خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

تازه های نشر

 

مویه‌های پامیر (شعر فارسی در افغانستان امروز)
بهروز ثروتی‌
انتشارات بین‌المللی الهدی‌
چاپ اول‌، 1386 ش‌
2000 نسخه‌، 398 صفحه‌، وزیری‌


«مویه‌های پامیر» كتابی است از پژوهش‌گر جوان ایرانی‌، بهروز ثروتی‌. موضوع این كتاب‌، شعر فارسی در افغانستان امروز است و مؤلف در آن در كنار بحثی مفصّل دربارة تاریخچه و ویژگی‌های این شعر، گزینه‌ای از آثار شاعران معاصر این كشور را همراه با زندگی‌نامه‌هایی از آنان‌، آورده است‌.
تا جایی كه اطلاعات نویسندة این سطور یاری می‌كند، پیش از این نیز دو كتاب دیگر با ساختاری تقریباً مشابه و توسط پژوهشگران ایرانی دربارة شعر امروز افغانستان چاپ شده است‌، یعنی «نمونه‌های شعر امروز افغانستان‌» به كوشش دكتر چنگیز پهلوان و «شعر زنان افغانستان‌» به كوشش مسعود میرشاهی‌.
ولی كتاب حاضر، برتریهای خاص خود را دارد كه از آن میان‌، می‌توان به مباحث كارآمد تحلیلی دربارة شعر افغانستان و ویژگیهای آن اشاره كرد. مؤلف طی هفت گفتار، به تاریخچة شعر امروز افغانستان‌، شعر مهاجرت‌، درون‌مایه‌ها و قالبهای شعر معاصر افغانستان‌، تأثیرپذیری شعر مهاجرت از شعر پس از انقلاب ایران‌، مقایسة شعر مهاجرت و شعر داخل افغانستان و تعهد در شعر مهاجرت پرداخته است و این مباحث‌، غالباً به‌شكلی تحلیلی است‌، همراه با بیان دلایل و عوامل‌.
دیگر ویژگی مهم كتاب‌، اطلاعات مفیدی است كه دربارة جریانهای سالهای اخیر شعر معاصر افغانستان به‌ویژه در محیط مهاجرت در آن آمده است‌، در حالی كه در بسیاری از منابع موجود، دربارة شعر سالهای اخیر چیز بسیاری نمی‌توان یافت‌.
در همین راستا، می‌توان خوش‌بینی و نگاه مثبت مؤلف نسبت به جامعة مهاجر و اهل قلم آن را ستود. او ضمن برشمردن قابلیّت‌ها و در عین حال محرومیّت‌های مردم مهاجر، به كم‌كاری بعضی نهادهای رسمی ایران در این زمینه اشاره كرده است‌.
امّا مؤلف با این‌كه در مورد شعر سالهای پس از كودتای هفت ثور، به‌ویژه در محیط ایران اطّلاعات نسبتاً دقیقی آورده است‌، از جریانهای شعری سالهای پیش در داخل كشور، غالباً با اجمال یاد كرده است‌. او مثلاً در گزارشی كه از تحوّلات شعر مهاجرت داده است‌، حتّی شب شعرهای مهاجران را با نام شركت‌كنندگان آنها ذكر كرده است‌، ولی از كانون مهمی هم‌چون انجمن نویسندگان افغانستان و فعالیّتهای آن در داخل كشور، چندان سخنی به میان نیاورده است‌. این عدم توازن‌، شاید به‌سبب ارتباط بیشتر مؤلف با جریانهای ادبی مهاجران در ایران بوده است‌.
