد و مثل جن‌زده‌ها زل زد به اميد.
ـ حالا که چی؟
ـ کابوس بود, کابوس...
ناشمرده حرف می‌زد. انگار هذيان می‌گفت.
ـ چرا اين‌جوری نيگام می‌کنی؟
ـ خشک شده بود...
ـ چی؟
ـ خشک شده بود...
ـ چی خشک شده بود؟
ـ کارون... يه عالم ماهی کَفِش مرده بودن... پر اسکلت بود...
بغض گلويش را گرفت.
ـ ديگه چيزي نگو. خوب نيس برات.
ـ يه پرستو هم داشت تو خشکی غرق می‌شد. هی بال‌بال می‌زد و بيشتر غرق می‌شد.
بغضش ترکيد.
خودتو اذيت نکن. خواب زن چپه.
می‌خواست قوت قلبش بدهد و وانمود کند که خونسرد است.
ـ منم... منم بالای پل واساده بودم...
مثل بچه‌ها گريه می‌كرد. نفسش بالا نمی‌آمد.
ـ واساده بودم و غرق شدنتو نيگا می‌کردم... هيچ کاری هم از دستم برنمی‌اومد.
ابن سيرين در دستانش ورق‌ورق می‌شد. گيسوانش در باد تکان می‌خورد.
ـ غرق شدن منو؟
ـ تو... تو کنارم نبودی... همه‌ش... همه‌ش فکر می‌کردم تو... تو همون پرستويی كه... غ... ر... ق... می‌شدی...
ـ تو خشکی؟
اگر وضع و حال ساحره اين‌طور نمی‌بود, اميد از ته دل به حرفهايش می‌خنديد.
ـ آ... آره... تو خشکی... خشکی... هر چی جيغ می‌زدم, صدام به گوش خودم هم نمی‌رسيد.
اميد اشکهايش را چيد و نوازشش کرد.
ـ چت شد يهويي؟ مثل نی‌نی قنداقيا گريه می‌کنی. من که کنارتم؛ سُر و مُر و گنده. ستاره هم گريه‌اش می‌گيره‌ها...
ـ سپهرم...
صدايش می‌لرزيد.
ـ چی شد؟ نداشتيم‌ها! ستاره.
هجی کرد: «س... تا... ره... سه بخشه.»
ساحره لبخندی ساختگی به چهره گرفت.
ـ آباريکلا... گريه ديگه بسه.
سرش را روی شکم ساحره گذاشت.
ـ گوش کن... صداشو می‌شنفم. داره مي‌گه مامان جون گريه نکن. دل بابايي رو نشکن.
در چشمهايش خيره شد و اشکهايش را پاک کرد. ابن سيرين را بست و به کناری گذاشت.
بيا دراز بکش. استراحت کن. بهتر مي‌شي. ديگه خيلی داری خودتو لوس می‌کنی.
ـ نمي‌شه صبح نری؟
ـ زود برمی‌گردم.
ـ منتظرت می‌مونم.
ـ باشه عزيزم.
پتو را روی ساحره کشيد. نگاهش کرد. لبخندی زد و چشمانش را بوسيد. بلند شد چراغ را خاموش کرد و کنارش خوابيد.
ـ صبح پا مي‌شم بيدارت می‌کنم.
ـ خودم بيدار مي‌شم. از بيرون هم يه چيزي می‌گيرم.
ـ منو ببخش... دست خودم نبود.
اميد را سفت چسبيده بود.
ـ بار آخرت باشه...
لبخند زد.
ـ ديگه فکرشو نکن.
نسيم سرد از لا‌به‌لای روزنه‌های توری پنجره وارد می‌شد و گردشان می‌چرخيد؛ مثل شبح مرده‌ای که می‌گويند شبها می‌آيد و به خانه و خانواده‌اش سرک می‌کشد.
ـ سردمه...
اميد پنجره را بست. پتو را بالاتر كشيد و دستهايش را محكم دور ساحره گره زد.
