خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

شوخی شعر

سعید سلیمان‌پور ارومی

 

الف) شعرطنز، شعر فکاهی:
گاه در مواجهه با اشعار یک طنزسرا به اظهارنظرهایی برمی‌خوریم که اشعار او را نه طنز، بل‌که فکاهی قلمداد می‌کنند و اصرار می‌ورزند که اشعار او را به هنگام اطلاق، شعر فکاهی بنامند. برای بررسی دقیق‌تر این موضوع و این‌که این اشکال در مبحث عنوان بر این‌گونه شعرها وارد است یانه، باید به نکته‌ای توجه کنیم.
وقتی با عنوان «شعر طنز» روبه‌رو می‌شویم، امکان دارد دو واژة «شعر» و «طنز» ما را به دو حیطة مجزّا وارد کنند و قبل از این‌که تعریف «شعر طنز» به دست آید، تعاریف مجزّای «شعر» و «طنز» ما را اندکی سردرگم کند. وقتی بحث «تعریف شعر» در میان است، بحث «نظم» نیز مطرح می‌شود. هم‌چنین تا مبحث «تعریف طنز» به میان می‌آید، همسایگانِ آن نیز که عبارتند از: هزل، فکاهه و هجو سرزده سر می‌رسند و برای خود مصطبه‌ای دست و پا می‌کنند و خوش می‌نشینند و برای خود تعاریفی قائل می‌شوند تا با همسایة فرهیخته‌شان طنز اشتباه نشوند!
بدین‌ترتیب اگر بخواهیم تعاریف واژگان «شعر» و «طنز» را به نوعی در تعریف «شعر طنز» وارد کنیم، بالطبع با تلفیق آن‌ها با زیرمجموعه‌هایشان، با عناوین مختلفی روبه‌رو خواهیم شد و تعریف آن‌ها و تعیین محدودة آن‌ها مشکل‌افزا خواهد شد. عناويني از قبیل: شعر فکاهی، نظم فکاهی، نظم طنز و...
اما قضیه به این پیچیدگی هم نیست. وقتی می‌گوییم «شعر» محدودة شعر و نظم را در نظر داریم و این شیوه دربارة طنز نیز صادق است که گاه به نمایندگی از دیگر انواع شوخ‌طبعی ذکر می‌شود. اگرچه هجو و هزل و فکاهه تعریفات خود را دارند، بهتر است مباني اين تفکيک را بدون تعریف مجدد هریک از آن‌ها، که نیازی به آن نیست و در منابع گوناگون به تفصیل آمده است بار ديگر نقّادانه بررسي کنيم. تقسيم‌بندي‌هايي که براي انواع شوخ‌طبعي صورت پذيرفته است، به‌خصوص در دوران معاصر، معمولاً جايگاه طنز را بسيار برتر از جايگاه هزل و هجو و فکاهه قرار داده است و يا طنز را براي زندگي انسان و تغييرات لازم در آن مثمرثمرتر دانسته است؛ اگرچه از منظري حق مطلب هم شايد همين باشد:
«طنز جراحي‌ست و هجو سلاخي. هزل و شوخي و مطايبه بدون اين‌که قصد ارزش‌گذاري داشته باشم يا بخواهم آن‌ها را نفي کنم، زنگ تفريح زندگي‌ست. طنز تعليم و تدريس است. مبتني بر هدف متعالي است. طنزنويسي اداي يک تکليف اجتماعي‌ست. طنز سيلي محکمي‌ست که به صورت يک مسموم مي‌زنند تا خوابش نبرد. هدف کمک به ادامة حيات اوست. مثل فشاري‌ست که به سينة يک مغروق وارد مي‌شود. چه‌بسا که دنده‌هايش را هم بشکند، اما ريه‌هايش را فعّال و حياتش را تضمين مي‌کند.» (صابري،کيومرث، روزنامة اطلاعات، شنبه 22 مهر، ص 6)
