خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

قند و نمک

 

محکمه/ اديب‌الممالک فراهاني

روزي ز جور خصم ستمگر ظلامه‌اي
بردم به نزد قاضي صلحية بلد
ديدم سراي تيرة تنگي به‌سان گور
تختي شکسته در بن آن هشته چون لحد
ميزي بلند و صندليي کهنه پاي آن
بر صندلي نشسته سياهي درازقد
سوراخ‌ رخ ز آبله و چانه از جذام
خسته سرش ز نزله و چشمانش از رمد
از سبلتش بريخته چون گرگ پير پشم
وز گردنش برآمده چون سنگ‌پا غدد
تقويم پيش‌روي و نظر بر خط بروج
هم‌چون منجمي که کند اختران رصد
بر روي ميز دفترکي خط کشيده بود
چون لاشة برآمده ستخوانش از جسد
پهلوي آن دواتي و در جنب آن دوات
پاکت سه چار دانه و استامپ يک‌عدد
سوي دگر ز خانه حصيري و چند طفل
زالي خميده‌‌قد ز نفاثات في العقد
طفلي به گاهواره کنيفي به زير آن
بندي ز گاهوره فروبسته بر وتد
ديگي و کمچه‌اي و سبويي و متردي
آلوده در ازل شده، ناشسته تا ابد
قاضي به صندلي چو به پشم شتر قراد
در خدمتش پليسکي استاده چون قرد
کردم سلام و گفت عليکم ز روي کبر
زيرا که بود ممتلي از نخوت و حسد
دادم عريضه را و سپردم بهاي تمر
گفتا بيا به محکمه اندر صباح غد
هردم که شدّ رحل نمودم به حضرتش
گفتم که يا الهي هيّئ لنا رشد
يک‌روز گفت کز پي خصمت ز محکمه
احضارنامه رفته و هستيم درصدد
سبز و سفيد و سرخ فرستاده‌ايم باز
ديگر نمانده مهرب و ملجا و ملتحد
فردا اگر نيايد حکم غيابي‌ات
خواهيم داد و نيست دگر جاي منع و صد
روز دگر به محکمه رفتم به قصد آن
کز خصم داد خواهم و از فضل حق مدد
قاضي به کبر گفت که خصم تو حاضر است
دعوي بيار و حجت و برهان و مستند
گفتم ببين قبالة اين ملک را که من
هم مالکم به حجت و هم صاحبم به يد
گفتا که چيست مدرک و اصل اين قباله را
بنماي بي‌لجاجت و تکرار و نقض و شد
گفتم که اين علاقه به سادات هاشمي
نسلاً بنسل ارث مضر باشد و معد
گفتا بهل حديث خرافات و حجتي
آور که مدعي نتواند به حيله رد
اينان که نام بردي از ايشان نبوده‌اند
هرگز به نزد ما نه مصدق، نه معتمد
قانوني است، محکمه، برهاني است قول
گفتار منطقي کن و بيرون مرو ز حد
گفتم به حکم شاه ولايت علي نگر
کو شد خليفه بر نبي و مر مراست جد
گفتا علي به حکم غيابي علي‌الاصول
محکوم شد به کشتن عمرو بن عبدود
گفتم ز قول احمد مرسل بخوان حديث
کز راويان رسيده به اهلش يداً بيد
گفتا چه اعتماد بر آن‌کس که بسته حبل
بر گردن ضعيفة بيچاره از مسد
گفتم به نصّ قرآن بنگر که جبرئيل
آورده بهر احمدش از درگه احد
گفتا به پرسنل نبود نام جبرئيل
قرآن نخورده تمر و نخواهد شدن سند
اين حرف‌هاي کهنه‌پرستان فکن به دور
نو شد اساس، ‌صحبت نو بايد، اي ولد
چون نه گوا، نه حجت مسموع باشدت
مانحن‌فيه را به عدو ساز مسترد

رم/ ايرج‌ميرزا

يارب اين عادت چه مي‌باشد که اهل ملک ما
گاه بيرون رفتن از مجلس، ز در رم مي‌کنند
جمله بنشينند با هم خوب و برخيزند خوش
چون به پيش در رسند از همدگر رم مي‌کنند
هم‌چنان در موقع وارد شدن در مجلسي
گه ز پيش‌رو گهي از پشت‌سر رم مي‌کنند
در دمِ در اين‌يکي بر چپ رود آن‌يک به راست
از دو جانت دوخته بر در نظر رم مي‌کنند
بر زبان آرند بسم‌الله بسم‌الله را
گوييا جن ديده يا از جانور رم مي‌کنند
اين‌که وقت رفت و آمد بود، اما اين گروه
در نشستن نيز يک نوع دگر رم مي‌کنند
اين‌يکي چون مي‌نشيند، ديگري ورمي‌جهد
تا دو نوبت گاه کم،‌ گه بيشتر رم مي‌کنند
فرضاً اندر مجلسي گر ده نفر بنشسته بود
چون يکي وارد شود، هر ده نفر رم مي‌کنند
گويي اندر صحنة مجلس فنر بنشانده‌اند
چون يکي پا مي‌نهد روي فنر رم مي‌کنند
نام اين رم را چو نادانان ادب بنهاده‌اند
بيشتر از صاحبانِ سيم و زر رم مي‌کنند
از براي رنجبر رم مطلقاً معمول نيست
تا توانند از براي گنجور رم مي‌کنند
گر وزيري از در آيد، رم مفصّل مي‌شود
ديگر آن‌جا اهل مجلس معتبر رم مي‌کنند
هيچ حيواني ز جنس خود ندارد احتراز
اين بشرها از هيولاي بشر رم مي‌کنند
هم‌چو آن اسبي که بر من داده مير کامگار
بي‌خبر رم مي‌کنند و باخبر رم مي‌کنند
رم نه‌تنها کار اين اسب سياه مخلص است
مردم اين مملکت هم مثل خر رم مي‌کنند

مستشاران/ ايرج‌ميرزا

نبيني خير از دنيا، علايي!
رسد از آسمان بر تو بلايي
تو را کرديم اي گوساله مأمور
نه مأموري که المأمور معذور
که بنمايي در آمريکا تجسس
بياري مستشاري باتخصص
در آمريکا به خرها کردي اعلان
که باشد مرتع سبزي در ايران
ز نوع خود فرستادي کمندي
خصوصاً يک خر بالابلندي
چموش و بدلگام و خام و گَه‌گير
نه از افسار مي‌ترسد نه زنجير
خرانِ داخلي معقول بودند
وجيه‌الملّه و مقبول بودند
که باشد اين مثل منظور هرکس
زبان خر خلج مي‌داند و بس
نه‌تنها مرتع ما را چريدند
پدرسگ‌صاحبان بر سبزه [...]!

بهترين کار خواجه/ علي‌اکبر دهخدا

چند گويي: «نبود يک غم‌خوار
خواجه را گاه جان سپردن او
بهر ميراث‌خوارگان، اسفا
زان‌همه درد و رنج بردن او
غلّة تيم و حاصل ده را
هفته و روز برشمردن او
چو ز بحر محيط بوتيمار
خواجه را مال خود نخوردن او...»
خواجه همچون دگر لئيمان مرد
نسزد بيش ياد کردن او
بهترين کار خواجه در همه عمر
هيچ داني چه بود؟ مردن او

محشر خر/ محمدتقي بهار

محشر خر گشت تهران، محشر خر زنده ‌باد
خرخري ز امروز تا فرداي محشر زنده ‌باد
روح نامعقول اين خرمرده ملت، کز قضا
هست هر روزي ز روز پيش‌ خرتر زنده ‌باد
اندر اين کشور که تا سرزندگان يک‌سر خرند
گر خري تيزي دهد، گويند يک‌سر: زنده ‌باد
اسب تازي گر بميرد از تأسف، گو بمير
اندر آن ميدان که گويند ابلهان: «خر زنده ‌باد»
راه‌آهن گر بخواهي مُرده‌ات بيرون کشند
در چراگاه وطن گو اسب و استر زنده ‌باد
در محيطي کامتيازي نيست بين فضل و جهل
آن مکرر مرده ‌باد و اين مکرر زنده ‌باد
گر کسي گويد که «حيدر قلعة خيبر گرفت»
جاي حيدر جملگي گويند «خيبر زنده ‌باد»
ور کسي از خولي و شمر و سنان مدحي کند
جملگي گويند با اصوات منکر: زنده ‌باد
آن‌که گويد مرده باد امروز در حق کسي
رشوتي گر داد، گويد روز ديگر زنده ‌باد
از پي تغسيل و دفن مردمان زنده‌دل
مرده‌شو در اين محيط مرده‌پرور زنده ‌باد
در گلستاني که بلبل بشنود توبيخ زاغ
راح و ريحان مرده باد و خار و خنجر زنده ‌باد
مردم داناي سالم مرده و اندر عوض
دولت زشت ضعيف زردپيکر زنده‌ باد

ممه را لولو برد/ محمدحسين شهريار

عاقبت يار مرا از رو برد
خود نكردم بروم، يارو برد
اولش عشق نهان مى‏كردم
آخر از سوختنِ دل بو برد
مكن اى دل هوس لعل لبش
بچه جان! آن ممه را لولو برد
امشب اى ماه به اين سوي چراغ
گريه چشمان مرا از سو برد
باد تا پيچة او يك‌سو زد
شعلة آتش من هر سو برد
رهم آن شوخِ كمان‌ابرو زد
دلم آن آهوى مشكين‌مو برد
گفتم از نرگس مستش ببرم
كى توان دستى از اين جادو برد؟
باغبان بين، كه بهار از درِ باغ‏
خود برون كرد و خزان را تو برد
مرده‌شو زندگىِ من ببرد
كى توان لكه به شست و شو برد؟
روى موى آورد، اى چشم‌سياه!
بر و رويى كه تو ديدى مو برد
شهريارا! بهل اين غم، كه بهار
خيمة گل به كنار جو برد
هر كه سر باخت به چوگان وفا
گوى ميدان سعادت او برد

تخابات/ رهي معيري

اي خورده تا گلوگاه از خوان انتخابات
غافل مشو که خواندند فرمان انتخابات
تا مردمان چه کس را اين‌باره برگزينند
ميدان امتحان است ميدان انتخابات
آن سرخوشان که مستند پيمان ما شکستند
با مدّعي چو بستند پيمان انتخابات
جمعي وطن‌فروشند، جمعي به جُنب و جوشند
جمعي دگر خموشند حيران انتخابات
جايي که کهنه‌رندان مشکل‌ قدم گذارند
ما را کجا دهد ره دربان انتخابات؟
کشتي‌شکستگانيم در بحر نااميدي
تا بهر ما چه زايد توفان انتخابات
پايان کار کشور انديشه کن در اين دور
آغاز فتنه باشد پايان انتخابات

