خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

شعر ايران

 

تصويرِ آن بهارِ تماشايي
آسيه رحماني

آخرين مردِ سحرزاد شبي مي‌آيد
گيسوانش يله در باد شبي مي‌آيد
مي‌وزد آينه در آينه عطر نفسش
روح آيينه به امداد شبي مي‌آيد
ماه بر شانه گذر مي‌كند از خيمة ابر
خيس از بارش فرياد شبي مي‌آيد
چهارده قرن گذشته ست، ولي باور كن
به فروپاشيِ بيداد شبي مي‌آيد
چشم جنگل به تماشايِ قَدَش روشن باد
كه به خون‌خواهي شمشاد شبي مي‌آيد
به فراخوان غزل در شب توفانيِ شعر
عاقبت آن غزل شاد شبي مي‌آيد


برايت مي‌فرستم يك غزل با عطر شب‌بوها
و بيعت مي‌كنم با شعر چشمانت همين حالا
كجا هستي نمي‌دانم، ولي آن‌قدر مي‌گردم
كه پيدايت كنم حتي اگر آخر شود دنيا
بتابان آفتاب روي خود را، اي اهورايي!
كه دارد مي‌رود از دست ايل لاله در صحرا
براي چشم‌هاي شعله‌ور از بي‌قراري‌ها
فقط كافي‌ ست يك جام از نگاه شرقي ات، آقا!
غريبِ آشنا! برگرد ساحل چشم در راه‌ است
و دريا كرده قرباني برايت آخرين قو را
هوا ابري و طوفاني و موجي تازه در راه ‌است
بيا خاموش دارد مي‌شود، فانوس اين دريا


اي كه چون نور در آئين زمين مشهوري!
زرد شد بي‌تو همه باغچه‌ها از دوري
كم كن اين فاصله را، وقت شكيبايي نيست
يك هزاره ست كه دل مي‌بري و مستوري
روزها مي‌گذرد بي‌تو غريبانه و سرد
در فراسوي كدامين شبِ غم محصوري؟
عطر كندوي لبت مي‌وزد اينجا، امّا
شهد بايد كه رَوَد از سر ما مخموري
رودي از ابر دعايت به اجابت برسان
تا بيفتد به تن خشك درختان شوري
عاشقي شيوة رندان بلاكش باشد
چقدر صبر؟ چه اندازه غم مهجوري؟
گذشت مردي از اينجا كه رنگ دريا بود
شبيه سرو و صنوبر بلندبالا بود
ز هرم گرم نفس‌هاش عشق مي‌باريد
و عاشقانه‌ترين شعر دفتر ما بود
شبيه صاعقه بر خصم شعله مي‌باريد
و يكه‌تازترين مرد در خطرها بود
خداي شعر غزل‌گونه‌هاي عرفاني
خداي صلح،‌ هنر، عشق،‌ چون مسيحا بود
قدم به باغ اساطيري زمان مي‌زد
وراي قصه و افسانه و معما بود
به سحر عشق قرار از دل جهان مي‌برد
به حكم عقل به آيينه حكم‌فرما بود
گدازه‌وار دلش را به جوش مي‌آورد
غمي كه در صدف چشم شاپرك‌ها بود
پرنده‌وار به آفاق شعر پر مي‌زد
غزال دشت غزل‌هاش سخت زيبا بود


تلخ است روزگار
سعید توکلی

... و ایزد با چه معجونی سرشت آب وگل ما را
که این سان می‌برند آسان پری روها دل ما را
من و تو نیمة یکدیگریم و هر دو دل تنگیم
که کامل می‌کند غم نیمة ناکامل ما را
همان بهتر جدا باشیم از دنیای هم، وقتی
دوچندان می‌کند دل بستن ما مشکل ما را
فریب بازی چرخ و فلک را خورده ای، بگذار
بچرخاند فلک این بار دور باطل ما را
به هر در جان به کف رفتیم و برگشتیم با حسرت
مگر که مرگ گیرد تحفة ناقابل ما را


صیاد من! بایست دوباره برابرم
هرگز مباد جان ز کمینت به در برم
دامی‌بچین به راهم و با تیر سرنوشت
پایان بده به حال بد و گریه آورم
من سهم روزی توام و بهتر است تا
چندی مذاق خوش کنی از طعم پیکرم
تا زینت اتاق تو باشم پس از شکار
یک تابلو بساز تو از شاخ و از سرم
یک پوستین بدوز که هم بسترم شوی
در فصل های سرد بخوابی تو در برم
تلخ است روزگار من و با حضور تو
شیرین شوند بل که نفس های آخرم