اما نکته‌اي که اين‌جا مطرح است آن است که در واقع امر، اين تقسيم‌بندي‌ها در آثار هيچ‌گاه حدود و ثغور درستي پيدا نکرده‌اند و معمولاً درهم‌آميخته شده‌اند و به خاطر همين آميختگي، نيرويي مضاعف يافته‌اند. طنز اگر قرار باشد سيلي محکمي باشد، شايد نيازمند آن باشد که از همسايه‌هاي پرشروشورش «هجو» و «هزل» نيز مدد بگيرد! حتي گاه هدف طنز مي‌تواند ادامة حيات کسي يا چيزي نباشد و تير خلاصي بر آن کس يا چيز باشد، براي ادامة حيات ديگران؛ که در اين‌صورت باز محتاج زباني گستاخ‌تر و بي‌پرواتر و آتشين‌تر خواهد بود. نمونه‌هاي بي‌شماري در نظم و نثر ادب فارسي مي‌توان يافت که اين درهم‌آميختگي را در آن‌ها می‌توان ديد. مي‌توان طنزي يافت که در کنار هدف متعالي خود با هجو يا با هزل درهم‌آميخته و دست بر قضا در رسيدن به مقصدش بسيار سريع‌تر عمل کرده است!
صرف‌نظر از اين استدلال، اين مسئله در تقسيم‌بندي‌هاي قرون گذشته نيز نمود داشته است که حتی بدون توجه به تلفیق انواع شوخ‌طبعی‌ها با هم طنز را به نمايندگي از ديگر انواع شوخ‌طبعي ذکر کنند:
«در قرن هشتم طنز اوج مي‌گيرد و زبان طنز بر زبان هجو و هزل غلبه مي‌يابد و طنز که نوع برتر در انواع سخنان طيبت‌آميز است، به سبب خاصيّت اصلي آن که مصلحت جامعه است و نه مصلحت فرد، بر ديگر انواع سخن فکاهي رجحان مي‌يابد و تداوم پيدا مي‌کند. به طوري‌که گاهي واژة طنز به معناي همة انواع سخنان مطايبه‌اي به کار مي‌رود و حتي محقّقاني هم که کتب ارزشمندي دربارة هر سه نوع سخن تأليف کرده‌اند فقط نام طنز را بر کتاب خود نهاده‌اند.» (دانش‌پژوه، منوچهر، تفنن ادبي، ص 413)
حتي «در علم بديع (= فن آرايش سخن) از هزل به معناي طنز با عنوان «هزل معتبر» ياد شده است. چنان که تفتازاني (793ـ722 هـ.ق.) مي‌نويسد:
در نزد اهل بديع «هزل معتبر» که از محسنات و زيبايي‌هاي معنوي شمرده مي‌شود هزلي‌ست که از آن ارادة جد نمايند، بدين‌صورت که مزاح و لطيفه و مطايبه ذکر شود، امّا در واقع مقصود از آن امري صحيح و جدي باشد.» (گروه معارف مركز پژوهش‌هاي صداوسيما، پژوهشي دربارة طنز، ص28، به نقل از تفتازاني، مطوّل، چاپ سنگي تهران، بخش هزل ص 71)
ملوين هليتزر (Melvin helitzer) که از ارائه‌دهندگان روش‌هاي مطايبه‌نويسي‌ست و آثار گران‌بهايي در اين زمينه دارد، در يکي از کتاب‌هايش ذيل عنوان «هزل‌پرداز سياسي و اجتماعي» مي‌نويسد:
«هزل بچّة بي‌سرپرست طنز است. هيچ‌کس مسئوليّت آن را به عهده نمي‌گيرد و جايگاهش را مشخّص نمي‌کند. اين قالب، درست مثل طنز شعاري، عمري به اندازة عمر مگس دارد و حتي يکي از مشهورترين الگوپردازان عرصة هزل يعني مارت ساهل (Mort Sahl) عادت داشت که روزنامة لوله‌شده‌اي را با خود روي صحنه ببرد و هربار که روزنامه را مي‌خواند، خبري را هزل کند و بعد دوباره آن را لوله کند و با آن مگسي را بکشد. انگار با پايان يافتن هر هزل، مگسي کشته مي‌شود و عمر هزل با عمر مگس، برابر به نظر مي‌رسد. هزل اهداف سياسي و اجتماعي را نشانه مي‌گيرد و به همين دليل، براي مخاطبان گسترده و متنوع، بسيار بحث‌انگيز و حتي جنجال‌ساز است.» (هليتزر، ملوين، اسرار شوخي‌نويسي، مترجم: ادارة كل پژوهش‌هاي صداوسيما، ص185)
مي‌بينيم که در اين‌جا نيز هزل اهدافي چون طنز دارد و درواقع خود طنزي‌ست که با هزل آميخته شده است. آميزش اين نوع‌ها با هم‌ديگر گاه تا آن‌جا پيش مي‌رود كه تعريفات هم تحت‌الشّعاع قرار مي‌گيرند و نتايج عجيب و غريبي به بار مي‌آيد؛ تا نويسنده‌اي در تعريف هزل بنويسد:
«هزل انتقادي از پديده‌هاي گوناگون اجتماعي، در جامة شوخي و مسخرگي، همراه با نيش قلم و زخم زبان، با وضوح و صراحت بيش‌تر، آميخته با ذوق و استعدادي كه آن را از هجو و دشنام متمايز مي‌كند.» (تنكابني، فريدون، انديشه و كليشه، ص49)
و آن‌گاه اين لطيفه را از عبيد، به‌عنوان نمونه‌اي از هزل بيان دارد:
«شيطان را پرسيدند كه كدام طايفه را دوست داري، گفت: دلالان را. گفتند: چرا؟ گفت: از بهر آن‌كه من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم، ايشان سوگند دروغ نيز بدان افزودند.» (تنكابني، فريدون، انديشه و كليشه، ص56)
ï
با توجه به مطالبي که ارائه شد معلوم مي‌شود که بسياري، طنز را به عنوان شاخصه و نمايندة انواع شوخ‌طبعي‌ها گرفته‌اند. پس زمانی که از ترکیب «شعر طنز» استفاده می‌کنیم می‌توانیم هزل و هجو و فکاهه را نیز پوشش دهیم؛ اگرچه در تعاریف محتوای این اشعار، هم‌چنان می‌توان هر یک از این انواع شوخ‌طبعی را از هم جدا کرد و مثلاً گفت این شعر بار فکاهی دارد یا هزل و... (البته چنان‌که رفت چه‌بسا در شوخ‌طبعي‌هاي منظوم و هدف‌مند و اصلاح‌گر که ما بر آن نام شعر طنز مي‌نهيم، گاه رگه‌هايي از هزل و هجو هم ديده شود.) ماحصل کلام این‌که به نظر می‌رسد که اطلاق «شعر طنز» بر شعرهای فکاهی و... ذنب لایغفر نباشد!