تويي که.../ عماد خراساني

مختصر توک‌پايي توي کفش شاعران مداح
...پس کندري زمين خدمت ببوسيد و برخاست و اين قصيدة فريده
را خواندن گرفت،‌ زيرا در آغاز شب از درد دندان امير خبر يافته و
اين چکامه پرداخته بود:
دگر رهم شده بيدار چشم بخت امشب
که رهنمون سوي خورشيد شد مرا کوکب
بلي،‌ چو کوکب ياري کند عجب نبود
رخ امير ببينند چاکران هرشب
رخ امير درخشان‌تر است يا خورشيد؟
بگو به منکر بي‌نور تا گشايد لب
هر آن بلا که بخواهد خداي‌ناکرده
تو را رسد،‌ به تن کندري فتد، يارب
ز سبلتان تو کوته مباد يک سر موي
کدام سبلت ايشان رسيده تا غبغب
ز سبلتان تو هر موي خنجري باشد
چو سيخ گردد بر روي لب به وقت غضب
ز سهم آن پرد از چشم دشمنانت خواب
شود ز تيزيِ آن ريش متّکا هرشب
تو را ظرافت رايي‌ست آن‌چنان که از آن
براي مور توان ساخت نيم‌شب جورب(!)
شود مرکب چيني و دست ماني خشک
کشد چو نقش بديعت سوار بر مرکب
شود به طعم چو ترياک اگر عسل گيرند
در آن‌زمان که تو را مي‌کشد زبانه غضب
وگر تو بر سر مهري و لطف، از حنظل
شگفت نيست که سازند چاکرانْت رطب
تو راست رقت قلبي که از گلولة تو
شکار بيم ندارد به مرتع و مشرب
هم‌ات مناعت طبعي که گيري و بخشي
سه بار هديه و صد بار وعدة منصب
ز عدل و داد تو در دورة تو هيچ کلاغ
نديده‌ام که زند بر پنير و گردو لب
نه شاهباز به تيهو فروبرد چنگال
نه بر کبوتر قرقي فروکند مخلب
نه گربه گيرد گنجشک و نه شغال خروس
به ترک عادتْ آن قرص مي‌خورد، اين حب
وگر رسد به سر راه گربه‌اي موشي
به سينه دست نهد گربه با کمال ادب
کند تعارف و گويد: شما بفرماييد
سپس رود به جلو موش و او روان ز عقب
به غير فتنة چشم سياه مهرويان
کسي نه فتنه ببيند نه شور و شين و شغب
برابرند دگر پينه‌دوز و القاني
برادرند دگر ترک و فارس، کرد و عرب
تويي که ساوه انارش به نيکويي‌ست مثل
تويي که از مَه شعبان عقب فتاده رجب
تويي که ترک به نان نام داده است چورک
و يا عرب به اوزوم نام کرده است عنب
تويي که فتح و ظفر شد به نام اسرائيل
به ظرف شش‌شب و شش‌روز، وز تو نيست عجب
تويي که گيوه خريده‌ست ميرزا جعفر
تويي که ريش حنا بسته است حاج رجب...
چه مدح گويم کاندرخور تو باشد آن؟
که من طبيبم و کارم علاج نوبه و تب
مؤثر است مرا نسخه بهر نقرس و باه
مجرب است دعايم براي دفع جرب
چو آمدم پي درمان حضرت بونصر
به کار خويش اگر رو کنم بود اصوب
خدايگانا! من گرچه بوعلي گردم
به حق ني‌ام سببي بيش از هزار سبب
چو وصف قدر و کمالت نمي‌رسد به کمال
ز جان و دل به دعا ختم مي‌کنم مطلب
الا که از پس اسفند تا بود نوروز
الا که تا قمر آيد به خانة عقرب
الا که تا بود انگشت کوچک پاها
هميشه ميخچه و بادکرده نيم‌وجب
الا که سوي ترقي ز راه دانش و فضل
کمي چاخان بود و رو، هزار بار اقرب
الا که تا نشده صنعتي هنوز اين ملک
دگر به مفت گران بشمرند شعر و ادب
الا که تا بود از شير، ماست، دوغ، کره
الا که تا به زنان مايل است مرد عزب
بهار خاطر بونصر را مباد خزان
هماره زندگي‌اش جفت کام و عيش و طرب
چلوکباب محبان ز دولت تو به‌راه
چنان‌که بهرة خصمانْت جوع باد و تعب
برم چکامه به پايان و بهر حسن ختام
سلامت تو بخواهم به جان حسن طلب

چون ميرمشعل کندري چکامه به پايان برد، صداي آفرين و احسنت از حاضران برخاست و شگفتي‌ها نمودند. جز امير بونصر که هم‌چنان دست بر گونه داشت و شکايت هزارگونه...

قسم/ ابوالقاسم حالت

ز روزگار ملولم، به روزگار قسم
ز رنج كار به تنگ آمدم، به كار قسم
اگر زياد دم از دشمني زني، اي دوست!
خورم ز دست تو مرفين، به انتحار قسم
در اين ديار بلايي ست زندگي كردن
به خوي مردم بدخويِ اين ديار قسم
زنند گل به سرت تا كه پوستت بكنند
به آن گلي كه بوَد بر سر خيار قسم
به زلف يار اگر برنمي خورد، همه ايم
ز دست يار پريشان، به زلف يار قسم
گرسنگي ندهد اذن پاك داماني
به رشوه خواريِ افراد رشوه خوار قسم
مرام اين وكلا جز كلاه بازي نيست
به كهنه كاريِ رندان كهنه كار قسم

دزدي/ ابوالقاسم حالت

کهنه‌دزدان که ز مال فقرا مي‌دزدند
نان خشکيده ز انبان گدا مي‌دزدند
رحم بر عاجز و افتاده ندارند روا
از کران سمعک و از کور عصا مي‌دزدند
چه به صبح و چه به شام و چه به کوفه چه به شام
غرض، اندر همه‌وقت و همه‌جا مي‌دزدند
رأفت و رحم کجا آيد از آن قوم دني
که ز افتادة بيمار دوا مي‌دزند
جرأت سرقت اموال بزرگان نکنند
کله و کفش ز هر بي‌سروپا مي‌دزدند
هرکجا رزق کسان در کف ايشان افتد
قند از چايي و روغن ز غذا مي‌دزدند
گر حنابسته ببينند به گرمابه تو را
از سر ريش و سبيل تو حنا مي‌دزدند
دو سه شب پيش گر از کيسة ما دزديدند
دو سه روز دگر از جيب شما مي‌دزدند
پول دزدند گر از کيسة ما چيزي نيست
عقل هم پا چو دهد از سر ما مي‌دزدند
بهر خاگينه و کوکوي خود اين مفت‌خوران
زرده از بيضة مرغان هوا مي‌دزدند
عمر دزدان چقدر نيز دراز است امشب
مگر از خضر نبي آب بقا مي‌دزدند
ماتم از اين‌که اگر کيسة مخلوق تهي‌ست
دزدها اين‌همه ثروت ز کجا مي‌دزدند؟!

نسخه/ ابوتراب جلی

دكتر پس از معاينه بنوشت نسخه اي
گفتا: براى رفع كسالت دوا بخور
اين قرص و شربتي كه برايت نوشته ام
هر شب دو قاشق و سه عدد ناشتا بخور
اما اگر دوا نتواني تهيه كرد
جاي دوا برو بنشين و غذا بخور
گفتم: براي من چه غذايي مناسب است؟
گفتا: هرآن چه مي طلبد اشتها بخور
ماهي سفيد و جوجه كباب و چلوخورش
هم آبگوشت با نخود و لوبيا بخور
گفتم: حقير وارث قارون ني ام، كه تو
دستور مي دهي كه از اين لقمه ها بخور
گفتا: اگر كه نيست تو را ثروت كلان
بنشين كنار سفرة خالي، هوا بخور
هرگز گمان مبر كه هوا نيست خوردني
آن را ز روي رغبت و ميل و رضا بخور
زين گردوخاك ها كه فرو ريزد از هوا
زين دوده ها كه پخش شود در فضا بخور
زين بوي گازوئيل كه يك جا شده ست جمع
زين دود اگزوزي كه شود جابه جا بخور
يا آن كه در صفوف دراز مسافران
جايي رزرو كن، لگد و پشت پا بخور
يا با كوپن برو جلوِ يك فروشگاه
وز هر كنار سيلي و مشت و قفا بخور
گفتم: جناب دكتر! از اين سفرة گشاد
وين خوان نعمتي كه تو گويي «بيا بخور»
چون راه و چاه را بلدي، خود از اين خوراك
يك لقمه هم به جاي منِ بي نوا بخور.

شوهر اول/ مهدی سهیلی

رهگذارى سرِ مزارى ديد
كه جوانى به گريه مى‏ناليد
ناله‏ها از دلِ پريشان داشت‏
سينة ريش و چشم گريان داشت‏
بر سر قبر ناله‏ها مى‏كرد
دائم از غم خداخدا مى‏كرد
مردِ غم‏پرورِ دل افسرده‏
گفتگو داشت با همان مرده
«كاى فداى تو، هم دل و هم جان
وى نثار رهت، هم اين و هم آن»
رفتن تو به غم اسيرم كرد
از دو روز حيات سيرم كرد
چون تو رفتى شكسته بال شدم‏
دردمند و مريض حال شدم‏
تا تو بودى منِ غم آلوده‏
از غم و درد بودم آسوده‏
جسمم از تاب و از توان افتاد
يك جهان آفت ام به جان افتاد
كاشكى، اى يگانه سرورِ من
سايه‏ات كم نمى‏شد از سرِ من
رهگذر تا كه اشك و آهش ديد
پيش رفت و از آن جوان پرسيد:
كاى جوان! از چه‏اى چنين غمناك‏
پدرت بوده اين كه رفته به خاك؟
گفت: نه... راحتِ تنِ من بود
شوهرِ اوّلِ زنِ من بود

مجلس شورای ملی/ احمد گلچین معانی

گفتم: كي ام به مجلس شورا روان كنند؟
گفتا: به چشم، هرچه تو گویى همان كنند
گفتم: گروه رأى خران لات گشته‏اند
گفتا: در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم: بدون پول به مجلس كه برد راه؟
گفت: اين حكايتى ست كه با نكته‏دان كنند
گفتم: من ار وكيل شوم خون خورند خلق
گفتا: خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند
گفتم: كسى به توصيه هم مى‏شود وكيل؟
گفت: اين عمل به دورة آخرزمان كنند
گفتم كه: از وكالت پيران چه حاصل است؟
گفتا كه: پير را به رياست جوان كنند
گفتم: در اين دو سال وكالت چه گفت وگوست؟
گفتا: دو روز گفت وگوى آب و نان كنند
گفتم كه: چيست كار وكيلان ما نخست؟
گفتا: نخست توصية اين و آن كنند
گفتم: كنند از پی اصلاح ملك، كار؟
گفتا: بعيد نيست كه گاهى چنان كنند
گفتم كه: شاه كى سوى مجلس شود روان؟
گفت: آن زمان كه مشترى و مه قران كنند
گفتم: دعا بكن كه وكيلان كنند كار
گفت: اين دعا ملائك هفت آسمان كنند.