پچ‌پچ گنجشكها از ميان شاخ و برگهاي درختان همچون لالايي در خانه مي‌پيچيد. صداي نگهبانان، موتورهاشان و سوتهاي گاه‌به‌گاهشان سكوت شب را مي‌ربود.

اميد در را باز کرد و شال‌گردن خاکستری‌اش را دور دهانش پيچيد و پا به کوچه گذاشت. در کوچه باد می‌آمد. مه صبحگاهی, انتهای کوچه را دست‌نيافتنی جلوه می‌داد. اميد سعی می‌کرد مانع به هم خوردن دندانهايش شود. لحظه‌ای برگشت و به پنجرة بستة خانه نگاه کرد. راهش را از وسط کوچه گرفت و رفت. چشمش به ديوار افتاد. رويش با خط خرچنگ قورباغه نوشته بودند: «نعلت بر كسي که در اين محل آشغال می‌ريزد.»
خواست بخندد اما بيش از كمي نتوانست دهانش را باز کند. پای ديوار را نگاه کرد و گربه‌ای را ديد که با موهای سيخ‌‌شده, داشت با چنگ و دندان کيسه‌های زباله را پاره می‌کرد. ايستاد, دوباره برگشت و به پشت سرش، به پنجرة بسته، نگاه کرد. نگاه را از پنجره که برداشت, به سر کوچه رسيده بود. تا دستش را بلند کرد, تاکسی نارنجی قراضه‌ای جلوی پايش ترمز کرد. عقب تاکسی جا نبود. مجبور شد جلو, کنار مرد جوان خوش‌اندامی‌ بنشيند.
تاکسی به راه افتاد. درِ تاکسی تق و لق بود. اميد با جثة نحيفش بين در نيمه‌باز تاکسی و مرد جوان گير کرده بود و به خود می‌لرزيد. سوز سرما به سر و صورتش می‌خورد.
از پشت شال‌گردن نيم‌نگاهی به راننده انداخت که پيراهنی مشکی به تن داشت. رگهای آبی گردنش بيرون زده بود. آب بيني‌اش آويزان بود. مدام با پشت دست بيني‌اش را پاک می‌کرد. چشمان قی‌کرده و خواب‌آلودش را به جاده دوخته بود. اميد نگاهش را از او دزديد و کمی در جايش تکان خورد. پاهايش را به هم می‌ماليد.
ـ آقا ببخشين, اين شيشه بالا نمي‌ره؟
راننده چپ‌چپ نگاهی به اميد انداخت.
ـ خرابه.
اميد دستش را بيرون از تاکسی برده بود و در را محکم به داخل فشار می‌داد. تاکسی داشت از روی پل رد می‌شد. اميد از پنجرة تاکسی, بيرون را نگاه می‌کرد. از لا‌به‌لای نرده‌ها, کارون را می‌ديد که مه رويش را پوشانده بود. به آن‌طرف‌تر خيره شد؛ جايي که آب تا نزديک خيابان بالا آمده بود.
ـ مثل اينکه قرار نيست حالاحالاها خشک شه.
آرام با خود نجوا می‌کرد. دندانهايش به هم می‌خورد و صدايش بريده‌بريده می‌شد؛ مثل صدای عبور قطار از روی ريل.
مرد جوان تنه‌ای به او زد.
ـ همين وضعش هم کم از خشکی نداره.
راننده با صدای بلند, آب بيني‌اش را بالا کشيد و خلطش را بيرون انداخت. عقب تاکسی, دو دختر زيرزيرکی خنديدند. اميد جا خورد و آن‌قدر سرش را بالا آورد تا توانست صورت مرد جوان را ببيند. مرد برايش چشمک زد و او هم در جواب, لبخندی مصنوعی تحويلش داد.