حدیث مردم بی‌­افتخار
مهدی رمضانی(سَها)/ گناباد

همیشه معنیِ آخرشدن که پایان نیست
قسم به جان تو، دل کندن از تو آسان نیست
به باورم چه کسی تا همیشه خواهد گفت
کویر سوخته محتاج لطف باران نیست
اگرچه سبز شدن روی شاخه ها تنها
برای برگ شدن در مسیر طوفان نیست
شراب چشم تو ارزانی چنان حسی ست
که در قداست لب های روزه داران نیست
به قاطعیت درهایِ تا ابد بسته
بگو که عاشق دیوانه ات پشیمان نیست
تو می‌رسی و فراموش می‌شود همه چیز
مجال گفتن از درد روزگاران نیست


قلم به دست بگیر و بهار را بنویس
اگر سپیده نشد، شام تار را بنویس
فقط دو سطر برایم؛ و هرچه می‌خواهی
اگر امید نشد، انتظار را بنویس
به آتشم بکش و در کنار این آتش
غرور زخمیِ یک بوته خار را بنویس
به روی ساقة مجروح و خشک گندم ها
دوباره خاطرة بوته زار را بنویس
از امتداد نگاه افق نمایان شو
عبور قافله ای در غبار را بنویس
و در برابر محراب چشمت احساسی
شبیه مردنِ دیوانه وار را بنویس
گذرکن از دل نام آوران، بیا یک بار
حدیث مردمِ بی افتخار را بنویس


دردهای بی صدا
سعید یوسف نیا

خاکسترنشین
خداوندا! چرا ما را درافکندی در این آتش؟
و فرمودی که بر این خاک گوید آفرین آتش؟
خسی افتاده در گرداب باد مرگ می‌چرخیم
و گرداگرد جان خستة ما در کمین آتش
چه خواهد ماند از ما در تب تند زمین آخر؟
که ما عاجزتر از یک قطرة اشک و زمین آتش
پیام اشک داغ توست، داغ سینه سوز غم
همین است آخرین پیغام این باران، همین آتش
دل و جان را گریزی نیست از ویرانیِ ماندن
که جان را هم سفر باد است و دل را هم نشین آتش
کنارت نیست در من وحشتی از آتش دوزخ
بهشتم با تو بودن، بی تو فردوس برین آتش
میان خاک و باد و آب با آتش چه فرقی هست؟
بیا خاکسترم کن، ای عطش! ای بهترین آتش!
بسوزانم، بسوزان، ای شکوه شعلة خاموش!
که من آن آخرین شمعم، تویی آن واپسین آتش
زبانم سوخت از بس گفتم از تنهایی و زخم و ...
بیا بگذار، ای پروانه! جای نقطه چین آتش


تکرار پی پایان
آیینه ها جز سایه ها مهمان ندارند
این سایه های ساده دیگر جان ندارند
وقتی از این ویرانه پرمی‌زد کبوتر
می‌گفت: این دیوانه ها ایمان ندارند
می‌گفت گورستان اندوهند دل ها
این زنده های مرده، گورستان ندارند
چشم انتظار رویش گل ها چرایی؟
خون گریه کن، این ابرها باران ندارند
این شاعران پوچ پندار عبث پوی
حرفی برای غربت انسان ندارند
این خودستایان خودستایان خودستایان
ترسی از این تکرار بی پایان ندارند
دردِ سرودن، دردِ بودن، دردِ رفتن
این دردهای بی صدا درمان ندارند


نامه ای برای تو
نادر پناه زاده

روز بود
روزی بی خورشید،
چهار مرد
با
قدم هایی سنگین
از پل گذشتند
همانند ارواحی که از برزخ بیایند،
کسی نمی‌گریست
جز من
که لباس زمستانی تو را پوشیده بودم،
انتظار
که نیامدنت را نمی‌شناخت
در حیاط بود
سترگ
همچون
کوهی که همسایه مان.
روز اگر تاریک باشد
شب چگونه
بتابد
مهتاب؟
و
تو نیامدی تا سال دیگر،
دو سال دیگر هم
نیامدی
سه سال گذشت
هم سنگرانت آمدند
تو
در سال پنجم و ششم هم
نیامدی
لباست و ساعتی که در جیب آن بود
و
عکس هایی از لبخندهایت
به
دست مان نرسید.
آسمانی که با هم ساخته بودیم
به تو رسید
و
ستاره هایش
فرو ریخت
روی دریاچة فیروزه ای
رویای من،
لک لک های بقعه سفر کردند
به سمت بازنگشتن

هم سنگرانت آمدند
در تابوت هایی کوچک.
ردپایت در حاشیة ترک خوردة رودخانه بود
پلاکت در شکم ماهی نبود،
نامت را
کسی نمی‌فهمید
آنان که تو را دیده بودند از دور
آمدند
نگاه شان گم شده
در اندک آسمانی که از پروازت
به جا مانده بود.
جزیره
مجنون بود
دستی در دست ماه
دست دیگر
در چنگ شبی حیران
با تو پیر شدیم
و
بازنگشتی.
رفتی
آن سوتر از اقلیمی
که
در رویای کودکی مان بود.