موضوع دیگر قابل یادآوری‌، این است كه مؤلف كوشیده ‌است غالب جریانهای شعری و تحوّلات شعر افغانستان را به‌نحوی به جریانهای شعری ایران مرتبط بداند. البتّه این ارتباط در همه زمانه‌ها در حدّ چشم‌گیری وجود داشته است‌، امّا به‌نظر می‌رسد در این كتاب‌، به این موضوع بیش از حد پرداخته شده و در عوض از تأثیرات تحوّلات اجتماعی و سیاسی افغانستان بر شعر این كشور كمتر سخن گفته شده است‌.
كتاب «مویه‌های پامیر» با همه ارزشمندی‌هایش‌، از بعضی لغزشها نیز به‌دور نیست كه از این میان‌، به چند مورد اشاره می‌كنم‌.
در صفحة 7، واصف باختری از شاعران دورة استقلال افغانستان به‌حساب آمده است و گمان می‌رود كه نویسنده او را با محمّدسرور واصف شاعر مشروطه‌خواه اشتباه كرده است‌.
در صفحة 8، استاد خلیل‌الله خلیلی‌، سرایندة اولین شعر نیمایی در افغانستان دانسته شده است كه این دقیق نیست‌. آن شعر خلیلی به‌واقع یك اثر كلاسیك مستزادمانند است‌.
در صفحة 12، استاد خلیلی از شاعران درون‌مرزی بعد از كودتای كمونیستی دانسته شده است كه درست نیست‌.
به اینها باید افزود اشتباه‌هایی را كه در مورد نام افراد رخ داده است‌، مثل «ابوالمعالی بیدل‌» (ص 322)، «فتیح محمّد منتظر» (ص 9) و «نورالدّین تره‌كی‌» (ص 282) كه به ترتیب باید «ابوالمعانی بیدل‌»، «فتح‌محمّد منتظر» و «نورمحمّد تره‌كی‌» می‌بودند.
به گمان من اگر مؤلفان ایرانی كه به تألیف و ترجمة آثاری در مورد افغانستان می‌پردازند، كتابهایشان را پیش از چاپ به ملاحظة بعضی از اهل تحقیق افغانستان برسانند، این خطاها به میزان قابل توجّهی كاهش می‌یابد.
چنان‌كه گفته شد، بخش مهمّی از كتاب‌، به گزینه‌ای از شعر امروز افغانستان اختصاص دارد. این گزینه نسبت به گزینه‌های مشابه‌، برتری‌هایی دارد، ولی با این‌همه بعضی اسامی مهم را در آن نمی‌توان یافت و برعكس بعضی شاعرانی كه كمتر مجال طرح داشتند، در آن دیده می‌شوند. مثلاً از نسل پیشین‌، یوسف آیینه (از پیشگامان شعر نو افغانستان‌) و از نسل جوان كسانی چون حسین حیدربیگی و محسن سعیدی در كتاب غایب‌اند و اینان می‌توانستند جایگزین بعضی اسامی موجود شوند.
هم‌چنین در اطلاعاتی كه از زندگی و آثار شاعران آمده است‌، بعضی اشتباه‌ها می‌توان یافت كه مهم‌ترین آن‌، یكی دانستن علامه سیداسماعیل بلخی و حاجی محمّد اسماعیل و آمیختگی زندگی و شعر این دو تن است‌.
از این گذشته‌، به نظر می‌رسد كه زندگینامه‌های بعضی شاعران به اجمال و از بعضی دیگر، به تفصیل آمده است و این‌، نوعی عدم توازن در كتاب ایجاد كرده است‌.
با این همه‌، نباید ارزش مباحث تحلیلی این كتاب دربارة جوانب صوری و محتوایی شعر امروز افغانستان‌، به‌ویژه در حوزة شعر مهاجرت را از نظر دور داشت‌. به اینها می‌افزاییم نگاه نو و جوان‌گرایانة مؤلف را كه سبب شده است شعر جوان افغانستان به‌صورت شایسته‌تری در این كتاب مطرح شود.