اميري/ فريدون توللي

به شش چيزت آيد اميري به دست
به گردونْت سايد سر از خاک پست
نخست آن‌که فربه شود اشکمت
فراموش گردد غم عالمت
دو ديگر که از لوث غيرت، وجود
بشويي بدان‌سان که هرگز نبود
سه ديگر ببندي دم از گفتگوي
که رسوا شود مرد بيهوده‌گوي
چهار آن‌که هنگام حرکت چو مور
به کندي کني در معابر عبور
دگر آن‌که اندر جواب سلام
دهي پاسخ سرد و نيمه‌تمام
ششم آن‌که از همدم روز و شب
ببري و از بيخ گردي عرب
گر اين جمله تحصيل کردي تمام
اميري به مرگ خودت، والسلام.

توحيدية قرن اتم/ اسدالله شهرياري
با شرکت نظامي گنجوي

اي همه هستي ز تو پيدا شده
صاحب پول از تو توانا شده
آن‌که ز کس رشوه نگيرد تويي
وان‌کو پارتي نپذيرد تويي
زيرنشين علمت کائنات
حکمت تو داغ کند راديات
تو به کس و کس به تو مانند نه
آن‌چه دهي اُرد نگويند نه
ملک تعالي و تقدس تو راست
چه متواضع چه مقپس(!) تو راست
صنع تو ايجاد کند مردمان
تا که حق هم ببرند از ميان
قهر تو بمب اتم و هيدروژن
آورد و خلق کند مطمئن
کز اثر اين‌دو تمام جهان
نيست شود ناگه با يک تکان
خلق کند مهر تو بي قِرّ و فِر
اين‌همه ميليونر و ميلياردر
تا که نشينند چو در پونتياک
کوچه نمايند پر از گرد و خاک
هان برسان از ره لطف و کرم
اسکن بسيار، که بي درد و غم
شکر تو گوييم فزون از شمار
ذکر تو سازيم هميشه شعار

حجله يا گور/ مهدي اخوان‌ثالث

شنيدم در دهي از آن‌ورآباد
جواني سخت کم‌رو گشت داماد
چنان کم‌رو، که اخذ اجرت خود
ز شرمِ «وِرمَنَه» رويش نمي‌شد
تو گويي جز سکوت و جز شنفتن
ندارد هيچ زادي بهر گفتن
شب عيش و زفاف و وصلت آمد
جوان در حجله با صد خجلت آمد
دو محرم را به خلوت کرده بودند
فِراشِ وصل را گسترده بودند
مهيا مقتضي و منع مفقود
گل و گلچين و رخصت، هرسه موجود
همين مانده برافکندن نقابي
کنار و بوسه‌اي و فتح بابي
ولي کم‌رو جوان هر رشته مي‌تافت
براي گفت‌وگو حرفي نمي‌يافت
عروس از انتظارِ خود کلافه
ز بي‌تابي و خشمش پُر، قيافه
به قول پيرهاي استخوان‌دار:
جوان خندان شود با کاهِ ديوار
جوان و اين‌قدر بي‌حال و کم‌رو؟
ندانم کاهِ ديوار است، يا شو؟
سرانجام آن جوان دل را به دريا
زد و پرسيد از همسر که: «آيا
تو مي‌داني اصول دين بُوَد چند؟»
عروسش زد تمسخربار لبخند
که: «حجله‌ست اين، نه گور، اي خانه‌آباد!
نکير و منکري تو، يا که داماد؟
خدايا! حجله‌ام را گور گردان
ز من اين کرّه‌خر را دور گردان»

از مرز پرگهر/ فروغ فرخ‌زاد

فاتح شدم!
خود را به ثبت رساندم!
خود را به نامي در يک شناسنامه مزين کردم
و هستي‌ام به يک شماره مشخص شد
پس زنده ‌باد ششصد و هفتاد و هشت
صادره از بخش پنج، ساکن تهران
*
ديگر خيالم از همه‌سو راحت است
آغوش مهربان مام ‌وطن
پستانک سوابق پُرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقة قانون
آه‌، خيالم از همه‌سو راحت است
از فرط شادماني
رفتم کنار پنجره، با اشتياق
ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را
که از غبار پِهِن
و بوي خاکروبه و ادرار، منقبض شده بود
درون سينه فرودادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي کار نوشتم:
«فروغ فرخ‌زاد»
*
در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتي‌ست زيستن،‌ آن هم
وقتي که واقعيت موجود بودن تو
پس از سال‌هاي سال پذيرفته مي‌‌شود
جايي که من
با اولين نگاه رسمي‌ام از لاي پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را مي‌بينم
که حقه‌بازها همه در هيئت غريب‌ گدايان
در لاي خاکروبه‌، به‌دنبال وزن و قافيه مي‌گردند
و از صداي اولين قدم رسمي‌ام
يک‌باره از ميان لجن‌زارهاي تيره، ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن، خود را
شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سياه پير درآورده‌اند
با تنبلي به سوي حاشية روز مي‌پرند
و اولين نفس‌ زدن رسمي‌ام
آغشته مي‌شود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول کارخانجات عظيم پلاسکو...
*
موهبتي‌ست زيستن،‌ آري
در زادگاه شيخ ابودلقکِ کمانچه‌کشِ فوري
و شيخ اي‌دل‌اي‌دلِ تنبک‌تبارِ تنبوري
شهر ستارگان گران‌وزنِ ساق و [...] و پشت جلد و هنر
گهوارة مؤلفان فلسفة «اي بابا، به من چه، ولش کن»
مهد مسابقات المپيک هوش واي!
جايي که دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت مي‌زني، از آن
بوق نبوغ نابغه‌اي تازه‌سال مي‌آيد
و برگزيدگان فکري ملت
که وقتي در کلاس اکابر حضور مي‌يابند
هريک به روي سينه ششصد و هفتاد و هشت کباب‌پز برقي
و بر دو دست، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف کرده و مي‌دانند
که ناتواني از خواص تهي‌کيسه بودن است، نه ناداني
*
فاتح شدم، بله فاتح شدم!
اکنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه با افتخار
ششصد و هفتاد و هشت شمع نسيه مي‌افروزم
و مي‌پرم به روي طاقچه تا با اجازه چند کلامي
درباره فوائد قانوني حيات، به ‌عرض حضورتان برسانم
و اولين کلنگ ساختمان رفيع زندگي‌ام را
همواره با طنين کف‌زدني پرشور
بر فرق ‌فرق خويش بکوبم
من زنده‌ام
بله، ماننده زنده‌رود که يک‌روز زنده بود
و از تمام آن‌چه که در انحصار مردم زنده‌‌ست، بهره خواهم برد
من مي‌توانم از فردا
در کوچه‌هاي شهر که سرشار از مواهب ملّي‌ست
و در ميان سايه‌هاي سبک‌بار تيرهاي تلگراف
گردش‌کنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار
به ديوار مستراح‌هاي عمومي بنويسم:
«خط نوشتم که خر کند خنده»
من ‌مي‌توانم از فردا
هم‌چون وطن‌پرست غيوري
از ايده‌آل عظيمي که اجتماع
هر چارشنبه بعدازظهر، آن را با اشتياق و دلهره دنبال مي‌کند
در قلب و مغز خويش سهمي از آن داشته باشم:
هزار هوس‌پَرور هزار ريالي
که مي‌توان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آن‌که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت رأي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من مي‌توانم از فردا
در پستوي مغازة خاچيک
بعد از فروکشيدن چندين نفس ز چند گرم جنس دست‌اوّل خالص
و صرف چند باديه پپسي‌کولاي ناخالص
و پخش چند ياحق و ياهو و وغ‌وغ و هوهو
رسماً به مجمع فضلاي فکور و فضله‌هاي فاضل روشنفکر
و پيران مکتب داخ‌داخ تاراخ‌تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
که در حوالي سنة يکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسماً به زير دستگاه تهي‌دست چاپ خواهد رفت
بر هردو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوي اصل ويژه بريزم
من مي‌توانم از فردا
با اعتماد کامل
خود را براي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يک دستگاه مَسند مخمل‌پوش
در مجلس تجمّع و تأمين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان کنم
زيرا که من تمام مندرجات مجلة هنر و دانش
و تملق و کرنش را مي‌خوانم
و شيوة «درست نوشتن» را مي‌دانم
من در ميان تودة سازنده‌اي قدم به عرصة هستي نهاده‌ام
که گرچه نان ندارد، اما به جاي آن
ميدان ديد باز و وسيعي دارد
که مرزهاي فعلي جغرافيايي‌اش
از جانب شمال، به ميدان پُرطراوت و سرسبز تير
و از جنوب، به ميدان باستاني اعدام
و در مناطق پرازدحام به ميدان توپخانه رسيده‌ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب، ششصد و هفتاد و هشت قُوي قَوي‌هيکلِ گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
ـ آن‌هم فرشتة از خاک و گل سرشته
به تبليغ طرح‌هاي سکون و سکوت مشغولند
*
فاتح شدم، بله فاتح شدم!
پس زنده ‌باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج، ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن‌چنان مقام رفيعي رسيده است که در چارچوب پنجره‌اي
در ارتقاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين قرار گرفته‌ست
و افتخار اين را دارد
که مي‌تواند از همين دريچه نه از راه پلکان خود را
ديوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرين وصيتش اين است
که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سکه، حضرت استاد آبراهام صهبا
مرثيه‌اي به قافية کشک در رثاي حياتش رقم زند!