آهوی خیابانی
محمدرضا مختارنژاد

ای بس که هزار پشت تا شد، افتاد
بر بستر بادها رها شد، افتاد
مغرور نشو، که زیر چتر پاییز
هربرگ که حس کرد طلا شد افتاد

نگذار دهان سنگ ها باز شود
با دست تو قفل ننگ ها باز شود
آهوی خیابانی من! پلک نزن
شاید قفس پلنگ ها باز شود

بر شانه گرفته بود آوارش را
کبریت کشید سهم هربارش را
تا زود به کام آخر خود برسد
برعکس گرفته بود سیگارش را

تا این که به آشیانه ات سربزنم
می‌خواسته ای به سیم آخر بزنم
من دورة پرواز ندیدم، امّا
گاهی بلدم که خوب پرپر بزنم

اصلاً تو به من نمی‌رسی تا هرگز
آن گونه که من با تو، تو امّا هرگز
با این که به هم نمی‌رسند عقربه ها
خالی نکنند پشت هم را هرگز

حیف است درون پیله ها گیر کند
پروانه به چنگ حیله ها گیر کند
می‌ترسم اگر پلک به هم بگذاری
چشمان تو پشت میله ها گیر کند

چون اسلحة به حالتِ شلیکم
لطفی بکن، این قدر نکن تحریکم
من خاطرة خوشی ندارم از عشق
یک تیشه به فرهادشدن نزدیکم


گنجشک­‌های خيس
سیدعلی میرافضلی

دل تنگِ رفتنم
در جاده ای که آخرِ آن توی مِه گم است

2
نمي دانم که در عطر اقاقی ها
به اين مهتاب افسون گر بينديشم
و يا اين گربه ای که لنگ لنگان می‌رود تنها

3
مشق لب های ترا
می‌نويسم: خرما
واژه ها بر لب خودکار به هم می‌چسبند

4
در عصر گرگ ها
معصوميت جواب نمی‌داد
ما هم شديم داخل آدم بزرگ ها

5
زوزه ام در دل اين ماشين ها
هيچ تأثير نداشت
سرنوشتم کف آسفالت رقم خورد آخر

6
در ازدحام رنگ
گاهی مرا به آينه هم اعتماد نيست

7
هيچ حرفی ندارم
ـ جز نگفتن
ابرهای کوير است سوغاتی من

8
از آفتاب خسته ام
از آسمان ملول
عطر ترانه ای بفرست، ای نسيم من!

9
درخت پير
تخطّی کرده از ديوار
دلم گنجشکِ بي تابی ست

10
باد کرده اند
روی دست ميزبان
پرتقال های پوک

12
نه تکليف این ابرها روشن است
نه تکليف خورشيد
فقط باد در باد در باد

13
سر به بالش می‌گذارم باز
هيچ رؤيايی فراهم نيست
هيچ فردايی...

14
از پلّه ها که می‌روم بالا
مرگم به استقبال مي آيد
يک گام ديگر هم

15
اين چراهایِ بی انتها را
پاسخی نيست
من خودم يک چرایِ بزرگم

16
چهل سال است
اذان در گوش می‌خوانندمان هرروز
من و اين بادگير پير

17
يک نفر هست:
ـ جايی که دور از نگاه است
يک نفر هست و هرجا که باشد
خاطرم روبه راه است

18
سی سال رفته است
در کوچه کودکی ست بلاتکليف
ـ و بادبادکش

19
خيابان بوی باران دارد
اين جا هم
سراغت را
ازين گنجشک هایِ خيس می‌گيرم

20
از خيمه گاه، شيون خورشيد می‌رسد
زخمی‌ست آسمان
باران ـ اگر نگاه کنی، شرمسار توست

21
آفتابی بفرست
برف گير است دلم

22
گلويم اناری ست خونين
که در خاطراتش خدنگی ست
گريبان خاموش من يادگار غم توست

23
تنها دو چيز از رنج هايت می‌رهاند:
عشقی بناهنگام
يا مرگی بهنگام

24
از اين دشوارتر، اما
زمستان های بسياری ست در يادش
کلاغ پير

25
درهم است روزهای هفته
مثل برف پشت پنجره

26
جمعه پشت جمعه می‌آيد
برف پشت برف
نرگس يارم متاع چارراهی نيست.