از این بهشت موازی
حامد حسین‌خانی
انتشارات توسعه كتاب ایران - 1387

آمده‌ام می‌روم، از همة بودنم
آمده‌ام زردگون، داغ‌تر از آفتاب
می‌روم از یادها هم‌سفرم با شهاب
طعنه بزن تلخ‌تر، طعم عسل می‌دهد
تندی لب‌های تو، تلخی جام شراب
ê
می‌گذرند از خطر، نیمه‌شبان تازه‌تر
یك‌دو نفر آرزو، با دوسه تن، اضطراب
آمده‌ام، می‌روم، از همة بودنم
از همة رفتنت، از همه‌جا با شتاب
ثانیه‌ها از تنم،‌ می‌گذرند و منم
این كه میان زمین می‌شود آهسته آب
چاه شوم یا خودم، ماه شوی یا خودت
فرق ندارد، بزن دست به یك انتخاب
ê
شب شده حالا بمان، خسته كجا می‌روی؟
باز بیا دشنه شو، روی گلویم بخواب

هِی راه، مرا طی كند و هِی تو نیایی
یك بار شد از مشرق دیدار بیایی؟
دیوار به دیوار به دیوار بیایی؟
دیوار به دیوانگی‌ام خورد و فروریخت
تا نم‌نم و آهسته و هموار بیایی
در خواب زمستانی من می‌رسد آن‌ روز
كز رهگذر باغ سپیدار بیایی؟
هی راه، مرا طی كند و هی تو نیایی
هی من بسرایم كه تو این‌بار بیایی!
آن‌قدر به تكرار بیفتم كه سرانجام
از گردنة زخمی تكرار بیایی
من راه‌نشین تواَم آیا شود آن ‌روز
كز پیچ و خم كوچه و بازار بیایی؟
آن‌گاه كه در یورش این كومة تاریك
از من اثری نیست،‌ چه بسیار بیایی!

سطرهایی از سكوت
سیدمحمود حسینی
انتشارات نگیما - 1387

گم‌شده
میان كهنه‌كتابی كه وعده داده بودند
هزار بار
صفحه
صفحه
برگ‌برگ ورق خوردیم
امّا
نامی
نشانی
و یا حتّی بویی از تو نیافتیم
انگار تو را میان صفحه‌های نانوشتة آن کتاب کهنه
گم كرده بودند
آری
از هر طرف كه زندگی را ورق خوردیم
خبری از تو نبود.

انتظار
فردا
بی‌شك از راه خواهد رسید
و امشب
با تمام سِمِجی‌اش
مرا با خود به استقبال فردا
خواهد برد
اما من
هنوز میان این چاردیواری تكراری
منتظر كسی هستم


ه فردا
آری همین فردا
از همین راه،
همین كوچه
برایم نور بیاورد.

حوالی یك روز آبانی
به یاد قیصر شعر
نه!
بگذار تا بشكنم
این بغض را
درست حوالی یك روز آبانی بود
كه دلم
میان گیرودار حادثه، خبر
و كوچه‌های بارانی «گتوند»
سه‌شنبه را به سوگ نشست
درست حوالی آبان هزار و سیصد و درد بود
كه ناباوری
برایم باور شد
و در انتظار سلامی نو
واژه
واژه
سطر
سطر
رفتنت را گریستم
درست حوالی سال هزار و سیصد و فاصله بود
كه سه‌شنبه‌ای ناگزیر
میان حادثه، خبر
و كوچه‌های سرد «گُتوند»
خدا كوه را آفرید
درست حوالی بغض
تنهایی
غروب
و باران بود:
قطار رفت
تو رفتی
و ایستگاه مرا در خود جوید.

خانه‌ای با خشت‌های باران
سیدعلی میر‌باذل
انتشارات فصل پنجم -1387

این‌جا...
این‌‌جا كه ایستاده‌ام،
نه بارانش،
از آن من است
نه آفتابش،‌
و نه آوازهایم
تا دستی به نیاز بالا می‌برم
هزاران پنجرة تاریك،
گشوده می‌شود
و هزاران پرنده،
دور دستهایم،
پر چین می‌شوند.
آه...
چقدر دلم هوای رفتن دارد
و سایه‌ها،
در انتظار بدرقه‌ام برق می‌زند
بگذارید...
بگذارید امروز،
تمام سایه‌ها را بنوشم
تا در لبخند دیروزتان ببینم
این‌جا كه ایستاده‌ام،
این‌جا كه نامم قرن‌ها ایستاده است
از آن كیست؟!

پرستوها...
پرستوها كه رفتند
خاموش برابرم ایستادی
و مشتی لبخند،
بر پیراهنم پاشیدی
سال‌هاست تو را ندیده‌ام
سال‌هاست خانه،
در رویای آمدنت
پنجره می‌گشاید
و من در پیراهنی،
از پریشانی
آینه می‌چرخانم!
دیشب پرستوها آمدند،
مشتی لبخند سوخته
بر بال‌هایشان.
دیشب،
ناگهان باران بارید
و پیراهنم،
زیباتر از همیشه
روبه‌روی آینه
می‌گریست.