نخواسته بود کسی متوجه حرفش شود. چشمانش را از مرد جوان دزديد و به پايين‌تر خيره شد. کتاب کوچک تيره‌رنگی در دستان مرد جوان بود. اميد سعی کرد عنوان کتاب را بخواند ولی عنوانش در رنگ تيرة جلدش گم شده بود. در سرازيري پل, تلق‌تلق تايرهای تاکسی بيش از پيش جلب توجه می‌کرد. اميد هرگاه، سوار ماشين، به اينجا می‌رسيد دلش هرّی می‌ريخت. هميشه سعی می‌کرد جلو خود را بگيرد ولی نمی‌توانست.
ـ آقا پياده می‌شيم...
راننده گوشه‌ای ايستاد و از توی آينه دخترها را زير نظر گرفت. پسر نوجوانی که عقب ماشين نشسته بود پياده شد تا دو دختر هم پياده شوند.
ـ آقا چقدر بدم خدمتتون؟
ـ قابلی نداره...
يکي از دخترها خنده‌کنان کرايه را حساب کرد و هر دو در‌حالي‌که از خنده روده‌بُر شده بودند از تاکسی دور شدند. اميد پياده شد و رفت تا عقب تاکسی بنشيند. نوجوان سوار شد و بعد از او هم اميد. تاکسی به راه افتاد.
ـ ويلٌ لکلّ... نچ...
نوجوان آهی کشيد و سرش را تکان داد.
مرد جوان از توی آينة جلو تاکسی نيم‌نگاهی به عقب انداخت و ديد که نوجوان مدام سر تکان می‌دهد و زير لب چيزي می‌گويد. اميد متوجه مرد جوان شد. وسوسه شد از او عنوان کتاب را بپرسد ولی زبانش نمی‌چرخيد. کمی به وسط رفت تا بتواند عنوان کتاب را ببيند. مرد جوان کتاب را باز کرده بود و ورق می‌زد.
ـ آقای راننده, مي‌شه ضبطت رو روشن کنی؟
کتابش را بست.
ـ‌ نکن مرد حسابی. ناسلامتی ماه محرمه.
هنوز سرش را تکان می‌داد. تسبيح دستش بود. انگار زير لب ناسزا می‌گفت.
راننده ضبط صوت را روشن کرد. صدای نوحه از تک باند جلو تاکسی بلند شد؛ پر از هوا و خش‌خش. اميد به بيرون از پنجره نگاه کرد. درخت خيسي را ديد که پرستويي آب‌کشيده با تکه نخ ضخيمي از آن آويزان بود؛ با باد اين‌سو و آن‌سو می‌شد.
ـ پرستوئه رو می‌بيني؟ خيلي وقته اينجاس.
کتابش را به‌سویِ پرستو نشانه رفت.
ـ باور کنين راس مي‌گم. هر وخ از اينجا رد مي‌شم مي‌بينمش. معلوم نيس کی آويزونش کرده به درخت. خيلي وقته. مي‌گن غروبا يه پرستوی ديگه مي‌ياد و دور درخت می‌چرخه.
اميد از شيشة عقب تاکسی هنوز پرستو را نگاه می‌کرد. تاکسی دورتر می‌شد و پرستو نقطه می‌شد؛ خط بلند و لرزانی, منتهی به نقطه‌ای کوچک. مه اجازه نمی‌داد اميد بيش از اين چيزي ببيند.
ـ اين بغل نگه دار.
تسبيحش را گذاشت توی جيبش.
راننده گوشه‌ای نگه داشت. نوجوان پياده شد. مرد جوان هم از در جلو پياده شد.
ـ بفرما. مال شما. بخونينش.
کتاب را گرفت طرف اميد.
ـ من... آخه...
ـ ديدم کنجکاو شدی. دستمو رد نکن.
کتاب را رها کرد.
ـ ممنون.
و کتاب در دستانش جا گرفته بود.
ـ همين الان تمومش کردم. توی ماشين.