ب) لطیفة منظوم:
بسیاری از لطیفه‌ها از حالت منثور به نظم کشیده می‌شوند و البته گاه این قضیه برعکس است. یعنی اصل لطیفه، منظوم بوده و بعد به نثر درآمده است (مانند برخی از لطایف عبید که ریشة آن‌ها در نظم شاعران پیش از اوست.) برای ورود به این مقوله بهتر است نگاهی گذرا بر ساختار لطیفه داشته باشیم. لطیفه‌ها معمولاً از دو بخش تشکیل می‌شوند، یا به عبارت بهتر فرم ساده یا گسترش‌یافتة دو بخش می‌باشند:
1ـ زمينه‌چيني (Build up)
2ـ نكتة اصلي (Punch- line)
خراسانیی را اسبی لاغر بود. گفتند: «چرا این را جو نمی‌دهی؟» گفت: «هرشب ده‌من جو می‌خورد.» گفتند: «پس چرا این‌چنین لاغر است؟»/ زمينه‌چيني
... گفت: «یک ماهه جوَش در نزد من به قرض است!»/ نكتة اصلي
(رسالة دلگشا، تصحيح: حلبي، علي‌اصغر، ص 141)
آن‌چه باعث مي‌شود يك لطيفه خنده‌دارتر و در نتيجه موفق‌تر عمل كند، زمينه‌چيني حساب‌شده است؛ به گونه‌اي كه در كنار زمينه‌چيني براي ضربة نهايي لطيفه، نكتة اصلي لطيفه را نيز لو ندهد. همان‌گونه که ذکر شد، گاه شعر طنز حالت منظوم یک لطیفه است و صد البته منظوم کردن یک لطیفه ظرائفی دارد. مهم‌تر از همه درک صحیح لطیفه و به‌کاربردن درست زمینه‌چینی و نکتة اصلی‌ست و بعد رعایت ایجاز آن. چه‌بسا شاعرانی که هنگام منظوم کردن یک لطیفه با درک نکردن نشانه‌های طنز در آن، نتیجة کارشان با شکست روبه‌رو شده است، یا در حالت دیگر به خاطر نداشتن قدرت شعری لازم برای روایت آن، هنگام به نظم کشیدن لطیفه، به دام اطناب افتاده‌اند و یک لطیفة دوخطّی را بی‌هیچ تمهید طنزآمیزی در بیست بیت روایت کرده‌اند! برای بررسی بیشتر تحولات یک لطیفه در این انتقالات، ذکر مثال‌هایی شاید مفید باشد.
اين حكايت منظوم را از سنايي مي‌خوانيم:
آن شنيدي كه در حد مرداشت
بود مردي گدا وگاوي داشت
از قضا را وباي گاوان خاست
هركه را پنج بود، چار بكاست
روستايي ز بيم درويشي
رفت تا بر قضا كند پيشي
بخريد آن حريص بي‌مايه
بدل گاو، خر ز همسايه
چون بر آمد ز بيم روزي بيست
از قضـا خر بمرد و گاو بزيست
سر برآورد از تحيّر و گفت
كاي شناساي رازهاي نهفت
هرچه گويم بوَد ز نسناسي
چون تو خر را ز گاو نشناسي!
عبيد زاكاني اين قصّه را از سنايي گرفته (حلبي، علي‌اصغر، طنز و شوخ‌طبعی در ایران و جهان اسلام، ص 521) در «رسالة دلگشا» به نثر مي‌آورد، در حالي‌كه ساختار لطيفة او طنزآميزتر شده است. چون زمينه‌چيني لطيفة عبيد كامل‌تر و حساب‌شده‌تر از كار درآمده است:
روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري با كُرّه. خر بمرد. شير‌ِ گاو به كره‌خر مي‌داد و ايشان را شير ديگر نبود و روستايي ملول شد و گفت: خدايا تو اين كره خر را مرگي بده تا عيالان‌ِ من شير‌ِ گاو بخورند. روز ديگر در پاي‌گاه رفت. گاو را ديد مرده. مردك را دود از سر برفت و گفت: خدايا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمي‌شناسي؟ (رسالة دلگشا، تصحيح: علي‌اصغر حلبي، ص 186)