سپیده آمد...
سپیده آمد،
شما نبودید!
باران هزار بار گریست،
شما نبودید!
ترانه‌ها سوخت،
توفان وزید
آبی‌ها سیاه شدند،
سرخ‌ها سرخ‌تر،
سینه سرخ‌تر
عشق قیامتی به‌پا كرد،
شما نبودید!
كجا بودید؟
كه از نگاهتان بگذرد،
تیغ،‌ تازیانه، تاراج
گل و گلاب
شعله و شكفتن
به خانه برگردید
به پایان رسیده عشق
عاشقان در خاكسترشان
باران شده‌اند،
دریا...
آفتاب شده‌اند
جنگل... عاشقان در خاكسترشان
خدایی شده‌اند
خدا شده‌اند،
به خانه برگردید
به همین خانه كه خواب شما را،
می‌بیند،
خواب غربت شما را.


صف عاشقان تمامی ندارد
كریم رجب‌زاده
انتشارات فصل پنجم-1387

2
مسابقه تعطیل شد
زمین بازی
خیس خون بود

3
دیروز
موشكی
به عیادت بیماران رفت
باورمان شد
كه جهان
به جانب دوستی
پیش می‌رود!!؟

4
در موشك‌‌باران دیروز
بسیاری فرشته شدند
امروز
بی‌وقفه
نوبت خود را،
انتظار می‌كشیم

5
سرانجام
از سایة سنگینِ كركسان
شانه
خالی كرده‌ای
و كبوتران
پای آزادی تو
گلو،
تازه می‌كنند.

6
تقدیر،
چنین بود
در جنگ زاده شوی
تقدیر
چنین بود
در جنگ كشته شوی
در فاصلة زادن و مردن
بارها
مُرده‌ای

7
مرگ،
راه باز می‌كند
كه تو بگذری
ناگهان سكوت
ناگهان
حضور پروانه‌وار،
گرد كلمات
گاهی
جهان
این‌گونه
معنا پیدا می‌كند
مثل طلوع تو
بر شانه‌ها
و شیونی كه،
از شعر بلند می‌شود

دلم را بخشیدم به دریا
فرامرز محمّدی‌پور
انتشارات سوره‌ مهر -1386

گُل‌فروش
هنوز هم می‌گویم
چشم نداری
ببینی!
دنیا گُل‌فروش بدی نیست،
هنوز هم
با دستمال كوچك گل‌دار یادگاری
چشمان خیسم را
پاك می‌كنم!

پلك فرشته
سر می‌گردانم
و نگاهت را دریغ
همسایة همیشگی‌ام!؟
گناهِ من نیست
شعر را خدا داد،
عطر چایِ بارانی
و بوی برنج ستاره را
نیز!
ê
باران
عاشقم كرد.

لبخند سفید
سوار بر اتوبوس
كجا؟ نمی‌دانم!
انگشت به دندان زیادند؛
یكی به آینه می‌خندند
و دیگری دل به سراب می‌دهد
آسمان
دریای‌ست،
می‌توان آبی بود.
ê
حباب و لبخند سفید
كفی بر آب و
حكایت روزگار!

اطلسی
خانه‌ام
بوی نم كاغذ می‌دهد
و بوی كتاب‌های شعرِ دریا
جنگل
و باران
ê
با من بخوانید!
اطلسی‌ها خوش اقبال‌ترند
یا شاعری كه با عطر ترِ كلمات
به جهان لبخند می‌زند؟

جهان غزلی عاشقانه است
غلامرضا طریقی
انتشارات هزارة ققنوس- 1387

روزگار
وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد
خورشید پیش چشم تو بی‌‌اعتبار شد
از آسمان رسیدی و باران شروع شد
پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد
باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن
چشمان ابر صاحب این افتخار شد
وقتی سخن به معجزة چشم تو رسید
تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد!
ایزد تو را الهة «می» كرد و بعد از آن
هر كس كه از كنار تو رد شد خمار شد
شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای
رندانه از مقام خودش بركنار شد
تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه
یك‌باره در برابر تو آشكار شد
وقتی كه تو به عكس خودت مبتلا شدی
آیینة زلال دلت پرغبار شد
در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن
مبنای استقامت ما انتظار شد
سودای برد و باخت در این راه پر خطر
از اولین عوامل كشف قُمار شد
ما را كه عاشقیم به بازی گرفتی و...
آنگاه، نام دیگر تو روزگار شد!