نوجوان و مرد جوان کرايه‌هاشان را حساب کردند و هر کدام به راه خود رفتند. راننده به راه افتاد. اميد جلد کتاب را ورانداز کرد. چشمانش را گرد کرد. عنوان کتاب ناخوانا بود. صفحه‌ای را باز کرد و زير لب خواند. «ای يار, ای يگانه‌ترين يار
چه ابرهای سياهي
در انتظار روز ميهمانی خورشيدند.»
ـ مفتی‌مفتی يه کتاب هم گيرت اومد.
ـ قبلاً خونده‌مش.
کتاب را بست. از شيشة عقب, بيرون را نگاه کرد. خبری نبود؛ نه مرد جوان, نه پسر نوجوان, نه پرستو, نه کارون, نه پنجرة بسته. تا چشم کار می‌کرد مه بود و مه. رويش را برگرداند. راننده همراه نوحه, روی دنده ضرب گرفته بود. زير لب با نوحه‌ای که از ضبط صوت پخش می‌شد می‌خواند.
ـ‌ ليش تأخر عباس...

مه ديگر فرونشسته بود ولی خورشيد را هنوز هم نمی‌شد ديد. اميد عرض خيابان را طی کرد. پياده‌رو را گرفت و رفت. شهر از آگهيهای تسليت سياه‌پوش بود. پسرک ريز‌اندام دوان‌دوان به سمت اميد آمد. جيب پيراهنش پر بود از دعا.
ـ‌ يه دعا بخر... جون مادرت... هر چی دادی...
ـ بينم چی داری.
لابه‌لای دعاها را گشت. يک آيةالکرسی برداشت و صد تومان گذاشت کف دست پسرک.
ـ مسخره می‌کنی؟ کمه دايي. دويس تومن مي‌شه.
ـ خودت گفتی هر چی دادی. ديگه خرده ندارم.
ـ پَه بدش.
آيةالکرسی را قاپيد و دويد.
اميد با نگاه تعقيبش کرد. به راه افتاد و مسافتی را پشت سر گذاشت. به کوچه باريکه‌ای رسيد. برگة کوچکی را از جيبش بيرون آورد. خيره به برگه, حرکت می‌کرد؛ سنگين. با تنة شديد مردی, به خود آمد. مرد همچنان می‌رفت؛ سرگردان. اميد سر جايش ايستاد؛ روبه‌روی کتابفروشی رنگ‌ورورفته‌ای. انگار کسی به او فرمان ايست داده بود.
صداي انفجار به گوش رسيد. افتاد. برگه از دستش رها شد. به برگه و بعد به كتابفروشي نگاه كرد. جيغ و فرياد مردم و بوق ناموزون ماشينها در فضا مي‌پيچيد. چند پنجره همزمان شكستند. غرش مهيب رعد و برق همه را پراكنده كرد. گويي در صور دميده بودند. ديواري آجري فروريخت. بوي گرد و خاك و باروت شنيده مي‌شد. خون و آجر و فغان همه‌جا پخش شد. باران نرم‌نرمك باريدن گفت. برگة كوچكي با باد اين‌سو و آن‌سو مي‌شد.


زنگ خانه طنين‌انداز بود. بی‌وقفه می‌نواخت. خانه تاريک بود. فرهاد می‌خواند. ابرهای سياه, ظهر خانه را خاموش کرده بودند. ساحره پنجره را باز کرد. خنکای باران به صورتش خورد. نفس عميقي کشيد. انتهای کوچة باريک و بی‌عبور را می‌ديد. قطره‌های باران از لای توری پنجره به صورتش می‌پاشيد. پرنده‌ای به قسمت سيمانی جلو پنجره چسبيده بود. می‌لرزيد و خود را می‌تکاند. ساحره از پنجره, پايين را نگاه کرد. کسی نبود. لبخندی زد و از پشت توری به پرنده خيره شد. باران توی زنگ در خانه رفته بود.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718813