خميرماية اين لطيفه، قرن‌ها بعد در شعري از پروين اعتصامي دوباره به نظم بازگشت و به‌جرأت مي‌توان گفت كه نشانه‌هاي طنز در مثنوي پروين جلوه‌اي مضاعف يافت. پروين داستان را عوض كرده است، اما اصل شوخي همان است:
پيرمردي مفلس و برگشته‌بخت
روزگاري داشت ناهموار و سخت
هم پسر هم دخترش بيمار بود
هم بلاي فقر و هم تيمار بود
اين دوا مي‌خواستي، آن‌يك پزشك
اين غذايش آه بود، آن‌يك سرشك
روزها مي‌رفت بر بازار و كوي
نان طلب مي‌كرد و مي‌برد آبروي
رفت سوي آسيا هنگام شام
گندمش بخشيد دهقان يك دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقير
شد روان و گفت: اي حي قدير
گر تو پيش آري به فضل خويش دست
بر گشايي هر گره كايّام بست
مي‌خريد اين گندم ار يك‌جاي كس
هم عسل زان مي‌خريدم هم عدس
آن عدس در شوربا مي‌ريختم
وان عسل با آب مي‌آميختم
بس گره بگشوده‌اي از هر قبيل
اين گره را نيز بگشا، اي جليل
اين دعا مي‌كرد و مي‌پيمود راه
ناگه افتادش به پيش پا نگاه
ديد گفتارش فساد انگيخته
وان گره بگشوده، گندم ريخته
بانگ بر زد كاي خداي دادگر
چون تو دانايي نمي‌داند مگر
سال‌ها نرد خدايي باختي
اين گره را زان گره نشناختي
اين چه كار است اي خداي شهر و ده
فرق‌ها بود اين گره را زان گره
چون نمي‌بيند چو تو بيننده اي
كاين گره را برگشـايد بنده‌اي؟
تا كه بر دست تو دادم كار را
ناشتا بگذاشتي بيمار را
هرچه در غربال ديدي بيختي
هم عسـل هم شوربا را ريختي
من تو را كي گفتم آخر، اي خداي
گـر تواني اين گره را برگشاي
آن گره را چون نيارستي گشود
اين گره بگشودنت ديگر چه بود؟
من خداوندي نديدم زين نمط
يك گره بگشودي و آن هم غلط...
(اعتصامي، پروين، ديوان اشعار، صص 334 و 335)
نكتة اصلي لطيفه كه در شعر سنايي يك بيت و در لطيفة عبيد نيز يك جمله است، در شعر پروين به گونه‌هاي مختلفي ارائه مي‌شود. به عبارت ديگر پروين همان نكتة اصلي لطيفه را هربار از يك زاويه و هربار با بياني متفاوت مي‌گويد و هربار نيز در اوج طنزآميزي. همين يك مثنوي و ساختارشناسي طنز آن كافي‌ست كه اعتراف كنيم اگر پروين تمايلي به حيطة طنز داشت بي‌شك يكي از بزرگ‌ترين طنزپردازان شعر فارسي محسوب مي‌شد.
به‌عنوان یک مثال دیگر لطیفه‌ای از عبید را خواهیم خواند که در آن از علاقة تضاد استفاده شده است.اما قبل از آن، توضیح مختصری در این باره.
علاقة تضاد «به این معنی که واژه‌ای را درست در معنی ضد آن به کار برند و مثلاً به‌جای افتضاح بگویند: عالی، و به -جای بداقبالی بگویند: مژده؛ و یا به فرد ضعیف بی دست و پایی رستم دستان اطلاق کنند. تضاد کامل را قدما از مقولة شباهت محسوب کرده و به این‌گونه مجاز، استعارة تهکّمیه یعنی استعارة ریشخند می‌گفته‌اند. زیرا مجاز برای استهزا و سخره به کار می‌رود، چنان‌که در قرآن مجید آمده است: فبشّرهم بعذابٍ الیمٍ. یعنی ای پیغمبر کافران را به عذاب سخت بشارت بده!» (شمیسا، سیروس، بیان و معانی، ص 28) از راه استعاره نیز می‌توان به «علاقة تضاد» رسید. «از فروع استعارة عنادیه، استعارة تهکّمیه است که در طنز به کار می‌رود. در این استعاره ربط بین مستعار له و مستعار منه، کمال تضاد است نه شباهت و بهتر است آن را مجاز به علاقة تضاد بخوانیم.