جهان بدون جنون
ترانه بر لبم و درد در دلم جاری
دوباره این منم و این همه گرفتاری
دوباره شب شده و من در این خیابانها
شبیه یك شبح‌ام بین خواب و بیداری!
لباس شهر سیاه است و دسته‌های كلاغ
به‌خاطر دل من می‌كنند عزاداری!
دلی كه بی‌هیجان، ناامید می‌گوید:
«جهان بدون جنون قصه‌ای است تكراری»
دلی كه پر شده از خاطرات كهنة من
دلی كه در غم تو شد شبیه سمساری
در این مكان كه دلم می‌كند عزاداری
در این زمان كه جهان قصه‌ای است تكراری:
چگونه با تو نگویم كه دوستت دارم
چگونه از تو نگویم كه دوستم داری!!

پروانه‌های خدا
ماهرو فتحی
انتشارات قو -1386

مادر
پسران كوچه را می‌بینم
كه همه شبیه تواند...
آه...
كاش!
سنگ دستِ ذهن كودكانِ بازیگوش
اما،
مادر
مادر نمی‌شدم...

جاده‌ها...
پرده‌ها افتاده بود و خانه پیدا بود
باد
آوازهایش را
در گوش دودكش‌های شهر
سیاه، می‌خواند
و شعرهای سپید
برگه‌های باطله‌ای بود
بر پیشانی آسمان
êêê
زندگی ایستاده بود و رفتن
دیر كرده بود
نكند!...
جاده‌ها به هر طرفی بروند
و من همیشه در راه مانده باشم

زمستان
جاده‌های بی‌پایانند
كه به هیچ‌كجا نمی‌رسند
دفترم را می‌بندم
به دانه‌های پشت شیشه فكر می‌كنم
به عمر كوتاه آدم‌برفی
كه آدم نمی‌شود
فردا
شال‌گردن به‌جا مانده
زمین را گرم نخواهد كرد
êêê
زمستان
زیر انبوه برف به صفر می‌رسد
و شعرهای من، شبیه نقاشی پسرك
پشت منظرة خیالی
گم می‌شود

ادامة زمستان
پرنده‌ها یك كوچ مانده به بهار
به جست‌وجوی دانة نیمه‌سبز
به كرم‌های كتابی من می‌رسند
شعرها را توك می‌زنند
و با نت‌های به هم پیوسته
به سبزینة برگ می‌سپارند
دست‌نوشته‌های گردافشانی
روی زمین پخش می‌شوند
و خدا
استخوان‌های مرا
گرد می‌آورد

پلاك شصت و چهار
حسام‌الدّین مهدوی
انتشارات یانوس-1387

كسوف
آن‌دم كه كسوف شده بود
آفتابگردان‌ها
چه خندان و مضطرب
به تو خیره شده بودند

دو پنجره
اتاق من تنها دو پنجره دارد
یكی به شرق
یكی به غرب
مرا همیشه امّا آفتاب از جانب غرب بیدار می‌كند
با دو آرزوی سخت منفردی كه در انزوای آخرین پرتو به سوگ
نشسته‌اند
پنچرة شرقی در آرزوی دستان تو
پنجرة غربی در تمنای دیدار طلوع
و من می‌مانم با دو پنجره و دو معشوقه‌ ابدی
تو...
آفتاب...
پنجره...
رویارویی...

جاده
دستان تو جهانی ابدی‌ست
و من كوچه‌ای متروك در محله‌ای
كه قدمتش تنها بیست و چند ساله است
تو تمدنی قدیمی می‌شوی
و من كشوری توسعه نیافته در گوشه‌ای پرت از جامعة جهانی
تو كوچه‌ای قدیمی می‌شوی
و من خانه‌ای كه در راه‌بندان تارهای كسل كهنگی
تمنای نسیم خوش را به انتظار نشسته است
تو خانه‌ای كهنه می‌شوی
و من تابلویی غبارگرفته از بهاری سمج
كه گردن‌كجانه
به دست‌های میخی نماز می‌برد
انگار همین چند لحظه بعد، به‌آرامی در صور دمیده می‌شود
و...
تا تو برای همیشه مطمئن شوی
تظاهرات تك‌نفره
هادی خوانساری
انتشارات فراگاه -1386