پالتوی چارده ساله/ محمدعلی افراشته

اي چارده ساله پالتوي من
اي رفته سرآستين و دامن
اي آن كه به پشت ورو رسيدي
جر خوردي و وصله پينه ديدي
هرچند كه رنگ ورو نداري
وارفته‌اي و اطو نداري
گشته يقه ات چو قاب دسمال
صد رحمت حق به لُنگِ بقّال
پاره پوره چو قلب مجنون
چل تكه، چو بقچة گلين جون
اي رفته به ناز و آمده باز
صد بار گرو دكان رزاز
خواهم ز تو از طريق ياري
امساله مرا نگاه داري
اين بهمن و دي مرو تو از دست
تـا سال دگر خدا بزرگ است

مزاحم/ غلامرضا روحاني

از بس‌كه به هر گوشة دنياست مزاحم
هرجا كه نهى پاى، همان‌جاست مزاحم
در قلة قاف ار بكنى جاى چو عنقا
دور از سر خر نيست كه عنقاست مزاحم
گر موسم گرما بزنى چرت پس از ظهر
چرت تو شود پاره چو صدهاست مزاحم
گه كاسه و بشقابى و گاه آى كت و شلوار
گاهى نمكى، گه گل مولاست مزاحم
شب از پشه در زحمت و از دست مگس روز
اين هردو بلا موسم گرماست مزاحم
زنگ تلفن نيمه‌شب از خواب پراند
اينجاست كه هر بى‏سر و بى‏پاست مزاحم
هر بى‏پدرى از پى آزار زند در
هر دربدرى پشت در ماست مزاحم
دوز و كلك نوكر و كلفت همه آزار
فحش و كتك خانم و آقاست مزاحم
آن خانه كه همسايه بنا مى‏كند، اكنون
بيغولة غول است و سراپاست مزاحم
چون ريختن آجر او در وسط روز
تيرآهن او در دل شب‌هاست مزاحم
يا تق‌تق بى‏موقع آهنگر و نجار
يا چهچه پى‌در‌پى بناست مزاحم
جا دارد اگر دوست مزاحم شود، اما
دشمن دهدم زحمت و بي‌جاست مزاحم
امروز به موجر چه دهى وعدة فردا؟
كامروز مزاحم شد و فرداست مزاحم
بسيار مزاحم نه به دنياست كه زين‌پيش
آماده براى تو به عقباست مزاحم
در قبر تو آيند نكيرين و ببينى
بالاى سرت آمده يك‌راست مزاحم
روزى ببرى گر ز ثرى ره به ثريا
بينى ز ثرى تا به ثرياست مزاحم

بي‌چاره/ منوچهر احترامي

«تك‌تك ساعت چه گويد؟» گوش دار
گويدت: بيدار باش، اى هوشيار
صبح تا شب در صف واحد بايست
تا رود از دست تو صبر و قرار
توى كاخ عدليه بى‏خود بگرد
تا شوى بيگانه از يار و ديار
از جفا و ظلم صاحب‏خانه‏ات
هى بزن بيهوده فرياد و هوار
هى نگو آخر: اضافاتم چه شد؟
جان من! آخر كمى طاقت بيار
اين عجب نبود كه هستى روز و شب
در پى يك‌لقمه نان نالان و زار
هركه كارش بيش، مزدش كمتر است
خب، چه بايد كرد در اين روزگار؟
زورگويى كن كه گردى محترم‏
حرف حق ديگر نمى‏آيد به كار
هركه قلبش صاف شد، بي‌چاره شد
چوب قلبت را بخور، دم بر نيار

راحتي/ خسرو شاهاني

گر نداري مو به سر، از پيچ و تابش راحتي
پول سلماني نداري، از عتابش راحتي
خواب آشفته کسي بيند که معده دم کند
شب نخوردي گر غذا، هنگام خوابش راحتي
گر نداري خانة شخصي، برادر! غم مخور
در عوض از ماليات و پول آبش راحتي
در زمستان گر ز سرما گشته‌اي سرخ و سياه
غم مخور، قلب‌الأسد در آفتابش راحتي
گر نداري ثروت و پوند و دلار و پول و مول
در عوض از جمع و تفريق و حسابش راحتي
گر که شد حمّال طفل تو، نشد بحرالعلوم
از غم شهريه و کيف و کتابش راحتي
گر نداري همسر زيبا و طناز و نُنُر
نيمه‌شب از غرولند ناصوابش راحتي
گر نداري نوکر و کلفت، مشو غمگين، چرا
صبح‌دم از بوي گند رخت‌خوابش راحتي
گر نداري راديو در خانه‌ات، دل‌خور مباش
چون ز چرت‌وپرت‌هاي بي‌جوابش راحتي

ديش/ منوچهر احترامي

اي ديش تو بر بام و تو از ديش به تشويش
تشويش رها کن که مصوني تو ز تفتيش
پنهان چه کني ديش دو متري به سر بام؟
يک‌سوي بنه پوشش و از ديش مينديش
از تاريِ تصوير مباش اين‌همه دل‌گير
از بابت برفک منما اين‌همه تشويش
مرغوب نبوده‌ست مگر نوع ال.ام.بي
کاين‌سان به تو تصوير دهد محو و قاراشميش
شب تا به سحر بر سر بامي پي تنظيم
از بام فرود آي و خجالت بکش از خويش
دي بر سر هر بام يکي ديش عيان بود
امروز چو نيکو نگري بيشتر از پيش
گر چشم خرد باز کني موقع ديدن
بر بام کسان ديش ببيني ز يکي بيش
اين‌سوي عرب‌ست بوَد آن‌سوي سي.ان.ان
اين جانب ري مي‌نگرد آن سوي تجريش
اين زير بليتش بود از کيش الي قشم
آن تحت تيولش بود از قشم الي کيش
شرقي طلبي دست بر اين فيش فشاري
غربي طلبي شست نهي بر سر آن فيش
تو ديش به‌بر داري و همسايه ندارد
تو باغ دلت خرم و همسايه دلش ريش
برخيز و يکي کابل به همسايه عطا کن
اي نان تو در سفره! بده لقمه به درويش
فرياد از اين ديش که چون گاو زراعت
در مزرع افکار من و تو بزند خيش
اين ديش چو مار است که هرسو بکشد سر
يا عقرب جراره که هرجا بزند نيش
لوف است اگر ديش شود ميش يقيناً
جز برّة ادبار نمي‌زايد از اين ميش
بس نکته که در ديش نهان است،‌ وليکن
چون قافيه تنگ است نگردم پي باقي‌‌ش

از کجا آورده‌اي؟/ محمدعلي گويا

از کجا آورده‌اي اين نصفة سيگار را؟
از کجا آورده‌اي اين وصلة شلوار را؟
نيم‌تخت تازه‌اي کفش تو پيدا کرده است
از چه راهي کرده‌اي نو، باز، پاي‌افزار را؟
تو که عمري بوده‌اي بي‌سايبان و سرپناه
از کجا آورده‌اي اين ساية ديوار را؟
بچه‌ات کرده عبور از کوچة يک مدرسه
از کجا آورده‌اي سرماية اين کار را؟
مي‌کني با اختران آسمان راز و نياز
از کجا آورده‌اي اين گنبد دوّار را؟
اسکناس بيست‌توماني به دستت ديده‌اند
از کجا آورده‌اي اين ثروت سرشار را؟
دست‌ داري توي بانکي يا که بنيادي يقين
يا که غارت کرده‌اي سرتاسر بازار را
خوب مي‌رقصي به ساز اين و آن در هر طرف
از کجا آورده‌اي اين وعدة بسيار را؟
مي‌روي با بچه‌ات هر روز دنبال دوا
از کجا آورده‌اي اين کودک بيمار را؟
آستينت را خودم بايد بگردم، بي‌گمان
کرده‌اي پنهان در آن صد بوق استکبار را
نيستي صاحب‌دلار بي‌نوا تا بگذرم
از گلويت مي‌کشم تا آخرين دينار را!

آدمي‌زاد/ محمدجواد محبت

باشد اگر چو آدم كردار آدمي‌زاد
بى‏شك ز رونق افتد بازار آدمي‌زاد
با سير اين تمدن شايد به‌جا نمانَد
چندى دگر به دنيا آثار آدمي‌زاد
از ديدن طلب‌كار آن‌هم در آخر برج
بى‏شبهه مى‏شود تر شلوار آدمي‌زاد
ساقط كند ز هستى يك‌ماهه شوى خود را
گر دست زن بيفتد افسار آدمي‌زاد
گردد نزار و بى‏مال انسان ز شب‏نخوابى‏
زيبارخى شود گر دلدار آدمي‌زاد
گر دلبران مهرو با ما كنار آيند
بالا رود به هر سال آمار آدمي‌زاد
شرم از خدا ندارند اين مهوشان كه اين‏سان‏
باشند جلوه‏گر در انظار آدمي‌زاد
هرشب به منزل من همسايه چشم دوزد
خواهد كه سر درآرد از كار آدمي‌زاد

بدهي/ عمران صلاحی

به زمين و زمان بدهكاريم
هم به اين، هم به آن بدهكاريم
به رضا قهوه‌چى كه ريزد چاى
دو عدد استكان بدهكاريم
به على‌ساربان كه معروف است
شتر كاروان بدهكاريم
شاخى از شاخ‌هاى ديو سفيد
به يلِ سيستان بدهكاريم
مثل فرخ‌لقا كه دارد خال
به اميرارسلان بدهكاريم
نيست ما را ستاره‌اى، اى دوست!
كه به هفت آسمان بدهكاريم
مبلغى هم به بانك كارگران
شعبة طالقان بدهكاريم
اين دوتا ديگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهكاريم
دو عدد برگ خشك و خالى هم
ما به فصل خزان بدهكاريم
هم به تبريز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهكاريم
به مجلات هفتگى، چندين
مطلب و داستان بدهكاريم
قلك بچه‌ها به يغما رفت
ما به اين كودكان بدهكاريم
مبلغى هم كرايه‌خانه به اين
موجر بدزبان بدهكاريم
پيروى كرده‌ايم از دولت
به تمام جهان بدهكاريم


عاق والدين/ عمران صلاحي

من درختم،‌ بيشه را سر مي‌زنم بر سقف و طاق
اختران سازند روي شاخه‌هاي من اتاق
شاخه‌اي از من جدا شد با تبر، سخت و ستبر
من شدم يک هفته گريان از غم و درد فراق
بعد از آن دادم به خود دلداري و گفتم که کاش
شاخه‌ام با فکر من در کار يابد انطباق
يا شود يک نيمکت در باغ، مردي خسته را
يا شود يک تکه هيزم، لم دهد توي اجاق
تا نشيند در کنارش وقت سرما عابري
با زغال آن کند سيگار خود را نيز چاق
يا شود جاي کتابي، يا شود ميز و کمد
يا شود ساز و نوازد نغمه‌هاي اشتياق
يا شود ميز خطابه توي تالاري بزرگ
تا سخن‌راني کند خوش‌طينتي باطمطراق
آروزها داشتم در سر براي شاخه‌ام
بر خلاف ميل من گرديد او ناگه چماق
هرکه زد حرف حسابي، بر سرش آمد فرود
پاي مردم شل شد از او، دست مردم شد چلاق
چرخ زد دور خودش، وز جور او سالم نماند
چشم و پشم و گوش و هوش و ران و جان و ساق و پاق!
هرکجا نظمي نمايان بود، آمد زد به هم
در صفوف متحد پاشيد هي تخم نفاق
پا سوا شد از لگن، بازو جدا شد از بدن
بيني از صورت جدا شد، تن گرفت از جان طلاق
از هجوم او نه‌تنها داد مردم شد بلند
توله‌سگ هم زير پل خوابيده نالد: واق ‌واق
روز و شب اين بي‌ثمر بر زخم من پاشد نمک
دم‌به‌دم اين دربه‌در بر درد من پاشد سماق!
باعث بدنامي جنگل شده اين ناخلف
مطمئن باشيد پيش والدينش گشته عاق!