و از این قبیل است شعر سعدی:
الحق امنای مال ایتام
هم‌چون تو حلال‌زاده باید
که در آن مراد از حلال‌زاده، حرام‌زاده است؛ چنان‌که در بیت بعد گوید:
هرگز زن و مرد کفر و اسلام
نفس از تو پلیدتر نزاید»
(شمیسا، سیروس، بیان و معانی، صص 70 و 69)
علاقة تضاد به‌کرّات در لطیفه‌ها به کار می‌رود و حتی در نام‌گذاری شخصیت‌های طنز نیز وارد می‌شود. به‌عنوان مثال: یک شخصیت نمایشی رادیویی که بسیار خسیس است «دست‌و‌دل‌باز» نامیده می‌شود. (برنامة طنز رادیویی «صبح جمعه با شما» در دهة شصت و هفتاد با اجرای مرحوم منوچهر نوذری)
و اما لطیفة عبید:
دزدی در خانة ابوبکر ربابی رفت. چندان‌که جست، هیچ نیافت. چون به درخواست رفت، ابوبکر خنده‌ای زد و تیزی رها کرد. دزد گفت: خوش‌خنده‌ای مردک که خوش خانمان آگنده‌ای داری!
(رسالة دلگشا، تصحيح: علي‌اكبر حلبي، ص 99 ریشة این حکایت در «مصیبت‌نامه» عطّار است:
بود درویشی یکی خانه‌تهی
دزد در شد، یافت درویش آگهی
کرد بسیاری طلب تا هیچ هست
هیچ جز بادش نمی‌آمد به دست
کرد صد لاحول کار خویش را
خنده آمد زان‌سبب درویش را
دزد گفتش با چنین خانه‌ی تهی
خنده چون می‌آیدت بس ابلهی
با چنین خانه که در عالم کم است
نیست جای خنده، جای ماتم است
(مصیبت‌نامة عطار، چاپ دکتر نورانی وصال، به نقل از: رسالة دلگشا، تصحيح: علي‌اكبر حلبي، پاورقی ص 99)
با مقایسة لطیفة عبید با قصة منظوم عطار، کیمیاگری عبید مشخص می‌شود. در حکایت منظوم عطار هیچ نکتة طنزآمیزی وجود ندارد، اما در لطیفة عبید، استفاده از «علاقة تضاد» باعث ايجاد طنز شده است.
همان‌گونه که مشاهده شد، وقتی هنرمندی پای لطیفه‌ای را از وادی نثر به وادی نظم می‌کشاند یا بالعکس آن‌چه باعث می‌شود نتیجة قابل‌قبولی به دست آید، توجه به ظرائف و آگاه بودن هنرمند از مباحث ساختارشناسانه و نشانه‌شناسی طنز است. مسئله‌ای که اگر به آن توجه نشود، توفیقی در این کار حاصل نخواهد شد.

مآخذ:
1ـ اعتصامی، پروین، دیوان اشعار، تهران، انتشارات علمی، چاپ سوم، 1363
2ـ تنکابنی، فریدون، اندیشه و کلیشه، تهران، نشر جهان کتاب، چاپ اول، 1357
3ـ حلبی، علی‌اصغر، تاریخ طنز و شوخ‌طبعی در ایران و جهان اسلامی، تهران، انتشارات بهبهانی، چاپ اول، 1377
4ـ دانش‌پژوه، منوچهر، تفنّن ادبی در شعر فارسی، تهران، نشر طهوری، چاپ اول، 1381
5ـ شمیسا، سیروس، بیان و معانی، تهران، انتشارات فردوس، چاپ چهارم، 1378
6ـ عبید زاکانی، رسالة دلگشا، تصحیح علی‌اصغر حلبی، تهران، نشر اساطیر، چاپ اوّل، 1383
7ـ هلیتزر، ملوین، اسرار شوخی‌نویسی، ادارة کل پژوهش‌های صداوسیما، 1380

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 53650828