شبكه
حلقة بزرگ مافیا فیا فیا فیا فیا فیا فیا
ماسك‌ها و چهره‌های پشت پرده
سازمان SIA، KGB
دسته‌های كوچك ترور
و جوخه‌های مرگ
باندهای وهم
در تدارك دوباره‌ای
برای یك ترور و باز كودتا
عادت همیشگی نه!
بازی سیاسی است، اتفاق نه!
نه! وزیر را تكان نده كه مات می‌شوی
جلو نیا نیا
نه! عقب نرو نرو كه خانه در محاصره است
نه! پلیس نه!
دست روی سر
تكان نخور و حرف هم نزن
تو متهم به آ...
سازمانی از ملل؟! نه!
سازمان بی‌ملل هنوز زنده است؟!
سازمان صلح
سازمان مافیایی پرنده بی‌صدا
مافیا منم، تویی و ما
شمافیا رسوخ در تفكر است
مافیا دلیل جنگ
اختلافروش اسلحه و بمب؛
كشف گورهای دسته‌جمعی
از درون خاك بی‌محاكمه
یا تجارت اورانیوم
تجارت مواد در كلمبیا
مافیا تجارت شناسنامه
میكروب، كلمه، عدد و نفت
مافیا
هزار پای كوچكی درون جیب‌های ما

اغ كاغذی
بهمن صالحی
انتشارات توسعه كتاب ایران-1386

در اقلیم خاكستر
یك شب آن آرام جان آید اگر در بر مرا
تا سحر آیینة جنت شود بستر مرا
زینت از نقش رخی دادم به دیدارِ خیال
كز تماشایش نشد فارغ دو چشمِ تر مرا
ره‌نشین كوی عشق از تخت گردون فارغ است
كاش باشد بر سر از خاك درش،‌ افسر مرا
بسته‌ام دل بر اُمید روی ماهی، سال‌هاست
تا چه باشد قسمت از این چرخِ بداختر مرا
گرچه سودای غزالانم دراندازد ز پای
نیست در گل‌گشت آنان كار از این خوش‌تر مرا
با جهانی غم خوشم، در گوشه میخانه‌ای
وای اگر برخیزد از سر، سایة ساغر مرا

درس مَحبّت
ای دل، به‌در، خیال جهان گر ز سر كنی
حاشا كه یاد یار، ز خاطر به‌در كنی
عشق آن شراب نیست كه گر ریخت روی خاك
جبران توانی از لب جامِ دگر كنی
خواهی كه شرط عاشقی ای دل بگویمت
جز دوست باید از همه قطع نظر كنی
گر شوق غنچه، غیرت پروانه بخشدت
پروا كجا ز گرمی تیغ شرر كنی
هرچند نیست غیر جنون حاصلی ز عشق
اما از این پیاله مبادا حذر كنی
دیدار گل ز پشت قفس نیز نعمتی‌ست
پنهان سر،‌ ای پرنده، چرا زیرِ پَر كنی؟

بود و گذشت
زندگی،‌ قصة پُرشور و شری بود و گذشت
خوابِ آشفتة وحشت‌اثری بود و گذشت
آن‌چه دوران حیاتش به جهان می‌نامند
سیرِ بیهودة شام و سحری بود و گذشت
بر بساطی كه به حیرانی ما گسترده‌ست
حاصل دیده، به حسرت،‌ نظری بود و گذشت
كار این بلبل شوریده چه پُرسی كه از او
در قفس، ریختن بال و پری بود و گذشت
جای پایی مگر از دوست بیابم، ارنه
عشق در كوچه دل، رهگذری بود و گذشت
روزی ار برق نگاهی به دلم راه گشود
ناتوان‌تر ز فروغِ شرری بود و گذشت
شرح این یك دو نفس را چه نویسم كه به حق
عُمر ما هم سفر بی‌ثمری بود و گذشت...
یاد «صالح» گرت آمد به سر، ای دوست، بگو:
شاعرِ عاشقِ خونین جگری بود و گذشت

لیالی مجنون
محمّدجواد شاهمرادی (آسمان)
انتشارات توسعه كتاب ایران -1387

از اصفهان تا توس
برای امام رضا(ع)