از نوشداروي طرح ژنريک سيدحسن حسيني

صورت مسئلة بي‌آرايش!

يک نفر شاعر بود
يک نفر تاجر بود
تاجر مورد بحث
در علوم ادبي دستي داشت
شعر بازي مي‌کرد- مثل کفتربازي-
شاعر ما روزي
شعر «آزاد»ي گفت
شعر مذکور به دست تاجر واصل شد
تاجر از خواندن شعر
عصباني شد و آن را جر داد
بعد از آن – با وقار ادبي –
پاکت ارزن خود را برداشت
روبه کفترهايش – غرق در سجع مليح –
اندر اوصاف و مزاياي اصالت در شعر
نطق غرّايي کرد
(صورت مسئله طولاني شد، مي‌بخشيد!)
مختصر شرح دهيد:
1- صله در شعر چه نقشي دارد؟
2- بغبغو يعني چه؟
(لطفاً از حاشيه پرهيز کنيد.)
و موفّق باشيد!

امانت

شاعري وارد دانشگاه شد
دم در
ذوق خود را به «نگهباني» داد!

نان و پسته

شاعري مي‌لنگيد
ناقدي نان مي‌خورد!
تاجري پسته خندان مي‌خورد؟

اشتباه

شاعري قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

آرامش

شاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

طريقت نو

زاهدي نوبنياد
راه و رسم عرفا پيشه گرفت
لنگ مرغي برداشت
و به آهنگ حزين آه کشيد:
«مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک!»

عبور

شاعري خون قي کرد
تاجري ديد و خيال کرد
گربه‌اي
دور لبش را ليسيد
عابري راه خودش را طي کرد!

طباق

نرخ غم ارزان شد
از تورّم
دل شاعر ترکيد!

امضا

تاجري ارّة برقي آورد
پاي يک منظره را
امضا کرد!

رابطه

شاعري ضربت خورد
تاجري شعرشناس
در ته حجرة خود
شربت خورد!

تسلسل

و زمين مي‌گردد
شاعري مي‌پژمرد
عارفي جان مي‌داد
زاهدي غسل جنابت مي‌کرد!
و زمين مي‌گرديد...


ديدن

شاعري در وسط کوچة دل
عشق را
گيج و هراسان مي‌ديد
آن‌ طرف‌تر امّا
تاجري- حبّة قندي در دست-
از هجوم پشه‌ها
سان مي‌ديد!

برکت

شاعري رفت به ده
برکت از گندم آبادي رفت
کدخدا شاعر شد!

انحنا

شاعري خم مي‌شد
منشي قبلة عالم
مي‌شد!

ذوق

شاعري خانه نداشت
در خيابان خوابيد
شهرداري سر ذوق آمد و
اقدامي کرد!

اثبات

جمع دربارة اثبات وجود ازلي گپ مي‌زد
ژنده‌پوشي طلب برهان کرد
شاعري شعري گفت
عاشقي آه کشيد
عارفي هوهو کرد
تاجري دسته‌چکش را رو کرد!

جست‌وجو

سالکي خسته به دنبال حقيقت مي‌رفت
در مجاريّ اداري
گم شد!

خدا و خرما

زاهدي نام خدا را به زبان جاري کرد
بعد
خرما را خورد!

سرمه و آواز

بلبلي هفت‌چمن مي‌ناليد
تاجران هنري
سُرمه به خوردش دادند!

خنده

شاعري اشک نداشت
و لهذا خنديد!

اسلوبِ فخيم

شاعري کهنه‌سرا
شعر نيما را ديد
زير لب، غُرغُر غَرّايي کرد!

شاهکار

شاعري محشر کرد
حاضران جمله به صحراي قيامت رفتند!

پدر بچّه

شاعري مادر شد
پدرِ بچّة خود را سوزاند!

علي‌القاعده

شاعري چون موشک
برمي‌گشت
و علي‌القاعده با خير و خوشي
پوشک شاعري‌اش
تر مي‌گشت!

واقعة داخلي

شاعري از داخل
کت و شلوار دلش خوني شد...
تاجري صاحب يک واحد مسکوني شد!

ترحّم

شاعري خرما را
با خدا قافيه کرد
تاجران رحم به حالش کردند
ناقدان شاعر سالش کردند!

توالي

شاعري ني مي‌زد
عارفي مي‌ناليد
زاهدي بستِ پياپي مي‌زد!

طبق معمول

شاعري پول نداشت
ناصحانش گفتند: «لااقل حال بده!»
طبق معمول نداشت!

مناسبها

شاعري بي‌پروا
خلطي از سينه به ديوار مقابل انداخت
خرمگسهاي مناسب
به مصافش رفتند!

ارزيابي

تاجري گفت: اِهِه!
و سپس رفت به باغ
روي گلبرگِ گلي نرخ گذاشت!

سرعتِ چاپ

شاعري بيل به دست
در ستيزي ابدي
با خودش مي‌جنگيد
زخم مي‌خورد و به رسمِ فقرا خون مي‌داد!
کند ذهني که به تندي قلمش مي‌چرخيد
هرکتابي مي‌ساخت- بر سر چاپ نمي‌کرد درنگ-
تيز بيرون مي‌داد!

خيال موهوم

شاعري سودايي
- در خيالي که نداشت –
برتر از حافظ و خلّاق‌تر از سعدي بود
ليکن از بخت بدش
دائماً درصف ابداع و سخن‌پردازي
نفرِ بعدي بود!

تعاون

مي‌توان فرض گرفت
شاعري ارز گرفت...
تاجري مسئله را درز گرفت!

اندراج

تاجري سُر مي‌خورد
داخلِ اهلِ قلم
بُر مي‌خورد!

تشويش

شاعري پيش افتاد
تاجر کهنه
به تشويش افتاد!



مجسمة آزادي/ يوسف‌علي ميرشکاک

اي مظهر قالپاق‌دزدان
وي مقصد جمله زن‌به‌مزدان
اي قبلة زمرة رياست
وي اصل و اساس هر سياست
اي مشعل کودتا به دستت
خلقي حيران ز بند و بستت
اي مظهر کدخداييِ بيل
وي ششلولت به زير انجيل
اي هدية مردم فرانسه
وي کرده هزار دزد لانسه
اي شاهان بندة دلارت
وي ماهان دست بر ازارت
در ديدة آسمان بلندي‌ت
بيچاره زمين ز گاوبندي‌ت
اي ترسان از تو واليانت
بر درگه چون مواليانت
اي خشتکِ صد فهد به چنگت
صدام گريخته ز جنگت
غَربت چو نگين به روي خاتم
شرق از بيم تو غرق ماتم
اي پوپر کمترين غلامت
وي پوپريان اسير دامت
اي معبد و مهد هرچه لائيک
وي مرکز پخش علم و تکنيک
اي آزادي کمين دروغت
روشنفکران در آب‌دوغت
اي قبلة کاسبان بازار
وي اهل سياست از تو پروار
آه اي تپش دل اميران
وي قوّت زانوي وزيران
اي برپاکرده سينما را
در سالن ميخ‌ کرده ما را
اي جام‌جم از تو در جهان فاش
ما نيز چو بنده در تماشاش
اي فاتح مهر و ماه و مريخ
وي ريشة شرق کنده از بيخ
هرسو نگرم تويي نمودار
هربرتم من، مرا نکودار
يا گردنه‌اي به نام من کن
يا خلقي را غلام من کن
يا بر قومي امارتم ده
يا در جايي وزارتم ده
يا سوي خودت هدايتم کن
يا با نوبلي رعايتم کن!

علاج معتاد/ بهاءالدين خرمشاهي

يک پند ظريف و حکمت‌آموز
مي‌گويم اگر به کار بندند
رفته‌ست به جلد شير، دولت
ملّت همه هم علاقه‌مندند
عُمري‌ست به قلع و قمع ترياک
کوشند و به عهد پاي‌بندند
بستند تمام مرز شرقي
با توپ و تفند و فند و ترفند
هر رخنه که بود رفع کردند
غافل نه ز رود هيرمندند
القصّه، به ضرب مين و مأمور
گويا کلک مواد کندند
هر مرز وليک درز دارد
وآن‌گه همه ارز مي‌پسندند
اندر طرفين طالبانند
مطلوب همند و اهل پيوند
از سوي دگر نهادهايي
غافل ز خود و عيال و فرزند
معتاد ستيزِ بي‌امانند
نه اهل رشا و نه زد و بند
گريند به حال هرچه معتاد
مردم به تلاششان بخندند
با سوزن خويش قصد دارند
تونل بزنند در دماوند
يا قصة مشت هست و سندان
کاين نيست طريقة پدافند
در فکر علاجِ خلقِ معتاد
دولت نه، که بل قاچاقچيانند
کاهند عيار جنس هر روز
بي‌‌آ‌ن‌که رسد به خلق آفند
بعد از دو سه سال هرچه معتاد
سالم باشند و خوب و خرسند!

سیخ و سنگ/ ناصر فیض

آینه دنبال سنگ افتاده است
ماه دنبال پلنگ افتاده است
رفته و برگشته، اما بی هدف
تیر دنبال تفنگ افتاده است
گربه را ماهی فراری داده است
موش دنبال پلنگ افتاده است
غالباً از شیر می‌افتد شلنگ
شیر این‌بار از شلنگ افتاده است
یاسمن افتاده روی نسترن
بیل هم روی کلنگ افتاده است
بس که افتاده ست زیر دست و پا
عشق هم از آب و رنگ افتاده است
این چه اوضاعی ست؟ ابنای هنر
کارشان با سیخ و سنگ افتاده است
بین یاران قدیمی‌هم که حیف
از وفور صلح جنگ افتاده است
از تمام دلبران تنها مرا
گاه گیسویی به چنگ افتاده است
الغرض، در این ولایت مدتی ست
اتفاقاتی قشنگ افتاده است!

بد شد/ ناصر فيض

گذشت از شصت و هشتاد و نود شد
به سرعت از صد و هفتاد رد شد
چنان خورد از هرآن‌چیزی که می‌دید
قطور و گِرد چون سلطان فهد شد
شبی درگیر شد با کوچه ای تنگ
پس از یک هفته از آن کوچه رد شد
قدم با هر خیابان آشنا کرد
خیابان شد شلوغ و راه سد شد
نمی‌دانست غیر از شعر چیزی
گذشت و چیزهایی هم بلد شد
نمی‌دانم چه پیش آمد که ناگاه
صد و هفتاد پايین رفت و صد شد
همان چاقی که چون سلطان فهد بود
تنش لاغرتر از بشّار اَسد شد
غزل از عشق گفت و شد تنش آب
تمام شعرهایش مستند شد
برای بهترین شعر معاصر
غزل های دل انگیزش سند شد
در این شعر از کسی نامی‌نبردم
حسین منزوی فهمید، بد شد!