27
کودک به دوردستِ افق خيره مانده است
و من به دوردستِ خودم

28
بار مِه سنگين تر از برف است
شانه های کاج می‌دانند

29
باز يک روز ديگر:
قارقارِ کلاغان
خواب و خميازة بی دماغان

30
در باد بی لگام
چرخيد خطّ درهم امضایِ يک کلاغ

31
درخت عريان است
نسيم
هزار قصّة ناگفته اش به دامان است

32
ملولند گُل ها
گذر کن بر اين خاک پژمرده،
ای ابر!

33
هوا، بوی باران گرفته ست
زمين، بوی لبخند
گمانم نسيم نگاه تو اين دور و برهاست.

34
بين خورشيد و باران دودل بود
ابر پاييز

35
خوش نيست خواب ها
رؤيا اگر نداشته باشد

36
برگ ريز است دلم
باد می‌آيد و احوال خيابان مرا می‌پرسد

37
از پشت ابرها
گرمای ناگهان تو خوب است

38
باران که می‌بارد
غم با دلم اهلی ست

39
چه سخت است
دل کندن از شهر رؤيا
چه سخت است
بدرود با دست هايت

40
يک ماهی کوچک تقلاّ می‌کند در تور
نه قايقی پيداست
نه مرد ماهي گير

41
يک دسته کبوتر که به جز دور زدن مقصدشان نيست
در آمدورفتند
ای کاش کلاغی!

42
از خاطرات وازدة تقويم
يک برگ کَنده می‌شود و
کهنه می‌شويم

روسری سبزآبی
حامد حسین خانی

زرد را تا سر آن کوچه تداوم دادم
تا به لب های شما حالت گندم دادم
چمدانِ سفر هرشب تان من بودم
که به دستان شما دستِ تفاهم دادم
پیش از آنی که به دریا شدنت فکر کنی
به تنِ روشن تان شورِ تلاطم دادم
بی شما خواب تبر دیده ام آن قدر زیاد
که نخشکیده به خود نسبت هیزم دادم
چشم ها بر جسدِ سوخته ام رقصیده اند
من به چشمانِ شما حقِ تقدم دادم
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم»
«که چرا دل به جگرگوشة مردم دادم»


تو باد بودی و من بادبانِ سرگردان
چراغِ راه من آتشفشانِ سرگردان
مسیر موج به آن جا رسید، قطبِ جنون
به هر همیشه و هر ناگهانِ سرگردان
ê
چگونه عشق، نه سرخ و نه زرد و هم هردو؟
چه می‌کشم من از این ارغوانِ سرگردان!
ê
میان گلّة خود گُم شده ست و می‌سوزد
بسوز، شروه بخوان، ای شبانِ سرگردان!
تو سرزمین یقینم نبوده ای هرگز
مرا رهاکن و بگذر، گمانِ سرگردان!
بگو تمامِ پلنگان بیشه بنشینند
به سوگواری این آهوانِ سرگردان
تگرگِ شن، تَفِ آتش، مسیر گُم درگُم
چه رفته است بر این کاروانِ سرگردان!
و آشیانة من روی شانة باد است
چه غُربتی ست در این آشیانِ سرگردان!
بازکن سحرگاهان چشم آفتابی را
رویِ شانه جاری کن آن شبِ شرابی را
موج را ورق می‌زد چشم های دریایی ت
لحظه ای به یاد آور خاطرات آبی را
آن غروب یادت هست؟ روسری سبزآبی؟
تویِ باد رقصاندی باغی از گلابی را
مویِ شرجی ات عریان، می‌وزید مستامست
یادِ باد می‌دادی رسمِ بی حجابی را
کارِ من گذشت ای دوست، از یکی ـ دو پیمانه
در بساط مان روکن شیشة حسابی را
من شبیه ارگِ بم، زیر و رو شدم از تو
تا که می‌کند آباد این همه خرابی را؟


می‌خواهم از این آینه ها خانه بسازم
یک خانه برای تو جداگانه بسازم
یک خانة صحرایی بی سقفِ پُر از گُل
با دورنمای پَر پروانه بسازم
من در بزنم، باز کنی، از تو بپرسم
آماده ای از خواب تو افسانه بپرسم؟
هرصبح مربّای غزل، ظرفِ عسل، من
با نانِ تنِ داغ تو صبحانه بسازم
شاید به سرم زد سرِ ظهری دم عصری
در گوشة آن مزرعه میخانه بسازم
وقتی که تو گنجشکِ منی، من بپرم باز
یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم
می‌ترسم از آن روز، خرابم کنی و من
از خانة آباد تو ویرانه بسازم



 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361146