من، دل سپُرده‌ام به سلامِ مجددت
اینك تو وُ «بَلیٰ»یِ قبول «بِلا رَد»ت
هرگز مگر كسی از تو «نَه» شنیده است؟
حاشا از آن دهانِ به «آری» زبان‌زدت
رَد شد شبی نسیمِ خیالَت ز خوابِ من...
خوابم نَبُرده از خبرِ رفت و آمدت
آتشفشان‌ِ نور و كبوتر گرفته است
این دل، دلِ سیاهِ هواخواهِ گنبدت
از اصفهانِ من تا توسِ تو هم‌چنان
صف بسته سرو و كوه، به رسمِ‌ خوش‌آمدت
از آسمانْ تو را چه بخواهم!؟ كه آسمان،
افسانه‌ای‌ست پیشِ رواقِ زبرجدت
هستی، سرودِ مختصری بر لبِ خداست
نذرِ كرشمه‌ها وُ كراماتِ بی‌حَدَت
تعلیقِ جادُوانه مستی، خلاصه‌ای‌ست
از خلسه‌های آینه‌كاریِّ مرقدت
آهوی بی‌گناهِ مرا ضامنی مباد
دامَم خوشا بهشت نگاه مجردت
با خوب‌ها معامله‌ات چیست؟ نازنین!
وقتی كه این‌چنینی با زائرِ بَدَت!
دل، جز سلام در طَمَعی نیست... وَالسّلام!
لب باز كن به همّت لطف سرآمدت

بُرهان توسّل
برای امام موسایِ كاظم (ع)

چون قطرة اشكی‌ست شعرای یمانی
آویخته از پلك سروِ بوستانی
هر بوستان، بی‌دوستان زندانِ‌ جان است
جانم ز جان خالی‌ست بی‌آن یارِ جانی
با اشك بی‌حاصل، دلم آتش گرفته
باران چه خواهد كرد با باغِ خزانی؟!
همزاد من اشك است در زندان مژگان
چون ابرها؛ زندانیانِ آسمانی
با كیست صحبت طوطیان در قفس را؟
از چارده آیینه سَبعُ‌المَثانی
جز ذكر «یا موسای كاظم!»، بندیان را
معنای نام كیست خَلاقُ‌المَعانی؟

ارتفاع بیدار عشق
عبدالعظیم صاعدی
انتشارات هنر رسانة اردیبهشت -1387

آبروی عارفان
وقتی كه روح من
مشرق چشم‌های تو را
پرسه می‌زند
خط‌گوشه‌های پلكت
نزدیك‌ترین راه
تا خانة خداست.
چشمان تو
آبروی عارفان‌اند.

انتظار
زمین
سایة آسمان
و آسمان
آونگ اضطراب،
درخت و
آب و
پرنده
در هیأت هیچ
و رهگذران
تمام... بی‌چهره.

در انتظار تواَم!

استقبال
روزی كه بیایی
عطری نیست
كه از گل‌ها و شكوفه‌ها
به استقبالت
نیاید
می‌دانم
زمین گیج از عطر تو خواهد شد.
آواز اعماق
دستت
ـ در دست من
گامم
با گام توست
می‌بینی عزیز!
هیچ ستاره
مشت‌اش
بسته نیست
و آواز اعماق
شنیدنی است.

نشانة همیشة عاشق
تنهایی
طنین پای مرگ را
دهلیزی‌ست به اضلاع خاك.
باد را
چگونه دشنام نگویم؟
هنگام
كه در پچ‌پچه با برگ
همزادان چشم تو را
به یغما می‌برد،
تا تنهاترم كند.
و شب را
به سپاسی
چگونه ننوازم؟
گاه
كه بر بلندای شعور و شفقت
نامت را
ستاره بر ستاره
می‌شكوفد.
خوشه‌های خندان جانم
جدا از ریشه‌های آوای تو
بی‌دریغ
می‌خشكند،
تا زخم...
نشانة همیشة عاشق باشد!