مشکل خط فارسي/ محمدرضا ترکي

اگر اوضاع جهان منحط است
همه از مشکل رسم‌الخط است
اگر اوضاع تو هردمبیل است
رحم و انصاف اگر تعطیل است
علت کاهش برخورداری
رشد نقدینگی و بی‌کاری
درب گنجه که فراز آمده است
دمب گربه که دراز آمده است
هرچه هست از خط بی‌ربط شماست
خط منحط شما خبط شماست
شاعران بندة بربط هستند
عاشق چهرة نوخط هستند
پس بکوشید که نوخط باشید
بندة بربط و خربط باشید
بدلش کن به خط لاتینی
با همان شیوة استالینی
هرچه «می» هست جدا باید کرد
درهمی‌نیست، سوا باید کرد
«مثلاً» را «مثلن» بنویسید
جای آفتابه، لگن بنویسید
بنویسید که این «زنده‌گي» است؟
واقعا مایة «شرمنده‌گی» است
عوض «همزه» در این بوالعجبی
بنویسید «ی»ی یک‌وجبی!
ای برادر! تو اگر باحالی
دست و پاکن خط دیجیتالی!
بگذر از شیوة فرهنگستان
حبذا شیوة خرچنگستان
کلمات عربی ممنوع است
عربی عنصر نامطبوع است
خط فعلی عربی از بیخ است
خط ما پارسیان از میخ است
نهضتی یک‌شبه برپا بکنیم
خط میخی را احیا بکنیم!

بامعرفت‌ها (فصلي از يک منظومه) ابوالفضل زرويي نصرآباد

اي جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و كمالات‌تون
گردن‌تون پيش كسي خم‌ نشه
از سر بنده سايه‌تون كم ‌نشه
راز و نياز و بندگي‌تون درست
حساب كتاب زندگي‌تون درست
بنده مي‌شم غلام دربست‌تون
پيش كسي دراز نشه دست‌تون
از لب‌تون خنده فراري نشه
خدا نكرده اشكي جاري نشه
باز يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسيني‌ش نمي‌دونم چرا
بيني و بيني‌ش نمي‌دونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نمي‌دن مثل قديما دوستا
شاپركا به نيش مجهز شدن
غريب‌گزا هم آشناگز شدن
ê
تنگ غروب كه شهر پر شد از رپ
ما مونديم و يه كوچة علي‌چپ
خورشيده مي‌نشست كه ما پا شديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه در اومد به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اون‌جا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي ‌به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نمي‌خواد كه گريه
دستك و دنبك نمي‌خواد كه گريه
ê
شعرم اگه سست و شكسته‌بسته‌ست
سرزنشم نكن، دلم شكسته‌ست
آدم دل‌شكسته به‌ش حرج نيست
شعر شكسته‌بسته به‌ش حرج نست
جيك‌جيك مستونم كه بود، برادر
فكر زمستونم نبود، برادر
تا كه مي‌افته دندوناي شيري
روي سرت مي‌شينه برف پيري
كميسيون مرگ مي‌شه تشكيل
درو مي‌شن بزرگتراي فاميل
از جمع بچه‌ها بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه‌دفعه همكلاسيا پير مي‌شن
همبازيا پير و زمين‌گير مي‌شن
الك دولك، الاكلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه مي‌شه
لي‌لي و گرگم به هوا، دريغا
قايم‌باشك تو كوچه‌ها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امام‌زاده داوود
بي‌حرمتي با معرفت درافتاد
يه‌باره نسل لوطيا ورافتاد
توي تنور خونه‌ها كلوچه‌
بوي پيازداغ توي كوچه
چطور شد؟ تموم شد، كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت...
سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم
ê
بازم همون دورة بي‌سواتي
قربون اون حرفاي عشق‌لاتي
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاك زير پاتم»
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن‌يوسف تو باغچه
قربون مردمي كه مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دورة تردماغي
قربون اون تصنيف كوچه‌باغي
قربون دوره‌اي كه خوش‌بيني بود
تار سبيلا چك تضميني بود
ê
مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري كه بوي كاه‌گل نداره
بوي خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوي خيار تازه ‌توي ايوون
تو سفرة پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش كتاب‌هاي كاهي
تو امتحان كتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!

ê
شهرِ بدون مرد، شهرِ درده
قربون شكل ماه هرچي مَرده
قربون اون مرداي دل‌شكسته
قربون اون دستاي پينه‌بسته
مرداي دِه، مرداي كاه و گندم
مرداي دِه، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت كوه، مثل خورشيد
تو دل‌شون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هُرم آفتاب
مرداي ناب و كم‌نظير و كم‌ياب
كيسه‌چپق‌ها به پرِ شال‌شون
لشكر بچه‌ها به دنبال‌شون
بيل و كلنگ‌شون هميشه برّاق
قليون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا مي‌شن از رخت‌خواب
يك‌سره رو پان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمن به قد و قامت
هيكل‌شون توپ، تن‌شون سلامت
نبوده غير گردة گُلاشون
غبار اگر نشسته رو كُلاشون
كلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بي‌ريا
ê
مرداي نازدار مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنة بي‌دليل
مرداي سرشكستة زن‌ذليل
مرداي دكتراي حل جدول
مرداي نق‌نقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين مي‌كنن به جاده
اگه بِرَن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافه‌كاري
توي رگاشون مي‌كشه تنوره
تري‌گليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمه‌هاشون
هميشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زيردست ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شك‌ها
دائره‌المعارف كلك‌‌ها
بچه به دنيا مي‌آرن با نذور
اغلب‌شون يه‌دونه، اون ‌هم به‌زور
پيش هم از عاطفه دم مي‌زنن
پشت سر اما واسه هم مي‌زنن
اين‌جا مهم فقط مقام و پسته
مرداي شهري كارشون درسته
ê
مشتي حسن! حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن! كافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوه‌هات كوش؟
كي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمرة پيكان تو تهران الف
شد بدل از باغ و زمين‌سركشي
شغل شريفت به مسافركشي
گله رو كه هي مي‌زدي، يادته؟
كوه و كمر ني مي‌زدي، يادته؟
يادته اون‌سال كه با مشتي شعبون
ماه صفر راهي شدين خراسون؟
يادت مياد ربابه دستش درست
كنار چشمه رخت‌هاتو مي‌شست؟
يادته دستاتو حنا مي‌ذاشتي؟
شب كه مي‌شد، درها رو وا مي‌ذاشتي؟
تو ده‌تون سرقت و دزدي نبود
كار واسة همسايه مُزدي نبود
قبل شما جن‌هاي طفل معصوم
صبح سحر جمع مي‌شدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سُمّ پاشون
(اصالتاً جنّاي ناموس‌پرست
به هيچ خانمي نمي‌زدن دست
نه زن سحر بيرون خونه مي‌رفت
نه جن به حموم زنونه مي‌رفت
جن واسه خانما يه‌جور خيال بود
اونم كه تازه جن نبود و «آل» بود!)
مشدي حسن! چاي و سماورت كو؟
سيني باقالي و گلپرت كو؟
اي به فداي ريخت و شكل و تيپت
بوي چپق نمي‌ده عطر پيپت
مشدي حسن! قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون كه دهاتي و نجيبه، مشدي!
ميون شهريا غريبه، مشدي!
چقدر خوبه چلة زمستون
سنبل‌طيب و كاسني و سه‌پستون
كنج اتاق يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
كرسي و چاي‌نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه
عطر چلو كه از خونه در مي‌رفت
تا هف‌تا كوچه اون‌طرف‌تر مي‌رفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل مي‌كرد
بوي غذا روزه ‌رو باطل مي‌كرد
اون زمونا كه نقل تربيت بود
آدم‌كشي يه‌جور معصيت بود
كسي كسي رو سرسري نمي‌كشت
به خاطر دري وري نمي‌كشت
معني نداره توي عصر CD
بزرگ و كوچيكي و ريش‌سفيدي
پدر با ترس و لرز و بااحتياط
مي‌كشه سيگارشو كنج حياط
پسر كه بي‌شراب تب مي‌كنه
بدون ترس و لرز حب مي‌كنه
مادره با خفت و خونه‌داري
مي‌سازه، اما دختر فراري
ê
قديم‌ترا قاتله هم‌ صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده زَنا رو وارسي نمي‌كرد
نگاه به ناموس كسي نمي‌كرد
راحتي مردم اهميت داشت
آدم تو شهر و كوچه امنيت داشت
نبود واسه نيل به اين مقاصد
ادارة اماكن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق‌بوق و چشمك و فلاشر
نه پارتی، نه دختر فراري
نه دادگاه و عقد اضطراري
نه ارتباط «ميم شين» و اصغر
نه امر معروف و نه نهي منكر
تو شهري كه خلاف شصت فرمه
قدم‌زدن خودش يه جور جرمه
شاكي بشي، مي‌ري معطل مي‌شي
متهم رديف اول مي‌شي
ê
نوكر مشتي‌هاي لوطي‌صفت
مخلص آدماي بامعرفت
جون به فداي مردم صميمي
معرفت عتيقه و قديمي
فتنه و دعوا سر نونه، مشدي!
دورة آخرالزمونه مشدي!
تقي به فکر رونق نقي نيست
کسي به فکر نفع مابقي نيست
مقاله‌ها پشت هم اندازيه
جناح و باند و حزب و خط بازيه
بس‌که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقيم يادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض ميزه
چقدر ميز و صندلي عزيزه
تموم فکر و ذکرمون همينه
که هيچ‌کي پشت ميزمون نشينه
يه عمره دودو زده چشم و چارت
که خش نيفته روي ميز کارت
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
ميز رياست سر زانوشون بود
بيا بشين، که ميز اگه وفا داشت
وفا به صاحباي قبل ما داشت
قديم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلي به صاحبش بود
فقيه اگه بالاي منبر مي‌شِست
جوون سه‌چار پله پايين‌تر مي‌شست
معني شأن و رتبه يادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روي لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارِت دل مردم باشه
مردا بدون ميز هم عزيزن
رفوزه ها هميشه پشت ميزن
ê
خلاصه قصه اون‌قدر درامه
كه ايدز پيش دردمون زكامه
قصة ما قصة سوز و سازه
عزيزم! اين رشته سرش درازه
بس‌كه زياده شرح جزئياتش
يه ماه ميشه صرف مقدماتش
دوست اياغي واسه‌مون نمونده
دل و دماغي واسه‌مون نمونده
وگرنه نقلش كه ملالي نبود
بابت چيزشم خيالي نبود
شكر خدا خرجي نداره گفتن
چي بهتر از گفتن و گل شنفتن؟
يه‌نوبت اين‌ورا صفا بيارين
قدم رو تخم چشم ما بذارين
دو ساعت اين‌جا بمونين چي مي‌شه؟
يه‌شب رو بد بگذرونين، چي‌مي‌شه؟
بد كه مركب نمي‌شه، عزيزم
يه‌شب كه صدشب نمي‌شه، عزيزم
نم نداره شهري كه شط نداره
ديكتة ننْوشته غلط نداره
كناية زيرلبي نباشه
خدمت‌تون بي‌ادبي نباشه
خدا گواهه نقل دريوزه نيست
نقل تعارفات هرروزه نيست
تو دل ما اگرچه تنگنا هست
براي هركي توش بشينه جا هست
تو هم بيا تو قلب ما صفا كن
برا خودت يه گوشه دست و پاكن
خدا كنه حاجت‌تون رواشه
دست به خاكستر مي‌زنين طلا شه
ê
دنيا عجيب بي‌در و پيكره
بپا كه شست پات‌ تو چشمت نره
عروسكا عاشق پولت مي‌‌شن
دولّا بشي سوار كولت مي‌شن
طالب عشق موندگاري عزيز
يه عمره بي‌خود سركاري عزيز
تو صحبت و حرف و كلوم عاشقن
اينا فقط تا لب بوم عاشقن
حتي اگر يه روزي پاش بيفته
اين‌قدشم جون تو حرف مفته
تب كني، اينا كه بهت ور مي‌رن
هركدوم از يك‌طرفي درمي‌رن
الان عزيز جون و نور چشمي
دو روز ديگه، چه كشكي و چه پشمي؟
يخت نگيره، باطلت مي‌كنن
اينا كه چسبيده‌ن، ولت مي‌كنن
جون تو هيچ‌چي بارشون نيست، عمو
وفا مفا توكارشون نيست، عمو
اگر بيفتي توي چاله چوله
اينا مي‌رن اتل متل‌توتوله
تا عسلي، اينام برات زنبورن
به فوت مي‌آن، به باد مي‌رن، اين‌جورن
ê
دوباره كار طنزمون به غم خورد
يه‌دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دريغا؟
چقدر بد نوشتن از رفيقا؟
گلايه مثل آدماي ابله
اونم به اين تلخي و بي‌خودي... اَه!
بساط‌مون عين برنج شِفته است
يكي‌دو روزه حال‌مون گرفته است
يكي يه چيزي گفت و مام گرفتيم
رومون سيا، حال شمام گرفتيم
جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه خاطرم حزين بود
دعا كنين كه حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه

دانشگاه آزاد/ ابوالفضل زرويي نصرآباد

در پشت اين ميز
ما در خيال وضع خيط و پيط خويشيم
يعني كه اين‌جا
در اين اتاق سرد و نمناك
شادان و شنگوليم از گفتار استاد
اين‌جاست دانشگاه آزاد

ما در خيال مدرك بي‌مصرف خويش
آيندة تابان كشك‌آلود خود را
آرام آرام
در اين تجارت‌خانة معروف و گمنام
چشم‌انتظاريم
چوخ بي‌قراريم

ماييم مردان فرار از تانك و از تير
آينده‌ساز مرز و بومي شير تو شير
كمبود امكانات و كشك و قند و چايي
بي‌اعتدالي، نارسايي
الحق چه خوش گفته «ابوالمجد سنايي»*
اي‌دل بلا، اي‌دل بلا، اي‌دل بلايي

ما از تبار سنگ‌پاييم
از سرزمين «اسب ابلق، سم طلا»ييم
پا در هواييم
آه، اي رئيس كل دانشگاه آزاد!
در جيب من ديگر نمي‌يابي پشيزي
از لطف سركار
من غوره‌اي بودم، ولي گشتم مويزي
آيا ميان آن‌چه در زنبيل‌تان است
هنگام ثبت نام در آغاز هر ترم
چيزي به نام رحم يا انصاف هم هست؟

طرح جديد «علم‌بازار شبانه»
ما را ز شكوا كرد مأيوس
لب‌هايمان را مثل زيپي روي هم دوخت
صدجاي‌مان سوخت
آه، اي بزرگاني كه اندر رأس كاريد!
وقتي كه روز اول ترم
شهريه‌ها را مي‌شماريد
آن‌گه كه خوشحاليد و شنگوليد و دل‌شاد
آهسته زير لب بگوييد:
بيچاره دانشجوي دانشگاه آزاد
بيچاره دانشجوي دانشگاه آزاد


پاورقي:
* نام شاعر عماد خراساني‌ست! منتها اگر عماد «روستايي» يا «پارسايي» يا يك چيز ديگري در همين مايه‌ها بود، ما مجبور نمي‌شديم اسم شاعر ديگري را بياوريم! البته رعايت قافيه، مهم‌تر از اين حرف‌هاست و اهل تحقيق، همين كار ما را مي‌توانند به‌عنوان يكي از صناعات ادبي محسوب بفرمايند!


سوسك/ سيدعلي ميرافضلي

هركس كه در مسير قلم تخته‌گاز رفت
كوتاه گشت عمرش و آخر دراز رفت
لاف و خلاف راه تو را باز مي‌كند
بيچاره رهروي كه به راه مُجاز رفت
گفتم: دوپشته رفتنت اين‌جا صلاح نيست
نشنيد و چارچرخ وجودش فراز رفت
...
وقتي كه زور تو به قوافي نمي‌رسد
تغيير در روال سخن بي‌جواز كن
خواهي كه سوسكت نكنند اهل روزگار
از حشر و نشر با حشرات احتراز كن
هركس به‌جاي عقل به احساس تكيه داد
حتماً بر اين مصيبت عظما نماز كن
...
چندين چراغ دارد و ممنوعه مي‌رود
اينش سزاست آن‌كه نفهميد و باز رفت
شك دارم عاقبت سر سالم به گور برد
آن‌كس كه در مسير قلم تخته‌گاز رفت

شطرنج/ محمدکاظم کاظمي

اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود
صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود
اين‌يکي فداي شاه، ‌آن‌يکي فداي رخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود
فيل کج‌روي کند، اين سرشت فيل‌هاست
کج‌روي در اين مقام دل‌پذير مي‌شود
اسب خيز مي‌زند، جست و خيز کار اوست
جست وخيز اگر نکرد، دستگير مي‌شود
آن پيادة ضعيف راست‌راست مي‌رود
کج اگر که مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود
هرکه ناگزير شد،‌ نان کج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير مي‌شود
آن وزير مي‌کُشد، آن وزير مي‌خورد
خورد و برد او چه زود چشم‌گير مي‌شود
ناگهان کنار شاه خانه‌بند مي‌شود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير مي‌شود
*
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است
هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود
اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير مي‌شود‌، آن به زير مي‌شود

مناجات/ رحیم رسولی

خدایا به پیت و به بشکه قسم
به زنجیر چرخ درشکه قسم
به گلرنگ و ریکا و تاژ و گلی
به ماله، به فرقون، به استامبولی
به بی‌کار و بی‌پول و بی‌اسکناس
که از جیب خود می‌کند اختلاس
به چرتی که شلوارِ شُل می‌زند
شپش توی جیبش دهل می‌زند
خدایا به آبی و قرمز قسم
به اصلاً، به عمراً، به هرگز قسم
به نعل و به چکش، به دیوار و در
به عمری که شد در نوشتن هدر
مدد کن فیوز کسی نپّرد
خر لنگ ما هم ز پل بگذرد
در این دهر نامرد گردن‌کلفت
بیفد به چنگم دوتا گوش مفت
زنم هرچه جیغ است و فریاد و داد
کسی نیز عین خیالش مباد!

قصيدة مدحيه/ اسماعيل اميني

آه از گردش ایام و کم و بسیارش
تف به چرخ فلک و دایره و پرگارش
سرنگون باد فلک زان‌که در آفاق هنر
واژگون بود همه سابقة رفتارش
تف و نفرین مکن، آغاز قصیده ست، بگو:
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
تو در اندیشة نفرین به سراپای فلک
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
نشد، این نیست سخن، دل‌خورم از عالم دون
که شده زیر و زبر، زیر و بم کردارش
شهر هرت است هنر، طنز شده شهر شلوغ
گم شود در دل این شهر شتر با بارش
گوی اقبال به چوگان مزخرف گویی‌ست
طنز افتاده به بیچارگی از لیچارش
نیست دیوار که چون دامن طنازان است
طنزِ بی‌چاره که کوتاه شده دیوارش
طنز آن کاخ رفیع است که سعدی و عبید
بوده اند از سخن فاخر خود معمارش
طنز میدان هماورد یلان سخن است
دهخداها و صلاحی ها میدان دارش
نام‌شان زمزمة روز و شب رندان باد
رند آن است که رندانه بود اطوارش
آمد آن لحظه که یادی کنم از رند بزرگ
آن که تاج سر طنز است همه اشعارش
یعنی استاد سخن ناصر فیض آن که بوَد
موجب روشنی دیدة من دیدارش
ناصر فیض فراز آمده بر قلة طنز
هم چو آن‌روز که بر قله برآمد آرش
سخن فیض چو باران بهاری جاری
که طراوت بترواد همه از تکرارش
مدح استاد سخن بی نمکِ طنز مباد
کسب رخصت کنم و طنز کنم در کارش
چون همه شهد و شکر از سخنش می‌ریزد
خرس و زنبور عسل مشتری گفتارش
بود چون در وسط حلقة رندان پاهاش
شد زیارتگه رندان جهان شلوارش
دست ما گرچه به جاهای مهمش نرسید
هست در دسترس اهل هنر دستارش
شعر من نیست سزاوار چنین استادی
آن که حافظ سخنی گفت چنین درباره‌ش!
بلبل از «فیض گل» آموخت سخن، ورنه نبود
این‌همه قول و غزل تعبیه در منقارش
جای آن است که خون موج زند در دل فیض
زین تغابن که ختایی شکند بازارش
چامه در مدحتش افزون شده از بیست‌ و سه بیت
باورت نیست؟ بفرما و بخوان، بشمارش!
گرچه از محضر او نیست امید صله ای
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