تماشای تو
با اشكی
به حجم بارش یك زمستان
بغضم می‌تركد
وقتی كه می‌بینم
بی‌تو
یك قطره آب را حتّی
نمی‌فهمم
ای حضورت آمیزة زلال‌ترین دانش‌ها
با توست كه خدا را لمس می‌كنم
و خوبی را باور
و چه زیباست خلقتم
وقتی می‌اندیشم
غرض تماشای توست از آن
من تو را یافته‌ام
اینك چگونه خویش را گم نكنم؟
آه! من نه
این تویی
تویی كه خویش را می‌سرایی.

شب بی‌شعر
مهدی فرجی
انتشارات توسعه كتاب ایران -1387

شب، تب
از چشمه‌ات به كوزه زیبایی‌ام بریز
یوسف شو و به كبر زلیخایی‌ام بریز
من تشنه‌ام هزار بیابان سؤال را
پاسخ به استكان معمایی‌ام بریز
از خنده‌های نذری سهم غریبه‌ها
در ظرف من، منی كه همین جایی‌ام بریز
در سوز «شب» تمام تنم شعله می‌كشد
هذیان عشق! در «تب» یلدایی‌ام بریز
بنشین غزل بخوان و بسوزان سكوت را
یك صندلی اسید به تنهایی‌ام بریز

پرستوی من
هر طرف رو كن و تردید نكن، سوی منی
باز در چشم‌رس دیده پُرسوی منی
تا ابد گرچه عزیزی ولی از یاد مبر
چشم من باشی، در سایه ابروی منی
در غمم رفته‌ای و در خوشی‌ام آمده‌ای
چه كنم؟ خوی تو این است؛ پرستوی منی
چشم‌بادامی و شیرین و خوش و بانمكی
چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی
گوش تا گوش به صحرا بخرام و نَهَراس
شیرها خاطرشان هست كه آهوی منی

یار سفر
نه سراغی، نه سلامی... خبری می‌خواهم
قدر یك قاصدك از تو اثری می‌خواهم
خواب و بیدار، شب و روز به دنبال من است؛
جز مگر یاد تو یار سفری می‌خواهم؟
در خودم هرچه فرورفتم و ماندم كافی‌ست
رو به بیرون زدن از خویش، دری می‌خواهم
بعد عمری كه قفس وا شد و آزاد شدم
تازه برگشتم و دیدم كه پری می‌خواهم
سر به‌راهم تو مرا سر به‌هوا می‌خواهی
پس نه راهی، نه هوایی، نه سری می‌خواهم
چشمِ در شوق تو بیدارتری می‌طلبم
دلِ در دام تو افتاده‌تری می‌خواهم

تأملی در تذكرة نصرآبادی
پرویزبیگی حبیب‌آبادی
ناشر شركت سهامی كتاب‌های جیبی-1386

نمونه‌ای از مطالب كتاب:
شیخ بهاء‌الدّین محمّد: در تزكیه نفس نظیر نداشت. بیشتر اوقات خود را به سیاحت گذرانده با بسیاری از اهل حال هم‌نشین شده چنان‌كه كشكول او بهترین شاهد در ذكر حال اوست. در علم حساب و اسطرلاب و شرح افلاك و فقه نزدیك به صد تألیف دارد.
در سال 1030هجری قمری مرغ روحش به قصد بهشت جاوید بال پرواز گشود. تاریخ وفات او از این بیت به‌دست می‌آید.
افسر فصل اوفتاد و بی‌سروپا گشت شرع
این رباعی از اوست:
تا منزل آدمی سرای دنیاست
كارش همه جُرم و كار حق لطف و عطاست
خوش باش كه آن‌سرا چنین خواهد بود
سالی كه نكوست از بهارش پیداست
êêê
آقا حسین ولد: اهل خوانسار است. در ایام جوانی برای تحصیل به اصفهان آمد و در مدت كوتاهی به علت استعداد فراوان در بین همگان ممتاز شد و تدریس و مسئولیّت مدرسة جدة شاه‌عباس دوّم به او واگذار شد.
تا دست به همّتِ رسایی نزنی
بر منّتِ خلق پشت پایی نزنی
چون حلقه مباش در جهان چشم تهی
تا هر ساعت دَرِ سرایی نزنی
ê
ای باد صبا طرب‌فزا می‌آیی!
از طوف كدامین كفِ پا می‌آیی؟
از كوی كه برخاسته‌ای راست بگو؟
ای گرد به چشمم آشنا می‌آیی!


 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361131