زي‌ذي‌نامه/ سعيد سلیمان‌پور
الهی! به مردانِ در خانه‌ات
به آن زن‌ذلیلان فرزانه‌ات
به آنان‌که با امر «روحی فداک»
نشینند و سبزی نمایند پاک
به آنان‌که از بیخ و بن زی‌ذی‌اند
شـب و روز با امر زن می‌زیند
به آنان‌که مرعوب مادرزنند
ز اخلاق نیکوش دم می‌زنند
به آن شیرمردانِ با پیشبند
که در ظرف شستن به تاب و تبند
به آنان‌که در بچه‌داری تکند
یلانِ عوض‌کردنِ پوشکند
به آنان‌که بی امر و اذن عیال
نیاید در از جیب‌شان یک ریال
به آنان‌که با ذوق و شوق تمام
به مادرزن خود بگویند: مام
به آنان‌که دارند با افتخار
نشان ایزو... نه، زی‌ذی نه‌هزار
به آنان‌که دامن رفو می‌کنند
ز بعد رفویش اتو می‌کنند
به آنان‌که درگیر سوزن نخند
گرفتار پخت و پز و مطبخند
به آن قورمه‌سبزی‌پزانِ قَدَر
به آن مادرانِ به‌ظاهر پدر
الهی! به آه دل زن‌ذلیل
به آن اشک چشمان ممد سيبیل
به تن‌های مردان که از لنگه‌کفش
چو جیغ عیالات‌شان شد بنفش
که ما را بر این عهد کن استوار
از این زن‌ذلیلی مکن برکنار
به زی‌ذی جماعت نما لطف خاص
نفرما از این یوغ ما را خلاص

وصیت نامه/ سعید نوری

یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید
بر سر و صورت بکوبید و خودآزاری کنید
آبروها برده اید از من در ایّامِ حیات
لااقل حالا که مُردم آبروداری کنید
من که می‌دانم در آن جاتان عروسی ها به پاست
لااقل در مجلسِ ختمم کمی‌زاری کنید
می‌کنم تقدیم تان متنِ وصیّت نامه را
تا پس از اجراش احساسِ سبُک باری کنید:
اوّل این که در شبِ هفت و چهل، هنگامِ شام
باید از آوردنِ اولاد خودداری کنید
شامِ ختمِ دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینة مرغِ ما را خوب سوخاری کنید
وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من
فکرِ خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید
ثانیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید
از وصالِ تیغ و صورت ما معذّب می‌شویم
فوقِ فوقش ریش را یک ذرّه ستّاری کنید
ثالثاً حجّ و نماز و روزة سی سال را
باید از شیخی برای من خریداری کنید
رابعاً یک عدّه بازاری طلب کارِ منند
باید از بازاریان اعلامِ بیزاری کنید
البته اوّل بپردازید اقساطِ مرا
بعد از آن اعلامِ بیزاری ز بازاری کنید
خامساً از شعرهای من کسی حظّی نبُرد
مردمِ کج ذوق را در فهمِ آن یاری کنید
یک دگر را از چه رو جِر می‌دهید؟ ای دوستان!
بر سرِ نعشم نباید نابهنجاری کنید
من به کلّ مردمِ ایران تعلّق داشتم
پس برایم چاله ای مرغوب حفّاری کنید
بوی گندِ لاشه ام پیچید در گوشِ فلک
شاعرم، برگِ چغندر نیستم، کاری کنید
شستشوی مُرده آن هم پیشِ چشمِ دیگران؟
وای اگر با نعشِ من این گونه رفتاری کنید
شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید
لااقل از نوریِ شاعر هواداری کنید
من نمی‌خواهم خیابانی به نامِ من کنید
نامِ ما را روی سنگِ قبر حجّاری کنید
اعتمادِ کاملی دارم به زن، امّا شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غم خواری کنید
از فشارِ قبر می‌ترسم سپیدیِ کفن
زرد گردد، رنگِ آن را کاش زنگاری کنید
مثل سگ می‌ترسم از کنکورِ تشریحیِ مرگ
ای نکیر و منکرِ شب کار! عیّاری کنید
مرگ در راه است، ای دختر پسرهای جوان!
قبلِ هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید
با زبانِ خون چکانِ داس عزرائیل گفت:
روح را باید برای مرگ پرواری کنید
عرض مان را درز می‌گیریم با این توصیه:
ملّتِ در صحنه! استکبارآزاری کنید.

عمل و عکس‌العمل/ محسن اشتیاقی

بني‌آدم اعضاي يكديگرند
كه برخي از آن‌ها به باقي سرند
كمي از پزشكان از آن دسته‌اند
كه بر كسب قدرت كمر بسته‌اند
چو عضوي به درد آورد روزگار
در آرند از روزگارش دمار
پس از حال و احوال با دردمند
رقم‌هاي بالا طلب مي‌‌كنند
مريضي اگر سرفه بنمود سخت
به تجويز ايشان ضروري‌ست تخت
بخوابد شبي توي دارالشفا
دو ميليون بسلفد بـــراي دوا
به سركيسه كردن شدند اوستاد
بدا آن‌كه كارش به ايشان فتاد
اگر مشكلي بود حل مي‌كنند
به هر نحو باشد عمل مي‌كنند
و گر مشكلي حل شود با دوا
عمل مي‌كنندش در آن راستا
به قدري بيايد به اعضا فشار
كه عضو دگر را نماند قرار
شود مستمند او به انواع وام
به پايان رسيد اين سخن، والسلام
...
لذا، اي مديرعامل بانك ما!
سر كيسة وام را شل نما
اگر شل نكردي سرش را كمي
نشايد كه نامت نهند آدمي!

گرد/ عباس احمدی

با عرض معذرت از سيدضیاءالدین شفیعی:
باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت
بادی که بوی زخم می‌آورد نگذاشت

باید غزل می‌گفتم اما درد نگذاشت
دل‌درد و سردرد و سه‌نقطه‌درد نگذاشت
در کنگره من حتماً اول می‌شدم، حیف
آن داور نالوطی نامرد نگذاشت
می‌خواستم در کوچه حالش را بگیرم
فوری ننه باباش را آورد، نگذاشت
امروز کنسل شد قرارم با نگارم
دل‌شوره‌های طرح زوج و فرد نگذاشت
باید مدیر حوزه یا ارشاد بودم
نه مثل یک بی‌کاره، يک ول‌گرد... نگذاشت
نگذاشت تا من نیز پشت میز باشم
نگذاشت این جسم سپید، این گرد نگذاشت

خواب نامه/ مهدی استاداحمد

دست از طلب ندارم تا این قَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم
در طول روز خوابم، مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم؟
گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک نظر حرامم تا یک نظر بخوابم
هرکس به قصد کاری با کَس رَوَد به ویلا
اما مرا به ویلات یک شب ببر بخوابم
همواره وقت دیدار گل می‌خری برایم
یک بار هم، عزیزم، بالش بخر بخوابم
وقتی خمارِ خوابم کِی بی قرارِ عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم
گفتی: به روزگاری مهری نشسته، گفتم:
بیرون نمی‌توان کرد، اما اگر بخوابم
فرقی ندارد اصلاً پهلو و طاقبازش
من حاضرم، عزیزم، حتی دمر بخوابم
وقتی که مستِ خوابم با جمله های بی ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی(!)
آن قدر در ترافیک خوابیده ام، که دیگر
در راه می‌توانم مثل فنر بخوابم
از چارراه سیروس تا مولوی... که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم
من در تلاشِ خوابم، هِی بوق می‌زنی تو
بگذار یک دقیقه، ای بی پدر بخوابم
حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم
در سینما همیشه وقتی که فیلم طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم
هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار بر باربر بخوابم
ایران و آنگولا را شاید کمی‌ببینم
اما زمان پخشِ ایران قطر بخوابم
در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلم ماست شب مثل خر بخوابم
مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم
همواره قبل خفتن دنبال قرص خوابم
حتی اگر کنار قرص قمر بخوابم
هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیفزود
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم
وقتی که نیمة شب یک شعر می‌نویسم
صد بار می‌روم تا روی اثر بخوابم
تا صبح می‌توانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است، باید دگر بخوابم

نمايشگاه کتاب/ مصطفی حسن‌زاده

بخوان اگرچه که رنج‌آور است و سخت و عذاب
بخوان به نام نمایشگه بزرگ کتاب
حضور محفل انس است و مردمان جمعند
بساط عیش مهیاست با همه اسباب
هوای خوب بهار است و جوّ فرهنگی
فضا شبیه خرابات و آب عین شراب
و عشق طبق روال همیشه مرسوم است
میان خلق اعم از ثواب‌دار و عقاب
یکی مقابل یارش تمام‌قد به سجود
یکی برای عبادت نشسته در محراب
یکی مجرد و تنها، دوتا بغل به بغل
یکی احاطه‌شده با تمامی‌اصحاب
پسر زکول پدر رفته است تا بالا
چنان‌که از تنة بید می‌رود سنجاب
(همیشه باربری از وظایف مرد است
رفیق! مرد بمان و سر از وظیفه متاب)
یکی به داد و هوار است گرم بیداری
یکی به روی چمن‌ها گرفته گوشة خواب
تمام شهر فشرده شده‌ست در یک‌جا
هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب
چنان شلوغ که گویی قیامت است به پا
چنان فشار که دائم عذاب پشت عذاب
چطور مرد و زنش را جدا کنم از هم؟
چطور شیر و شکر را جدا کند قصاب؟
چگونه غرفة مذکور می‌شود پیدا؟
مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب
رسیده‌ای به کتابت، ولی چه شد تخفیف؟
تمام قیمت آن را می‌آورد به حساب
مؤدبانه به صندوق‌دار می‌گویی:
«عزیز! وضع غم‌انگیز بنده را دریاب»
(بماند این‌که همیشه عواملی هستند
که جز به جنس مؤنث نمی‌دهند جواب)
تمام پاسخ او یک کلام بود: «زرشک!»
تو را از آن‌همه زحمت چه شد نصیب؟ سراب
تو را چنان‌که تویی هیچ‌کس نمی‌فهمد
دلت برای خودت می‌شود همیشه کباب
از این کباب شدن تشنه می‌شوی و سپس
تویی و سیل حریفان تشنه در پی آب
و در ادامه ببخشید، دست ما هم نیست
نتیجتاً معذوریم؛ روی‌تان به گلاب
عطش که می‌رود از بین، تازه مشکل بعد:
کجاست سمت خلا؟ می‌دوی به حال خراب!
همیشه خاطره‌ها را خراب می‌کرده‌ست
وجود فاصله‌ای بین ما و دست‌به‌آب...
(به بیت بعدی لطفاً توجه کافی
کنید؛ بعدش من می‌روم دگر به شتاب)
مواظبت کن تا این‌که خواندنت نشود
کتاب بعد کتاب و حجاب روی حجاب
خلاصه قصه دراز و خیال ما هم شاخ...
تمام شد به‌خدا، رفتم...آخ گوشم، آخ!

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718750